فقه قدرت حکمرانی دارد نه فلسفه و عرفان(3)



نکته مهمی که آقای دکتر مطرح فرمودند، رابطه نظر و عمل است. در این اثر شاید این خلأ احساس می‌شود که گویی ملاصدرا میان نظر و عمل تفکیک می‌کند. بلی، در مرحله تحلیل دوچیز هستند کما اینکه ایشان می‌گویند شریعت و سیاست هم دو چیزند و برخی متفلسفه گمان کرده‌اند که اینها دو چیز نیستند بلکه یک چیزند. ایشان چهار تفاوت بین شریعت و سیاست را در غایت، فعل و انفعال و... مطرح می‌کند. ممکن است این‌گونه به‌نظر برسد که حکمت را دوگانه می‌بیند، بلی چون حکمت نظری متفاوت از حکمت عملی است ولی حکمت را وقتی که نظری-عملی می‌کند، توأمان هم می‌بیند. ما از ملاصدرا انتظار داریم به این نکته وفادار باشد که حکمت هم مشتمل بر وجه نظری است و هم عملی. او در ابتدای اسفار، ضمن نقل روایت، توضیح می‌دهد حکمت نظری رویت حقیقت اشیاء است و در بخش عملی به اخلاق الهی منتقل بشویم و تخلق باخلاق‌الله اتفاق بیفتد. آیا این‌دو از هم جدا هستند؟ خیر در شخص پیامبر هردو وجود دارند. ضمنا نگاه دیگری هم به حکمت دارد. حکمت را به‌معنای ایجاد و ایلاد هم می‌گیرد. یعنی تولید می‌کند و نقش تولیدکنندگی و ایجادکنندگی هم دارد و این را ملاصدرا در ابتدای اسفار راجع‌به مفهوم حکمت توضیح می‌دهد. مهم است در نگاه ملاصدرا ببینیم رابطه نظر و عمل چگونه خودش را نشان می‌دهد. به‌نظرم می‌رسد آن بحث رابطه شریعت و سیاست را که می‌گوید شریعت روح سیاست است، اینجا هم می‌توانیم تدوین کنیم. خود ملاصدرا از رابطه استحداث و سازندگی یاد می‌کند، رابطه‌ای که می‌تواند به تولید منجر و منتهی شود.


امام(ره) به‌عنوان حکیم معاصر در حکمت متعالیه، حکمت متعالیه را پیش برده‌اند. به‌تعبیر یکی از بزرگواران، حکمت امام(ره) را می‌توانیم «حکمت سیاسی متعالیه» بدانیم اما حکمت ملاصدرا را می‌توانیم «حکمت متعالی سیاسی» بگوییم. یعنی حکمت متعالی امام(ره) معطوف به سیاست است. این تعبیر را بپذیریم یا نه، آنچه در باب نوصدرایی‌ها گفته می‌شود این است که بحث ملاصدرا را جلوتر برده‌اند. همین بحث جمهوری اسلامی، تعبیر دیگر آن جمهوری متعالیه است، [مبتنی است] بر مبنای آنچه [که] حکمت صدرایی می‌گوییم. حکمت صدرایی در انقلاب اسلامی تاثیرگذار بوده و به‌معنای پشتوانه فلسفی این انقلاب جریان دارد. بنابراین در بحث حضرت امام(ره) با حضرتعالی موافقم.


بحث تاثیر و تاثر این حکمت در دوره بعد ازملاصدرا هم مطرح است. اگر این حکمت تاثیرگذار بوده، در کجاها موثر بوده و آیا یک‌باره و فقط در انقلاب اسلامی موثر بوده؟ حکمت متعالیه بعد از وفات ملاصدرا، توسط تعداد اندکی از شاگردانش تداوم پیدا کرده ولی تا دوره‌ای که مرحوم بیدآبادی به بحث می‌پردازد و متون ملاصدرا را متن درسی حوزه علمیه می‌کند، تاثیرات قوی و قدرتمندی از این حکمت سراغ نداریم. بخش عملی آن، شاگردپروری و تعلیم این معارف به شاگردان است و برای ما مبهم است که چه کسانی در مدرسه خان شیراز، شاگرد ملاصدرا بوده‌اند. البته در مقاله‌ای عرض کرده‌ام آنچه در زمانه ما و توسط حضرت امام(ره) رخ داد، [آن بود که] امام(ره) اضافه بر مرجعیت این اتفاق را رقم زد ولی این امکان برای ملاصدرا نبود و از نظر مرجعیت، حضوری در جامعه نداشت و زبان فلسفه هم با عموم جامعه ارتباطی برقرار نکرده بود و ملاصدرا هم در فضای رسمی اجتماعی حضور نداشت، گرچه در مقطعی در آخر حیات، در این مصدر قرار می‌گیرد. رونق حکمت متعالیه در زمان بیدآبادی است. بیدآبادی این متون را وارد می‌کند و افرادی مانند ملاعلی نوری، حاجی‌سبزواری و ملاحسینقلی همدانی پرورش می‌یابند. همین‌طور دو تن از شاگردان ملاعلی نوری یعنی ملاعبدالله زنوزی و آقاعلی مدرس‌زنوزی که فرزند ملاعبدالله است، بعدا در تهران ادامه می‌دهند و این بسط پیدا می‌کند و درواقع از مدارسی که به این حکمت توجه کرده‌اند و در رونق این بحث نقش داشتند باید یاد کنیم. مدرسه سبزوار و تهران و مدرسه صالحیه قزوین که سیدجمال‌الدین اسدآبادی هشت، 9 سال در آنجا درس آموخته است. می‌شود این رگه‌ها را پیگیری کرد. آخوند خراسانی هم شاگرد حاجی‌سبزواری بوده و بعدا در تهران شاگرد آقاعلی مدرس زنوزی می‌شود و بعد به نجف می‌رود و مرحوم نائینی هم که در اصفهان 9 سال حکمت فرا گرفته و بعد از آن در نجف، شاگرد آخوند خراسانی است. همین‌طور حکمایی که بعد از اینها بودند و بعضا عارف بودند و این عرفان، حماسی بوده است. مثل مرحوم سیدعلی قاضی‌طباطبایی به‌عنوان یک سرسلسله یا مرحوم الهی‌قمشه‌ای همبه‌همین ترتیب.این جریان‌شناسی شاید نیاز به چندین رساله دکتری دارد. من این مسیر را می‌بینم و قائل نیستم که حکمت‌متعالیه یک‌باره در انقلاب اسلامی و با امام(ره) تاثیرگذار شد.


امام در دهه20 فلسفه تدریس می‌کردند و کتاب کشف‌الاسرار ایشان بیش از آنکه یک کتاب فقهی باشد، کتابی فلسفی، اجتماعی و سیاسی است و مهم‌ترین کتاب حضرت امام(ره) در سال‌های قبل از انقلاب است و حتی ولایت‌فقیه هم بعد از آن و در ادامه این کتاب و شرح یک فصل از کتاب کشف‌الاسرار و شرح گفتار چهارم آن است. بنابراین این جریان حکمی که تابه‌حال از آن صحبت نکرده‌ایم و تاثیرات اجتماعی و سیاسی آن را بحث نکرده‌ایم، در جامعه ما تاثیراتش را گذاشته است. بعضی از این بزرگواران هم گرچه حکمت متعالیه تدریس کرده‌اند، اما ناقد ملاصدرا هم بودند، مانند حکیم تهران، ولی این به‌معنی نفی این دستگاه حکمی نیست و عرض کردم که خوشبختانه یا متاسفانه بعد از ملاصدرا فلسفه دیگری تولید نشده و همین فلسفه تداوم پیدا کرده است.


بنابراین انقلاب اسلامی فضایی است که به تعبیر آیت‌الله جوادی‌آملی توانسته است به‌نفع دانش و دانش فلسفی، انقلاب را رقم بزند و در آنجا می‌توانیم از خدمات متقابل حکمت متعالیه و انقلاب اسلامی صحبت کنیم.


برداشت من این نیست که ملاصدرا می‌خواهد نگاه خادم و مخدومی را طرح کند. شاید تعبیری که من آورده‌ام، اشتباه بوده و باید اصلاح شود، ولی براساس آن بحثی که درباره اسفار اربعه در کتاب داشته‌ام، راه و مسیر برای همه باز است و هرچه بیشتر افراد خودشان را تکامل ببخشند و این معارف را درونی کنند، [می‌توانند] در فضایی که انسان کامل در آن تنفس می‌کند، حرکت کنند. این مسیر برای همه باز است. اگر مسیر برای همه باز است، هرکسی این امکان را دارد که به اوج برسد. در سفر سوم و چهارم که فرد در جامعه حضور دارد، عنصر محبت به کمک ما می‌آید. البته بحث محبت هم مدنظر حضرتعالی بوده و بحث از مستبد خیرخواه هم اینجا مطرح می‌شود و از نظر ملاصدرا ما مستبد خیرخواه نباید داشته باشیم. براساس فرمایشات حضرت امام(ره) هم ‌نباید داشته باشیم. شاید تعبیر من باید اصلاح شود. البته ممکن است فرمایشات ملاصدرا هم قابل نقد باشد.


یشان حکمت عملی را تخلق باخلاق الهی می‌داند و ما می‌توانیم تلقی «دانش سفلگان» را نقد کنیم. در اینجا ایشان از آن مباحث مفهومی‌ای که مطرح کرده، خارج شده است و به‌نوعی شاید بر خلاف چیزی باشد که گفته‌اند. لذا آنجا هم علم برای عمل است. می‌گوید نظر به‌هرحال برتری دارد ولی این بحث به‌نوعی می‌تواند با آن بحث «مفهوم حکمت» متفاوت باشد، اما همه علم برای عمل است تا این انسان و جامعه ارتقا پیدا کند و در مسیر خواست الهی پیش برود. ایشان نگاهی کارکردی هم داشته و [از نظر صدرا] اینکه [شخصی] صرفا این معارف را داشته باشد هم کفایت نمی‌کند. اگر ما دو مجتهد یا دو عارف یا دو عابد داریم، آنکه ناظر به عمل است و می‌خواهد جامعه‌اش را پیش ببرد، مقدم است. فرمایش صدرا راجع‌به اجتهاد را [از این جهت] آورده بودم.


شاخص‌های ولایت فقیه را هم که می‌خواهیم بحث کنیم، حضرت امام علم و عدالت را در ولایت فقیه تاکید دارند و در آثار دیگرشان مباحث دیگری را هم اشاره می‌کنند. الان به‌نظر بنده محبت را هم باید اضافه کنیم. محبت می‌تواند موجب همبستگی اجتماعی شود. اگر اجتماعی‌جهانی شکل بگیرد که کثرت‌های زیاد دارد، آیا ولی‌فقیه جز بر مبنای محبت می‌تواند عمل کند؟ با این رویکرد که نیازهای جامعه را سامان دهد، آیا می‌تواند؟ اصلا وظیفه‌اش همین است و همین کارکرد را هم پذیرفته است. اگر غیر از این بگوییم و بگوییم فقط معرفت و حقیقت مهم است و معیشت مهم نیست، [با این رویکرد سازگار نیست]. به‌لحاظ ارزشی معرفت را ارزش قائل می‌شود اما به‌لحاظ رتبی ایشان در «المظاهر الالهیه» وقتی مقاصد قرآن را ذکر می‌کند که سه مقصد اصلی و سه مقصد فرعی است، در بخش سوم مقصد فرعی، آبادسازی دنیاست که به‌لحاظ رتبی مقدم است، یعنی بحث اقتصادی به‌لحاظ رتبی مقدم است گرچه به‌لحاظ ارزشی ممکن است که آن را در انتها قرار دهید. سد باب معیشت بر حسب شرایط تغییر خواهد کرد.


 افروغ: آن بحث از محبت باید شاخص‌هایش مشخص شود و پیوندش با نوع‌دوستی و اخلاق روشن شود، و الا شخصی می‌شود. من از هرچیز شخصی در حکومت فرار می‌کنم و حتی ولایت‌فقیه را هم قائلم که ولایت‌فقه و قاعده‌مند است. محبت هم باید قابلیت سنجش داشته باشد. مثلا اینکه دروغ تحویل می‌دهیم و آمار غلط می‌دهیم، آیا محبت است؟ نه، حتی فلسفه و عرفان را هم که فرمودید در حکمت متعالیه بر «ولایت‌فقیه متعالیه» بازتاب دارد، عرض کردم حواسمان باشد که فلسفه و عرفان بیناذهنی نیست و نمی‌تواند ابزار حکومت باشد، گرچه پشتیبان خوبی برای حکومت است. فقه باید به‌میان بیاید که بیناذهنی است و می‌تواند شرایط زمانی و مکانی و... را مورد توجه قرار دهد [و می‌توانیم آن شرایط را هم ارزیابی کنیم]، می‌توانیم سوال فقهی کنیم و پاسخ فقهی بشنویم و توجه به تعامل فقه، جامعه و... هم داریم. بنابراین آنجا قدری تأمل دارم گرچه حرف‌ها زیبا هستند و به آنها گرایش هم دارم و باید بین اینها رابطه هم باشد ولی نباید خلط شود. فقیهی که فیلسوف و عارف است البته بهتر است، اما یادمان باشد که نه فلسفه حکم می‌راند نه عرفان، قدرت حکمرانی از آن فقیه است. چرا؟ چون فقه و حکومت از جنس قانون است. هرچه که شخصی باشد، یک صفت شخصی است و خوب است، اما در حکومت باید شاخص‌هایی روشن [در کار باشد] و قابلیت اندازه‌گیری و بیناذهنی داشته باشد.