تبلیغات
در راه مدرس - علم در عصر تفاوت گرایی
پنجشنبه 12 مهر 1397

علم در عصر تفاوت گرایی

نوع مطلب :گفتگوها ،

علم در عصر تفاوت گرایی


روزنامه سازندگی: به عنوان پرسش نخست از تقسیم بندی کتاب شما، ارزیابی انتقادی نهاد علم در ایران، شروع می کنم شما در بخش های جدا ابتدا به علم و سپس به نهاد دانشگاه پرداخته اید، به نظر شما چه رابطه ای میان این دو وجود دارد؟

بنده معتقدم تمام قوت ها و آسیب های بخش نهادی علم، ریشه در نگاه غالب معرفت شناسی دارد. یعنی اگر معرفت شناسی ما تغییر کند، مسلماً وجه نهادی علم هم تغییر می کند. آنچه که امروزه بر دانشگاه های ما می گذرد، نوعی شکل گرایی و بی توجهی به عوامل پس زمینه ای در علم و در مقابل آن توجه بیشتر به عوامل پیش زمینه ای است. در واقع نگاه متافیزیکی به علم وجود دارد، نگاهی که علیّت را هم  به نوعی انتظام و تعاقب بین عوامل فرو می کاهد و بی توجه به استقلال دانشگاه ها و بالطبع بی توجه به عوامل زیست محیطی و در واقع زیست جهانی علم است. این نگاه هم بیش از هر چیز ریشه در معرفت شناسی پوزیتیویستی حاکم بر دانشگاه ها دارد. به همین دلیل اول باید بحث معرفت شناسی را مطرح کنیم، مبانی پوزیتیویسم را شرح و ریشه های تاریخی آن را به دست بدهیم. ما باید نقدهایی که به پوزیتیویسم در خود غرب مطرح شده است، را مطرح کنیم و بعد وارد بخش نهادی علم شویم. چرا که اگر می خواهیم تحول اساسی در نهاد علم ایجاد شود، حتماً باید تحول اساسی در معرفت شناسی حاکم بر علم ایجاد شود. متأسفانه اکنون نوع نگاه ما به علم خیلی سطحی و منسوخ و مطرود است. این نگاه امروز در دنیا هم خریداری ندارد، منتها متاسفانه در ایران به این علم شناسی مخدوش همچنان رجوع می شود.

صحبت های شما موضوعاتی مانند دینی سازی علوم یا بومی سازی را در ذهن می آورد. آیا شما تلاش هایی از این دست را به عنوان راهکاری برای مبارزه با این تمرکز نگاه های پوزیتیویستی می دانید. 

نه، بحث من اصلاً این موضوعاتی که امروزه مطرح شده اند، نیست. من نمی گویم دیگران حرف های خودشان را نزنند اما می گویم وقتی می خواهند حرف بزنند، باید به همه سوالاتی که در معرفت شناسی جا افتاده است پاسخ دهند. سوالاتی مانند این که پیش فرض هایشان در علم چه چیزهایی است؟ ملاک های داوری شان در علم چیست؟ ملاک بیناذهنیت در علم شناسی شان چیست؟ آن ها باید پاسخ دهند که وجه عام و خاص علمشان چیست و چه وجهی از علمشان فرازمانی و چه وجهی از علمشان مربوط به شرایط محیطی،  زمینه ای، زیست جهانی و زیست محیطی است؟ به این سوالات باید پاسخ داده شود. نمی شود به یکسری از کلیات بسنده کرد، یک نگرش احساسی داشت و با ردیف کردن چند آیه و حدیث شریف ادعا کرد که علم جدیدی معرفی کرده اشده است.

در عصر تفاوت گرایی حاکم که البته خود من  هم چندان گرایشی به آن ندارم، نمی توانم منکر شوم که ممکن است علم دیگری هم مطرح شود و این موضوع اشکالی هم ندارد. یعنی چه علم بومی چه علم دینی می توانند مطرح شوند، اما باید به این سوالات پاسخ دهند. من در جای دیگری هم گفته ام نه دنبال دینی کردن علم و نه دنبال علمی کردن دین هستم. من دنبال توجه هر دو یعنی هم علم و هم دین به حقیقت هستم. زمانی عده ای بحث می کردند که دین را با حقیقت چه کار، دین باید صرفاً به ایمان و معنا بپردازد و تنها علم می تواند به حقیقت بپردازد. این سخن سخیفی است چون فی¬ المثل گزاره های قرآن فقط ناظر به ایمان و معنا نیست. گزاره های طبیعت شناسانه دارد، گزاره های روان شناسانه دارد، گزاره های جامعه شناسانه دارد و به هر حال نمی توانیم محدود به معنا کنیم، یا فقط حقیقت را منحصر در علم بدانیم، بلکه هر دو باید به دنبال کشف حقیقت باشند و وقتی می خواهند حقیقت را کشف کنند، باید به ما بگویند راه های کشف حقیقت چیست؟ حقیقت را چگونه تعریف می کنند؟ واقعیت را برای ما معلوم کنند. بگویند آیا واقعیت امر بالفعل و مثبت و حاضر است یا خیر، واقعیت یک امر لایه مند است؟ این ها بحث هایی است که در دنیا معمول و مطرح شده است و امروزه کسی نمی گوید علم در برابر دین. یعنی بزرگان این حوزه این را مطرح نمی کنند، اما یک عامل سومی را مطرح می کنند که هم علم باید پاسخگوی آن باشد و هم دین. بنابراین اگر کسی ادعای علم دینی دارد باید به این سوالات پاسخ دهد و بگوید مبانی متافیزیکی او چیست؟ پیش فرض های او کدامند؟ راه های کشف واقعیت از نظر او چیست؟ واقعیت چیست؟ و در این بین کدام داور است؟ آیا حقیقت داور است یا آموزه های دینی داورند؟ این جا اگر از من سوال کنید می گویم بالاخره ملاک داوری ناظر به عالم بیرون است، یعنی حقیقت است که باید داوری کند و بگوید آیا گزاره شناختی من حکایت از واقع می کند یا نمی کند. 

شما در کتاب فصل مجزایی را به  نهاد حوزه اختصاص داده و  به ارزیابی انتقادی این نهاد پرداخته اید و این توجه کتاب شما را به نوعی متمایز از سایر کتاب های این مجموعه کرده است. دلیل این توجه چه بوده است؟

اولاً به لحاظ نهادی ما نمی توانیم حوزه را نادیده بگیریم. به هر حال حوزه نهاد علمی با سابقه و دارای تاریخ است، دغدغه و ادعا دارد، به ویژه بعد از انقلاب که بحث وحدت حوزه و دانشگاه مطرح شد. حوزه موازی با دانشگاه به برخی از مسائل می پردازد و بسیاری از بحث هایی که در دانشگاه ها مطرح می شود، در حوزه هم مطرح است. برای مثال در حوزه هم مباحث فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی، جامعه شناسی و روان شناسی مطرح می شود. این مراکز اقماری وابسته به حوزه دوشادوش دانشگاه ها در حال پرداختن به این بحث ها هستند و بنابراین ما نمی توانیم وضعیت علم و وضعیت نهادی در کشور را بدون توجه به یکی از این دو سامان دهیم. چرا که  قرار است اگر ساماندهی اتفاق بیافتد هم در حوزه و هم در دانشگاه باشد.  علاوه بر این حوزه از نظر تاریخی نیز یک فضل تقدم و سبقت بر دانشگاه دارد؛ ما قبل از اینکه دانشگاه داشته باشیم، حوزه داشته ایم. بنابراین حوزه با یک معرفت شناسی و جامعه شناسی خاص به علم کاملاً قابل بررسی است. اما آنچه امروزه در محیط حوزه شاهد هستیم متفاوت از گذشته تاریخی این نهاد است. متاسفانه ما شاهد هستیم آنچه قوت حوزه بود به دلیل مدیریت حاکم بر دانشگاه ها و سرایت آن به حوزه در حال تغییر است. نوع نگاه، معرفت شناسی و پاداش دهی هایی که در پس این نوع نگاه وجود دارد باعث شده است حوزه به تدریج از عقبه تاریخی خود دور و وابسته به دانشگاه شود و به صورتی غیر موجه نیز وابسته شود. یعنی متاسفانه در حال حاضر حرص و ولعی که در حوزه ها نسبت به مدرک می بینیم و همین طور نسبت به برخوردای از مزایای دانشگاهی، در دانشگاه نمی بینیم و این درد را دوچندان می کند. ما از قابلیت های خودمان نیز در حال دور شدن هستیم، و نه تنها به یک وضع مطلوب نمی رسیم، بلکه داشته های نسبتا قابل قبول خودمان را هم از دست می دهیم. حداقل به لحاظ شکلی عرض می کنم که در قدیم طلبه می توانست استاد خود را انتخاب کند و همزمان تدریس هم بکند اما الان این اتفاق تغییر کرده است و همان نظام واحدی حاکم بر دانشگاه ها بر حوزه نیز حاکم شده است. نظامی که اتفاقاً در خیلی از دانشگاه های دنیا حاکم نیست. برای مثال شما در انگلستان سیستم واحدی ندارید. اما این سیستم شامل حوزه هم شده است. ما بعد از پیروزی انقلاب نهادی به نام شورای عالی انقلاب فرهنگی درست کردیم و آن نهاد سیاست هایی را در مورد فعالیت های علمی تدوین کرده است که دیگر دانشگاه و حوزه نمی شناسد و حوزه را هم شامل می شود. اتفاقات و آسیب هایی که بعد از انقلاب متوجه حوزه شد، شاید متوجه دانشگاه نبوده باشد، هرچند ما در مورد دانشگاه هم بحث-های زیادی داریم که عمدتا به مدیریت متمرکز و بدون توجه به استقلال دانشگاه بر می گردد. حوزه اما به نظرم بیشتر متضرر شده است. ما قبل از انقلاب به عنوان دانشجویانی که دغدغه داشتیم، امیدوار بودیم که نسیم خوش حوزه به دانشگاه بدمد اما این شاخص ها، پاداش دهی ها و امتیازات باعث شد طوفان دانشگاه حوزه را درنورد و قضیه برعکس شود. بنابراین ما، هم از زیست جهان و تاریخ و قابلیت هایمان دور شدیم و هم این که وضع مطلوبی را نمی بینیم. 

جناب دکتر اشاره ای به استقلال و مدیریت دانشگاه کرده اید، عده ای معتقدند این موارد تنها بخشی از مسئله نهاد دانشگاه است و سهم خود دانشگاهیان در شکل گیری مشکلات و پیچیدگی های دانشگاه  مهم تر است، نظر شما در این رابطه چیست؟

ببینید مسئله فقط این نیست که ما بگوییم به لحاظ ساختاری و مدیریتی وضع خراب است، خود دانشگاه هم به لحاظ اینکه باید به منزله عاملیت عمل بکند این کار را نمی کند. عاملیت در جامعه شناسی یعنی کسانی که بر اساس قابلیت ها و نوآوری های خودشان روابط غلط را می شکنند، اما ما این را در دانشگاهیانمان نمی بینیم. در دانشگاه های ما اصولاً مقاومت و خلاقیت و عاملیتی نیست. یعنی حتی علاوه بر این که آن روابط بیرونی، روابط بازدارنده ای هستند خود دانشگاه ها هم مزید بر علت شده اند و علاوه بر آن، به لحاظ ساختاری هم آزادی و استقلال عمل ندارند. خب ما می گوییم آن ها آزادی عمل نداشته اند و این یک عیب و اشکال است که متوجه ورازت علوم و مدیریت در کشور است اما ما توقع داریم که عده ای عاملیت خود را به رخ بکشند و زیر بار نروند و مقاومت کنند، اما ما این مقاومت را هم نمی بینیم، چرا که آن ها فکر می کنند اگر بخواهند مقاومت کنند، باید هزینه های زیادی بپردازند و به همین خاطر بیشتر ترجیح می دهند بهره مند شوند. بالاخره سفره ای پهن است و به راحتی می توانند متنعم شوند. از چه چیزی می توانند متنعم بشوند؟ از امتیازات تعریف شده و از فعالیت دانشجویان می توانند متنعم شوند، می توانند به راحتی سرقت علمی کنند و به شکل صوری مراتب دانشگاهی را بالا ببرند و در نتیجه آن، پایان نامه بیشتر بگیرند و به زندگی خودشان سامان دهند. این ها از نظر من مغایر با نگاه علمی به جایگاه دانشگاهی است. بنابراین در  سیستمی که ما تعریف کرده ایم اگر بخواهم درست و عادلانه داوری کنم، خود دانشگاهی ها نیز در به وجود آمدن چنین رابطه ساختاری غلط ذی سهم هستند و نقش و منفعت دارند. در این وضع من نه به آن رابطه و ساختارهای متمرکز و مدیریت از بالا به پایین امیدوار هستم و نه امیدی به مقاومت اساتید دارم و این دو موضوع همدیگر را تکمیل می کنند و به همدیگر سرویس می دهند. یعنی دانشگاهی دلش به ارتقا خوش است و مدیریت هم به آن ها سرویس می دهد ولی نهایتا چیزی که ما شاهدش هستیم این است که هیچ رابطه دیالکتیکی بین دانشگاه و دانشگاهیان و جامعه برقرار نیست و در این میان این جامعه است که ضرر می کند. تحت هر شرایطی این جامعه است که باید متنعم شود و این بحث بسیار مهی است. من این را برای دین تعریف می کنم، برای فلسفه تعریف می کنم، برای جامعه شناسی و همه علوم تعریف می کنم؛ تمام این ها باید رافع نیاز مردم باشند و وقتی رافع نیاز نباشند، محکوم به فنا هستند و این مسیری که ما می بینیم جز فنا چیزی نیست. مرحوم مطهری در کتاب «گریز از ایمان و گریز از عمل » که من در این کتاب هم اشاره کرده ام، نکته ظریفی می گویند. ایشان در تفسیر سوره رعد آیه 17 که مثال کف آب زده می شود، می گویند وقتی آن کف آب کنار می رود قرآن نمی گوید که آب باقی می ماند، می گوید آنچه برای مردم نافع است باقی می ماند. اگر دانشگاه رافع نیاز مردم نباشد، محکوم به فناست. برای رافع نیاز بودن هم باید استقلال عمل و خلاقیت داشته باشد، باید بتواند متناسب با نیازهای هر منطقه رشته تعریف کند. اما متاسفانه در ساخت فعلی دانشگاه و ساخت فرهنگی غالب دانشگاه این موضوع ممکن نیست چرا که اگر به دانشگاه استقلال هم بدهیم، تجربه من نشان داده است رییس، اگر اصفهانی باشد، اصفهانی می-آورد، کرمانی باشد، کرمانی می آورد. راست باشد، راست می آورد، چپ باشد، چپ می آورد، این مغایر با علم است، علم نگاه سیاسی بر نمی تابد، نگاه قومی بر نمی دارد. بله، نگاه بومی و زیست جهانی بر می  دارد، بنابراین از این زاویه می شود از علم بومی دفاع کرد و اصولاً علوم انسانی و اجتماعی نمی توانند بومی نباشند و این یک بحث روش شناسی دقیق است که این علوم حتما باید بومی باشند به ویژه در حیطه های علوم انسانی.

با این توضیحات آینده علوم انسانی  بسیار شکننده تر خواهد بود.

بله، همینطور است گر روال به همین شکل ادامه پیدا کند ما هیچ امیدی به علوم انسانی نداریم مگر این که افرادی خودشان بر اساس ابتکارات و خلاقیت های شخصی، مقاومت هایی بکنند و پروژه هایی را پیش ببرند. عمر فعالیت دانشگاهی بنده که این موضوع را برایم روشن کرده است که از هنگامی که شخصاً و خارج از دانشگاه پروژه های علمی خودم را دنبال می کنم، یعنی از  زمانی که از دانشگاه خارج شده ام و خودم را پیش از موعد بازنشسته کرده ام هم احساس آزادی بیشتری در علم دارم، هم میزان کمی و کیفی کارهایم بیشتر و بهتر شده است. مدیریت و اداره متمرکز دانشگاه و شاخص های تعریف شده برای علم که تمام این شاخص ها صوری و شکلی اند، مانع علم هستند. در علوم انسانی اگر شما مردم و عرصه زیست جهان و داغ مردم را درک نکنید و نیازهایشان را برآورده نکنید، روزی این عرصه داغ علیه شما منفجر می شود، شما نمی توانید منجمد باشید چون سرانجام این انجماد، روزی توسط مردم شکسته خواهد شد.

بسیاری معتقدند چالش¬ هایی از این دست برای نهاد دانشگاه در سطح جهانی است، شما چقدر چالش های دانشگاهی ما را همراستای چالش های بین المللی این نهاد می دانید؟

در سطح جهان دانشگاه ها موقعیت متفاوتی دارند. در دانشگاه های معتبر، ممکن است دانشگاه ها از بودجه دولت نیز استفاده کنند اما استقلال نسبی دارند. من اگر این موضوع را تجربه نکرده بودم، با این اطمینان نمی توانستم بگویم، برای مثال در برخی از کشورها کنکور نیست. مثلا در سویس ان طور که من در سفر و صحبتم با یکی از اساتید بازنشسته آنجا متوجه شدم، کنکور ندارند، یعنی هر کس که فکر می کند می تواند در رشته ای خاص ادامه تحصیل دهد به دانشگاه می آید اما بعد می بیند که نمی تواند و دانشگاهی بودن ساده نیست. تجربه خود من در انگلستان هم متفاو ت از اینجاست. شما بر اساس بُردهای تخصصی، بعد از گذراندن دوره پیش دانشگاهی بر اساس مدارکی که برایتان می آید، اقدام به پر کردن فرم های مربوط به رشته تحصیلی مورد دلخواه خود برای دانشگاه مربوط می کنید و خود دانشگاه شما را راهنمایی می کند. یعنی خود افراد اقدام می کنند و دانشگاه دانشجوی خودش را انتخاب می کند و ما در آنجا اصولاً آزمون تستی نداشتیم و حقیقتاً هم آزمون تستی نمی تواند معیار باشد. ما خودمان در دانشکاه 16 سوال را در 4 دسته دریافت می کردیم و از هرکدام به یکی پاسخ می دادیم. همه سوالات تشریحی بود و به ویژه در علوم انسانی که تستی نمی شود. الان اما می بینید که آزمون دکتری ما هم تستی است و این ها و اقعا رشد نیست، من احساس می کنم این ها توهین به علم است. دانشگاه های ما در واقع  مدارس بزرگی هستند که بعضی وقت ها از یک دبیرستان هم از لحاظ کیفی ناتوان ترند. علت هم این است که ما فرمالیسم را حاکم کرده ایم و خواسته ایم فقط آمار بدهیم و این آفتی است که بر کل سیستم ما حاکم شده است. 

از نظر شما چه آینده ای پیش روی نهاد دانشگاه در ایران قرار دارد؟

با این وضعیت همان طور که اشاره کردم آینده روشن نیست. در نظر داشته باشید دانشگاه ها وقتی مستقل باشند به رقابت می پردازند و از دل این رقابت است که مکاتب شکل می گیرد، شما ببینید بسیاری از مکاتب نظری در غرب وابسته به یک دانشگاه است. ما هم اکنون نمی توانیم مکتبی را در جامعه دانشگاهی خودمان سراغ بگیریم. ما به این مکاتب نیاز داریم چون مکاتب می آیند و ایده جدید می دهند و گفتمان جدید ایجاد می کنند. اگر مکتبی در دانشگاه ها شکل نگیرد یعنی نگاه جدیدی شکل نمی-گیرد و ما در وضع موجود درجا می زنیم. ما در ادعا خیلی چیزها می توانیم باشیم اما واقعیت چیزی دیگری نشان می دهد. بنده همه را دعوت می کنم که کتاب جامعه شناسی مردم مدار مایکل بوراووی را مطالعه کنند که ایشان به عنوان رییس اسبق انجمن جامعه شناسی آمریکا زنگ خطر جامعه شناسی را در آمریکا به صدا درمی آورد و می گوید ما بیش از حد حرفه ای شده ایم و فراموش کرده ایم که باید مردمی باشیم و به نیازهای مردم پاسخ بدهیم، ما می میریم اگر به مردم توجه نکنیم. ما فهمیدیم که باید بومی شویم اما دولت های دیگر اساتیدشان را تشویق می کنند که در مجلات ما بنویسند، ما که نمی خواهیم این اتفاق بیافتد، خودشان دارند ما را قطب امپریالسم علمی می کنند.