اگر شیعه و سنی متوجه مسوولیت های خود بودند، فرصت به اسلام تکفیری نمی رسید(1)


شفقنا: گسترش افراطی گری در منطقه این سوال را به ذهن ها متبادر می سازد که چه عواملی سبب شده است که تندروها با وجود مذاهب مختلف اسلامی بتوانند به سرعت نه تنها در منطقه خاورمیانه بلکه در کل جهان نفوذ کنند؟

دکتر عماد افروغ، سیاستمدار و استاد دانشگاه می گوید: اگر شیعه و اهل سنت یک مقداری متوجه مسوولیت‏ها و مشترکاتشان می ‏شدند هیچ وقت فرصت به وهابیت و اسلام تکفیری نمی‏رسید، بنابراین  هر دو مقصر هستند.

او معتقد است: وقتی از بیرون به روند گفت وگوهای دینی، چه گفت وگوهای درون دینی و چه گفت وگوهای برون دینی نگاه می‏کنیم متوجه می‏شویم که این گفت وگوها پیش رونده یا پیش برنده نبوده است یعنی گفت وگوهایی نبوده که همه‏ی مدعیان، تمام ادعاهایشان راجع  به حقایق دینی مورد اختلاف را روی میز بگذارند و به گفت وگو بنشینند، یعنی یک گفت وگوی کاملاً فیلسوفانه داشته باشند این گفت وگوها با همه ضرورت هایش بیشتر با مخاطبان و طرفین غیراندیشمند و غیرعالم بوده است و در سطح  نازل تری برگزار شده است، ضمن آنکه بر سر مسایل اختلافی هم نبوده است.

قسمت اول گفت و گوی شفقنا با دکتر عماد افروغ را می خوانید:

 به دنبال تحولات خاورمیانه نقش موثر اسلام سیاسی ایران در منطقه بیش از بیش مطرح شده است؛ حتی به نظر برخی از کارشناسان منطقه خاورمیانه شاهد برخورد سه اسلام سیاسی ایران، الازهر و گولن است. به نظر شما از چه زمانی ماهیتی تحت عنوان اسلام سیاسی ایران در منطقه شکل گرفت؟

 قدر مسلم بحث اسلام سیاسی ایران نمی‏ تواند محدود به انقلاب اسلامی باشد، یا مثلاً بگوییم نقطه‏ی آغازین و تکوینش انقلاب اسلامی است، چون اسلام مطرح شده در انقلاب اسلامی یک صبغه و سابقه‏ی دیرینه دارد و این صبغه و سابقه، هم به صدر اسلام و هم به یک رویکرد، تعبیر، تفسیر و نگرش خاص به اسلام برمی گردد که راجع به آن تفسیر و تحلیل نیز می‏توان بحث کرد. در برابر اسلام سیاسی یک اسلام غیر سیاسی هم مطرح شده است که این اسلام غیر سیاسی، چه در عالم تشیع چه در عالم تسنن تعابیر مختلفی دارد اما به هر حال اسلام سیاسی متصل به انقلاب اسلامی با اسلام غیر سیاسی چه در عالم تشیع و چه در عالم تسنن کنار آمده بود. آنچه که یک پدیده‏ی نوظهور است و سابقه نداشته اما رگه و عقبه داشته است همین اسلام تکفیری است. این یک پدیده‏ی نوظهور است که شما نمی‏توانید هیچ سابقه‏ای از آن را حتی در خوارج یا تفکرات تندروانه‏ی رفتارگرایانه برخی اخباری ها در جهان تشیع پیدا کنید بنابراین اسلامی که در انقلاب اسلامی مطرح شده است شاید  در واقع، گستره‏ و توجه به آن با انقلاب اسلامی گره خورده باشد اما این طور نیست که شروعی با انقلاب اسلامی داشته باشد. لکن این اسلام تکفیری با این مشی و رفتار، پیامد و مواجهات فیزیکی یک پدیده‏ی نوظهور است که البته از بعد فکری و اجتماعی عقبه دارد.

 عقبه آن به چه زمان و گروهی باز می گردد؟

  عقبه‏ی آن به ابن تیمیه در سده هفتم و محمد بن عبدالوهاب در سده دوازدهم قمری و ظهور وهابیت برمی گردد؛ اما این تجلی ابن تیمیه‏ای هم جدید است. در یکی از سفرهای عمره در کنار زیارت، از محافل علمی هم دیدن کردم. یکی از این مراکزی که رفتم جایی بود که طلبه‏های  وهابی تربیت می‏شوند. اول از کتابفروشی موسسه دیدن کردم که در آن کتاب های ضد شیعی بود اما خیلی راحت من را تحویل گرفتند و با من صحبت کردند. بعد نزد معاون آموزشی آنجا رفتم. گفتم چرا شما نگرش ضدشیعی دارید؟

خیلی با روی باز گفت ما حاضریم با شما ارتباط کتابخانه‏ای و مراوده کتاب داشته باشیم.  (معاون فرهنگی وزارت ارشاد وقت هم تصادفاً با من بود). دست من را گرفت و گفت ما این همه کتاب راجع به ایران داشتیم، خب چرا باید در انباری باشند؟ آخر کار هم مجموعه ای از انتشارات خود درباره این مؤسسه و رشته های آن را در اختیارم گذاشت.

بالاخره دیدگاه ها متفاوت است و ما می توانیم با هم بحث و گفت و گو کنیم و ما هم همیشه همین را پیشنهاد کرده ایم که باید گفت وگو شود و درباره مسایل کلیدی و بنیانی هم گفت وگو صورت گیرد. چیزی که الان شاهد آن هستیم ممکن است به نوعی به ابن تمیمه و وهابیت برگردد، که برمی گردد، اما این یک تفسیر جدیدی از وهابیت و ابن تیمیه است که حتماً با عوامل اعدادی دیگری گره خورده است. آن عوامل اعدادی را باید بیشتر فهم کرد.

 این عوامل اعدادی چه چیزهایی می تواند باشد؟ بیشر توضیح دهید؟

 این عوامل اعدادی مربوط به عوامل انضمامی دوران جدید است که باید فهم شوند. در اینجا بدون اینکه بخواهم بحثم را سیاسی کنم می گویم که باید پای اسراییل، آمریکا، هانتینگتون، جریان منطقه ای، پیشرفت اسلام سیاسی ایران و انقلاب اسلامی، انقلاب جهانی اسلامی، تفسیر جدید از اسلام و حتی بحث احیای خدا در محافل علمی و در نتیجه اجتماعی شدن آن به میان آید. یک اتفاقات نوینی رخ داده که باعث شده است این تقابل نسبتاً نرم و غیرخشونت آمیز اسلام و به طور خاص اسلام شیعی، از یک طرف و اسلام وهابی از طرف دیگر دفعتاً به یک مصاف خونین و غیر انسانی تبدیل شود و معلوم است که در این مصاف چه طرفی مقصر و مسؤول است و کدام اسلام مظلوم واقع شده است.

 چه عواملی سبب رشد این نوع قرائت از اسلام شد؟

 تصادفی نیست. عوامل مشددی دارد که روی این عوامل مشدد حتماً باید کار کرد. نبایستی از عوامل سیاسی موثر  در مصاف خشونت آمیز یا طرح و ظهور اسلام تکفیری با این حرکات زشت و زننده و غیرانسانی غافل بود. مثالی بزنم؛ یکی از افرادی که در گفت وگوی ادیان کارهای خوبی انجام داده و نظریه‏های خوبی  هم دارد داگلاس پورپوراست. البته نظریه هایش شخصی نیست بلکه متصل به رئالیسم انتقادی است، می‏گوید: “دین من مسیحی است اما این مسیحیت من، یهودیزه، بوداییزه و هندوییزه شده است، در شرف اسلامیزه شدن بود که با واقعه ۱۱ سپتامبر روبرو شدم که کلا رهایش کردم یعنی این بُرد عملی و اجتماعی قضیه خیلی دردناک است. مطمئناً این برد اجتماعی  فقط ریشه‏ی معرفتی ندارد.

 اگر بخواهیم ریشه یابی کنیم چه عواملی می‏تواند دخیل باشد؟ مثلاً در بعضی از جلسات گفت و گوی ادیان و جلسات دینی می بینیم به جای اینکه بر اشتراکات تکیه کنند اختلافات را بیشتر برجسته می کنند تاکیدشان بیشتر بر اختلافات است تا آنها را مرتفع کنند در حالی که این اختلافات حل شدنی نیست نه سنی از  اعتقادات خودش دست بر می دارد نه شیعه.

 من یک نکته‏ای راجع به این گفت وگوها عرض کنم. در کل وقتی از بیرون به روند گفت وگوهای دینی، چه گفت وگوهای درون دینی و چه گفت وگوهای برون دینی نگاه می‏کنیم متوجه می‏شویم که این گفت وگوها پیش رونده یا پیش برنده نبوده است؛ یعنی گفت وگوهایی نبوده که همه‏ی مدعیان، تمام ادعاهایشان راجع به حقایق دینی مورد اختلاف را روی میز بگذارند و به گفت وگو بنشینند، یعنی یک گفت وگوی کاملاً فیلسوفانه داشته باشند.  اشکالی هم ندارد زیرا شرایط به دلیل موانع سیاسی و اجتماعی، هنوز برای این نوع از گفت وگو آماده نیست. قطع نظر از گفت وگوی پیش برنده، گفت وگوهای در جا زننده‏ی ما هم این گونه بوده است که در گفت وگوی برون دینی توفیقات بیشتری در مقایسه با گفت وگوهای درون دینی داشته ایم؛ یعنی آن قدر که با مسیحیت، یهود، بودیسم و هندوییسم پیش رفته ایم در مورد مذاهب اسلامی پیشرفت قابل اعتنایی نداشته ایم. این گفت وگوها با همه ضرورت هایش بیشتر با مخاطبان و طرفین غیراندیشمند و غیرعالم بوده است و در سطح نازل تری برگزار شده است، ضمن آنکه بر سر مسایل اختلافی هم نبوده است. هر چند به دلیل شرایط کنونی و به لحاظ ضرورت های سیاسی، مکانی و اجتماعی معتقدم باید به مشترکاتمان بیشتر توجه داشته باشیم.

 گفت و گوی خوب به نظر شما چه گفت و گویی است و باید در چه سطحی صورت بگیرد؟

 گفت وگوی خوب گفت وگویی است که عالمان و  فیلسوفان بنشینند و بر سر مسایل اصلی خود بحث کنند. بالاخره نمی‏شود استخوان  لای زخم نگه داشت! گفت وگوی مبنایی گفت وگویی است که فیلسوفان گفت و گو کنند که البته آن هم توجیه دارد. یک پشتوانه تئوریکی پشت صحبت بنده وجود دارد.  پشتوانه تئوریک این است که حقیقتی وجود دارد، اما  فهم ها و معرفت‏ها از آن نسبی است، ولی سهم این معرفت‏های متفاوت و نسبی از حقیقت، یکسان نیست؛ بنابراین باید گفت وگو و دلیل و برهان اقامه کرد و از این طریق متوجه شد که کدام معرفت  به حقیقت نزدیکتر است.

 مشترکات مشخص است، هر دو طیف هم قبول دارند مساله اصلی تفاوت ها است.

 بله مشترکات ما مشخص است و بحثی ندارد مهم این است که اینها اصلاً آمادگی لازم را ندارند که به این مشترکات هم توجه کنند؛ یعنی یک مانع ذهنی دارند که نمی‏توانند بفهمند توحید، نبوت، معاد، زکات، حج، نماز و روزه همه مشترک است. موانع تفاوت گرایانه باعث شده است که این اشتراکات دیده نشود.

 با این تفاوت ها چه می توان کرد؟

 ما نمی‏خواهیم این تفاوت ها را از بین ببریم، باید به رسمیت بشناسیم و اشکالی هم ندارد، اما این به رسمیت شناختن تفاوت‏ها در چارچوب همان گفت وگوی درجازننده است.  اما بنده می گویم چه اشکالی دارد که همین تفاوت‏ها را هم در چارچوب گفت وگوی پیش برنده به بحث بگذاریم. اینجا کسی نمی‏خواهد بگوید من بر حق هستم، کسی نمی‏خواهد دیگری را متقاعد کند، می‏خواهد خودش متقاعد شود. بهترین گفت وگو این است که بنده بخواهم خودم را متقاعد کنم که دیدگاه من نسبت به این امر صحیح است یا دیدگاه شما؟ همین که شما یک دیدگاه دیگر و متفاوتی نسبت به دیدگاه من دارید، خود یک مبنای توجیهی برای تن دادن به یک گفت وگوست، چرا من یک جور دیگر فکر می‏کنم، ایشان یک جور دیگر، کدام درست است؟

مشخص است که تفاوت‏های جهان شیعه و جهان تسنن چیست. خب بیاییم راجع به این بحث کنیم. اول یک آمادگی ذهنی و روانی برای پذیرش گفت وگوی پیش برنده، جسور و گستاخانه ایجاد شود،  این گفت وگو یک گفت وگوی جسورانه است همه کس هم تن به این گفت وگو نمی‏دهد. فهم بالایی می‏خواهد، هم باید خودت را بشناسی هم طرف مقابلت را و روحیه‏ی گفت وگو داشته باشید. باید نشست و بحث کرد که شیعه چه ادعاهایی و اهل سنت چه ادعایی دارد حداقل منفعت این گفت وگو ولو به توافق هم نرسیم این است که اینگونه متبادر می‏شود که عالمان و فیلسوفان این دو مذهب بحث می‏کنند. پیامش برای توده‏ها این است که دعوا را از سطح معرفتی به سطح رفتاری نکشند که مثلا چرا سنی دست به سینه نماز می‏خواند و شیعه چرا مهر می‏گذارد؟ این مسایل اگر به گفت وگو کشیده شوند، ولو توافقی هم حاصل نشود پیام اجتماعی خوبی دارد. آن بخش اختلاف شیعه و سنی که معرفتی است وقتی مورد بحث قرار می گیرد یک پیامی خواهد داشت که ما باید در سطح لایه‏های زیرین بحث کنیم.  فیلسوفان که هیچ وقت اسلحه به دست نمی‏گیرند. این اختلافات وقتی به سمت توده‏ها کشیده می‏شود شکل رفتاری و فیزیکی به خود می‏گیرد و در بهترین حالت در سطح فهم جاهلانه و عوامانه باقی می ماند. این فهم جاهلانه، سطحی و رفتاری مربوط به مذهب و دین خاصی هم نیست و  می‏تواند متعلقان و باورمندان هر دینی را دربر بگیرد. بحث این است که ما متاسفانه چه در گفت وگوی درون دینی و چه در گفت وگوی برون دینی این گفت وگوی پیش برنده را نداریم.

 پس چرا این گفت وگوها انجام نمی‏شود؟

 ما، نه درسطح در جا زننده‏ و نه در سطح پیش برنده، گفت وگوی قابل قبولِ درون دینی نداریم. کسانی که مشغول وحدت دینی و تقریب مذاهب هستند باید گزارش دهند که چرا امروزه در گفت وگوهای بین دینی که اشتراک کمتری وجود دارد، موفق تر از گفت وگوی درون دینی هستیم که اشتراک بیشتری وجود دارد؟ در جهان اسلام چه می‏گذرد؟ چرا این همه اختلاف؟ داستان چیست؟ خود این مساله می‏تواند ریشه یابی شود و این طور هم نباید باشد که فقط طرف مقابل خودمان را مقصر بدانیم بلکه خودمان هم مقصر هستیم. به دلیل تفسیرهای غلو آمیز و خاصی که ارایه می دهیم. مثلاً یکی از اختلافات بر سر امامت و ولایت امام علی(ع) است. یک وقت راجع به ولایت و امامت امام علی(ع) بحث می‏کنیم که یک بحث معرفتی و عقیدتی است اما بعضاً در پسِ این نگاه خاص ممکن است یک بی حرمتی نیز به امام علی(ع) صورت گیرد. اگر می پذیریم که امامان ما امام اند چه قیام کرده باشند و چه قعود( الحسن و الحسین اماما قاما او قعدا)، چرا عظمت امام علی(ع) با قدرت پیوند بخورد؟ چرا دعواها بر سر این باشد که چرا بعد از پیامبر(ع) امام علی(ع) خلیفه یا حاکم سیاسی رسمی نشد؟ یعنی عظمت علی(ع) به قدرت سیاسی اوست؟ یعنی اگر علی(ع) حاکم نباشد علی نیست؟ آیا این نگرش توهین به امام علی(ع) نیست؟ چرا جهان تشیع از زاویه وحدت بخشی به جهان اسلام به حضرت نگاه نکند؟ چرا از زاویه هویت بخشی صرف به جهان تشیع نگاه ‏کند؟

این نگاه را داشته باشیم که علی(ع) اگر امروز بود چه می کرد؟ همانطوری که خودش انجام داد و در خانه نشست. به هر حال ما می‏توانستیم و می توانیم بهانه را از آنها بگیریم، ما می‏توانستیم و می توانیم با عمق بخشیدن به این گفت وگوها چه در وجه درجازننده و چه در وجه پیش رونده آن بهانه جویی را از آنها بگیریم. بعضاً تفسیرهای غلوآمیزی از ائمه(ع) به دست داده می‏شود که بوی تفسیری از تثلیث مسیحیت می دهد یعنی آن بحثی که بر این باور است که حضرت مسیح (ع)  کنار خداوند نشسته است و تمشیت امور عالم کرده است. خب شما می خواهید این تفسیر را از ائمه(ع) به دست دهید؟

نباید بهانه به دست کسی داد که از منظر دیگری نگاه می کند. از سوی دیگر نگاه وهابی و ابن تیمیه ای فاقد هرگونه توجیه انسانی، عقلی و شرعی است. از این منظر هر چیز انسانی، متعالی و مقدس بشری زیر  سوال می رود و عملاً می‏بینیم که به این زیر سوال بردنش هم وفادار نیست. سعودی ها نسبت به بسیاری از مسایل و نوآوری های بشری عنوان بدعه را به کار می برند، آدم احساس می‏کند که این ها چقدر خداگرا هستند.  خب اگر خداگراییشان این قدر بالا باشد باید اوج رهایی و آزادگی انسان در عربستان باشد، اما  چرا انسان در این سرزمین این قدر حقیر است؟ برای این که دروغ می‏گویند. اگر قرار باشد که هیچ مظهری از مظهر انسانی پاس داشته نشود چرا این قدر آل سعود پاس داشته شده است، چرا انواع و اقسام  خیابان‏ها و باب ها (باب ملک فهد، باب عبد العزیز و …) دارند؟ ضمن این که طبیعتاً، بشر به عنوان موجودی جسمانی – نفسانی، گرایشش به خدا را تا حدودی مدیون انسان های بزرگ است. این انسان از باب آن اتصال و ارتباطش با خدا قابل ستایش است و من این انسان را نه به خاطر وجه فیزیکی بلکه به خاطر وجه اندیشه‏ای، معنوی و عرفانی اش پاس می‏دارم و این مقدمه و وسیله‏ی من است و در کجا آمده است که اینها مستقیماً می‏توانند حاجت دهند؟ البته و متأسفانه بعضی اوقات می‏بینیم عده ای دعاهایی می‏کنند که گویا خود ائمه مخاطب اصلی هستند.

 یعنی ما واسطه‏ها را برمی داریم؟

 بله برمی داریم. در حالی که وقتی دعای توسل می خوانید می گویید “ما را نزد خدا شفاعت کن” یعنی این‏ها همه شفیع هستند. شفاعت هم که به اذن خداست. این نوع مغالطات مربوط به عوام است و ربطی به عالمان ندارد، اما متأسفانه طرف مقابل ما که درک آن چنان عمیقی ندارد و تنها به این صورت ها می نگرد و بهانه جویی می کند.

از این ها گذشته، اصولاً چه معنایی دارد به خاطر این که کسی به گونه ای دیگری فکر می کند درگیر جنگ شود؟ خب تو این طوری نگاه می‏کنی، شخصی دیگری طور دیگری نگاه می‏کند، شیعه می‏گوید یاعلی تو بگو «یا …»! ما مشکلی نداریم. مگر ما با «یا …» شما مشکلی داریم که دست به شمشیر ببریم؟ اختلاف ها و تفاوت‏های دیدگاه وجود دارد. ممکن است ما ادعای حقیقت گرایی داشته باشیم که باید بنشینیم و گفت و گو کنیم. چقدر باید تفکر پایین باشد که ما به خاطر این که یک نوع نگاه دیگری وجود دارد تمام مشترکات، ضرورت‏ها، چالش‏ها و مشکلات جهان اسلام را فراموش کنیم و علیه یکدیگر شمشیر بکشیم؟ یک گنبد یا یک سایبان با شما چه می‏کند؟ این گنبد چه آزاری به شما می‏ رساند؟ می گویند ریشه فکری دارد که حتی سایبان هم برای قبر نباشد؟ چه کسی گفته است؟ چرا نباید برای قبر سایبان باشد؟ مگر قرار نیست نسل‏ها به هم متصل باشند؟ مگر قرار نیست نسل گذشته پاس داشته شود؟ در خصوص مساله شر برخی فیلسوفان و متکلمین معتقدند که برخی کیفرهای نسل های بعدی معلول اعمال شریرانه نسل های قبلی است. به دلیل اتصال نسل‏ها، ممکن است اعمال زشت نسل گذشته گریبانگیر ما شود. در این  صورت است که هرکسی مراقبت می‏کند که کار خطایی نکند که فردا گریبان نسل بعدی اش را بگیرد. به تعبیر سوینبرن ما مسؤولیتی نسبت به یکدیگر داریم. اگر ما این را بفهمیم که مثلاً ممکن است عمل زشت ما روی نسل‏های بعدی بازتاب داشته باشد ما خیلی مراقبت می‏کنیم که خطایی نکنیم. می‏خواهم بگویم نسل‏ها به هم مرتبط هستند. حالا این نسل فیزیولوژیک است. نسل‏های معنوی، نسل‏های عرفانی هم به یکدیگر متصل اند. باید پاس بداریم کسانی را که در گذشته عمل نیک انجام داده اند؛ یعنی این  ارتباط و این اتصال اگر در شر وجود دارد چرا در خیر وجود نداشته باشد؟ یعنی شخصی عمل خیری انجام داده است ما برای پاسداشت آن مراسم می گیریم و یک سایبان درست می‏کنیم. اصلاً اساس و مبنای ارزش بخشیدن به ائمه (ع) که وجه جسمانی آنان نیست، بلکه به خاطر آن فعلی است که مرتکب شده اند، به خاطر روحیات و منش و سیره نظری و عملی آنهاست. یعنی ما در واقع اخلاق و معنویت و خوبی و عظمت خدا را پاس می داریم.  خب مگر می‏شود شما از یک طرف دم از خدا بزنید، اما دم از پاسداشت انسان‏های معنوی و خوب و خدایی نزنید؟ اگر اینطور است، اصلاً نباید کسی، مرده یا زنده را پاسداشت؟ پاسداشت خوبی که زنده و مرده ندارد. بی توجهی به پاسداشت بزرگان اخلاقی و معنوی، یعنی انقطاع نسل معنوی و پاکی، یعنی نسل‏ها هیچ ارتباطی با هم ندارند. هیچ مسوولیتی نسبت به هم ندارند. یعنی قطع ارتباط معنوی و قطع ارتباط اخلاقی. فراموش نکنیم که پاسداشت انسان های بزرگ در جهان تشیع، طریقیت دارد نه موضوعیت. آن چه موضوعیت دارد بدون تردید خداست و الوهیت او.

قصد ندارم وارد مباحث عقیدتی شوم، اما  اگر بپذیریم که جسم قایل شدن برای خدا نوعی کفر است، ببینید چه کسانی هستند که با تفسیر های ظاهر گرایانه خود برای خدا جسم  و بدن و طبعاً جهت و سمت خاص قائل اند و بدینوسیله مطلقیت و همه جا حاضر و ناظر بودن خدا را زیر سؤال می برند؟ چه کسانی هستند که به اصطلاح «حمل صفات خبری بر معانی لغوی»، مثل وجه، ید و استواء بر عرش و امثال ذلک می کنند. وقتی برای خدا جسم و بدن و جهت قایل می‏شوند یعنی خدا را انسانی می کنند، وقتی خدا را انسانی می‏کنند یعنی شرک و کفر! حال اگر بپذیریم که ابن تیمیه مشهور به این نوع نگاه است، آن وقت معلوم می شود که چه کسی استحقاق صفت کفر را دارد. البته در این صورت نیز حکم کافر الزاماً قتل و محاربه نیست، مگر کافری که دست به شمشیر برده و به جان و ناموس دیگران تعرض می کند. در غیر این صورت کافر در ذیل قواعد اسلامی زندگی می‏کند و از رحمت اسلامی هم برخوردار است و همواره هم در تاریخ اسلام و در دوران پیامبر همین طور بوده است. اگر  پای کفر به وسط بیاید ما کی گفتیم کافر را باید کشت؟ ما کی گفتیم  کافر را باید سر برید. ضمناً  شما افرادی که در معرض کفر هستند را رها کرده و چسبیده اید به افرادی که “اشهد ان لا الا الله” و “محمد رسول الله” می‏گویند. من چون به هر حال یک مسلمان معتقد شیعی هستم و به گفت وگوی پیش رونده هم اعتقاد دارم می‏گویم  بیش از این که بخواهم توپ را در زمین طرف مقابل بیندازم، به طرف خودم بیندازم و خیلی چیزها را بپذیرم، پس شما هم  بپذیرید.

اگر شیعه و اهل سنت یک مقداری  متوجه مسوولیت‏ها و مشترکاتشان می‏شدند هیچ وقت فرصت به وهابیت و اسلام تکفیری نمی‏رسید، بنابراین هر دو مقصر هستند. چرا یک پدیده‏ی شومی باید ظهور کند که خود این پدیده حتی مذاهب اربعه اهل سنت را هم قبول ندارد و آنها را هم کافر می‏داند. ابن تیمیه هم در دوران زندگی خودش به خاطر فتاوای تند و شدید به کرات و از سوی علمای اهل سنت زندانی و محروم شده است.

به هر حال، اگر ما به این گفت وگوها سامان دهیم قدرت مانور این گروه ها را می گیریم. الان اهل سنت خودش ناراحت از این داستان نوظهور است؛ بنابراین به نظر می‏رسد ما اگر یک مقدار گفت وگوی دینی خودمان را سامان دهیم و تا حدودی مبنای تئوریک گفت وگو اعم از گفت و گوی پیش رونده و درجا زننده را با توجه به شرایط اجتماعی و به تعبیر شما مشترکاتمان توجه داشته باشیم توفیقات زیادی به دست می‏آید. یعنی همان گفت وگوهای درجا زننده در واقع توجه به زندگی مسالمت آمیز و توجه به تفاوت‏ها در عین اشتراکات است و  به رسمیت شناختن تفاوت‏ها به رغم احترام به مشترکات است. اگر به این مسایل توجه می کردیم خیلی از مسائل ما حل می‏شد. حداقل در همین حد می توانیم آسیب شناسی کنیم که چرا در گفت وگوهای درون دینی ولو درجازننده توفیق چندان  و مورد انتظاری نداشته ایم. این یک بحثی است که به هر حال به نظر می‏رسد جهان اسلام باید به آن توجه کند، اگر این گفت وگوها انجام و این توافقات حاصل شده بود، اصلاً فرصت ظهور و بروز برای اسلام تکفیری و پشتیبانی های صهیونیستی استکباری به دست نمی آمد.