هزاره جدید هزاره خداگرایی است/ سیاست در اسلام سیاسی، ابزار است نه هدف(2)


شفقنا: دکتر عماد افروغ، استاد دانشگاه با بیان اینکه اهداف است که یک حکومتی را مشروع می کند اظهار کرد: سیاست برای اسلام سیاسی، ابزار است نه هدف. تفاوت اسلام سیاسی ایران به تفسیر امام خمینی(ره) و اسلام تفاوت اسلام سیاسی ایران به تفسیر امام خمینی(ره) و اسلام سیاسی برخی در همین است که سیاست برای اسلام سیاسی ایران حکم فعل مشروط و ابزار را دارد نه فعل مطلق. مطلق، چیز دیگری است و حکومت، فی نفسه هدف نیست.

 اقدامات برای گفت و گو های بین دینی چقدر صورت گرفته و چقدر موفق بوده است؟

 مجمع جهانی تقریب مذاهب را داریم که کسی مخالف آن هم نیست. اصلاً تقریب مذاهب یکی از محورهای اصولی است و باید هم باشد و کسی  در اصل آن تردیدی ندارد. می‏دانید که وهابی ها به شدت مخالف  تقریب مذاهب هستند اما به نظر می رسد فعالیت های این مجمع بیشتر نوعی تعارف بوده است. اولاً اگر طرفین گفت وگو بیشتر عالمان بودند و ثانیاً علاوه بر توجه به اشتراکات، مسایل مبنایی و اختلافی را هم به گفت وگو می‏گذاشتند حال و روز بهتری داشتیم اما ظاهراً واهمه ای وجود دارد، البته این واهمه شاید معقول هم باشد. یکی از اندیشمندان گفت وگوی ادیان می‏گوید اگر بخواهیم گفت وگوی پیش برنده داشته باشیم، یعنی همه محورهای اختلافی را برای بحث روی میز بگذاریم، این واهمه و نگرانی وجود دارد که ممکن است دگر دینی و دگرآیینی حاصل شود، اما اگر این واهمه طرفینی باشد اشکالی ندارد، یعنی ممکن است از طرف ما به سوی آنها یا بالعکس گرایشی حاصل شود. لذا اگر طرفینی و برهانی باشد علی الاصول مساله‏ای اتفاق نمی افتد. به هر حال به نظر من یک نگاه انتقادی به ثمرات و دستاوردهای گفت وگوی درون دینی و گفت وگوی برون دینی خود داشته باشیم و بعد ریشه یابی و آسیب شناسی کنیم که توفیقات و کاستی ‏ها و ضعف‏هایمان چه بوده است و راه حل‏هایی به دست دهیم تا در سیاست‏های آتی خود در این خصوص توفیقات بیشتری کسب کنیم.

 این اختلافات در سطح علما و فیلسوفان هم ممکن است به توده ها نیز کشیده شود همانطور که امام علی(ع) می فرماید«الناس علی دین ملوکهم مردم به دین حاکمان خود هستند»؟

 بله ممکن است. به همین خاطر است که می‏گوییم عالمان بحث کنند، گفت وگوی عالمان، هم قدرت مانور حاکمان را کم می‏کند، هم سطح اختلاف را از لایه ‏های زیرین به سطح لایه‏های رویین نمی‏کشاند؛ چون عمده مسأله‏ای که ما داریم اختلافات رفتاری و منسکی است که به مواجهات فیزیکی انجامیده است. با تقدم و تاخر بین لایه‏های دینی، مسلم است که سهم توحید و توحیدگرایی قابل مقایسه با لایه های رفتاری و منسکی نیست؛ یعنی جایگاه نگرش توحیدی به مراتب بالاتر از این است که فی المثل من موقع نماز چگونه وضو بگیرم؟ مهر بگذارم یا نگذارم. مسلم است که لایه‏ی هستی شناسی به مراتب اهمیت بیشتری نسبت به لایه های هنجاری، رفتاری و نمادین دارد. اگر متولیان لایه‏های هستی شناسی گفت وگو کنند، به مراتب اثر بخش تر و پر اهمیت تر از متولیان سایر لایه هاست؛ اما اگر این طبقه گفت وگو نکنند و بر سر اشتراکاتشان به توافق نرسند یا بر سر اختلافاتشان وارد گفت وگو نشوند و به توافق نرسند دعوا به توده‏ ها کشیده می شود. توده‏ ها هم اهل لایه‏های زیرین نیستند و ماجرا به منازعات فیزیکی کشیده می شود. این یک گزاره‏ی جامعه شناسی دینی است که گرایش دینی توده‏ها از هر دینی، به طور عمده متوجه مناسک دینی است. این قشر نجات خود را در انجام یک منسک یا خواندن یک عبارت اگر نگوییم یک ورد می داند. نگاه نمی‏کند که جهان بینی و چه ارزش هایی در پس این مناسک وجود دارد. وقتی نمادگرایی، منسک گرایی و رفتارگرایی بدون توجه به لایه‏های زیرین باشد، خواه ناخواه نماد و منسک گرایی های متفاوت درون دینی زمینه مستعدی برای منازعات می شود.

 یعنی توده‏ های مردم بحث نمی کنند و نمی توانند بحث کنند بنابراین وقتی این اختلافات به سطح آنها رسوخ می کند دست به شمشیر می برند چیزی که ما الان در تکفیری‏ها شاهد هستیم؟

 بله درست است همین را عرض می‏کنم. با فرض بر این که فقط بحث معرفتی و عقیدتی باشد و نیت‏های دیگر پشت آن نباشد، غالباً عامه، اهل فکر و نظر و شناخت نیستند، اما اگر عالمان گفت وگو کنند ولو اینکه به وحدت نرسند، نفس این گفت وگوی مسالمت آمیز موفقیت آمیز خواهد بود. هر گفت وگویی هم شرایطی دارد، قطع نظر از محتوای گفت وگو، شرایط اجتماعی گفت وگو این است که کسی زور نگوید، کسی صحبت طرف مقابلش را قطع نکند،  کسی سرکوب نکند، حتی اگر این شرایط ابتدایی و زمینه ای و اجتماعی گفت وگو رعایت شود این گفت و گو پیام دارد. مثلاً وقتی که پاپ قدیم به دلیل همدردی با مسلمان‏ها می‏گوید جمعه‏ی آخر ماه مبارک رمضان را من هم روزه می‏گیرم و می‏گوید که روزه بگیرید یکی از مراجع ما می بایست دست او را می فشرد. یا زمانی که تکفیری ها یکی از کشیش های مسیحی را کشتند اعلام شد که این یک جنگ مذهبی است اما پاپ فرانسیس موضع گرفت که این جنگ مذهبی نیست، مذاهب با هم جنگی ندارند. این حرف، خیلی دقیق، رهگشا و برای گفت وگو دلالت آمیز است. مگر می‏شود کسی اهل توحید باشد و جنگ داشته باشد؟ اصلاً توحید با جنگ رابطه‏ مغایر دارد. متاسفانه تفسیرهای غلطی صورت می گیرد و اتفاقات غلطی هم در تاریخ ادیان رخ داده است. تاریخ ادیان هم الزاماً تاریخ موجهی نیست. یک سری جنگ‏هایی به نام دین اتفاق افتاده است، مثل جنگ های صلیبی یا کشت و کشتار ارامنه به دست ترکان عثمانی که البته هیچ کدام توجیه مبنایی دینی ندارند. اینها لعاب دینی دارد. قرآنی  که می‏گوید «لا اکراه فی الدین»، « افانت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین”، حالا شما می خواهی شمشیر بکشی! این چه تفسیر غلطی است! حتی این تفسیرهایی که مطرح  می‏شود  «اشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم » اصلاً بحث اشداء به  معنای برخورد فیزیکی نیست.  برخورد مصاف فکری و عقیدتی است.  یا آنجا که بحث جاهد الکفار هست منظور کفار  حربی است، کسی که دست به شمشیر برده است. «و ما ارسلناک الی رحمه للعالمین» تو رحمت عالمین هستی. به هر حال تفسیرهای غلطی از اسلام به دست می دهند که ربطی به اسلام ندارد.

یک نکته ای در تفسیر وجود دارد که خیلی مهم است، اینکه هیچ کس بدون پیش فرض به سراغ قرآن نمی‏ رود. بنابراین قبل از این که ببینیم مستندات قرآنی آنها چیست باید ببینیم چه پیش فرض‏هایی دارند. تکفیری ها پیش فرض‏های خود را به قرآن و دین  تحمیل می‏کنند. راجع به پیش فرض‏های آنها باید بحث کنیم و بگوییم قرآن را کنار بگذاریم،  ببینیم تو اصلاً که هستی؟ نوع نگاهت به عالم و انسان چگونه است، بعد می‏فهمیم که این اصلاً آدم نیست، یک حیوان است. یک حیوان که متاسفانه فرصت پیدا کرده حیوانیت خود را به یک دین رحمانی القاء و تحمیل کند. حکم حیوان چیست؟ ما نمی‏گوییم حیوان را باید کشت اما باید جلوی مانور حیوانیتش را گرفت.

 چگونه؟

 این نوع نگرش را باید تحریم و تحدید کرد. انواع و اقسام موانع اجتماعی و قانونی را باید برای این دسته از آدم ها و نگاه ها ایجاد کرد. ما یک وظیفه ای برای جلوگیری از این اهداف حیوانی در قالب لباس انسانی داریم. هرکسی را باید با پیش فرض‏های خودش سنجید و مورد ارزیابی قرار داد. مسیحی، بودایی و هندویی و مسلمان و یهودی باشد، هرکسی که باشد بنشینیم و بحث کنیم، اصلاً به متن هم کار نداریم بلکه یک گفت وگوی فرامتنی داریم. دو انسان می‏نشینند راجع به مبانی هستی شناسی، ارزش‏ها، نمادها و منسک‏های خود بحث می‏کنند. اینها رشد است رشدی که متاسفانه یک جاهایی اتفاق نیفتاده است و یک جاهایی دوگانه اتفاق افتاده است. یعنی غرب آنچه برای خودش  توصیه می‏کند برای دیگری توصیه نمی‏کند و این خودش یک شکاف و یک  برخورد غیرانسانی، تبعیض آمیز و نژاد پرستانه است و هیچ توجیه دینی هم ندارد. پس دروغ می گویند. متاسفانه ما امروز  با دروغ و مکر روبرو هستیم. یعنی ظاهر، یک چیز است و باطن چیز دیگریست، یعنی برخورد دوگانه با ارزش‏های انسانی و دینی.

بزرگترین چالشی که جهان اسلام و بشرِ امروز با آن روبروست، اسلام تکفیری است. این طور نیست که بگوییم فقط چالش جهان اسلام است بلکه بشر امروز با آن گریبانگیر است و فردا به سراغ محرکان و ایجادکنندگان اصلی اش هم می‏رود.  قاعده ای در عالم وجود دارد که شما اگر افرادی شرور را در دنیا  تقویت کنید یا در برابر مانور آنها سکوت کنید گریبان خودتان را دیر یا زود خواهد گرفت. عالم نظم و قاعده دارد، ارتباط و اتصال دارد و یک منظومه است. سکوت یا حمایت کنید یقه ات را می‏گیرد. باطن عالم این گونه است.  باطن عالم برداشت‏های سطحی شما نیست بلکه باطن عالم  حکایت از  یک نگرش منظومه ای و مسؤولیت پذیر می‏کند. مسوولیت خود را ادا کردی که هیچ، ادا نکردی دیر یا زود سراغت می آید، کما این که اتفاق در حال رخ دادن است. این رفتارهای خشن داعشی‏ها و مرتبطین با اسلام تکفیری، گریبان غرب را می‏گیرد و گرفته است چون خودشان آن را تقویت کردند.

البته غرب وقتی می‏خواهد یک چیزی را شکل دهد یک عقبه و رگه ای پیدا می‏کند و آن را بزرگ و روی همان سرمایه گذاری می‏کند. بالاخره باید یک چیزی باشد که جلوی اسلام سیاسی ایران و انقلاب اسلامی را بگیرد پس باید یک چیزی از درون خود اسلام را تقویت کند. بنابراین می‏گردد و ابن تیمیه و  وهابیتی را پیدا می‏کند و به آن پر و بال می‏دهد، تقویت‏هایی که هم  توجیه دینی داشته باشد و هم بتواند جلوی پیش روندگی اسلام واقعی را بگیرد. مقاله ای اخیراً نوشتم  که در سوئیس هم ارایه کردم، تحت عنوان تعامل دین و جامعه در چرخش زمانی معاصر، عصر بازگشت خدا. هزاره‏ی جدید هزاره‏ی خداگرایی است. این را ماتریالیست‏ها می‏گویند. مصاف جدید  فقط مصاف  درون جهان اسلام نیست، مصاف خدا و الحاد است و لیبرال  دموکراسی بیشتر با الحاد و سکولاریسم سازگار است تا با ایمان و تفکرات غیر سکولاریستی، هر چند هیچ نظامی را در عالم سکولار نمی شناسم، مرتبه غیر سکولاریستی اش متفاوت است. پس دعوا اینجاست، یعنی خوب که ریشه یابی می‏کنیم متوجه می شویم که دعوای ایمان به خدا و الحاد است. دعوای خدا و ضد خداست، جایی که این دعوا بیشتر گریبان افراد و سیاست ها و نگاه های خاص را  می‏گیرد و نمود پیدا می کند، غرب است. این بزرگترین چالش بشر کنونی است، مصافی که لیبرال دموکراسی و نظام سرمایه داری با خدا و باور به خدا دارد و این بازگشت به خدایی که در محافل علمی غرب اتفاق افتاده است گریبان نظام سرمایه داری را گرفته است و متأسفانه به منطقه خاورمیانه و جهان اسلام از طریق پدیده دست پرورده ای به نام اسلام تکفیری، فرافکن شده است.

 یعنی این چالش در غرب عمیق تر است؟

 اصلاً مبنا و ریشه‏ آن غرب است و  آنها را آزار می‏دهد اما در خاورمیانه فرافکن شده است. همیشه این طور بوده است یعنی  نظام سرمایه داری تضادهای خودش را  فرافکن کرده و به اصطلاح تولید فضای جدید می کند. نظام سرمایه داری تضادهای خودش را به  فضاهای جغرافیایی دیگر انتقال می دهد.  مهم ترین تضاد سرمایه داری، تضاد خرد خود بنیاد و خرد خدابنیاد است که اتفاق افتاده است. خرد خدابنیاد یعنی اینکه اگر برای انسان و  خرد او اعتبار و اعتنایی  قایل هستیم حتماً باید با پشتوانه‏ی خدا باشد این بحث در غرب و  در محافل علمی دانشگاه مطرح شده است.  نظام سرمایه داری کمافی السابق فرافکن می‏کند.  یکی از این نشانه های فرافکنی نظرات ‏هانتینگتون و متعاقباً ظهور اسلام تکفیری در منطقه است که البته و متاسفانه اختلافات و جهالت‏ها و عقبه های مستعد در جهان اسلام این فرافکنی را با موفقیت همراه کرده است.

 یعنی از عوامل اختلاف برای منافع خودش بهره برده است؟

برای نجات خودش بهره برده است. ریشه و منشأ این تضاد در غرب است و غرب برای رهایی خودش از این تضادها این داستان را در خاورمیانه ایجاد کرد که تئوریسین اصلی آن ‏هانتینگتون و تز نبرد تمدن های او بود و همه این کارها برای این بوده است که نظام سرمایه داری را از یک بن بست نجات دهد. اما این بن بست  ریشه ای تر از این حرف‏هاست. شما جهان اسلام را مشغول کردید اما بالاخره این  بازگشت به خدا در محافل علمی را چه می‏کنید  که  در جامعه و دانشگاه های غرب در حال رخ دادن است؟ بازگشت به خدا و  معنویتی که در غرب دارد اتفاق می‏افتد را چه می‏کنید؟ حالا فرضاً دو سه روزی به عقب انداختید و تضادهای خودتان را کمی نرم کردید، اما خدا گرایی بالاخره وارد غرب شده است، با دلالت های آن چه می کنید؟

کسانی که می‏خواهند بزرگترین چالش جهان اسلام، که  اسلام تکفیری است را حل کنند حتماً باید نیم نگاهی به غرب داشته باشند، در غیر این صورت بازی را می‏بازند. یعنی فکر می‏کنند که این مسأله فقط داخلی است  و از عوامل بیرونی آن غافل می‏شوند. هر چند ریشه های داخلی هم دارد، اما عرض کردم این یک داستان جدیدی است که بخشی از آن به عوامل بیرونی و عوامل تشدید کننده و حتی عوامل معرفتی برمی گردد. یعنی حتماً باید تقابل لیبرال دموکراسی را با ادیان توحیدی متوجه باشیم، در غیر این صورت، قضیه را گم می‏کنیم. برای من مثل روز روشن است که این اتفاق دیر یا زود گریبان غرب و  آمریکا را می‏گیرد هرچند که گرفته است. الان در محافل ما بحث سکولاریزم را مطرح می‏کنند در حالی که دنیا  دیگر  اصلاً این گونه نیست. هیچ نظامی در واقع سکولار نیست. اصلاً بحث عجیبی در عالم  می‏بینیم و می‏شنویم که متاسفانه بعضاً در محافل دانشگاهی ما هم زده می‏شود اما اصلاً در غرب خریداری ندارد. یعنی غرب آن  گرایش به سکولاریزم خود را از دست داده است. تصور نمی کنم ضد دین تر و ضد خدایی تر از ماتریالیست ها بتوانیم پیدا کنیم، ماتریالیست‏ها اوج تفکرات ضد خدایی هستند. چطور می‏شود آنها به خدا پی می برند و اعتراف به وجود خدا می کنند؟ آنها می‏گویند وقتی تنها هستیم احساس می‏کنیم به دلیل فضای الحادی حاکم بر  دانشگاه‏ها تک هستیم، اما وقتی از پستوی دینی خود بیرون می‏آییم می‏بینیم که خیلی‏ها مثل ما هستند. بنابراین، عصر، عصر بازگشت به خدا است و عصر بازگشت به خدا  منافع  سرمایه داری  و هر حرکت ضد انسانی را به چالش می‏کشاند. تفسیر خوبی باید از توحید کرد. این بازگشت به توحید و خدا الزاماً به معنای بازگشت به نهادهای دینی نیست که نوعی بازگشت به صلح ریشه دار و صلح مثبت است.  چون خدا تفاوت‏های بشری را تایید کرده است.  خدا وقتی می‏گوید شما را از زن و مرد آفریدم  و متعاقباً قبائل و شعوبی برای شناسایی متمایز کردیم، یعنی تفاوت ها را به رسمیت شناخته ایم. بنابراین تفاوت‏ها و اشتراکات هر دو وجود دارد. مبنای توجه به حق انسان هم وجود دارد که همان ذات متکی به خدای انسان باشد. این امر مبنایی جلوی تبعیض، ظلم و بی توجهی به تفاوت‏ها را می‏گیرد و به وحدت هم توجه دارد.

بنابراین، ریشه این اسلام تکفیری و این  مواجهات را نه فقط در جهان اسلام که در غرب باید جستجو کرد. یعنی در واقع نوعی فرافکنی چالش‏های غرب به جهان اسلام است. متاسفانه عقبه ای هم در جهان اسلام بوده است که این را تشدید کرده و به  اختلافات هم دامن زده است. حالا ما باید هم زمان چند جبهه را داشته باشیم، یکی جبهه‏ی داخل است و دیگری جبهه خارج و اینجا به نظر من نقش روشنفکران، فیلسوفان و عالمان خیلی برجسته می‏شود که تحلیل درستی ارائه دهند یعنی اگر هدف اصلی را درست نشانه نگیرید و هدف انحرافی را نشانه بگیرید معلوم است که گمراه می‏شوید.

 پس در زمینه تقریب و گفتمان درون دینی عملکرد مثبتی را نداشتیم؟

 ما موفقیت قابل قبولی نداشتیم، اما خوب فهمیدیم که مثلا باید مجمع تقریب تشکیل دهیم و اختلاف انگیزی از جانب ما نباشد و بر افتراق شیعه و سنی دامن نزنیم. باید حداقل در چارچوب گفت وگوی درجازننده، سعی کنیم  توجه بیشتری به اشتراکاتمان داشته باشیم.  تفاوت های خودمان را حسب ضرورت زمانی و مکانی داخل پرانتز بگذاریم و به عقاید متفاوت تعرضی نداشته باشیم. اما ایده آل این است که تفاوت‏هایمان را مطرح کنیم، فیلسوفان راجع به این تفاوت‏ها بحث کنند و نتایج گفت و گو را اجتماعی کنند. گفت وگو هر قدر هم که فیلسوفانه باشد اما اجتماعی نشود نتیجه ندارد. اما به هر حال، هر قدر در چارچوب این اشتراکات گفت وگو ‏کنیم بازتاب دارد، در این حد هم باید با عالمان گفت وگو کنیم  نه  با سطوح پایین یعنی حتی اگر در چارچوب مشترکات  هم بخواهیم بحث کنیم باید علما را وارد بحث کنیم. من در خارج از کشور و در نمازخانه دانشجویی در نماز به آنها اقتدا می‏کردم و در یک سفر عمره شاهد بودم که یک اهل سنت و استاد دانشگاه و اهل لیبی، چگونه به دفاع از تشیع و مقاومت حزب الله در برابر یک وهابی ایستاد.

حتی اگر بخواهیم خوشبینانه نگاه کنیم باید بگویم که وهابیت تنها محصور در  رفتار دینی و منسک است و  این رفتار و این منسک باید  عین صدر اسلام و آن هم با تفسیر خودش باشد  والا همه چز بدعت تفسیر می شود. یعنی هرچه تغییر و تحول است  همه بدعت است. بین خودشان هم هزار اختلاف است.  در سفری  که ما با دانشجویان به عمره رفته بودیم دوربین یکی از دانشجویان را گرفته بودند، گفتند چون عکس گرفته عمل حرام مرتکب شده است. من گفتم بیا برویم من دوربینت را پس می‏گیرم، پیش پلیس رفتم. افسر نگهبان آمد با او صحبت کردم  گفتم اگر واقعاً عکس گرفتن بدعت است،  چرا شما  هر روز صبح از تلویزیون، کعبه را به نمایش می گذارید؟ آن افسر نگهبان ناراحت شد و گفت  از دست این …، دوربین را پس گرفت و تحویل دانشجوی ما داد. وهابیت سطح نازلی است اما چه کنیم که امروز به هر حال با این معضل روبرو هستیم.

به هر حال به نظر من ما هرچه که بتوانیم با اهل سنت یا حتی با وهابیتی که تکفیری نیست به گفت وگو بنشینیم برد کرده ایم. البته ما با تکفیری ‏هایی محارب هیچ گفت وگویی نداریم. ما بارها به دانشجوهایمان گفته ایم راجع به ابن تیمیه کار کنید و  با استدلال با او مواجهه داشته باشید. آنها اصلاً قرآن را لایه لایه نمی‏دانند، اصلاً برای قرآن بطن قایل نیستند. ما رگه ای از این تفکر را در اخباری‏های شیعی هم داریم که معتقد هستند چون قرآن را نمی‏فهمیم باید به روایات رجوع کنیم.  روایت گرایی در واقع ترجمانی از همین لفظ گرایی است.  لفظ گرایی که قائل به ذوبطن بودن قرآن نیست. امام صادق(ع) می فرمایند: قرآن عبارات، اشارات، لطایف و حقایقی دارد. عبارات را همه می‏فهمند اما اشارات و لطایف و حقایق را چطور؟ درست است قرآن کتاب بشر است و همه می‏توانند بهره ببرند، اما حروف مقطعه مثل “الم”، ” المص”، “الر”، “کهیعص”  را چه کسی و با صرف رجوع به حروف آن می فهمد؟ امام خمینی(ره) می‏فرماید این حروف رمز بین خدا و پیامبر اند،  حالا آقایی که این قدر ظاهرگرایانه تفسیر می‏کند به بنده بگوید الم یعنی چه؟ این گونه تفسیر کردن های لفظ گرایانه واقعاً شأن قرآن را پایین می آورد. خدایی که می‏گوییم جسم و بدن و جهت ندارد و اگر جهت داشت محدود می شود شما چگونه برایش جسم قایل می‏شوید که جهت داشته باشد. بحث زیبایی اینجا مطرح می‏شود که می‏گویند چرا خدا در آنِ واحد همه جا هست؟ چرا مشرف است؟ برای این که خدا جسم ندارد. خب اگر شما برای خدا جسم قایل شدید که دیگر نمی‏توانید بگویید مطلق است و همه جا حضور دارد. به نظر بنده این تفسیرها به دلیل بی توجهی  به فلسفه و عرفان است یعنی خود شکل گیری ابن تیمیه هم به بی توجهی به فلسفه و عرفان بر می‏گردد. یعنی اگر در جهان اسلام، به ویژه جهان تسنن، فلسفه و عرفان رشد کرده بود فرصت به ابن تیمیه  نمی‏رسید. البته از کینه ابن تیمیه نسبت به خواجه نصیر طوسی و هتاکی ها و نسبت های ناروا به او، به دلیل نقش خواجه در انقراض بنی عباس هم نمی توان صرف نظر کرد که جای بحثش اینجا نیست.

در بحث آخر در خصوص اسلام سیاسی باید بگویم که نباید بحث کرد که آیا اسلام، سیاسی است یا خیر؟ اسلام سیاسی است اما سیاستی است که در جهت اهداف متعالی بشری است. سیاست برای اسلام سیاسی، ابزار است نه هدف. تفاوت اسلام سیاسی ایران به تفسیر امام خمینی(ره) و اسلام سیاسی برخی در همین است که سیاست برای اسلام سیاسی ایران حکم فعل مشروط و ابزار را دارد نه فعل مطلق. مطلق، چیز دیگری است و حکومت، فی نفسه هدف نیست. در قرائتی در اهل سنت داریم که می گوید هر کس که حاکم است باید از او اطاعت شود اما ما این اصل را نداریم و می گوییم نه هر کس که حاکم بود باید از او اطاعت کرد بلکه باید دید چه حاکمی است و چه ویژگی هایی دارد و در چه جهتی حرکت می کند. اهداف است که یک حکومتی را مشروع می کند. فی نفسه هر حکومتی ولو حکومت اسلامی مشروع نیست. اهداف و غایات است که فعل سیاسی یا فعل قدرت را مشروعیت می بخشد یا از مشروعیت می اندازد. اما اینها می گویند هر کس که در جهان اسلام حاکم بود باید از او اطاعت کرد، چون اولو الامر است اما ما هر کسی را اولو الامر نمی دانیم و می گوییم قدرت حتی در دست پیامبر اکرم(ص) هم یک فعل مشروط است، پس بقیه جای خود را دارند یعنی اهداف متعالی تری وجود دارد که اسلام سیاسی را توجیه پذیر می کند. به هر حال این اسلام سیاسی که در ایران مطرح شده است هم عقبه تاریخی و هم پشتوانه فلسفی، معرفتی و عرفانی دارد، هم اینکه خود حکومت و تشکیلات فی نفسه هدف نیست. به تعبیر امام(ره) تمام تشکیلاتی که از اول اسلام بود تا کنون برای عدالت اجتماعی و معرفت خداست. الان مشکلی که بعضا در ایران در برابر بعضی ها داریم این است که عده ای این باور را دارند که حکومت را نمی شود نقد کرد در حالی که می شود نقد کرد چون حکومت هدف نیست.

 پس اسلام سیاسی ایران نمونه موفقی در نوع گفتمان سیاسی بود؟

 بله به نظر من موفق بوده هر چند که برخی افراد، تعابیر غلطی از آن ارایه می دهند، اما منظورم آن تفسیری است که امام در کتاب ولایت فقیه دارد و به صورتی قاعده مند از ولایت فقیه بحث می کند و می گوید تنها حکومتی که عقل بر می تابد حکومت خداست، یعنی ولایت انسان بر انسان را نفی می کند و می گوید ولایت همه جعلی و اعتباری است حتی ولایت پیامبر(ص). اینها به اذن خدا حقیقی می شود و به شرط اینکه قاعده مند باشد حقیقی می شود. امام تعبیری دارد که حتی رای شخصی پیامبر(ص) هم در حکومت نافذ نیست، یعنی اسلام سیاسی یک حکومت قاعده مند است و آن قاعده به حق و نیاز و ضرورتی که انسان دارد بر می گردد. این نیاز و ضرورت فقط نیاز مادی نیست معنوی هم هست حتی دین هم برای انسان است نه انسان برای دین. بنابراین هیچ دین و نظامی سکولار نیست بلکه مرتبه غیر سکولاریستی آن متفاوت است. اسلام سکولار نیست، امام(ره) می فرمایند پیامبر، حکومت تشکیل داد و علی(ع) برای بسط عدالت اجتماعی حکومت تشکیل داد. راجر تریگ به نقل از واتیمو می گوید این برابری و دموکراسی یک توجیه متافیزیکال می خواهد و با قرارداد نمی توان آن را توجیه کرد. توجیه متافیزیکال آن ریشه در این آموزه دینی دارد که همه در برابر خدا یکسان هستند این یکسانی در برابر دموکراسی را شما از دین آوردید و در بستر تاریخ هم دین کمک کرده حال آن را کنار می زنید!