چهارشنبه 1 آذر 1396

اخلاق و سیاست متعالیه

نوع مطلب :سخنرانی ،


اخلاق و سیاست متعالیه


متن سخنرانی عماد افروغ در همایش طریق جاوید، مهرماه 96 در مشهد مقدس:

این بحث، یک بحث کاملاً انتقادی است و متناسب با توقع و انتظاری است که یک‌زمانی از دانشجو داشتم. به‌مرور انتظارم کم شد، تعدیل شد. با نهایت تأسف، این دانشجو، دانشجوی سابق نیست. کما اینکه این استاد، استاد سابق نیست. کما اینکه این دولت، دولت سابق نیست. منظورم دولت خاصی نیست. این حاکمیت، حاکمیت سابق نیست. همه‌چیز به یک تفنن و روزمرگی تبدیل‌شده و نتیجه این تفنن و روزمرگی دم غنیمت شماری است که ته آن ناامیدی است و شما فکر نکنید این بی‌نشاطی شما، این بی مسئله بودن شما، غیرپرابلماتیک بودن شما و کلاً دانشگاه، هیچ بازتابی بر بی‌اعتمادی مردم و یأس مردم ندارد. هرچه که نشاط مردم، نشاط دانشجویی بیشتر باشد، منظورم نشاط قرمز است، منظورم نشاط سیاسی است؛ نشاط زرد و سبز نیست. هرچه نشاط قرمز بیشتر باشد، کشور تعالی و پیشرفت بیشتری می کند. یک عده این نشاط را نمی‌خواهند. سرگرمتان می‌کنند به نشاط سبزی که دلتان خوش باشد؛ این ترفندی است که فقط در ایران به کار گرفته نمی‌شود، در دنیا به‌عنوان صنعت فرهنگ یا فرهنگ توده وار و کالایی شدن شناخته شده است.

از زمان دکارت که نقطه عطف فلسفه غرب در سده 17 است اتفاقی رخ می‌دهد و دوگانگی ماهوی طرح می‌شود؛ او از دوگانگی نفس و بدن می گفت، اینکه که قانون حاکم بر نفس جدا از قانون حاکم بر بدن است، چون تفاوتی موضوعی بین این دو وجود دارد. و بعد کانت آمد و متأثر از هیوم بر دوگانگی های او مثل جدایی واقعیت و ارزش و قانون و اخلاق و ... افزود و  آن را به دوگانگی های دیگری مثل ایمان و تفکر، بود و نمود و... بسط داد. به مرور بر این دوگانگی‌ها افزوده شد و به یک تفاوت‌گرایی محض مبدل شد. اما جهان غرب در مقاطعی از این دوگانگی روی برگرداند و به یک تفکر دیالکتیک روی آورد. تفکر دیالکتیک، بر خلاف دوگانه نگری به اتصال در عین تفاوت، به هم وقوعی اتصال و تمایز می اندیشد. دوگانه‌نگری، مجمع‌الجزایری می‌بیند، اما دیالکتیک به وحدت در عین کثرت می اندیشد، یعنی هم‌وقوعی وحدت در عین کثرت، هم‌وقوعی تمایز در عین اتصال. در شدیدترین تضادها یک نوع وحدت را جستجو می‌کند؛ یک نوع ربط و اتصال را جستجو می‌کند. این تفکر از زمان هگل شروع می شود در مارکس به شکل وارونه شده ای دنبال می شود و در سال های اخیر به گونه کامل تری در روی بسکار تجلی و دوباره طرح می شود.

ملاصدرا هم‌عصر دکارت است. دکارت در غرب است و ملاصدرا در جهان اسلام. ملاصدرا کلید تفکر ناثنوی جهت دار و متعالی خود را می‌زند. او با بحث وحدت و مراتب تشکیکی وجود خود، دنبال چیزی می‌گردد که به رغم تفاوت بین پدیده‌ها اعم از طبیعی و انسانی، متوجه ربط و اتصال وجودی آنها باشد. در سده اخیر امام خمینی(ره) آمد و این تفکر را بسط نظری و عملی داد.

دانشجویی از بنده پرسید امام چه کرد؟ نه ابداع عرفانی دارد، نه ابداع فلسفی؛ این بحث‌ها قبلاً انجام شده است. باید بگویم هیچ کاری که نکرده باشد، دوگانگی بین نظر و عمل را در ساحت سیاست از بین برده و پای نظر را به میدان عمل کشانده است. به عبارتی تفکرات صدرایی را وارد حوزه عمل کرده است. موفقیت امام به خاطر تفکر دیالکتیک او، یعنی هم‌وقوعی تفاوت به رغم اتصال و کثرت در عین وحدت او بوده است. درد امروز ما نیز این جدایی‌هاست. جدایی‌ها و دوگانه نگری‌هایی که نه فقط گریبان ما که گریبان بشر را گرفته است.

به چند مورد از این دوگانه ها اشاره می‌کنم: نفس و بدن، انسان و طبیعت، دنیا و آخرت، خدا و انسان، خدا و خلق، ارزش و واقعیت، نظریه و عمل، نظریه و مشاهده، علم و هنر، علم و جامعه، عقل و عشق، فلسفه و هنر، فلسفه و دین، دین و علم، دین و حقیقت. این انواع و اقسام دوگانگی‌هاست.

 به شما در دانشگاه چه چیز یاد می‌دهند. می‌گویند ارزش از واقعیت جداست. در علم ارزش‌داوری نکنید و این سخن خام و دم دستی است. می‌گویند اخلاق، قراردادی است. اخلاق، انسانی است. در حالی‌که اخلاق در یک مرتبت، وجودی است.

قدما می‌گفتند حکمت نظری و حکمت عملی، كَأَنَّ حکمت نظری با حکمت عملی، هیچ اشتراکی ندارد. این‌ها فروریخته است. دنیا را یکپارچه می‌بینند. با نگاه منظومه‌ای و یکپارچه و البته نه به معنای کلّیت متصلب و تقلیل گرایانه جزء به کل و تفاوت به وحدت، به عالم می نگرند. به معنای وحدت در عین کثرت می نگرند.

هم ملاصدرا و هم امام در تفسیر «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ» چه می‌گویند؟ صراط مستقیم، نه مغضوب است نه ضالین، یعنی چه؟ به تعبیر عرفانی، مغضوبین کسانی هستند که دل‌مشغول کثرت هستند و ضالین کسانی هستند که دل‌مشغول وحدت. صراط مستقیم، هم دل مشغولی وحدت و هم کثرت را دارند. هم خداست هم خلق، خدا و خلق ندارد. ملاصدرا پیامبر(ص) را مثال می‌زند که آن چنان غرق خدا می شد که انگار دنیایی نیست؛ و وقتی غرق حل مشکلات مردم می شد آن چنان غرق می شد که گویی خدایی نیست. بین خدا و خلق جمع می‌شود، بین خدا و انسان جمع می‌شود. ما گرفتار بلایی در غرب شدیم که در واکنش به تفکر تکلیف گرانه غالب قرون وسطایی نتوانست بین خدا و انسان جمع کند و به اسم دفاع از انسان به خدا و تکیه گاه او پشت کرد. آن نگاه وظیفه‌گرایانه منجر به یک طغیان شد. انسانِ منهای خدا مطرح شد. آن تلّقی خدای منهای انسان  به انسان منهای خدا مبدل شد. اما چون این اومانیسم یا انسان‌گرایی تکیه‌گاه خود را از دست داده بود با گذر زمان سر از ضدّ خودش در آورد و از دل اومانیسم یک نهلیسم زاده شد. تاریخ غرب همین است، اومانیسم و نهیلیسم، مدرنیسم و پسا‌مدرنیسم. آنجا یک اشتراک‌گرایی و ذات گرایی بدون توجه به اصل تکیه گاه اش و اینجا یک افتراق‌گرایی مفرط است که واکنشی طبیعی و اجتماعی به آن نوع نگاه، است.

آن انسان‌گرایی که نتیجه‌اش خدا کشی است منجر به این می‌شود که انسان هم کشته می‌شود. این جمله پست‌مدرنها است؛ که اومانیسم، خدارا کشت، ما پسا‌مدرنها انسان را هم کشتیم. این انسان‌کشی، نتیجه همان خداکشی است. «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و در نتیجه خود را فراموش کردند.)


می‌خواهم بگویم خدا و انسان قابل جمع‌اند. آن‌که درد انسان دارد، درد خدا دارد. اگر درد انسان داری، باید درد نیازهای او را داشته باشی، درد حقوق او را داشته باشی. اگر یک خداگرایی را اشاعه دهید، یک تکلیف‌گرایی را اشاعه دهید، یک نگرش متافیزیکال پوچ را اشاعه دهید که انسان نادیده گرفته شود نتیجه آن می‌شود اتفاقی که در غرب افتاده است. این رابطه بسیار منطقی و روشن است. حتماً نباید در غرب این اتفاق رخ دهد. کسانی که تفکر مفهومی قوی ای دارند، به خوبی متوجه این رابطه متقارن می شوند.
 
انواع و اقسام دوگانگی‌ها را خودتان تصور کنید. برای مثال، دوگانه عقل و عشق. عقل و عشق در برابر هم نیستند، تفاوت دارند؛ اما با هم ربط و اتصال دارند، عقل گرایی شما اگر با یک احساس همراه نباشد هیچ گاه اتفاق نمی افتد. غایت عقل هم نوعی عشق است و عقل به جایی می‌رسد که دست هایش را بالا می‌برد و عاشقانه تسلیم می شود. در خود عشق هم نوعی عقل است. یکی از فیزیکدانان به نام دیوید بوهم که هم عصر انیشتین است، می‌گوید یک چیزی علم و ریاضیات و اخلاق و کردار و هنر را بهم ربط می‌دهد و آن تناسب یعنی عنصر مقوم زیبایی یا هنر است. همه این‌ها هنر اند. تناسب‌ یک نگاه منظومه‌ای است. عالم را در اجزای پراکنده نبینید.

آن چیزی که در جامعه خودمان شاهد آن هستیم، همین دوگانه‌نگری‌ها و تفاوت نگری‌های مفرط است. یکی از دوگانه‌گرایی هایی که گریبان ما را گرفته، دوگانه‌گرایی علم و جامعه است؛ یعنی دانشگاه هیچ ربط و نسبتی با جامعه و نیازها و مشکلاتش ندارد. نه سؤالش برخاسته از نیازهای جامعه است، نه‌ پاسخش دردی را دوا می‌کند. یک مجمع‌الجزایر جدا از هم درست کردیم و روزبه‌روز هم این شکاف بیشتر می‌شود. شکاف بین نهادهای رسمی و عرصه عمومی. این شکاف فقط مخصوص دانشگاه نیست، حوزه هم این‌چنین است. دین هم این‌چنین است. سینما هم، البته کمتر، این چنین است. متأسفانه بین عرصه مدنی و عرصه رسمی، روزبه‌روز این شکاف بیشتر می‌شود.

این شکاف چه عارضه‌ای دارد؟ یقه چه کسی را می‌گیرد؟ یقه انسان را می‌گیرد، یقه جامعه را می‌گیرد، می‌گویند چرا فقر بالاست؟ چرا فحشا بالاست؟ تعارف نداریم، به خاطر این است که جای خادم و مخدوم عوض‌شده است. مخدوم انسان بود، مخدوم جامعه بود، حقوق او بود، حقوق متنوع شهروندی او بود و تو خادم بودی. تمام نهادهای اجتماعی خادم هستند، خدمتگزار هستند، اما جهت رابطه و معادله عوض شد؛ با دست خودمان عوض شد.

مصلحت‌اندیشی کردیم. همه تخم‌مرغ‌ها را در سبد قدرت رسمی ریختیم، جای خادم و مخدوم عوض‌شده است؛ یعنی چه؟ یعنی به آن‌ کسی ‌که خدمت می‌کردی حالا او به تو خدمت می‌کند؛ یعنی شد رابطه ارباب‌ورعیتی. نهادهایی که به دست شما تأسیس شدند، شدند خدایگان شما، شما شدید برده بی جیره و مواجب آنها. درد این است می‌نشینند متغیرهای جزیی سرهم می‌کنند و یک نگرش پوزیتیویستی که حکایت از همین تفاوتگرایی مطلق دارد به خورد شما می دهند و شما را غافل از تأثیر متغیرهای کلان می کنند. آمار استنباطی ای به دست می دهند که علاوه بر تقلیل علیت به نوعی انتظام بین پدیده ها هیچ‌وقت متغیرهای کلیدی را نمی‌بینند. نگاه کلان‌نگر ندارند.

در این کشور، جای خادم و مخدوم عوض شد. اگر می‌خواهید کار اساسی بکنید، جای خادم و مخدوم را عوض کنید تا مشکل بیکاری و فساد حل بشود. این‌ها قربانی‌های ما هستند. روز اول این عهد ما نبود، قرارمان این نبود، آنهایی که قبل از انقلاب بودند و وارد فضای روشنفکری شدند، متوجه می‌شوند من چه می‌گویم. فاصله‌ها بیشتر شد، مقولات دیگری آوردند و وزن دیگری به آن دادند، به قیمت تحت الشعاع قرارگرفتن مقولات دیگر.

این دوگانه‌نگری‌ها می‌تواند منتج به تعویض و تغییر جایگاه خادم و مخدوم بشود؛ و من امروز احساس می‌کنم این جا به جایی در جامعه ما اتفاق افتاده است. خادم و مخدوم عوض شده است. عامل تحت‌الشعاع ساختار قرار گرفته است. روابط و ساختارهایی‌که الزاماً، رهایی‌بخش هم نیستند، اسارت‌بخش اند.

یکی از آن نادوگانه‌ها، اخلاق و سیاست است. اگر شما اخلاق را از سیاست جدا کنید، که نمی‌شود جدا کرد، این دوگانه‌نگری را تقویت کرده اید. با تعریفی که از اخلاق بدست داده می‌شود، هیچ سیاستی غیر اخلاقی نیست، هیچ نظامی در عالم سکولار نیست، ادعایی بیش نیست، مرتبت غیرسکولاریستی آن فرق می‌کند؛ در عمل ممکن است بخواهند جدایی بیفکنند، اما تا چه اندازه می‌توانند بر جدایی اخلاق بر سیاست مانور دهند بحثی دیگر است.

با فرض نگاه منظومه ای برای مثال در عرصه هایی مثل نظر- عمل، فرد- جامعه، دنیا - آخرت، اخلاق- عمل، من از شما این سؤال را می‌کنم، مگر می‌شود کسی در حیات فردی‌اش اخلاقی باشد اما این حیات فردی‌اش هیچ تجلی اجتماعی نداشته باشد؟ این دوگانه‌گرایی است. در حیات خصوصی، اخلاقی‌ام، در حیات خلوتم، اخلاقی‌ام، در رابطه با خدای خودم، اخلاقی‌ام، اما بیرون که می آیم در اخلاقی بودن را قفل می‌کنم؛ بنابراین یا نمی‌فهمی یا می‌فهمی و یک تجلّی دیگری از خودت بروز می‌دهی. یا ترس یا مصلحت یا کج‌فهمی یا جهل.

 یک کسی هست، اخلاقی است، در حیات فردی‌اش اخلاقی است، در حیات اجتماعی هم اخلاقی است، در عملش هم اخلاقی است؛ نظرش اخلاقش است، اخلاقش نظرش است، عملش است. می‌آید می‌بیند مانع وجود دارد. می‌بیند آن حیات اخلاقی مورد انتظارش، نمود عینی ندارد. می‌جنگد، مقابله می‌کند و هیچ‌چیز هم مانعش نمی‌شود. اگر مانعی هم هست خودش تشخیص می‌دهد. یک عده‌ای هم این شکاف بین حیات فردی و اجتماعی را می‌فهمند، اما ترس دارند، مصلحت دارند، منفعت دارند و غیر ذلک.

اگر ما اخلاق را صرفاً مثبت ببینیم، می‌توان فهمید که این‌ها چه می‌گویند، ولی اخلاق صرفاً مثبت نیست؛ در تعریف اخلاق ما می‌گوییم زشتی‌ها و زیبایی‌ها؛ یعنی آن فعل زشت و فعل شرّ هم یک فعل اخلاقی است، بدی هم یک فعل اخلاقی است؛ بنابراین وقتی ما برای به‌اصطلاح نجات اخلاق می‌گوییم سیاست با اباحه‌گری گره خورده و اخلاق را نباید وارد این عرصه اباحه‌گرایانه کرد، اولین سوال این است؟ مگر اباحه‌گری فعل اخلاقی نیست؟ هرچیزی که مباح باشد مگر فعل اخلاقی نیست؟ فعل اخلاقی است. فعل اخلاقی منفی است.

 افرادی‌که می‌خواهند اخلاق را با سیاست گره بزنند دنبال وجه منفی آن نیستند، دنبال آن وجه مثبت هستند؛ و می‌گویند اجتناب‌ناپذیر است. امکان ندارد اگر جامعه‌ای به لحاظ اجتماع مدنی، دنیه است، پایین است، خب بدانید اخلاقش پایین است. اگر یک اجتماع مدنی متعالیه است، بدانید مردمش متعالیه است و سیاستش متعالیه است. پس اینکه اخلاق از سیاست جدا باشد، دین از سیاست جدا باشد، یک بحث ثنویت‌گرایانه است. دوگانه‌نگرانه است که امروزه توجیهی ندارد.

 یکی از فیلسوفان بنام به نام راجر تریگ چند کتاب خوب نوشته، یکی از آنها دین در قلمرو عمومی است. می‌گوید، دائم از سکولاریسم یا جدایی دین و اخلاق از سیاست می گویند و به اسم لیبرالیسم و دموکراسی نیز این حرف‌ها را می‌زنند و می‌گویند اقتضای لیبرالیسم و دموکراسی این است. اولاً آن‌هایی که مبدع لیبرالیسم و دموکراسی بودند خودشان دیندار بودند. مثل جان لاک و ... بسیاری از این جنبش‌های دموکراتیک هم جنبش‌های دینی بودند. اما یک سؤال اساسی مطرح است؟ متفکری بنام جیانی وتیمو، که یک پست‌مدرن است و به قاعده و شالوده نیز اعتقادی ندارد و یک تفاوت‌گرای محض است و هیچ اصل و حقیقت و وجودی را بر نمی‌تابد یک سؤال می‌کند؟ اینکه برابری یک توجیه متافیزیکال می‌خواهد، یک توجیه غیرمادی، توجیهی که به حیات اجتماعی و قراردادها برنگردد. آن توجیه چیست؟ راجر تریگ می‌گوید: این توجیه متافیزیکال را دین به تو می‌دهد و آن اینکه همه در برابر خدا یکسان‌اند. شما این توجیه متافیزیکال دموکراسی را از دین می‌گیری. بعد می‌گویی برو کنار، اگر برای نمونه ابراهیمی اسلام و مسیحیت که معتقدند همه در برابر خدا یکسان‌اند. برودند کنار، آن گاه دموکراسی بر روی چه چیزی سوار شود و به چه اصلی تکیه کند؟ اگر خدا برود کنار، ذات می‌رود کنار، اگر خدا و ذات انسانی رفت کنار، حق چگونه تأویل می‌شود؟ حق چگونه توجیه می‌شود؟ پادرهوا می‌شود و حرف توخالی می‌شود. آن وقت خیلی بحث‌ها سطحی می‌شود.

یک گفتگویی با یک فنلاندی داشتم، آمده بود ایران یک بحث فلسفی راجع دموکراسی داشتم، چند سؤال فلسفی کردم. گفت من این چیزها سرم نمی‌شود من فقط می‌دانم که دموکراسی چیز خوبی است. خب شما اینجوری می‌خواهید جواب بدهید؟ این که مواجهه علمی و دانشگاهی نیست. من فقط می‌دانم این چیز خوبی است این که جواب نشد. همه بحث من این است که ما با تفکر دوگانه و ثنوی به مقصد نمی رسیم و با انواع و اقسام بن بست ها و گرفتاری ها مواجه می شویم. با رجوع دیرینه و مستمر به اندیشه های امام متوجه گونه ای تفکر نادوگانه و دیالکتیک شدم. امام فیلسوفی نیست که منفک از جامعه باشد و نظرورزی فلسفی بکند. رهبر و مرجعی نیست که بنشیند در خانه تا به او رجوع کنند. وقتی اندیشه‌های امام را مرور می کنم، ارتباط بین دین و جامعه را در قالب توجه به زمان و مکان می‌بینیم، ارتباط بین خدا و انسان را می‌بینیم، ارتباط بین خدا و خلق را می بینیم. اگر از شما بپرسم ماده چیست؟ چه می‌گویید؟ ماده را در برابر آخرت قرار می‌دهید، ماده را در برابر خدا قرار می‌دهید. طبیعت را در برابر ماوراء طبیعت قرار می‌دهید، هیچ‌وقت بوی خدا از ماده به مشامتان نمی‌خورد. مدام می‌گویید ماده چیز بدی است.

اما امام برعکس از طبیعت و ماده هم بوی خدا استشمام می کند. امام به روایت پرمغزی از مصوم استناد می کند که بسیار رهگشاست: لَوْ دلّیتم بِحَبْلٍ إِلَى الأَرْضِین السُّفْلَى لَهَبَطَتم عَلَى اللَّهِ؛ یعنی اگر با ریسمانی به ته زمین بروید بر خدا وارد شده اید؛ ببینید چگونه آسمان را به زمین می‌دوزد. امام در تفسیر سوره حمد می‌گوید طبیعت هم سرّ است، انسان هم سرّ است، قرآن هم سرّ است، جسم هم غیب است. اگر پوزیتیویست  باشید می گویید اگر دیده شود وجود دارد، اگر دیده نشود نیست. جهان را تقلیل می‌دهد به جهان تجربی. امام می‌گوید جسم هم غیب است. ما طول و عرض و ارتفاع را می‌بینیم، جسم را نمی‌بینیم؛ یعنی ماده حس نیست، محسوس نیست. یکی از فیلسوفان می‌گوید: سهم امر مثبت و قابل مشاهده نسبت به امر غایب همانند قطره‌ای در برابر دریای بیکران است. این‌ها دلالت های تفکر منظومه‌ای است. هر چه از این دنیا بیشتر کنده شوی، بیشتر بالا می روی و به وحدتی می‌رسی که تمام نشئات متکثر در آن جمع می‌شود.
 
حالا فهمیدیم که اخلاق و سیاست یک رابطه‌ای باهم دارند. ماکیاولی می‌گوید برای نجات اخلاق اجازه بدهید سیاستمداران هر کاری که می خواهند بکنند. دستشان باز باشد. دروغ می‌گویند، بگذارید دروغ بگویند. یک جاهایی می‌خواهند خیانت بکنند بگذارید خیانت بکنند و بگذارید بگویند ما خیانت نکردیم. او در واقع نسخه اباحه‌گرایی را در سیاست یعنی نسخه بداخلاقی را در سیاست پیچید. حالا ما می‌خواهیم خود را از دست این تفکر نجات بدهیم، چه کنیم؟ من جواب خودم را می‌دهم، بعد ببینیم فیلسوفان ما چه جوابی می‌دهند؟ آن جوابی که من به آن رسیده بودم این بود: که با تفکر منظومه‌ای، اخلاق و سیاست از هم جدا نیستند؛ اما هیچ تفاوتی بین اخلاق و سیاست نیست؟ آن ‌جا پذیرفتیم یک اشتراکی بین اخلاق و سیاست وجود دارد، حالا می‌خواهیم ببینیم تفاوتش چیست؟ من تفاوتش را در این دیدم که اخلاق فعل مطلق است و سیاست فعل مشروط. اگر سیاست خوانده باشید معمولاً وقتی سیاست را می‌خواهند تعریف بکنند و تعریف خلاصه باشد، می‌گویند: سیاست همان قدرت است. یکی از تجلّیات قدرت، قدرت دولتی است. یک سؤال مطرح است که فرق بین یک فعل اخلاقی که مطلق است و فعل سیاسی که مشروط است چیست؟ درست است که یک اشتراکی باید بین آنها باشد، اگر اشتراک نباشد یعنی جدایی؛ اما هیچ تفاوتی بین آنها نیست؟ وقتی می‌گوییم اخلاق فعل مطلق است یعنی چه؟ یعنی تحت هر شرایطی حکم آن واحد است. مگر این که شرایط تغییر بکند؛ یعنی تحت یک شرایط خاص تعریف شده. اصطلاحی به کار می‌برند در مورد فعل اخلاقی «ستریس پاریبوس» (به شرط ثابت ماندن یک سری شرایط.)

آیا فعل سیاست هم این‌چنین است؟ قدرت هم این چنین است؟ قدرت یک مقوله ربطی است، یعنی الف، ب دارد. یک توانایی دارد. توانایی اِعمال اراده دارد. حالا با شرط رضایت یا بدون شرط رضایت که الان واردش نمی‌شوم؛ نظر بنده این است که قدرت تحت هر شرایطی حتی در دست پیامبر اکرم «صلوات الله علیه»، فعل مشروط است. قدرت برای قدرت در دست انبیا معنایی ندارد. قدرت برای چیزی است. ما حکومت دینی می‌خواهیم برای چیزی، اشتباه نشود که اشتباه شده است، حکومت وسیله است. وسیله تحقق احکام الهی است. وسیله تحقق ارزش‌هاست، وسیله اخلاق است وسیله معنویت است، وسیله عدالت اجتماعی است. امام (ره) می‌گوید عدالت اجتماعی و معرفت خدا. وسیله است. وسیله هم باید در اشتراکش با هدف گره بخورد و صبغه اخلاقی و آرمانی داشته باشد، این گونه نباشد که عبارت معروف "هدف وسیله را توجیه می‌کند" در جامعه ما هم جاری و ساری باشد. ولی مگر نبود؟ مگر نیست؟ متاسفانه به برخی از فرمایشات امام (ره) هم نسبت می‌دهند.

امام (ره) می‌فرماید تمام تشکیلاتی که از صدر اسلام بوده، همه برای معرفت خدا بوده است. نگفتیم جدا هستند، مگر می‌شود ارزش‌های اخلاقی را که دامنه‌دار هستند بدون حکومت محقق کنیم؟ باید حکومتی باشد. حکومت تقدم رتبی دارد، تقدم غایی ندارد؛ یعنی وسیله است، آن چیزی که مطلق و غایی است ارزش‌های اخلاقی است، با وجه موسع خودش. بدون حکومت نمی‌توانیم ارزش‌های اخلاقی را پیاده کنیم. برای حفظ حکومت هم خیلی باید زحمت کشید اما این  نباید اصالت فی نفسه به حکومت داد و از جایگاه لغیره بودن آن غفلت کرد. حکومت را با چنگ و دندان هم حفظ می‌کنیم، چون ابزار تحقق ارزشهاست؛ بنابراین ما به رغم اینکه ربطی بین اخلاق و سیاست قائل می‌شویم، اما به‌هر حال یک تفاوتی هم باید داشته باشند. تفاوت در این دیدیم که اخلاق فعل مطلق است و سیاست و قدرت فعل مشروط است. اگر این موضوع را متوجه نشویم، نمی‌توانیم تفاوت بین مواجهه امام علی (ع) با معاویه را بفهمیم. معاویه به قدرت چطور نگاه می‌کرد؟ نگاه فی‌نفسه و مطلوب می‌کرد. امام علی (ع) در خطبه 200 نهج البلاغه می‌فرماید به خدا دستم بسته است؛ و الا من از معاویه سیاستمدارترم. نمی‌تواند خلط کند. امام علی (ع) نمی‌تواند دروغ چاشنی آن کند. اگر می‌خواهید ببینید یک فعل سیاسی اخلاقی است یا خیر ببینید گرایش آن به اقناع و نفوذ است، یا به فریب، تهدید، اغوا و زور. می‌توان فهمید که یک سیاست حکمرانی، اخلاقی است، یا غیر اخلاقی است. با توجه به تیپولوژی قدرت که انواع و اقسام دارد: زور، تهدید، نفوذ، اقتدار، اجبار، اغوا و اقناع؛ هرچه سیاست به سمت اقناع و استدلال و نفوذ حرکت کند که نتیجه آن اقتدار و مشروعیت قدرت بشود این اخلاقی تر است، هرچه به سمت فریب، اغوا، تهدید و زور حرکت کند، معلوم است که سیاست، سیاست غیراخلاقی است. این جوابی بود که ما به آن رسیده بودیم اما حیفم می‌آید جواب متعالیه را ندهم.

به هر حال  با توجه به نگرش صدرایی امام که هم در نامه به گورباچف، هم در پاسخ سوال خبرنگار مصری، هم در دغدغه های فلسفی و هم درون کاوی منطق نظری و عملی ایشان هویداست، فهم و کشف رابطه اخلاق و سیاست به گونه ای فهم و کشف اندیشه امام نیز هست. حسن روزبه در پایان نامه‌ دکتری خود با عنوان اخلاق وادب سیاست در حکمت متعالیه که راهنمائیش با بنده بوده است با ظرافت و مهارت هر چه تمام به موضوع رساله خود سامان داد و بنده در بخش اخلاق و سیاست در اندیشه ملاصدرا خود را وامدار او می دانم.

از آثار ملاصدرا این گونه استنباط می‌شود که بین اخلاق و سیاست علی رغم اشتراک، ذره ای جدایی وجود ندارد. ملاصدرا معتقد است فلسفه اخلاق همان فلسفه سیاست است، اما جنس و مرتبه آن فرق می‌کند، یک نسبت ماهوی بین اخلاق و سیاست برقرار است، اما مراتب آن فرق می‌کند. یک مرتبه، دنیه است، یک مرتبه، متعادله است، یک مرتبه نیز متعالیه است.

مرتبه دنیه در اخلاق چیست؟ انسان در این مرتبه بیشتر دل‌مشغول شهوت و رفع نیازهای حسی و جسمی است و یک نوع اشتراک با حیوان دارد، یعنی در حد قوه غضبیه و شهویه، دل‌مشغولی معاش، قدرت و ثروت و علم تجربی است. این سطح اول است. اگر انسان‌ها این چنین باشند، جامعه هم این‌چنین می‌شود، یعنی چون جامعه رقیقه و چکیده وجود افراد است، سیاست مدنی هم همین می‌شود، یعنی سیاست هم می‌شود دنیه، یعنی مرتبه پایین.

یک مرتبه بالاتر وجود دارد که فضائل اخلاقی مطرح است که حکمای باستان طرح می کردند، یعنی اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط در قوه‌های شهویه، غضبیه و وهمیه که نتیجه اش عدالت است. عدالت یک فضیلت است که مورد نظر آن‌هاست.

عدالت به اصطلاح آدابی دارد، ادبی دارد. آداب عدالت، حکمت و عفت است، و با توجه به نسبت جامعه با افراد، شاهد جامعه عفیفان و حکیمان هستیم. اما ادب حکمت چیست؟ صدق است؛ یعنی جامعه‌ای که ادّعای عفت دارد، جامعه‌ای که ادّعای حکمت دارد جامعه صادقی است. حکومت آن حکومت صادقان است، حکومت صدیقین است؛ یعنی امرا دروغ نمی‌گویند، همه با فرض اینکه جامعه رقیقه وجود افراد است همه دنبال راستگویی هستند، دنبال راستجویی، راست‌پویی و راستخویی هستند؛ و عفت آن بر می‌گردد که با رضایت مردم حکومت شود. این‌جا دموکراسی هم جایگاه پیدا می‌کند. به این مرتبت دوم، مرتبت متعادله می‌گویند.

فرض بر این است که یک دیالکتیکی بین جامعه و فرد وجود دارد؛ یعنی جامعه ظرفی می‌شود برای ظهور و بروز این انسان های صادق و تحولات وجودی و اخلاقی این انسان‌های صادق، یک چنین جامعه‌ای را تقویت  و بازتولید می‌کند.

و اما در مرتبت سوم یا متعالیه، انسانها در سیر کمال روحی و کمال اخلاقی خود «تخلقوا باخلاق الله» می‌شوند؛ یعنی خدایی می‌شوند و جامعه شان خدایی می‌شود. انسان ها در این مرتبه جنس خدایی پیدا می‌کنند خلیفه خدا می‌شوند، هرچه مراتب وجودی شدیدتر شود و از جان پرتر بشوید، دارای قابلیتی می‌شوید که سرشار از فیض وجود و جود می‌شوید و از شما جود و کرامت می‌بارد. ادب این مرتبه احسان است. بالاترین فعل اخلاقی، احسان است. بالاتر از عدالت است. چرا بالاتر از عدالت است؟ چون در عدالت که اصل طلایی اخلاق است آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگری هم نمی پسندی، اما در بحث احسان چیزی برای دیگری می‌پسندی که برای خود نمی‌پسندی. حفظ جان را برای دیگری می پسندی اما جان خود را قربانی هدایت و جلوگیری از تباهی و انحراف می کنی. با توجه به ایام محرم، فعل اخلاقی امام حسین چه بود؟ عادلانه بود یا کریمانه؟ کریمانه بود. ایثار بود. بالاترین مرتبت فعل اخلاقی است، کرامت است، ایثار است، هیچ چشم‌داشتی ندارد. این فعل، فعل توحیدی است، این فعل انبیا است و انسان به مرتبتی می‌رسد که به عقل مستفاد و عقل فعال متصل می‌شود که مشمول عنایات خدا می‌شود و حکومت الهی تحقق پیدا می‌کند و این حکومت الهی برمی‌گردد به تشریعی که از حکومت انبیا می‌آید که قانون طلایی آن، لطف است و از شما باید لطف ببارد.

آیا رسیدن به قاعده لطف به معنای نفی وجه عالمانه و عفیفانه و کریمانه است؟ به معنای نفی مرتبت اول و دوم است؟ خیر.اما در مرتبت اول، قدرت، هدف است لکن در مرتبت دوم قدرت هدف نیست. قدرت وسیله است. ادب مرتبت اول اخلاقی و مرتبه اول مدنیه دنیه چیست؟ علم است. علم تجربی، مرتبت اول است. قرار نیست اگر مرتبت متعالیه باشی، ضعیف و خوار باشی، باید قوی باشی. انسان با توجه به نظر ملاصدرا باید توانا باشد و از همه قابلیت‌ها استفاده کند، ولی بداند که قدرت، ثروت و علم، مرتبه اول است و مرتبه آخر یا متعالیه از همه این‌ها کمال یافته تر است. در واقع، مرتبه‌های اول و دوم کثراتی هستند که در مرتبت آخر، مستحیل می‌شوند؛ و مسلم است که اگر کسی ‌بخواهد از مرتبه اول به مرتبه دوم و سوم برود باید یک نگاه دیگری به مرتبه اول داشته باشد؛ یعنی نمی‌شود با نگاه صرف مرتبه اولی به مراتب بعدی صعود کنی. جنس نگاه باید فرق کند.

در مرتبه سوم چه اتفاقی می‌افتد؟ انسان به سطحی از فعلیت نفس و فاعلیت نفس می‌رسد که فعل شدنش خیلی قوی می شود. اراده تغییر و شدنش خیلی قوی می شود. یک عامل دگرگون‌ساز می‌شود. خمود نمی‌شود، ساکت نمی‌شود، می‌شکند، به هم می‌ریزد و از پرتو غلیان وجودی او دیگران بهره‌مند می‌شود.

 یک نگاهی به خودتان بیندازید، چه اندازه فاعلیت دارید؟ چه اندازه عاملیت دارید؟ چقدر اسیر هستید. این انقلاب اسلامی ریشه فلسفی صدرایی دارد. با این جوهر و سیاست صدرایی می‌توان کشورها را ولو در سطح نظر مقایسه کرد. ‌ آمریکا چه سطحی است؟ آمریکا در سطح دنیه و قدرت و ثروت و علم است و بیش از این ادعایی هم ندارد دارد. اما متاسفانه زبان ایران در سطح متعالیه بعضاً گویااست اما در عمل زیر مرتبت دنیه است. یا  شعارت را اصلاح کن و یا مرتبه خود را اعتلا بخش و البته ما دومی را توصیه می کنیم که تناظر و نسبتی مستقیم با گفتمان انقلاب اسلامی و اندیشه های امام(ره) دارد.

آیا این حکومت حکومت صادقان و کریمان و محسنان است؟ ما دنبال یک اخلاق عالمانه، عفیفانه، حکیمانه و کریمانه هستیم؛ دنبال چنین جامعه‌ای هستیم و باید به سمت آن برویم. اما اگر چنین جامعه ای در اختیار نبود از ما سلب مسئولیت می کند؟ بپذیریم که جامعه، رقیقه وجود افراد است باید از خودمان شروع کنیم. آنگاه که همه چیز علیه تو می‌شود، آنگاه که‌ از آسمان و زمین بر تو محدودیت می‌بارد تازه آغاز شکفتن و بالندگی توست.