چهارشنبه 12 آبان 1395

فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(2)

نوع مطلب :گفتگوها ،

فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(2)



هدف این انتقاد باید رشد انقلاب اسلامی باشد. شما در پس این حرفی که می‌زنید می‌گویید به دنبال رشد انقلاب اسلامی هستید و تنها راه پیشرفت را این می‌دانید که بر اساس انقلاب اسلامی پیش رفت؟

نه، من به دنبال پیشرفت انقلاب اسلامی نیستم. ممکن است انقلاب اسلامی در اثر همین چالش‌ها و نقدهایی که می‌کند رشد کند. اما بنده به دنبال این نیستم. من به آن درجه از رشد خود رسیده ام که این را بپذیرم. اما حاضرم بحث کنم. حتی حاضرم در مواجهه با رقبا همه باورها و اعتقاداتم درباره انقلاب اسلامی را روی میز بگذارم و گفت‌وگو کنم. از لحاظ روان‌شناختی این آمادگی را دارم که بیش از این که بخواهم طرف مقابل را قانع کنم خودم قانع شوم.

اما قطع نظر از این آمادگی برای گفتگو، ایده‌آل من این است که این نقدی که می­خواهد در جمهوری اسلامی انجام شود نسبتی با انقلاب اسلامی داشته باشد که شکل گرفته است. این چه بی‌حرمتی و جفایی است؟ جمهوری اسلامی بر گفتمانی شکل می‌گیرد و بعضاً فراموش می‌شود که بر اساس چنین گفتمانی شکل گرفته است. نمی‌شود نظامی را شکل دهیم و به خاستگاه و مبانی تئوریک آن بی‌اعتنا باشیم. این را نمی‌توان پذیرفت، دنیا هم نمی پذیرد. این بیانگر یک ناسازگاری بزرگ است. هم به لحاظ اجتماعی و هم به لحاظ سیاسی موجه نیست و هم هیچ جای دنیا پذیرفته شده نیست.

البته اضافه کنم که عرصه نقد فقط اختصاص به انقلاب اسلامی و ملتزمان و وفاداران به انقلاب اسلامی ندارد. هر کسی که نقدی دارد نقد خود را مطرح کند. نگرانی من آنجاست که اگر در کشور نقد پر ملات درون گفتمانی انجام نشود و تفکیک بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی صورت نگیرد، گفتمان‌های غیر انقلاب اسلامی مانور دهند و عرصه مدنی و نقد را از آنِ خود ‌کنند. در این صورت است که بالقوه می توانند عرصه سخت را هم از آن خود ‌کنند! چرا ما عرصه قدرت مدنی را به راحتی به رقیب واگذار کنیم. قدرت مدنی ارزشش از قدرت رسمی بیشتر است. چرا باید چنین امر ارزشمندی را رها کنیم؟ اگر این تفکیک را نداشته باشیم دیر یا زود جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی را به آتش می‌کشد.  

در ضمن در تاریخ ما ایسم های مختلف اعم از سوسیالیسم، لیبرالیسم و ... آمده اند و حرف های خود را زده اند و در نهایت انقلاب اسلامی مورد پذیرش عمومی قرار گرفته است. باید از آن حراست کرد. حراست این نیست که توجیه کنیم. نقد توفنده، ریشه‌ای و بی‌محابا و حقیقت گرایانه، ضروری است..

همه بحث من این است که از زمانی که آمدیم انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را با هم خلط کردیم و هر اتفاقی در جمهوری اسلامی رخ داد را به پای انقلاب اسلامی نوشتیم و گفتیم انقلاب اسلامی تضعیف می‌شود، انواع و اقسام بلاها سر ما آمده است.  

بترسید از این که حقیقت  را با مصلحت های ناموجه و غیر روشمند گره بزنید. یا ترسیدیم، یا منافع صنفی خود را حاکم کردیم یا سطحی نگر بودیم یا جرات بیان نداشتیم. روز اول چه اندازه شعار عدالت اجتماعی داده می‌شد. الان کجاست؟ امام(ره) اجازه نمی‌دادند یک ریال قیمت شکر اضافه شود. الان این دقت و حساسیت کجاست؟ در زمینه همین جار و جنجال های مربوط به فیش های حقوقی مدیران ملاحظه کردید که چه رندانه در نهایت اصل را بر طبیعی بودن حقوق 20 میلیونی گذاشتند و آب هم از آب تکان نخورد.

خیلی راحت به اسم انقلاب اسلامی الگوی نوسازی وارد کشور می‌شود. الگویی که در زمان شاه حاکم بود و به بن‌بست رسید، بعد از انقلاب مانور می‌دهد. برای این است که انقلاب حضور ندارد.

وقتی می‌گوییم انقلاب صدرایی یعنی بعد فلسفی و عرفانی در وهله اول و بعد فقهی متناظر با بعد فلسفی، در وهله دوم را ببینیم. این هر فقهی نیست. می‌خواهیم با فقه مصطلح حکومت‌داری کنیم؟ جواب نمی‌دهد و باید فقه حکومتی داشته باشید. ما در شرایط حاضر فقه حکومتی نداریم. توجه هم داشته باشید که فقه حکومتی قابل تقلیل به حکم حکومنی نیست. بسیار سازمان یافته تر و سامانمند تر از آن است. اتفاقاً در برخی موارد به دلیل فقدان فقه حکومتی و جولان فقه معهود است که حکم حکومتی توجیه پذیر می شود.

پنداری، عده‌ای اعتقاد به اختیار انسان و تغییر در این مملکت ندارند. فکر می‌کنند مسائل خودبه‌خود حل می‌شود. جسارت لازم برای حل شدن اساسی مشکلات وجود ندارد. این جسارت باید با انقلاب گره بخورد چرا که مخاطب و عقبه دارد.

هیچ کدام از این افرادی که این کار را انجام می دهند ظاهر را خراب نمی‌کنند و همه به نام انقلاب اقدام می‌کنند.

من نیز همین را می‌گویم. مایه تأسف هم همین جا است. باید عده ای شهامت و شجاعت لازم را داشته باشند. باید پای ملاک تجربه و عمل به میان آید. شما می­گویید من انقلابی عمل می‌کنم، با کدام شعار و عقبه و معیار و دلالت و پیامد؟

با تفاسیر مختلف است.

نمی‌شود.

تفسیر واحد مسئله است و کسی تفسیر واحد ندارد.

اصلاً نخواستیم تفسیر واحد دهیم. ما می‌گوییم حقیقت واحد وجود دارد و تفاسیر متفاوت است؛ اما داوری‌ها نسبی نیست. بنابراین چون داوری‌ها نسبی نیست بیایید بحث کنید. می‌توان فهمید. شکاف‌ها، رانت‌ها، فسادها و ... را می‌توان نشان داد.

همه بحث من این است که ملتزمان به انقلاب اسلامی باید آماده گفت وگو باشند. با این منطق که ممکن است خود خطا داشته باشند اما بر اساس این که حقیقتی وجود دارد و داوری ها هم نسبی نیست، اجازه می‌دهیم گفتمان های دیگر هم حرف های خود را بیان کنند.

بنابراین انقلاب اسلامی باید به خوبی فهم شود و گفت‌وگو کنیم تا به فهم نزدیک به حقیقت برسیم تا بگوییم این منظومه فکری ما است و هر دولتی باید ذیل این منظومه بیاندیشد و ذیل این منظومه سیاست‌گذاری و رفتار کند. این منظومه ما کجاست؟ رها است.

جنس این منظومه ساختار است یا گفتمان حاکم است؟

این یک گفتمان منظومه ای  است. حاوی یک سری پیام و فلسفه تاریخ  است، اما هنوز ساختار خود را در جمهوری اسلامی پیدا نکرده است و اتفاقاً ظرف اداره کشور هیچ سنخیتی با این گفتمان ندارد. ظرف، حکایت از ظرف پهلوی دارد. ما در جمهوری اسلامی در ظرف متمرکز و متکی به اقتصاد نفتی دولت پهلوی، مظروف انقلاب اسلامی را قرار داده ایم.

این ظرف حاوی سرکه است و شیر ما را آلوده و فاسد می‌کند. در زمان تحقق لایه های انقلای اسامی باید ظرف متناسب با آن را پیدا می‌کردیم و ظرف مناسب آن آمایش سرزمین و تمرکززدایی بود، فقه حکومتی بود. اصلاً به این اندیشه نشده است و این اندک‌اندک به ما آسیب می زند.

گفتمان هر اندازه هم خوب و متعالی باشد اگر به ظرف و ساختارها و روابط متناظر و متناسب با آن توجه نشود، ارزش اجتماعی خود را از دست می‌دهد. بر پذیرش عمومی اثر می گذارد.

شما اعتقاد دارید که انقلاب اسلامی اصلاً اجرا نشده است که بخواهد تجربه شود؟

دقیقاً همین را می‌خواهم بگویم. پوسته‌ای اجرا شد، در یک مقطعی مثلاً دهه اول به رغم تنگناهای بسیار، اجرا شد. از نظر بنده که بهترین دوران بود، چون عدالت بود.

درواقع، ساختارها متناسب با انقلاب اسلامی نیست. امام (ره) کتابی به نام ولایت فقیه نوشت. در این کتاب عنوان می‌کند باید فقه حکومت کند. بعد هم بحث زمان و مکان را مطرح می‌کند، اما ساختاری برای تحقق فرمایشات حضرت امام (ره) وجود ندارد.

خود امام (ره) که بنیانگذار و اندیشمند است در دهه اول توانست ساختار و نهاد تعریف کند؟

نه، جنگ است. در دوران جنگ چه توقعی دارید؟

عده‌ای همین را می‌گویند که ما جنگ داشتیم و بعد تحریم شدیم و بعد فلان. یعنی همواره در شرایط اضطراری هستیم.

امام (ره) در یک پوسته‌ای ولایت فقیه را جا انداخت. موفقیت‌های ده ساله ما هم ناشی از همین پوسته اصلی است و ساختار اصلی قانون اساسی هم مبتنی بر همین اصل است. مقاومت در برابر جنگ نیز در پرتو این اصل است. کسی که انقلابی را پشت سر گذاشت توانست 8 سال مقاومت کند. آثار این مقاومت این است که الان عراق تحت تاثیر فکری ما است.

آن نگاه فراجناحی که امام (ره) داشت، همه از ظرفیت­های انقلاب اسلامی است. امام (ره) جلو آمد و بستر را فراهم کرد و نظریه اصلی را داد تا آن جایی که مجال داشت  مدیریت بر حقی کرد. اگر امام (ره) نبود معلوم نبود سرنوشت کشور چه می‌شد. نباید انتظار داشت کشور را فقط امام (ره) اداره کند. خود امام هم بارها را این را بیان کردند.

مردم باید حضور داشته باشند، یعنی فکر و تصمیم مردم بیاید. وقتی کوتاهی می‌شود، چه توقعی دارید؟ امام در منشور روحانیت گفتند آماده باشید شاید روزی دنیا دست نیاز به سوی شما دراز کرد که شما جواب فقهی دهید. وقتی نمی‌آیند چه انتظاری هست؟

در مصاحبه‌ای از من سوال شد چرا امام حسین (ع) موفق نبود من پاسخ دادم اولاً این حرف غلط است و موفقیت ایشان را در تاریخ ببینید. در ضمن، امام حسین (ع) از خدا که بالاتر نیست. چرا خداوند با یک اشارتی همه چیز را درست نمی‌کند؟ امام خمینی که جای خود دارد. هیچ گاه در این کشور نباید فکر کنید که یک رهبر همه کاره است. اصلاً اگر با این دید نگاه کنید ولایت، شخصی می‌شود. ما ولایتِ شخصی نداریم.

ممکن است در جمهوری اسلامی یک لیبرال حاکم شود.

در صورت فقدان نقد درون گفتمانی و عدم فشار اجتماعی همه چیز ممکن است، کما اینکه رگه هایی از تفوق لیبرالیسم هم مشاهده شد.

پس شما به فشار اجتماعی اعتقاد دارید نه این که شورای نگهبان بگوید شما لیبرال هستید و اجازه حضور ندهد.

این فشار اجتماعی ایجاد انگیزه می­کند. ایجاد قدرت می­کند. بستر را فراهم می­کند. در سال 86 بحث هایی را مطرح کردم که برخی برنتابیدند. گفتم: وقتی رهبر اول از بین ما می­رود، خود به خود کاریزمای اعطایی مردم به رهبر دوم کم رنگ می­شود. این وظیفه روشنفکران حقیقت گراست که بستر را فراهم کنند که رهبر بعدی بتواند بر اساس حقیقت و نه مصلحت های تحمیلی، تصمیم بگیرد.

منظورم از فشارهای اجتماعی گروه های فشار مصطلح در کشور نیست، منظورم همین فشار روشنفکری است. همین نقد درون گفتمانی اجتماعی انقلاب اسلامی است. تبیین تئوریک گفتمان انقلاب اسلامی است. تبیین مبانی و فلسفه آن است.

فشار اجتماعی چیزی نیست که شما به راحتی بتوانید از آن بگذرید. به علاوه وقتی شما خبرگان را به فقه تقلیل دادید و به موضوع شناسی هم توجه نکردید، شرایط ساختاری خاصی هم برای آن در نظر گرفتید، با چه ساختاری مرجع تقلید ما احساس کند باید بیاید حکومت آرمانی و بالقوه خود را بالفعل کند؟

وقتی حتی شرط صلاحیت فقهی را از او گرفتید و او حق ندارد صلاحیت فقهی خبرگان را تعیین کند، چه انگیزه­ای باقی خواهد ماند؟ یک روزی این تغییر خواهد کرد. یک روزی برای اینکه مراجع درگیر شوند باید بستر فراهم شود. سکوت ناشی از محافظه کاری و ترس نداشته باشید. عقلانیت خود را به کار گیرید.

به نظر من امروز ما با یک چالش بزرگ روبرو هستیم. ظاهرا آن گونه که باید و شاید و مورد انتظار بوده است کشور فقهی اداره نمی شود. ممکن است عده ای به این جمع بندی برسند که یا نداریم یا نمی­توانیم. گونه دیگر اداره کنید، همان گونه که اداره می­کنید را قانونمند کنید. کشور هم اکنون  ایدئولوژیک، به معنایی که مورد نظر استاد مطهری از ولایت فقیه بود، هرچند غیر منضبط، اداره می­شود، یعنی هم معارف در آن است، هم اخلاق و هم فقه و ... همین را سامانمند کنید.

شورای نگهبان باید متشکل از افرادی باشد که عقاید و اخلاقیات اسلامی و فقه و موضوع را می­شناسند. قصد ما فقط تعیین رهبر نیست. خبرگان باید تغییر ساختار پیدا کند.

یعنی خبرگان باید محلی برای حرکت به سمت فقه حکومتی باشد؟

باید باشد. به نظر من این استعداد در آنجا هست. قانونی برای او تعریف نشده است اما می­توان این ظرفیت را برای او تعریف کرد.

نیازهای تئوریک جمهوری اسلامی را از ضروریت‌ها دانستید. دراین انقلاب صدرایی ضرورت را بیشتر توضیح دهید. سوال بعدی این که ضرورتهای تئوریک جمهوری اسلامی چگونه است؟

من جامعه‌شناسی سیاسی در مقطع دکتری درس می­دادم. مجبور بودم به تئوری‌های انقلاب هم اشاره کنم. این تئوری­ها بیشتر ناظر به انقلاب­های گذشته بود اعم از انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه و ...  

امام عبارتی دارند مبنی بر اینکه "انقلاب اسلامی ایران از همه انقلاب ها جداست. هم در پیدایش و هم در کیفیت مبارزه و هم در انگیزه انقلاب و قیام"، این "تحفه الهی" و "هدیه غیبی" به تعبیر امام تئوری ویژه ای می طلبد. حسب روش شناسی خود و نقش رهبر به سراغ آراء فلسفی ایشان رفتم. متوجه نگرش صدرایی و کل گرایانه توحیدی ایشان شدم.

اولین مقاله ام آزادی و دموکراسی در اندیشه امام بود. احساس کردم در اندیشه امام یک کل‌گرایی توحیدی وجود دارد. همین کل‌گرایی است که انواع و اقسام دوگانگی ها را برنمی‌تابد. دنیا و آخرت، دین و سیاست، نظر و تاریخ، نظر و عمل، خدا و طبیعت، خدا و انسان، فرد و جامعه، دین و جامعه، حقانیت و مقبولیت و ... در اندیشه امام پیوندی منظومه ای و دیالکتیک می یابند که در مقالات مختلف به آن پرداخته ام.

اما خاستگاه فلسفی و حتی عرفانی اینها چیست؟ سر نخ گرایش امام به اصالت وجود مرا به ملاصدرا رساند. در نگاه ملاصدرا قابلیت‌ها و ظرفیت‌هایی وجود دارد که امام آن را بسط می دهد. شما در مشهد پنجم به رابطه نفس و بدن بنگرید که چگونه ملاصدرا درست برعکس فیلسوف ثنویت گرای معاصرش یعنی دکارت، از رابطه این دو به حکومت عدل و جور می رسد.

البته این گونه نیست که همه حرف‌ها را ملاصدرا زده باشد ، باید آن را خوب فهم کرد و بسط داد. حرف­های ساده­ای هم بیان می­شود، اعم از این که اگر این انقلاب منشا صدرایی داشت چرا خود ملاصدرا اقدام نکرد. توجه داشته باشید که هر کسی نظریه­ای می­دهد خود الزاماً اجرا نمی کند، چون نیازمند شرایط علاوه ای است. انقلاب فرانسه و روسیه را کسانی نظریه دادند و دیگرانی اجرا کردند.

برخی نخوانده اند ومی­گویند خلاف شریعت نظر داشته است. همه اوج سیاست از نگاه ملاصدرا شریعت است. شریعت روح سیاست است. سیاست کالبد است و روح آن شریعت است. " و اما فرق ما بین شریعت و سیاست از جهت نهایت و غایت آن این است که نهایت و غایت سیاست، اطاعت از شریعت است و سیاست برای شریعت مانند عبد است نسبت به مولای خود که گاهی از وی اطاعت می کند و گاهی معصیت و نافرمانی می کند. پس اگر سیاست از شریعت اطاعت کرد، ظاهر عالم مطیع و منقاد باطن عالم می گردد و محسوسات در زیر سایه و ظل عالم معقولات قرار می گیرند و اجزاء به جانب کل حرکت کنند ... و اما فرق ما بین شریعت و سیاست از جهت فعل بدین گونه است که افعال سیاست افعالی هستند جزیی و ناقص و بقا و استکمال آنها به وسیله شریعت خواهد بود. ولی افعال شریعت، افعالی کلی و تام و بی نیاز از سیاست اند ... ( شواهد الربوبیه، ترجمه جواد مصلح، ص 496- 499) نگاه سلسله مراتبی و توحیدی امام نیز متأثر از اندیشه ملاصدرا است.

اما حسب روش شناسی مختار بنده، شکل گیری هر حادثه ای مستلزم ترکیب عامل علّی با عوامل اعدادی است. اینکه مردم بخواهند و به آگاهی برسند و انگیزه و عمل معطوف به تغییر داشته باشند تا حادثه ای شکل گیرد. باروت تنها به واسطه قابلیت انفجارش منفجر نمی شود والا هر باروت ذخیره شده ای باید مشتعل شود. باید هوای خشکی، فشار دکمه ای، جرقه ای و ... وجود داشته باشد.

اما وجه فکری و اندیشه ای خیلی مهم است و می تواند وجه ممیزه یک انقلاب باشد. اگر می­خواهید انقلاب را خوب درک کنید باید مبانی فکری ملاصدرا را خوب درک کنید. آن غلظت و شدت و توحید را در اندیشه ملاصدرا به مثابه عامل علّی و جهات مردمی را به مثابه عامل اعدادی ببینید.

مبانی عرفانی امام و ظهور انقلاب اسلامی عنوان یکی از یادداشت های بنده است. نوع نگاه امام به عرفان، بیانگر یک حضور است. یک عرفان معتکفانه نیست، یک عرفان حضور و ستیز است. مرحله آخر سلوک عرفانی امام با حضور و هدایت مردم کامل می­شود. باید رهبر بیاید و رسالت اجتماعی خود را انجام دهد و اینها را بالا ببرد. اگر رهبر بیاید و مردم نخواهند اتفاقی نخواهد افتاد.

عرفان امام، عرفانی است که در نگاه طولی خود، هم برای دنیا قرب و منزلت قائل است و هم یک مسئولیت اجتماعی بر دوش خود احساس می کند. لذا تفسیر عرفانی از انقلاب اسلامی به مثابه تجلی مرحله چهارم سلوک عارفانه امام، به نظر تفسیری است که عاری از نشانه نیست و تفسیری صواب است. به نظر بنده حتی نوع نگاه امام به قرآن و روش تفسیری یا به عبارتی تأویل ایشان بی ارتباط با یک حضور اجتماعی و مسئولیت آفرین و مآلاً ظهور انقلاب اسلامی نیست، اینکه هر کسی می تواند به سهم خود توشه بر گیرد، "سفره ای برای همه طبقات".

 در کل، نگرش عرفانی امام، روش تفسیری ایشان از قرآن کریم، نوع نگاه به طبیعت و دنیا و جسم، جمع خدا و خلق، نوع نگاه به انسان و ... همه می توانند در تحلیل انقلاب اسلامی در کنار سایر عوامل اعدادی مورد بررسی قرار گیرند.

به هر حال در بروز حوادث باید شرایط تاریخی را هم لحاظ کرد. هم اکنون دنیا هم به این سمت حرکت می­کند. دنیا در حال روی گرداندن از ثنویت و دوگانگی است. دنیا هم دید خوبی به بخش ثنویت گرایانه اندیشه دکارت و کانت ندارد.

ملاصدرا متفکر منظومه ای و دیالکتیکی است که متأسفانه دنیا فهم و شناخت در خوری از وی ندارد. درست هم زمان با متفکر ثنویت گرای معروف غرب، ایشان تفکر ناثنویت گرایانه خود را با گرایش عرفانی مطرح می کند که هم اکنون در حال طرح از سوی برخی فیلسوفان از جمله روی بسکار است.

به هر حال، این که امام تا این اندازه بر فقه تاکید دارد ریشه در افکار ملاصدرا دارد که می­گوید در نهایت باید شریعت سیاست را در دست بگیرد. چه شریعتی؟ دعوا این است. شریعتی که اسیر فقه فردی است یا متوجه فقه اجتماعی یا فقه حکومتی است؟ اینها مسائلی است که در بسط اندیشه ملاصدرا قابل پیگیری است.

ضرورت هم این است که وقتی انقلابی بر اساس مبانی فلسفی و عرفانی خاصی اتفاق افتاده است چرا آن را در معرض تندباد حوادث قرار می دهید؟ چرا حراست نمی­کنید؟ به نظر من یکی از مشکلات این است که تفکر دیالکتیک امام که غایت نگر وفرآیندی و نوگرا است به فراموشی سپرده شده است.

شما برای انقلاب اسلامی فلسفه سیاسی تبیین کردید. انقلاب اسلامی پدیده­ای منبعث از تفکر سیاسی است؟

جایی که اخلاق و سیاست را بیان کردم شاهکاری در باب اخلاق و سیاست به شمار می رود. اگر می خواهید سیاست را در اندیشه ملاصدرا بشناسید، باید اخلاق را بشناسید.

تمام گزاره ها و مفاهیم و منظومه کاملا در حال بازتعریف است و کاملا قابل رقابت با منظومه­ های عالم است.

حتی آنها را شکست هم  می­دهد.

تمام عناصر رقابت را تولید کردید.این وسط نظریه­ای وجود دارد که برای ما همیشه پرداخت به آن مسئله است و آن هم زوال است. چطور می­شود که کسی چنین نظریه ای  می­دهد و نتیجه می­رسد که ما در عصر زوال فلسفه سیاسی هستیم.

قبل از پاسخ به این سوال باید زوال را تعریف کرد. زوال یا درجا زدن یا عقب رفتن است. باید دید کدام مقطع بیانگر درجا زدن یا عقب گرد است. چون اشاره به ملاصدرا می­شود شاخص و نشانه زوال می­شود. کسی که این ادعا را دارد نمی­خواهد به قبل از ملاصدرا رجوع کند و ملاصدرا را مظهر یک نوع پس روی و درجا زدن می داند.

وقتی ملاصدرا را شاخص زوال اندیشه می­دانید بنابراین زوال در معنای پس روندگی یا درجا زدن را با ملاصدرا گره می­زنید. اینجا است که قبول نمی کنیم. این گونه نیست. معلوم می­شود نگاه فلسفی و عمیق به ملاصدرا نداشته ایم.

با چه معیاری شما زوال را تعریف می­کنید؟ در باره همان معیار حرف دارم. اگر بر اساس فلسفه سیاسی یونان با تفسیر خودخواسته لیبرالی غرب حرف می زنید حق دارید. اما می­گویم بر اساس فلسفه سیاسی کلیت گرایانه و توحیدی ملاصدرا، اتفاقا لیبرالیسم خود زوال اندیشه است. 

تراز آن یک نگاه دوگانه است، نگاه فردگرا و حاکم بر مدرنیته است. با تراز غرب در حال سنجش است. من آن تراز را قبول نکردم و اتفاقا آن را درجازدن می­دانم. این همه مشکلات در غرب وجود دارد.

ما باید به باطن عالم نگاه کنیم. باید ببینیم این عالم ربط منطقی دارد یا خیر. ربط منظومه ای دارد یا خیر. آیا هستی را تنها به فرد تقلیل داده است یا خیر. آیا حق را به فرد  تقلیل یا باور به حق جمعی هم دارد. آیا تنها آزادی را دیده است یا عدالت را هم دیده است. آیا تنها آزادی و عدالت را دیده است یا اخلاق و معنویت را هم دیده است.

شما با اخلاق سیاسی ملاصدرا می­توانید بگویید اخلاق سیاسی امریکا در سطح دنیّه است. قدرت و ثروت و معیشت را مدنظر دارد و بالا نیامده است. ملاصدرا نمی­گوید به این توجه نداشته باشید بلکه می­گوید در این باقی نمانید و بالا بیایید.

بر این اساس، زوال را باید در سطح اندیشه­ای بحث کرد. در سطح عقلی باید بحث شود. وقتی از اندیشه سیاسی اسم می­برید با اخلاق سیاسی ربط دارد. می­تواند خاستگاه تاریخی، اجتماعی و ... داشته باشد. وقتی می­گویید فلسفه سیاسی صرفاً یک بحث عقلی است.

ما می­توانیم به لحاظ عقلی و تاریخی بحث کنیم. زوالی که مطرح شد ناشی از نگاه غیر تاریخی و غیر فرهنگی و تک بعدی به عقل انسان است که من این زوال را برنمی­تابم.اگر زوال اندیشه بود منتج به انقلاب اسلامی نمی­شد.

 این اتفاق کمی نیست. در عصری که سرمایه­ داری غالب است. در عصری که فلسفه سیاسی غرب و لیبرالیسم حاکم است این اتفاق رخ می­دهد و تمام معادلات را به هم می زند.

انقلاب اسلامی چالش­های ریشه­ ای با مدرنیته دارد. مبنای فلسفه مدرنیته، جوهره خرد خود بنیاد است. خرد خود بنیاد خودویرانگر است. مبنای عقلانیت انقلاب اسلامی به تاسی از ملاصدرا خرد خدابنیاد است. خرد خدا بنیاد با خرد خود بنیاد نمی خواند و ناسازگار است. این ها ناسازگاری فلسفی دارند.

کسانی که بحث زوال را مطرح می­کنند از منظر خرد خودبنیاد مطرح می کنند. من همواره یک سه گانه را مطرح کرده ام، یعنی ذات و غایت و خدا. تجربه غرب این را ثابت می­کند که اومانیسم در غرب متکی بر خرد خود بیناد بود. چرا سر از نیهلیسم درآورد؟ مگر  قرار نبود انسان محور باشد؟ چطور شالوده شکنی نسبت به انسان اتفاق افتاد؟ چطور شد پوچ انگاری و تفاوت انگاری افراطی پست مدرنیسم مطرح شد؟ چون تکیه گاه خود را از دست داد، به مرگ انسان در عصر و نظر پست مدرنیسم رسید. می­گویند مدرنیته خدا را کشت و ما هم انسان را کشتیم. همه حرف ما این است که این انسان­ کشی نتیجه آن خداکشی است. قرآن می­فرماید به مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خداهم آنها را دچار خودفراموشی کرد.

این رابطه متقارن خدا و خود را باید در سطح فلسفه سیاسی فهم کرد. آن که درد خدا دارد در انسان دارد و برعکس. شاهکار ملاصدرا این است که خدا و خود و خرد انسان را جمع می­کند.

اگر می­خواهید عقلانیتی را مطرح کنید این عقلانیت تنها با خدا بنیادی آن توجیه تئوریک پیدا می کند و بستر این توجیه را می توانید در اندیشه­های ملاصدرا و امام دنبال کنید.