ظرفیت‌های رئالیسم انتقادی در گفت‌وگوی ادیان/ جامعة المصطفی العالمیه(ص)، مشهد:  95/5/5


 رئالیسم انتقادی یک نحله نو ظهور شناختی است که از اواخر دهه هفتاد میلادی شروع شد و به تدریج از فلسفه علم وارد فلسفه علوم اجتماعی شد و اخیراً هم وارد عرصه مطالعات دینی شده است. نظریه‌پرداز اصلی این جریان آقای روی‌بسکار است، هندی‌الاصلی که از پدری هندی و مادری انگلیسی زاده شد و یک متن کلاسیک در فلسفه علم به دست داد و این را پی گرفت، تا آخرین مرحله فکری خودش که چرخش معنوی بود و احیراً هم فوت کرد. وی از یک جریان مادی‌گرا شروع کرد و به معنویت‌گرایی خاتمه داد.

رئالیسم انتقادی سه موج اصلی و سه برهه فکری دارد:

یکی همان رئالیسم انتقادی اولیه است که توضیح خواهیم داد. یکی دیالکتیک است و دیگری فاز چرخش معنوی است یا فلسفه فراواقعیت. در کل اگر بخواهیم طبق یک فرمول بگوییم که رئالیسم انتقادی چه مراحلی را طی کرده از این‌جا شروع می‌شود. از رئالیسم استعلایی شروع می شود، وارد طبیعت‌گرایی انتقادی می‌شود، وارد نقد تبیینی می‌شود، وارد بُعد دیالکتیک خودش می‌شود یعنی رئالیسم انتقادی دیالکتیکی و بَعد وارد فاز بعدی می شود رئالیسم انتقادی دیالکتیکی استعلایی و نهایتاً فلسفه فراواقعیت.

آن‌هایی که با رئالیسم انتقادی آشنا هستند می‌گویند چطور می‌شود که یک نفر که از رئالیسم استعلایی شروع می‌کند، نهایتاً سر از معنویت‌گرایی سر در می‌آورد؟ آن‌هایی که آشنا و ژرف‌نگر هستند می‌توانستند از همان رئالیسم انتقادی آقای بسکار، معنا و معنویت و غیب را استنباط کنند. ایشان تعریفی از ماده به دست داد در همان کتاب اولش که این تعریف مغایر با تعاریف جاری بود. نقطه عزیمت این کتاب، نقد دو جریان حاکم بر غرب بود در شناخت‌شناسی و یا معرفت‌شناسی. یکی جریانی که منسوب به هیوم است و ما از آن به عنوان رئالیسم تجربه‌گرا یا تجربی یاد می‌کنیم. و یکی هم جریانی که منسوب به کانت است که ما از آن به ایده‌آلیسم استعلایی یاد می‌کنیم. پس رئالیسم انتقادی یا استعلایی هم مقابله با دیدگاه کانت است که ایده‌آلیسم استعلایی است و هم مقابله با رئالیسم تجربی است که منسوب به هیوم است.

رئالیسم تجربی چیست؟

همان حرف‌هایی است که استقراء‌گرایان، اثبات‌گرایان و پوپر می‌زنند. اصل کلام آقای هیوم این است که نافی ضرورت در عالم است. و این که اصلا ضرورتی وجود ندارد. در واقع این چیزی که ما به عنوان علیت می‌گوییم، این علیت نیست بلکه این تعاقب و تقارن است. مثلاً ما همیشه دیده‌ایم که الف قبل از ب آمده و ب بعد از الف آمده است لذا گفتیم یک رابطه علّی بین الف و ب برقرار است و این تقارن است و این انسان است که دوست دارد یک رابطه علّی برقرار کند و إلا هیچ علّیّت و ضرورتی در عالم خارج وجود ندارد. در همین دیدگاه یک انسان‌گرایی هم دیده می‌شود یعنی انسان می‌آید و رابطه علّی برقرار می‌کند و در هر رابطه علّی یک نقشی از انسان به چشم می‌خورد. یک باب در این‌جا باز می‌شود و آن این که در زمان دکارت یک اتفاقی در غرب رخ می‌دهد و آن تفوق معرفت‌شناختی بر هستی‌شناسی است.

اصل کلام این‌ها و نقدشان این است که از زمان دکارت به این طرف، معرفت‌شناختی تفوق پیدا کرد بر هستی‌شناسی. و یک مفهوم در ضمن این ها رشد کرد به نام انسان‌انگاری یعنی انسان ملاک همه چیز می‌شود که این جریان انسان‌انگاری یا تفوق معرفت بر هستی همانی است که می‌‎گوید من می‌اندیشم پس هستم! در حالی که تا نباشید نمی‌اندیشید یعنی اول وجود است بعد اندیشه. من می‌اندیشم پس هستم پس خدا هست!!! هیچ ربط منطقی بین این برقرار نیست. چرا که خدا نتیجه ثانوی این می‌شود که من نمی‌خواهم وارد این قضیه بشوم فقط می‌خواهم بگویم از این‌جا شروع می‌شود و توسط کانت ریل‌گذاری می‌شود. که آقای کانت یک ثنویت‌گرای محض است. این تفکر ثنویت‌گرایانه حاکم که شروع می‌شود با انسان‌انگاری تفوق معرفت‌شناسی بر هستی‌شناسی، همه این‌ها جزء حساسیت‌های آقای روی‌بسکار است. که همه این‌ها را می‌خواهد به نقد بکشد، ثنویت‌گرایی را به نقد می‌کشد چون طرف‌دار نگاه دیالکتیک و منظومه‌ای است و در واقع انسان‌انگاری را هم به نقد می‌کشد چون معتقد است که انسان محور هستی نیست. در معرفت‌شناسی باید توجه داشته باشید که این معرفت‌شناسی مسبوق به یک هستی است و تا زمانی که هستی نباشد، معرفتی هم معنا نمی‌دهد و یک زنگ خطری را به صدا در می‌آورد و دائم می‌گوید. یک مفهومی دارد به نام مغالطه معرفت‌شناسی یعنی آن چه می‌دانیم به آن‌چه هست قابلیت تسری باشد که ایشان با این موضوع مخالف است یعنی الزاماً آن چه می‌دانیم مطابق با آن‌چه که هست نیست.

آقای روی‌بسکار علیت را به ضرورت برگرداند و ضرورت را به ذات شیء برگرداند. علیتی که آقای روی‌بسکار می‌گوید، شاید با علیت فلسفه اسلامی الزاماً یکی نباشد چون در فلسفه اسلامی جایی می‌گویید علّی، که حتما معلولی هم باشد و حتماً یک دوتایی وجود داشته باشد یک علت و یک معلول اما در نظم اندیشه فلسفی آقای روی‌بسکار قرار نیست که حتماً معلولی داشته باشد بلکه علت به سازوکار درونی یک شی بر می‌گردد. بهترین تلاش برای رسیدن به یک رابطه علّی، فهم همین سازوکارهای درونی یک شی است و این‌که بفهمی قوه انفجار در خود باروت است و قوه تبدیل شدن گندم به یک خوشه بزرگ، خود گندم است.

این ضرورت را که ایشان مطرح می‌کند، بعد می‌گوید ضرورت‌ها و یا سازوکارهای درونی اشیاء، دیده و مشاهده نمی‌شوند بلکه غیب هستند. حسب همین نگاهی که به واقعیت دارد و می‌گوید واقعیت سه لایه دارد و یکی دیگر از پیش‌فرض‌های رئالیسم انتقادی، لایه لایه بودن عالم است و هم‌چنین واقعیت‌ها. یک لایه آن است که دیده می‌شود و یک لایه هم لایه فعلیت‌یافتگی است یعنی حوادثی که به فعل رسیده و اتفاق افتاده است چه شما ببینید و چه نبینید و اما یک لایه دیگری هم دارند واقعیت‌های عالم که اصلا دیده نمی‌شوند و اگر آن نباشد این لایه مشاهدتی و فعلیت یافتگی شما هم دیده نمی‌شود و آن لایه، لایه غیب است. حُسن این آقا این بود همین‌که می‌گوید ماده غیب است یعنی متفاوت از آن مواردی بوده که تا کنون از ماده شده است.

یک تعریفی از ماده به دست می‌دهند که با آن ضرورت پیوند می‌خورد بعد در کتاب دیالکتیک آقای بسکار این ضرورت کاملاً وجه دیالکتیک پیدا می‌کند و از آن به عنوان لایه ناوجود یاد می‌شود و ناوجود به معنای عدم نیست یعنی وجهی که هنوز موجود نشده و آن نگاه دیالکتیک خودش را به دست داد که ناوجودی در این عالم وجود دارد که دائم می‌رود و عرصه‌های وجودی خودش را پشت سر می‌گذارد تا به غایتش برسد که همان بحث غیاب را مطرح می‌کند. یعنی می‌گوید در همین عالم ماده، شما لایه‌هایی دارید غایب از مشاهده و حس که این‌ها طی یک فعالیت دیالکتیکی می‌آیند و مدام فعلیت پیدا می‌کنند تا به آن غایت خودشان برسند.

سه عنصر در این برجستگی‌ها خودش را بیشتر نشان می‌دهد: یکی توجه به امر ناگذرا، امر گذرا و یکی هم لایه لایه بودن. ناگذرا یعنی یک چیزی وجود دارد که تابع معرفت من نیست یعنی اگر تغییر هم بکند، تغییرش تابع معرفت من نیست. ادعای کلی این‌ها این است: حقیقتی هست، معرفت‌های ما از این حقیقت نسبی و سرشار از خطاست، ما درک مطابق با واقع به یک معنا نداریم اما معرفت نسبی مساوی با داوری نسبی نیست. که این فرق بین امثال آقای بسکار با نسبی‌گرایان رادیکال است. قائل به نسبیت‌گرایی داوری نیستند یعنی درست است که معرفت‌ها نسبی هستند اما به یک میزان از صحت برخوردار نیستند. که عقلانیت داوری مرحله آخر است یعنی باید معرفت‌ها به نقد کشیده بشوند یعنی مقایسه‌ای صورت بگیرد و گفت‌و‌گویی بشود تا آن دیدگاه برتر خودش را نشان بدهد. جایگاه خطا در عالم چیست؟ اگر خطا نباشد صواب معنا نمی‌دهد. درک ما از خطا غلط است چرا که خطا بعضی اوقات منشأ صواب و رشد است. که قطعا معلوم است منظور خطای عمدی نیست.

عطف به همان ضرورت و به طور خاص، بحث غیاب و ناوجودی که در دیالکتیک مطرح شد، مفهومی در این‌جا مطرح می‌شود به نام فرافعلیت یعنی یک چیزی که وراء این هستی‌شناختی‌های تک ساعتی است. یعنی هستی‌شناختی هم لایه لایه دارد. پس این‌ها قائل به چند ساحتی بودن عالم هستند.

این مباحث، دلالت‌های اخلاقی و فلسفه اخلاق هم دارد. عده‌ای هستند که می‌گویند اخلاق اعتباری است و انسان منشأ اخلاق است کأنّ اگر انسان نبود، اخلاق هم معنا نداشت. یعنی انسان، مدار اخلاق می‌شود.

در نقد تبیینی یک حرف‌هایی می‌زنند که به اخلاق ربط پیدا می‌کند. در نقد تبیینی می‌گویند این چه حرفی است که می‌گویند واقعیت از ارزش جداست، حکمت نظری از حکمت عملی جداست که این یک تعریضی به علامه طباطبایی هم هست. و این‌که این چه حرفی است که می‌گویید اخلاق را انسان به جامعه هدیه می‌کند که همه این‌ها را زیر سوال می‌برند چون این‌ها مخالف هر گونه ثنویت هستند. ثنویت نظر و ارزش، نظر و عمل، واقعیت و ارزش، دنیا و آخرت، اخلاق و سیاست، دین و سیاست و فرد و جامعه و ... در واقع ثنویت در دید این افراد اصلا جایگاهی ندارد. بنابراین در نقد تبیینی‌شان می‌خواهند بگویند این‌طور نیست که ما بگوییم ارزش‌ها از واقعیت‌ها جداست.

برخلاف کانت که می‌گوید اخلاق هدیه انسان به عالم است، این‌ها معتقدند که چون اخلاق و خیر، وجودی است، در واقع دیکته عالم به انسان است. عالم بر اساس حق است و هر چیزی که وجودی است ارزشمند است که این یک شمشیری است علیه دوگانگی که از زمان هیوم شروع شد و بین واقعیت و ارزش جدایی انداخت.

برای ما ربط وجودی بین اخلاق و واقعیت مهم است. آن‌چه که هست اخلاقی است و هر چیزی که هست ارزشمند است که آقای کالیر در کتاب وجود و ارزش خود می‌گوید هر چیزی که وجودی است ارزشمند است چون که چیزی ارزشمند است که وجود دارد.

بعد وارد بحث دیالکتیکش می‌شود (مرحله چهارم): کتاب بسیار سختی دارد که شاه‌کار فلسفی غرب شناخته شده به نام دیالکتیک نبض آزادی. شرحی بر این کتاب توسط یکی از همکاران خود آقای بسکار به نام آلن‌نوری نوشته شد به نام دیالکتیک و تفاوت که بنده پارسال این را ترجمه کردم و الان در بازار است.

این‌ها در دیالکتیک خودشان چهار مرحله دارند بر خلاف هگل که سه مرحله دارد: مرحله اول ایشان این است که بین هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی یگانگی وجود ندارد یعنی ما نمی‌توانیم معرفت منطبق با واقع داشته باشیم.

مرحله دوم همان نفی و غیاب و دیالکتیک است. مرحله سوم همان کلیت و نگاه منظومه‌ای است یعنی هر چیزی به رغم یک تضاد یک وحدت درونی هم دارد. یعنی فقط به انشقاق ذاتی آنان نگاه نکنید بلکه به وحدت درونی آن‌ها هم توجه داشته باشید.

بر خلاف هگل که در همین سه تا تمام می‌کند و دولت را مطلق نگاه می‌کند در این‌جا نگاه روی‌بسکار بر خلاف هگل نگاهی است که به انسان بها می‌دهد و دنبال رهایی انسان است. یعنی انسان آزاد بشود از هر گونه رابطه ارباب و رعیتی و زمانی رها می‌شود که خدا را بشناسد و به او وصل بشود.

نکته دیگری که این‌ها دارند در دیالکتیک این‌ها این است که عالم یک سمت و سوی وجودی دارد. هیچ وقت یک شر ساختاری در عالم جواب نمی‌دهد و دوام ندارد و شر در این عالم زوال‌پذیر است. شکل ساختاری گناه در این عالم امکان‌پذیر نیست که در قرآن می‌فرماید: إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا.[اسرا، 81]. به هر حال این مرحله‌ای بود واسط بین رئالیسم انتقادی اولیه و نهایتاً دیدگاه معنویت‌گرایانه ایشان.

از این‌جا به بعد وارد بحث خدای ایشان و معنا و معنویت می‌شوم: ایشان کتابی دارند که هنوز ترجمه نشده است و در این کتاب عرفان‌های مختلف حتی عرفان تشیع را بررسی کرده است. اسم کتاب ایشان از شرق تا غرب و سلوک یک نفس است ( from east to west, odyssey of a soul ) در این کتاب ایشان عرفان‌های مختلف را مقایسه می‌کند و یک قسمتی دارد به نام دوازده گام تا بهشت و دیدگاه خودش را راجع به خدا مشخص می‌کند.

ایشان دوازده گام تا بهشت را می‌گوید و منشأ تحول سوم این‌ها می‌شود یعنی سه فاز گفتم: رئالیسم انتقادی اولیه، دیالکتیک و چرخش معنوی یا فلسفه فراواقعیت.

جایگاه خدا در اندیشه آنان:

خدا به لحاظ هستی‌شناسی درون انسان است اما آغشته به انسان نیست.

خدا وجودی مطلق، مستغنی و حقیقی است.

ریشه غایی یا عمیق‌ترین حقیقت مطلق تمام اشیاء و موجودات است.

خدا به مثابه یک موجود نامتناهی و مطلق، هم خَلق می‌کند و هم مقید می‌کند. یعنی مقید بودن اشیاء هم به خود خدا و خلق او بر می‌گردد.

خدا منبع خلاق و فکر خلاق است.

خدا کم و بیش قابل شناخت است.

انسان، مستعد درک خدای درونی و بیرونی است.

خدا عشق مطلق و نیروی وحدت‌بخش، کلیت‌بخش و رهایی‌بخش است.

ایشان یک جمله‌ای دارد و می‌گوید یک روزی در این عالم بهشت اتفاق می‌افتد.

یازدهم: شما می‌توانید از طریق حذف کردن وضع موجود و حاضر کردن امر غایب به خودشناسی برسی. یعنی وضع حاضر را کنار بگذاری و به آن امر غایبی که مطلوب است برسی و این خودشناسی هم در گرو اتصال به خدای متعال است.

دوازدهم: به جایی می‌رسی که به یک یگانگی با خدا رسیده‌ای.

بعد از این‌که ایشان این کتاب را نوشت، تحولی و  سوالاتی ایجادشد، هم در شاگردان و هم در همکاران.

همکاران ایشان در خانه ایشان در حومه لندن جلساتی داشتند که آن جلسات منجر به کتابی شد به نام استعلاء ،رئالیسم انتقادی و خدا.

این کتاب مجموعه مقالات است که دو تا مقاله از آن مشترک است. در این کتاب می‌گویند برای همه ما خدا آغاز و انجام است اول و آخر است، خدا منشأ عالم و غایتی است که عالم به آن رجعت می‌کند. خدا نه تنها عالم را خلق می‌کند و غایت و ویژگی‌های هستی‌شناختی آن را بنیان می‌نهد بلکه عالم را در هر لحظه نیز حفظ می‌کند.

این برای شما شاید یک امر ساده‌ای باشد اما برای غرب ساده نبود غرب از زمان دکارت گفت خدا طبیعت را خلق کرد و رفت و شناختش را به ما سپرد اما این می‌گوید نه خیر بلکه عالم را حفظ می‌کند.

خدا بنیان غایی یا عمیق‌ترین حقیقت تمام اشیاء و طبعا تمام وجودات است موجودی که تمام امکان‌ها را امکان‌پذیر می‌کند.

چند نکته کلیدی در این کتاب دوم است: ممکن است شما بگویید این‌ها برای ما یک چیز جا افتاده‌ای است اما برای دنیایی که با یک شوقی خدازُدایی کرد و هنوز هم فضای دانشگاهی و آکادمیک غرب الحادی است و این‌ها استثناء هستند و در اول کتاب‌شان می‌گویند فضا به ما خیلی سخت می‌گذرد یعنی نمی‌توانیم بگوییم مُوحّدیم اما وقتی پرده‌ها کنار می‌رود و همه از پس‌توی مذهبی خودشان بیرون می‌آیند می‌بینیم که خیلی‌ها مثل ما شده‌اند که خانم آرچر می‌گوید هزاره جدید، هزاره خداست.

خدا یک واقعیت است.

خدا یک واقعیت مستقل است و وجود دارد حتی اگر جهان و انسان را خلق نکرده باشد.

خدا عمل می‌کند و بیکار نیست.

خانم آرچر قبل از فاز دینی‌اش سه مَن برای انسان قائل بود:

من عملی، من طبیعی، من اجتماعی. بعد از فاز آخر یک من دیگر اضافه شد: من استعلایی. منی که یک تجربه جدید است و یک منی است که هم تجربه‌اش یک تجربه خاصی است و هم متعلقش یک متعلق خاصی است.

آقای بسکار می‌گوید: انسان در سطح اجتماعی چهار رابطه دارد: انسان با طبیعت، انسان با دیگری، انسان با روابط و ساختارها، انسان با خود که در انسان با خودش خدا آمد و جلوه‌گری تازه‌ای کرد.

نکته: خدا با عالم گستردگی یکسان ندارد. آن‌چه که در عالم می‌بینیم الزاماً خدایی نیست. یعنی گستردگی خدا به اندازه گستردگی عالم نیست یعنی یک بخشی از عالم می‌تواند خدایی نباشد. و بخشی از عالم در مخالفت با خداست که در این‌جا بحث شر مطرح می‌شود که این‌ها می‌گویند خدا و شر قابل جمع است شما اگر بخواهید جلوی شر را بگیرید که منشأ شر عمدتاً انسان است باید جلوی اختیار او را بگیرید که این شر بزرگ‌تر است یعنی این اختیاری که به انسان داده‌اید خیر بوده است که بالاخره این خیر به شر هم می‌انجامد.

این‌ها قائل به یک الهیات پویشی یا فرایندی هستند.

همه ما یک جوهر خداگونه داریم و بیگانگی هم داریم.

اگر موجودات هیچ درجه‌ای از یگانگی با خدا نداشتند، کُن فیَکون می‌شد. یعنی همه اشیاء یک ارتباطی با خدا دارند.

باید تلاش بکنیم که ساختارهای گناه آلود را از عالم بزداییم.

خدا هم خالق است هم حافظ است.

بیگانگی کامل با خدا امکان ندارد.

شر وابسته به خیر است اما خیر وابسته به شر نیست.

پایان‌بخش هر گونه بیگانگی عشق نامشروط به خداست.

عشق و عقلانیت قابل جمع هستند.

وحدت با خدا مستلزم نجات مخلوق است.

اگر در مورد باورهای دینی خود جدی هستیم باید در برابر حقایقش جدی باشیم و برای این‌که جدی باشیم باید برای زیر سوال رفتنش هم جدی باشیم و برای این‌که بتوانیم زیر سوال ببریم باید دلیل داشته باشیم و دلیلش اعتقاد دیگران است. همین‌که دیگران موضوع مشترکی را طور دیگری می‌فهمند می‌تواند دلیلی برای به زیر سوال کشیده شدن باور من باشد. اکثر گفت‌وگوهای دینی ما پیش‌رونده نبوده‌اند بلکه درجازننده بوده‌اند. شرط فلسفی گفت‌وگو این است که بخواهیم خودمان متقاعد بشویم نه این‌که دیگری را متقاعد کنیم.