تبلیغات
در راه مدرس - فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(1)
چهارشنبه 12 آبان 1395

فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(1)

نوع مطلب :گفتگوها ،

 فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(1)



خرد نامه همشهری، 164: برای شروع لطفاً ابتدا یک بیوگرافی از زندگی شخصی خود بیان بفرمایید.

در یک محله متوسط روبه پایین در شیراز متولد شدم. جزو بچه های مذهبی‌ محله بودم و به طور خاص روی مسئله حجاب حساسیت داشتم. خیلی هم درس‌خوان بودم. مقطع دانش‌آموزی خود را در مدرسه­ ای به نام بصیری پشت سر گذاردم و وارد دبیرستان حاج قوام و دبیرستان نمازی و سال آخر هم وارد دبیرستان رازی شدم که بهترین مدرسه ریاضی قبل از انقلاب بود.

جهت ادامه تحصیل در رشته مهندسی عازم خارج از کشور شدم. از آنجا فعالیت‌های جدی سیاسی من آغاز شد. تقریباً در کلیه تظاهرات‌ها و نشست‌ها و اعتصاب غذاها حضور فعال داشتم. در ضمن این حضور فعال هیچ لطمه‌ای به درس و تحصیل من نمی‌زد، به طوری که دوره دو ساله را نه ماهه پشت سر گذاشتم و سه نمره B مثبت در دروس ریاضی محض، ریاضی ترکیبی و ریاضی کاربردی علاوه بر قبولی در درس ادبیات فارسی گرفتم. وقتی فرم ادامه تحصیل در رشته فلسفه یا جامعه‌شناسی یا ترکیب جامعه‌شناسی و فلسفه را پر می‌کردم، دانشگاه هال به من پیشنهاد ریاضی، ویژه استعدادهای خاص، اصطلاحاً special honours degree in mathematics داد، اما من تصمیم خود را گرفته بودم که به رشته‌های انسانی بروم و در نهایت سر از رشته جامعه‌شناسی دانشگاه سالفورد درآوردم.

بعد از یک سال تحصیل که با شروع انقلاب همراه شد، دیگر حس ‌و حال ادامه تحصیل نداشتم. این حس و حال برای بچه‌های آن زمان طبیعی بود. از تعطیلات یک ماهه ژانویه استفاده کردم و به ایران آمدم و در تظاهرات شرکت کردم. بعد از بازگشت، احساس کردیم که ممکن است کار به جای باریک بکشد. لذا با سه تن از دوستان تصمیم گرفتیم زمینه را برای آموزش نظامی خود فراهم کنیم. این بود که به طریقی وارد سوریه و بعد وارد لبنان شدیم و به فراگیری آموزش نظامی پرداختیم. محل استقرار ما جایی به نام قلعه «ارنون» بود. در آنجا با گروه‌های مختلف از جمله فتح، امل و ... آشنا شدیم. در همین اثنا به لطف خدا و حضور مردم، انقلاب پیروز شد. با شروع سال تحصیلی جدید برای ادامه تححصیل به انگلیس بازگشتم. تابستان 59 بود که به اتفاق تعدادی از دانشجویان در پی تظاهراتی که روبروی سفارت خانه آمریکا، در اعتراض به دستگیری تعدادی از دانشجویان ایرانی در آمریکا، برپا شده بود دستگیر و راهی زندان شدیم. همان گروهی که در زندان انگلیس معروف به گروه علی و فاطمه بودند. چون برادران خود را علی و خواهران خود را فاطمه معرفی می کردند.

در زندان در اعتراض به این دستگیری دست به اعتصاب غذای خشک زدیم. اعتصاب غذای بنده جمعاً 17 روز به طول انجامید. دقت داشته باشید اعتصاب غذای ایرلندی معروف، یعنی بابی ساندز بلافاصله بعد از اعتصاب غذای ما بود.

به دلیل تسلط به زبان انگلیسی و تحصیل در رشته جامعه شناسی، یکی از چهار سخنگوی این جمع بودم و معمولاً هم با ترفندی پیام‌های خود را به بیرون منتقل می­کردیم.

قضیه به همین منوال بود تا این که حکم اخراج ما صادر شد. من در داخل زندان 5 بار، به دلیل برخورد با یکی از زندانیان آلمانی که آسیبی به یکی از برادران ما وارد کرده بود و همچنین عیادت، بدون هماهنگی با دست اندرکاران زندان، از یکی از برادران که از فرط اعتصاب غذا بی حال شده بود، دادگاهی شدم.

پس از دادگاهی شدنم 15 روز از هواخوری محروم شدم و در نهایت حکم اخراج من صادر شد. روز آخر در اتفاقی عجیب و تحت تأثیر اخلاق و معنویت گروه دستگیر شده مزبور، پلیسی که علیه من در دادگاه شهادت داده بود بین نماز ظهر و عصر نزد بنده آمد و گفت:از خدا برای من طلب بخشش کن؟ بنده او را در آغوش گرفتم و گفتم از شما به دلیل شهادت نادرستتان کدروتی به دل ندارم.

وقتی به ایران بازگشتم خدمت در مناطق محروم را بر همکاری با سایر مراکز و وزارت خانه ها ترجیح دادم. همین اتفاق هم افتاد و به چابهار در استان سیستان و بلوچستان رفتم. در آنجا صبح‌ها در دبیرستان و هنرستان این شهر تدریس و بعدازظهرها کلاس های عقیدتی برای برادران سپاه برگزار می‌کردم. روحیه با نشاطی داشتم و بسیار فعال بودم و با بچه ها بسیار گرم و صمیمی بودم.

با شروع تدریس ارتباطات عاطفی برقرار شد. بهترین خاطره من همان یک سالی است که چابهار بودم. بهترین رفقای من در آن جا بعدها در جبهه شهید شدند.

به یاد دارم در اوایل انقلاب ایام‌الله انقلاب پاس داشته می‌شد. به امام جمعه آنجا که مولوی عبدالرحمان بود و هست، گفتم: چرا مردم را به راهپیمایی دعوت نمی­کنید؟ گفت: ما انتقاد داریم. روزنامه جمهوری اسلامی علیه اهل سنت مقاله می نویسد، در ضمن هیات دولت به ما سر نمی‌زند.

گفتم: اگر اینها حل شود شما دعوت می­کنید. گفتند: بله دعوت می‌کنیم. در آن زمان آقای میرحسین موسوی سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بود و من ایشان را از قبل نمی‌شناختم. به تهران آمدم و داستان را تلفنی برای ایشان شرح دادم و ایشان هم به بنده اطمینان داد که از فردا چاپ نخواهد شد، و همین طور هم شد. ما آمدیم خبر چاپ نشدن را بدهیم که هیات دولت تصادفاً به چابهار آمد.

بعد از این ماجرا به حوزه علمیه مولوی عبدالرحمان رفتم. گفتم: ما به قول خود عمل کردیم. آنها هم قبول کردند. بحث شعارهای راهپیمایی مطرح شد. بنده گفتم: حزب فقط حزب‌الله رهبر فقط روح‌الله. این شعار را قبول نکردند و گفتند: می‌گوییم حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط رسول‌الله. گفتم: هر دو را بگویید. این اتفاق رخ داد و خیلی هم بهتر شد.

بالاخره داستان ازدواج ما پیش آمد و ما ناگزیر از این شهر دوست داشتنی عازم شهر خود یعنی شیراز شدیم و همانند چابهار به تدریس در دبیرستان های شهر و همکاری تبلیغاتی با نهادهای انقلابی مشغول شدیم. بعد از توفیق حضور در عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر پیشنهاد قائم مقامی واحد تبلیغات و انتشارات سپاه منطقه 9 به بنده شد. بنده در مراسم صبحگاهی این منطقه که حال و هوای خاصی داشت به شرح ادعیه ماه مبارک رمضان، شرح زیارت عاشورا و تاریخ اسلام پرداختم. بعد از مدتی نیز پیشنهاد مسئولیت این واحد و عضویت در شورای فرماندهی این منطقه به بنده شد. تا بازگشایی دانشگاه ها به انجام وظیفه مشغول بودم. روح فرمانده این منطقه، شهید کلاهدوز و حجةالاسلام و المسلمین شهید عبدالله میثمی، مسئول دفتر نمایندگی ولی فقیه در این منطقه و برخی دیگر از شهدای شورای فرماندهی شاد باد. 

بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها مدارج علمی را تا دکتری طی کردم و در تمام مقاطع شاگرد اول بودم. در سال 73 در مقطع دکتری دانشجوی نمونه کشوری شدم. با اعلام نیاز دانشگاه تربیت مدرس عضو هیات علمی این دانشگاه شدم. از همان مقطع دکتری به تدریس پرداختم. حتی استاد پروازی درس جامعه شناسی شهری در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تبریز هم بودم.

تا سال 82 در دانشگاه تربیت مدرس بودم. سپس پیرو ماجراهایی به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی رفتم و در سال 88 خود را قبل از موعد برای سامان دادن به تحقیقات و مطالعاتم بازنشست کردم و هم اکنون با فراغ بال هرچه تمام به این امور مشغولم. می توانید برای آگاهی از فعالیت هایم به شرح علمی بنده رجوع فرمایید.

 

در فضای رسانه‌ای شخصیت دغدغه‌مند و از نگاه برخی غیرآرام هستید. منشا این امر چیست؟

اگر بخواهم پاسخ آکادمیک به شما دهم، ناشی از عدم شکاف بین عمل و نظر است. به طور قطع، شما این دغدغه را در عمل دیده اید. تئوری من اجازه نمی­دهد که تفاوتی بین مواضع عملی و نظری ام باشد. من یک نگاه منظومه‌ای به عالم دارم. دوتایی و دوگانگی را برنمی‌تابم.

این نگاه منظومه‌ای من، روزبه‌روز هم تکامل یافته و در حال تکامل یافتن است. به این معنا رسیده ام که عالم یک وحدت در عین کثرت است. حتی آهنگ قرآن بیانگر یک ژانر فراگیر چند ژانری و یا به عبارتی یک ساخت فراگیر چندساختی است.

اگر دقت کنید در آثار بنده این وحدت در عین کثرت به خوبی دیده می شود. یکی از نمودهایش این است که من تنها برای قشر خاصی صحبت نمی‌کنم. کتاب‌هایی دارم که به شدت تخصصی هستند. این روزها تمرکزم بر تدریس فلسفه علوم اجتماعی و جامعه شناسی فرهنگی در ایران است و در این دو حوزه، به ویژه فلسفه علوم اجتماعی کتاب هایی ویژه استادان و دانشجویان مقاطع تکمیلی تألیف و ترجمه کرده ام.

چرا مخاطب من تنها مخاطب خاص باشد. من مخاطب عام هم دارم. پس قالب فعالیت های علمی من نباید تنها کتاب یا مقاله تخصصی باشد بلکه باید یادداشت و مصاحبه و ... نیز باشد. در اینجاهاست که بیشترین شور و حرارت برخاسته از یک تفکر تئوریک را می بینید و از آن به عنوان دغدغه یاد می کنید. اگر حضور رسانه‌ای من نبود این امکان برای شما بود که چنین تفسیری داشته باشید؟

خیر. این که قلب شما در مجلس می‌گیرد می‌فهمیم نسبت به مسئله واکنش جدی نشان می‌دهید.

حضور رسانه‌ای من ریشه در دغدغه روشنفکری من دارد. شاید اگر بنده دغدغه روشنفکری در معنای اصطلاحی آن نداشتم باز شما این استنباط را نمی‌کردید. این دغدغه روشنفکری در واقع دغدغه عمل و بهبود و تغییر است. اصلاح‌گری در معنای اصلی است.

تغییر وضع موجود در اندیشه من جاخوش کرده است که در ارتباط با جامعه، کسوت روشنفکری به خود می‌گیرد. روشنفکر کیست؟ روشنفکر دغدغه نیازهای واقعی مردم را دارد که ممکن است مردم خود نسبت به این نیازها آگاهی نداشته باشند. ممکن است مردم درخواستی داشته باشند که هیچ  ربطی به نیازهای واقعی آنها نداشته باشد و در واقع فریب خورده باشند.

یک روشنفکر وظیفه دارد بگوید درخواست شما باید این باشد. خواست شما باید برخاسته از نیازهای واقعی شما باشد. شما اگر درخواست‌تان از نیازهای واقعی نشات نگیرد، فریب خورده اید. یک روشنفکر باید شبکه اغوایی قدرت را برملا کند، زبان بی­زبان‌ها باشد.

من آهنگ قرآن را می‌پسندم. قرآن جامعه‌شناسی دارد اما جامعه‌شناسی نیست، فلسفه دارد اما فلسفه نیست، روان‌شناسی دارد اما روان‌شناسی نیست، رمان دارد اما رمان نیست. دو گانگی انسان و طبیعت، ایمان و تفکر، فرد و جامعه، دنیا و آخرت، خدا و انسان، حال و آینده، ارزش و واقعیت و ... در آن نیست. من بیشتر سعی کردم متاثر از این آهنگ باشم که یک نوعی رهایی در آن وجود دارد. نظر برای نظر نیست بلکه نظر برای عمل است.

وقتی کسی اینها را دارد، دغدغه قالب‌ها را ندارد، دغدغه نجات مردم و دغدغه انبیایی دارد، دغدغه تیتر و عنوان و مدرک و سمت و ... ندارد، مسلم است نمودش شور و حرارت و دغدغه خواهد شد. سخت است اینجا از پیامبر مایه بگذارم اما من می‌خواهم جا پای پیامبر بگذارم، چرا خداوند از پیامبر به عنوان حریص بر نجات و رستگاری مردم یاد می کند؟

باید برای مردم حرص خورد و شور زد. مخصوصاً مملکتی که یک انقلاب اسلامی بزرگ را پشت سر گذاشته است و حالا نظام مستقری به نام جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است. این جمهوری اسلامی به نام انقلاب اسلامی خیلی چیزها را به خورد مردم می‌دهد. شور را می‌گیرد و به اسم استقرار و تمدن‌سازی خیلی چیزها را ذبح می­کند. در این صورت است که وظیفه ما سنگین‌تر می‌شود.

وقتی کار سخت‌تر و سنگین تر می‌شود شور و حرارت هم بالا می­رود. وقتی می‌بینیم چطور با ارزش ها بازی می‌کنند، آن کسی که دغدغه دارد و می‌خواهد شکافی بین نظر و عملش نباشد، و از سوی دیگر پدیده‌ها را منظومه‌ای می‌بیند و دغدغه روشنفکری هم دارد و حریت نیز جزیی از تربیت خانوادگی‌اش است، طبعاً دچار شور و حرارت خواهد شد.

اما دقت کنید که نباید در تأثیر محیط خانوادگی غلو کرد. می‌توان گفت اگر کسی عزت دارد تنها ناشی از محیط است؟ این پیام فطرت است. فردی به ندای باطنی خود بیشتر توجه دارد و دیگری کمتر توجه می‌کند.

شما از جمله اندیشمندانی هستید که برای خود رسالت اجتماعی قائل هستید. این از کجا آمده است برخلاف اندیشمندانی که گمان می‌کنند تنها باید آگاهی را اولویت قرار دهند.

فعالیت اجتماعی ما هیچ‌گاه همانند فعالیت سیاسی مصطلح نبوده است. آگاهی بخشی بوده است. اگر مجلس را می‌خواهید مثال بزنید، مجلس بیشترین قرابت‌  را با آگاهی بخشی دارد. اگر زمان جنگ را می­گویید، من باید در این زمان دست روی دست می گذاشتم؟ هرچند به خود اجازه نمی دهم که خود را رزمنده دفاع مقدس بنامم، اما شما در چنین شرایط حساسی نسخه بی تفاوتی می پیچید؟

در کل هیچ‌گاه به معنای متعارف یک اکتیو نبوده ام. منشا حضور اجتماعی من تعریف من از علم است. علم نسبت دیالکتیک با جامعه دارد. اصلاً قرآن نسبت دیالکتیک با مردم و نیازهای مردم دارد. قرآن برای پاسخ به نیازی آمده است. فلسفه و علم که جای خود دارد. من نمی‌توانم خارج از رسالت خود و نیازهای جامعه‌ای که به آن وابسته هستم و جامعه ای که به من نیاز دارد، بروم فقط بار خود را ببندم!

تعریف من از علم فقط حکایت‌گری نیست. چگونگی، ساختن و ایجاد کردن است. وقتی زبان علم از نظر من زبان ساختن می‌شود، چگونگی و ساختن نمی­تواند صرفاً و به صورت تصنعی بگوید من حکایت از امر واقع می‌کنم. یه عبارت دیگر، در نظر باید عمل بجوشد. اصطلاحاً می­گوییم هر نظری آمیخته با عمل است و دلالت عملی دارد، همان‌طور که آمیخته با ارزش است و دلالت ارزشی دارد. 

علم ما بومی، اجتماعی نیست و ربطی به فرهنگ و نیازهای ما ندارد. ما تابع نقشه راهی هستیم که غرب برای ما ترسیم کرده است. به تعامل با غرب اعتقاد دارم. نگاه صفر و یک به غرب و شرق ندارم، اما می‌گویم این نقشه را او برای شما کشیده است. شما دارید در نقشه او بازی می‌کنید.

بنده به عاملیت انسان بسیار معتقد و خوش‌بین هستم، ولی نسبت به این شرایط و روابط خوش‌بین نیستم. باید تغییر کند. چرا من باید در نظر دفاع از حضور اجتماعی کنم، اما خود حضور اجتماعی نداشته باشم؟ ممکن است برخی مواقع و در ظاهر حضور من هم کم‌رنگ شود،  کمااینکه این روزها این گونه شده است. اما بنده از سکوت خود تعبیر فریاد دارم.

شما را جزو جریان اصولگرا می‌دانند.

یک اصولگرا به لحاظ بنیان های اصولگرایانه هستم. با تجاربی که به دست آوردم می­گویم اصولگرا هستم؛ اما نه به معنای برخی از جریانات سیاسی شناخته شده به عنوان اصول گرا. اصولگرا به لحاظ التزام به اصول هستم. در مجلس هفتم هم حساب خود را از این جریانات جدا کردیم.

بارها گفته ام اصلاح‌طلبی که می‌خواهد دم از اصلاح‌طلبی بزند باید اصول اصلاح‌طلبی خود را تعریف کند. من اصلاً خط‌کشی اصولگرا و اصلاح‌طلب را نمی‌فهمم. آیا اصولگرا می تواند اصلاح‌طلب نباشد؟ من یک اصولی دارم که با این اصول، تفسیری از عالم به دست می‌ دهم و بعد می‌خواهم تغییر ایجاد کنم و این تغییر همان اصلاح است.

آن کسی هم که می‌خواهد اصلاح انجام دهد باید بگوید بر اساس چه معیار و اصولی می خواهد دست به اصلاح بزند. این دو، قطب مقابل هم نیستند. عنوان بهتری باید انتخاب شود.

گفتمان انقلاب اسلامی مبنای اصول ماست و باید پای آن ایستاد. حتی مصلحت به معنای صحیح آن می­تواند در این گفتمان تعریف شود. نه به آن معنا  که عده ای منافع شخصی و گروهی خود را به نام مصلحت بر انقلاب تحمیل کنند.

همان‌طور که گفتیم گفتمان انقلاب اسلامی جدا از سیاست­ها و رفتارهای جمهوری اسلامی است. ببینید رفتارهای برخی چگونه است؟ عده ای انقلاب اسلامی را با بر سر قدرت بودن عده‌ای گره می زنند. اگر آنها در قدرت رسمی باشند همه چیز درست است و اگر نباشند همه چیز خراب است. اگر بگویید این رویکرد و این موضع غلط است، می‌گویند فلانی این تغییر موضع داده است.

بر اساس همان اصول می‌گویم این موضع و این رفتار درست نیست. زشتی را از هر کسی دیدید باید بگویید. این جزو ارزش‌های ما است. پس حواسمان باشد فعل سیاست باید ترجمانی از اخلاق و انصاف باشد.

یکی از مسائلی که داریم خلط فعل هدف و فعل وسیله است. اخلاق و عدالت و معنویت و معرفت خدا و ... برای ما فعل هدف است. قدرت، حکومت و تشکیلات و امثالهم فعل ابزار است. این خلط هدف و وسیله هم مشکل عمده ماست. متأسفانه بعضاً شاهدیم که هدف، وسیله را توجیه می‌کند. برای رسیدن به قدرت هر کار بداخلاقانه‌ای توجیه می شود. امااین درست نیست. وسیله هم باید از جنس هدف باشد تا تناسب بین هدف و وسیله برقرار شود.

من همیشه این دغدغه را داشتم و کتابی در این باره نوشتم. این کتاب بعد از نمایندگی ام در مجلس چاپ شد. چاپ این کتاب سال 90 بود و تحت عنوان «درآمدی بر  رابطه اخلاق و سیاست»  به چاپ رسید. همیشه دغدغه رابطه اخلاق و سیاست را داشتم. چند سال پیش فرصتی دست داد تا استاد راهنمای رساله دکتری با عنوان اخلاق و آداب سیاست در حکمت متعالیه باشم که هم اکنون در شرف چاپ به صورت کتاب است. در مقدمه این کتاب آورده ام که به هرحال در اندیشه من یک دوتایی کم‌رنگ وجود داشت. درست است که می‌گویم اخلاق هدف است و وسیله سیاست است و برای اینکه فعل سیاسی اخلاقی شود باید از جنس اخلاق شود ولی دوتایی کم‌رنگی در وسیله و هدف مشاهده می شود، اما فهمی که از حکمت متعالیه به دست می­آید این است که هیچ فرقی بین فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق  نیست. هیچ اخلاقی غیر سیاسی نیست و هیچ سیاستی غیراخلاقی نیست، منتها مرتبه سیاست و مرتبه اخلاق آن فرق می­کند.

بر اساس حکمت ملاصدرا، ما سه اخلاق و سه سیاست متناظر داریم. یا اخلاق سیاسیِ قدرت و ثروت است یا اخلاق سیاسیِ حکمت و اعتدال و یا اخلاق سیاسیِ احسان و لطف است. متناظر بااخلاق دنیه، اخلاق متوسطه و اخلاق متعالیه ما به ترتیب سیاست دنیه، سیاست متوسطه و سیاست متعالیه داریم.

هر سیاستی اخلاقی است فقط جنس و مرتبه آن فرق می کند. اگر آن مسئله و انگیزه و آرزوی من نبود شاید این رساله شکل نمی‌گرفت. این دغدغه را داشتم، اما وقتی این دغدغه به مقاله تبدیل می‌شود و یک پایان‌نامه به سرانجام می رد و بعد کتاب می‌شود، مقداری از آن شور می‌افتد.

شور من در همین حد است چون با آگاهی بخشی گره خورده است. یک فعال سیاسی باید این را جلو ببرد. روشنفکران دیگر این را جلو ببرند. رسالت اجتماعی من در حد روشنفکری در سطح زیرین آن بوده است.

جایگاهی که بر آن می‌ایستید و نقد می­کنید کجاست؟ ما نقد اجتماعی به انقلاب اسلامی بسیار داریم. اگر جریان روشنفکری را بخواهیم نگاه کنیم از جایگاه مدرنیته می‌آید این ساحت را نقد می­کند. شما کجا برای نقد ایستادید؟

در ابتدا باید گفت هر نقدی معیار می­خواهد. بر اساس شناختی که از انقلاب اسلامی، مبانی فلسفی و عرفانی و نظری و غایات و اهداف و ریشه‌های تاریخی‌ و ... دارم معیار نقدم را گفتمان انقلاب اسلامی قرار داده ام.

اگر بخواهم کوتاه به سوال شما پاسخ دهم قطع نظر از مبانی فلسفی و عرفانی و فقهی و ریشه‌های تاریخی و ... معتقدم انقلاب اسلامی سه هدف توأمان را دنبال می­کند که شامل آزادی، عدالت و اخلاق است. اتفاقاً آزادی فردی و عدالت جمعی بدون عنصری به نام اخلاق قابل جمع نیست.

شما نمی‌توانید آزادی فردی و عدالت جمعی را بدون اخلاق گره بزنید. چون آزادی فردی متوجه فردیت و خودیت افراد است و حاکی از یک خود محوری است. عدالت جمعی مستلزم نوع­دوستی است. این نوع‌دوستی فقط با اخلاق مثبت گره می‌خورد. اخلاق هم با دیگر‌گرایی پیوند می‌خورد. اخلاقی که بخواهد با خودخواهی پیوند بخورد دیگر اخلاق نیست. در اخلاق نوع‌دوستی وجود دارد.

در عدالت هم نوع‌دوستی وجود دارد و آزادی که وجه فردی دارد باید با اخلاقی گره بخورد که هم‌ سویی با عدالت داشته باشد. بی‌خود نیست که کشورهایی که شعارشان آزادی فردی است اعتنای جدی به عدالت اجتماعی ندارند و آنهایی که شعار عدالت اجتماعی سر می دهند به آزادی فردی بی اعتنا هستند. هر دو بی‌اعتنا به اخلاق و معنویت پیوند‌دهنده آزادی و عدالت هستند و نتوانسته اند این پیوند را برقرار کنند. این تضاد به یک حلقه واسط نیاز دارد.

اخلاقی که شما می‌گویید اگر در تمدن غیر دینی باشد ممکن است اخلاقیاتی شکل گیرد که بتواند این کار را انجام دهد؟

اولاً بنده شخصاً معتقدم اخلاق وجودی است. قراردادی نیست. حتی حکم عقل فردی هم نیست. چون وجودی است، واضع می‌خواهد. هستی، خالق دارد. اخلاق هم وجودی است پس خالق دارد. خدا اخلاق را وضع کرده است و خود تابع این اخلاق است. خود او هم این اخلاق را نمی‌شکند. این با قول اشعری‌ها فرق می‌کند که می‌گویند قبیح آن چیزی است که شرع می‌گوید و حسن هم آن چیزی است که شرع می‌گوید. ما چنین چیزی نگفتیم که قبیح و حسن را شرع بگوید.

می‌گوییم عالم و سرشت وجودی ما و هستی بگوید. این که هستی بگوید در واقع پیوندی بین هستی و خدا برقرار می‌کند. خدا اگر نباشد هستی وجود ندارد.

اخلاق سرمایه‌داری نمی‌تواند قطعاً توجیه کند؟

اخلاق چون وجودی است پای خالق و خدا به میان خواهد آمد. ممکن است کسی عملاً به وجودی بودن اخلاق عمل کند اما نفهمد که منشأ خدایی می خواهد. در بحث روشنفکری می‌گوییم فقط خداگرایان می‌توانند روشنفکری کنند، اما اگر خداگرایی روشنفکری نکرد این معادله به هم می­خورد؟ اگر روشنفکر غیر خداگرایی روشنفکری کرد این معادله از بین می رود؟

این رابطه مفهوماً درست است. شمایی که دم از روشنفکری می‌زنید و می‌خواهید زبان بی‌زبان‌ها باشید، باید مدافع حقوق و نیازهای مردم باشید، اگر کسی برای مردم حقوق و نیازی قائل نباشد، بالطبع ذاتی هم قائل نیست و اگر قائل به ذات شد، باید قائل به غایت و تکیه گاه ذات و غایت یعنی خدا باشد. 

اخلاقِ خدابنیاد است که می­تواند آزادی و عدالت اجتماعی را با هم جمع کند. وقتی اسم از فطرت می‌آید پای یک هستی و وجود به میان می آید.اخلاق هدیه انسان به عالم نیست بلکه دیکته عالم به انسان است.

هر چیز وجودی هم اخلاقی است. فطرت را هم از این بابت می‌ستاییم چون امری وجودی است. فطرت هست و بایدِ عقلی نیست. یک وجود ذاتی است. هستی دارد و بنابراین اخلاقی است. اگر هستی‌شناسی محکم نداشته باشید اخلاق شما هم قابل توجیه نخواهد بود. وقتی پای هستی‌شناسی به میان آید بدون تردید پای خدا وسط می‌آید. این به معنای عدم وجود اخلاق عرفی و هنجارها نیست.