تبلیغات
» ... گفتگوها ,
گفتگو در باب روشنفکری در سالگرد دکتر شریعتی؛
حقیقتگرایی و شجاعت شریعتی نیاز امروز ماست

رگههایی از جریان چهارم روشنفكری را در تلاشهای فكری خیلی از چهرهها میبینیم یعنی كسانی كه بار دیگر از انقلاب اسلامی دفاع میكنند و تفكیكی بین انقلاب اسلامی و رفتارهای جمهوری اسلامی قائل میشوند و نمیخواهند توجیهگر مسایل موجود باشند. برخلاف نسل سومیها كه میگویند برخی رفتارهای نظام آنها را فراری داده، آنها تفكیك ظریفی بین آرمانهای انقلاب و رفتارهای سیاسی برخی حاكمان ایجاد میكنند و با دركی عمیق از انقلاب، انقلابی ماندهاند و در عین حال برخی از سیاستها و رفتارهای نظام حاكم را به نقد میكشند. انجام وظیفه روشنفكری بعد از انقلاب خیلی سختتر است. وقتی شما جمهوری اسلامی را تاسیس كردهاید توجیهات و تطهیرها و تقدیسها میآیند. شما به رغم وفادار بودن به آرمانهای انقلاب و نظام باید رسالت روشنفكری خود را نسبت به آسیبها و زشتیها به نمایش بگذارید. افرادی هستند كه به نام مصلحت نظام و مصلحت كلان جامعه مسایل شخصی خود را با لعاب شعارهای ارزشی دنبال میكنند. مبارزه با این مساله كار روشنفكران نسل چهارم است كه بیمهابا نقد كنند اما برخاسته از گفتمان قابل قبول.
گفتگو در باب روشنفکری در سالگرد دکتر شریعتی؛
حقیقتگرایی و شجاعت شریعتی نیاز امروز ماست

رگههایی از جریان چهارم روشنفكری را در تلاشهای فكری خیلی از چهرهها میبینیم یعنی كسانی كه بار دیگر از انقلاب اسلامی دفاع میكنند و تفكیكی بین انقلاب اسلامی و رفتارهای جمهوری اسلامی قائل میشوند و نمیخواهند توجیهگر مسایل موجود باشند. برخلاف نسل سومیها كه میگویند برخی رفتارهای نظام آنها را فراری داده، آنها تفكیك ظریفی بین آرمانهای انقلاب و رفتارهای سیاسی برخی حاكمان ایجاد میكنند و با دركی عمیق از انقلاب، انقلابی ماندهاند و در عین حال برخی از سیاستها و رفتارهای نظام حاكم را به نقد میكشند. انجام وظیفه روشنفكری بعد از انقلاب خیلی سختتر است. وقتی شما جمهوری اسلامی را تاسیس كردهاید توجیهات و تطهیرها و تقدیسها میآیند. شما به رغم وفادار بودن به آرمانهای انقلاب و نظام باید رسالت روشنفكری خود را نسبت به آسیبها و زشتیها به نمایش بگذارید. افرادی هستند كه به نام مصلحت نظام و مصلحت كلان جامعه مسایل شخصی خود را با لعاب شعارهای ارزشی دنبال میكنند. مبارزه با این مساله كار روشنفكران نسل چهارم است كه بیمهابا نقد كنند اما برخاسته از گفتمان قابل قبول.
***********
دكتر عماد افروغ، استاد دانشگاه و نماینده سابق مجلس، به مناسبت سالروز درگذشت دكتر عــلی شــریـعـتـی در گفتوگویی تفصیلی با ایسنا، شریعتی را یك روشنفكر واقعی خواند و با بیان اینكه شریعتی درد اجتماعی را به خوبی و با زبانی تودهپسند به مردم منتقل میكرد، وی را از دیگر روشنفكران جدا كرد و به تشریح ویژگیهای نسلهای روشنفكری در ایران پرداخت.
افروغ، شریعتی را نمونهای موفق از یك روشنفكر حقیقتگرا دانست و با اشاره به شیوه شریعتی در بیان مسایل و مشكلات، وی را در برقراری ارتباط با جامعه موفق خواند.
وی همچنین به بیان ویژگیهای نسل چهارم روشنفكری پرداخت و با بیان این كه تا به حال روشنفكری كه در جامعه ما به تمام حقوق انسانی - عدالت و آزادی - توجه داشته باشد، ندیده است، افزود: مرحوم شریعتی وقتی آرزوهای خود را در قالب آزادی، عدالت و عرفان بیان میكند، نشان از جامعنگریاش دارد.
افروغ، نسل چهارم روشنفكری را نسلی میداند كه هنوز قوام لازم و مرزبندیهای خود را شفاف نكرده و پایبند به ملزومات انضمامی و اجتماعی روشنفكری نشده است. وی میگوید: اما رگههایی از جریان چهارم روشنفكری را در تلاشهای فكری خیلی از چهرهها میبینیم یعنی كسانی كه بار دیگر از انقلاب اسلامی دفاع میكنند و تفكیكی بین انقلاب اسلامی و رفتارهای جمهوری اسلامی قائل میشوند و نمیخواهند توجیهگر مسایل موجود باشند.
وی با تشریح شرایط فعلی برای فعالیت، ضمن آنكه انگیزه برای فعالیت را پایین خواند، این سوال را مطرح كرد كه با امكان هتك حرمت و حیثیت از سوی اصحاب قدرت چه باید كرد؟ یا باید فشار آورد و آگاهی بخشی كرد یا باید از ساز و كارهای تعریف شده و نوظهور استفاده كرد و این فشار را وارد كرد كه به راحتی نتوانند دست به هر اقدامی بزنند.
متن كامل گفتوگو با دكتر عماد افروغ به این شرح است:
شریعتی الگوی موفق روشنفكر متعهد و حقیقتگرا بود
آیا میتوان شریعتی را به عنوان یك الگوی موفق ارتباط جریان روشنفكری با مردم قلمداد كرد؟
در این سوال چند سوال دیگر هم مستتر است. اولا تعریف خود روشنفكری است و این كه روشنفكری چه خصلتهایی باید داشته باشد، معتقدم شریعتی یك روشنفكر واقعی بود. او یك حقیقتگرا بود و به گونهای برای انسان از یك سو جوهر و ذات و از سوی دیگر غایت و اصل قائل بود و خصلتهای یك روشنفكر را به تمام معنا داشت. فرق یك روشنفكر با استاد دانشگاه صرف این است كه روشنفكر دغدغه مردم و آگاهیبخشی دارد. با درد و نیازهای آنها آشناست. شریعتی هم این طور بود؛ در نتیجه او را یكی از الگوهای موفق روشنفكران متعهد و حقیقتگرا و به تعبیری از چهرههای موفق در نسل دوم روشنفكری در مقایسه با سایر روشنفكران میدانم.
مخاطبان شریعتی صرفا دانشجویان نبودند
اما برخی میگویند دكتر، صرفا در ارتباط با دانشگاهیان موفق بود و ارتباط خوبی با عامه مردم نداشت.
باید دید منظور از مردم چیست؟ نباید برداشت تودهوار و عامگرایانه از مردم داشت. مردم متشكل از اقشار مختلفی هستند. یك انبوه متراكم تودهوار دانستن مردم، نگاه سوسیالیستها و فاشیستهاست. دانشجویان هم جزئی از مردم هستند. شخصا معتقدم مخاطب اصلی شریعتی دانشجویان بودند اما مخاطبانش صرفا دانشجویان نبودند بسیاری از طلاب، دانشآموزان سالهای آخر، دیپلمهها و نیروهای عادی هم آثار دكتر را مطالعه میكردند به همین دلیل است كه میبینیم كتابهایش هنوز پرفروشترین است. به نظر من شریعتی توانست بهطور نسبی نفوذی در مردم داشته باشد، حتی بسیاری از طلاب نیز طرفدار شریعتی بودند و در مقابل برداشتهای منفی برخی حوزویان به شریعتی موضعگیری میكردند.
شریعتی درد اجتماعی را به خوبی و با زبانی تودهپسند به مردم منتقل میكرد
حال علت اینكه شریعتی را در ارتباط با مردم موفق میدانید چیست؟
به نظر من او زمان شناس و آسیبشناس خوبی بود. انگشت روی دردهای اجتماعی زمان خود میگذاشت و آن را تحلیل و ریشهیابی میكرد. البته ادبیات خاص و حماسی و نسبتا عاطفی و نظمگونهی شریعتی هم در ارتباطش با مردم تاثیر داشت. نثر او كم از نظم نداشت. ادبیاتی كه به كار میگرفت و تاكیدی كه روی دردها و مشكلات ملموس جامعه داشت، مثالزدنی بود. یكی از مسایل ما با استادان علوم انسانی این است كه بر خلاف شریعتی نمیتوانند تفكر پرابلماتیك(problematic) را به دانشجویان خود بیاموزند و معمولا دانشجو مساله ندارد. شریعتی چون تفكر پرابلماتیك داشت و از نگاه برج عاجنشینانه استادان فاصله گرفته بود، درد اجتماعی را به خوبی و با زبانی تودهپسند به مردم منتقل میكرد بنابراین، زبان و ادبیات و پرسمانی فكر كردن شریعتی از عوامل موفقیت او بود.
فقط خداگرایان میتوانند روشنفكری كنند
برخی قالب روشنفكری در ایران را غربی میدانند، نظر شما چیست؟
شخصا معتقدم یك روشنفكر جدا از مفروضات و ملزومات روشنفكریاش، فردی است كه فرصت تفكر بیشتری نسبت به بقیه اقشار جامعه دارد. به همین دلیل بسیاری از مسایل را بهتر میفهمد و ریشهیابی میكند. بر همین مبنا رسالت او آگاهیبخشی به تودهها در برابر شبكههای القایی و اغوایی قدرت است و این نمیشود مگر اینكه روشنفكر برای انسان ذات و جوهری قائل باشد وگرنه آگاهیبخشی معنا ندارد. لازمهی این ذاتگرایی هم، غایت گرایی و اصلگرایی است. كسی نمیتواند ادعای غایتگرایی و ذاتگرایی كند اما خدازدایانه آن را دنبال كند بنابراین معتقدم فقط خداگرایان میتوانند روشنفكری كنند.
اخلاق و معنویت عنصر پیوند دهنده آزادی و عدالت
با این تعریف یعنی كمونیستها نمیتوانستند روشنفكر باشند؟
این به لحاظ مفهومی است، اما به لحاظ واقعیت اجتماعی شاهدیم كه هم بعضی خداگرایان، روشنفكری نكردهاند و هم برخی مخالفان خداگرایی، روشنفكری كردهاند یعنی در واقع اتفاق دیگری رخ داده است. كسانیكه این مساله را بفهمند و تن به ملزومات این ارتباط بدهند توفیق بیشتری به دست میآورند. البته جوهر انسانی محصور در حقوق فردی انسان نیست؛ هر هستی و هر چه ریشه وجودی دارد دارای حق است و باید توجه به آن حق داشت، ما برای جامعه حق قائلیم؛ چون معتقدیم جامعه وجود خارجی دارد و صرفا اعتباری نیست بنابراین حقوق انسانها فقط فردی نیست و حقوق اجتماعی هم هست. یك روشنفكر دلمشغول حقوق فردی و اجتماعی است.
توجه به میزان اثرگذاری روشنفكران ما در تقابل جامعه با شبكههای القایی و اغوایی قدرت، ملاك روشنی برای قضاوت نسبت به روشنفكران است. من تا به حال روشنفكری كه در جامعه ما به تمام حقوق انسانی توجه داشته باشد، ندیدهام. روشنفكری كه به عدالت و آزادی هر دو توجه كند؛ اما در مجموع فكر میكنم منورالفكران نسل اول، كم توفیقتر از روشنفكران نسل دوم در انجام وظیفه روشنفكری خود بودهاند و نسل دوم كه شریعتی، مرحوم مطهری، جلال آل احمد و طالقانی از جمله آنها هستند چون با زبان مردم آشنا بودند و گفتمانشان بر خلاف نسل قبلشان اسلام ستیزانه نبود، نگاهشان جامعتر بود. مرحوم شریعتی وقتی آرزوهای خود را در قالب آزادی، عدالت و عرفان بیان میكند، نشان از جامعنگریاش دارد.
این روزها فیلسوفان اجتماعی میكوشند تا عدالت و آزادی را در كنار هم قرار دهند اما شریعتی آن زمان متوجه این امر بود كه طرح توامان آزادی و عدالت به عنصر سومی نیازمند است كه از جنس اخلاق و معنویت باشد كه هم خود یك هدف كه یك مطلوب به شمار آید و هم عامل پیوند دهنده دو ارزش آزادی و عدالت باشد. مرحوم شریعتی از این عنصر سوم با نام عرفان یاد میكند. توجه به اصل طلایی اخلاق و پرهیز از فزونطلبیهای فردی و مادی و توجه به معنویت و عالم معنا و خداوند متعال میتواند عنصر پیوند دهنده آزادی و عدالت باشد كه شرحش به زمانی دیگر نیاز است.
او خوب میفهمید كه پیوند عدالت و آزادی در عنصر سوم یعنی اخلاق و عرفان شدنی است نگاهی به اندیشه امام (ره) نشان میدهد كه ایشان هم در وهله اول اخلاق، عرفان و معرفت الله را به عنوان هدف اصلی مطرح میكنند و بعد عدالت و ارزشهای دیگر مثل آزادی.
چهار نسل روشنفكری در كشورمان داشتهایم
شما در سخنان خود اشاراتی به نسلهای روشنفكری داشتید، تقسیمبندی شما از نسلهای روشنفكران چگونه است؟
به نظر من چهار نسل روشنفكری در كشورمان داشتهایم. اول منورالفكران دوران مشروطه كه به دورهی روشنگری در غرب سده هیجدهم وصل هستند و شعارهای لیبرالیسیتی و سكولاریستی در قالب مساوات و آزادی و مشروط كردن قدرت حاكم را دنبال میكردند. بستر فكری، فلسفی، معرفتی و تاریخی آنها وارداتی و ناسازگار با جامعه ایران بود ولی آنها آثاری هم از خود به جا گذاشتهاند كه ردپای آن را در برخی جریانات روشنفكری و تحولات سیاسی شاهدیم اما نسل دوم روشنفكری همان نسل انقلابی بود كه بومیتر، تاریخیتر، دینیتر و سنتیتر بودند. نسل سوم بعد از جنگ شكل گرفت و رجعتی به نسل اول روشنفكری البته با رنگ و لعاب دینی داشت. اینها مجددا سنت ستیزی و اسلامزدایی را حداقل در عرصهی سیاست و حكومت مطرح كردند و حتی كلمه و واژه اصلاحطلب هم به گونهای یادآور نسل اول است كه نسل سوم آن را به كار برد. یكی از پیشگامان و پیشقراولان این جریان مخالفت زیادی با مرحوم شریعتی به ویژه در مفهوم ایدئولوژی میكند. تفكرات او خیلی شبیه متفكران عصر روشنگری اروپاست؛ آنها نیز علم گرا، تجربه گرا، فرد گرا و آزادیگرا هستند و وقعی به مفهوم عدالت به ویژه در بعد اجتماعیاش نمینهند. حالا ممكن است در جاهایی تلاشهایی برای ایجاد پیوند میان آزادی و عدالت هم داشته باشند اما با تعریف خاصی از عدالت.
شاهد رویش نسل چهارم روشنفكری هستیم
ما هم اكنون شاهد رویش نسل چهارم روشنفكری هستیم كه به روشنفكری نسل دوم بازگشت دارد. یعنی یك بار دیگر سعی میكند رجعتی به سنت و تاریخ و خویشتن خویش داشته باشد كه مطهری آن را بازگشت به فطرت مینامد. در بازگشت به خویشتن خویش ممكن است نوعی نسبیگرایی تاریخی نهفته باشد اما مطهری تلاش كرد این نسبیگرایی را كمتر كند و به جای خویشتن خویش، فطرت را بیان میكند.
یعنی شما فكر میكنید نسل سوم روشنفكران همگی پشت سر نسل اول روشنفكری حركت میكنند؟
به طور مطلق خیر اما به صورت نسبی و طیفی این چنین است. هر چند آنها این طور توجیه میكنند كه با دیدن واقعیتها و حوادثی در آرای خود تجدیدنظر كردهاند در حالی كه به نظر من عقبنشینی از مواضع را نمیتوان از روشنفكر پذیرفت. اتفاقا باید مقاومت و ایستادگی بیشتری صورت گیرد. اتفاقاتی كه در وجه انضمامی رخ میدهد نباید باعث تغییر ماهوی مواضع یك روشنفكر شود چرا كه او حقیقت گراست و باید مقاومت و ایستادگی بر سر مواضعش داشته باشد وگرنه فرق او با دیگران چیست؟
روشنفكر به دنبال منافع خود نیست بلكه به دنبال حقیقتهایش است و اصطلاحا سرش برود فكرش نمیرود. در روشنفكری كسی كه موضع عوض میكند باید تردید كرد.
برخی معتقدند روشنفكرانی كه شما بر آنها نام نسل سوم گذاشتهاید تلفیقی از نسل اول و دوم هستند؛ از سویی تغییر نگرش آنها نسبت به نسل دوم به خاطر حوادثی است كه آنها را وادار به تجدیدنظر كرد.
البته همان طور كه گفتم روشنفكری نسل سوم یك طیف است و در آن افراد مختلفی وجود دارد اما برای مثال، تاكید بر پوپر و مخالفتش با حقوق اجتماعی افلاطونی و هگلی و اعتقادش به فردگرایی و تجربهگرایی ولو در قالب ابطالگرایی، تاكید بر جان لاك به عنوان متفكری لیبرال و نگاه به جامعه به مثابه یك انجمن و نفی اصالت و موجودیت جامعه بیانگر نوعی رجعت و اقبال به سوی روشنگری نسل اول است.
آنها در دوران میدانداری با اندیشههای شریعتی مخالفت كردند. او را كسی دانستند كه سعی در ارائه تفسیر ایدئولوژیك از دین داشته است. ممكن است زمانی آنها نزدیك به نسل دوم روشنفكری بودند اما آنها با نقد شریعتی سعی كردند ماجرایی را كلید بزنند. از شریعتی شروع كردند چون در میان نسل دومیها مخالف داشت و برخی از علما نیز نسبت به شریعتی حساسیت داشتند و در برابر حملات كوتاه آمدند، اما بعد از شریعتی سراغ علما رفتند، چون با تلقی مكتبی و ایدئولوژیك از اسلام مخالف بودند. البته آنها این را به عناوین مختلفی چون عرفی گرایی، جدایی دین از سیاست، فردگرایی، قبض و بسط تئوریك شریعت با اصالت بخشیدن به معرفت علمی و صراطهای مستقیم مطرح میكردند اما همگی با وجود اختلافاتی كه داشتند در یك اردوگاه بودند، تجمع و حضور آنها در حلقه كیان بیانگر اشتراكات نظری آنها نسبت به برخی از مفاهیم فوق است.
اما اینكه چرا روشنفكری ما نتوانسته گفتمانی جامع داشته باشد كه آزادی، عدالت اجتماعی، حق فردی، گروهی و حق جامعه در ابعاد مختلف در آن لحاظ شده باشد، موضوعی است كه به تفصیل باید به آن پرداخت. من نمیگویم نسل دوم تمام عیار بود یا اینكه باید در برابر حوادث بیتفاوت بود، اما اصلاح و تجدیدنظر یك چیز است و پاك كردن مساله یك چیز دیگر است.
شریعتی نسبت به روشنفكران نسل سوم به حقیقت و ضرورت و جوهر نزدیكتر بود
فروپاشی چپ جهانی چقدر در تغییر دیدگاه نسل سوم روشنفكری تاثیر داشت با توجه به كمرنگ شدن شعارهای ضدامپریالیستی در جهان؟
این را میتوانم یك ضعف برای برخی روشنفكران بدانم كه به شدت تحت تاثیر جریانات جهانی هستند تا زمانی كه چپ حاكم بود متوجه میشویم كه گرایشات چپگرایانه برخی روشنفكران قوی و غلیظ است اما وقتی چپ یا بلوك شرق فرو میپاشد و بحث جامعه مدنی در غرب شكل میگیرد، بلافاصله اینها تغییر موضع میدهند و گرایش به سمت جامعه مدنی پیدا میكنند یعنی بخش اعظم اتفاقات دوم خرداد را ناشی از این اتفاقات جهانی میدانم و با نگاه واقعگرایانه این برای من قابل هضم نیست كه اتفاقات جهانی بیاید منش و فكر من را عوض كند. چون به روابط بیرونی اصالت نمیدهم و معتقدم رابطهای بین ایده و رفتار وجود دارد بنابراین بیشتر از اینكه به نمودها، همشكلیها و روابط انضمامی و بیرونی و مشروط بپردازیم، باید دلمشغول روابط علی و ضروری باشیم. یك روشنفكر به دنبال كشف حقیقت است ولو كه در این عالم هیچ نمودی از این ضرورتها مشاهده نشود. شریعتی نسبت به روشنفكران نسل سوم به حقیقت و ضرورت و جوهر نزدیكتر بود. مرحوم شریعتی حركت كلیاش درست بود و شاید در جزئیات اشتباهاتی داشته باشد، اما برخی دوستان از جریان سوم دقیقا برعكس هستند.
تغییر موضع جریان سوم روشنفكری قابل پیش بینی بود
البته تغییر موضع جریان سوم روشنفكری قابل پیش بینی بود، چون آنها فاقد مبانی مستحكم فلسفی هستند، تحولات اجتماعی غرب بازتاب منطقی نگرشهای قبل است یعنی لیبرالیسم و سوسیالیسم دو روی یك سكهاند یا اومانیسم و نیهیلیسم همینطور اینها دلالت منطقی یكدیگرند. از دل یكی دیگری بر میآید. وقتی اومانیسم خدا را از عرصهی اجتماع خارج میكند پست مدرنها هم انسان را از عرصه بیرون میكشند. انسانكشی پست مدرنیسم نتیجه منطقی خداكشی اومانیسم است.
دربارهی نسل چهارمی كه میگویید بیشتر توضیح دهید.
نسل چهارم نسلی است كه هنوز قوام لازم و مرزبندیهای خود را شفاف نكرده و پایبند به ملزومات انضمامی و اجتماعی روشنفكری نشده است، اما رگههایی از جریان چهارم روشنفكری را در تلاشهای فكری خیلی از چهرهها میبینیم یعنی كسانی كه بار دیگر از انقلاب اسلامی دفاع میكنند و تفكیكی بین انقلاب اسلامی و رفتارهای جمهوری اسلامی قائل میشوند و نمیخواهند توجیهگر مسایل موجود باشند. برخلاف نسل سومیها كه میگویند برخی رفتارهای نظام آنها را فراری داده، آنها تفكیك ظریفی بین آرمانهای انقلاب و رفتارهای سیاسی برخی حاكمان ایجاد میكنند و با دركی عمیق از انقلاب، انقلابی ماندهاند و در عین حال برخی از سیاستها و رفتارهای نظام حاكم را به نقد میكشند. تا قبل از به دست آمدن پیروزیهایی در سالهای اخیر، نسل چهارمیها عملكرد قابل قبولتری داشتند اما بعد تعدادی از آنها رو به توجیه و تقدیس و سكوت آوردهاند.
این تصور وجود دارد كه شریعتی در نماد روشنفكرشدنش شانس داشت زیرا او در اوج قدرت جریان چپ جهانی و مبارزه با امپریالیسم و حمایت از محرومان آمد و حرفهایش بیشتر اثر گذاشت.
من منكر این نیستم كه جو جهانی روی فعالیتهای روشنفكری اثر میگذارد و شریعتی هم تحت تاثیر این تفكرات جهانی بود؛ البته بستر مذهبی هم از عوامل موثر برای شریعتی بود كه امام (ره) فراهم كرده بودند. 15 خرداد گفتمان مذهبی را در مبارزه وارد كرد اما فكر میكنم شریعتی به تفسیرهای خاصی از چپ تعلق داشت؛ چپی كه به ایده باور دارد و برای فرهنگ، استقلال نسبی قائل است. به نظر من ماركسیستهای اگزیستانسیال(وجودی) روی شریعتی اثر گذاشتند، علاوه بر آن بسترهای مذهبی كه اشاره شد؛ البته نباید از نوآوریهای دكتر هم غفلت كرد.
برخی روشنفكران بعد از شریعتی، یكی از دلایل عدم اقبال جامعه به روشنفكران را حاكم شدن گفتمانی در میان روشنفكران میدانند كه مبارزه با امپریالیسم و نگاه مردم محروم در آن لحاظ نشده بود در نتیجه خود را بیتقصیر در عدم اقبال مردم به آنها میدانند.
این روشنفكران اگر روشنفكرند چرا حرف مردم را نمیزنند و با نیازهای مردم فاصله گرفتهاند؟ مگر گفتن از نیازهای مردم كه وظیفه روشنفكر است مشكلی دارد كه اینها از آن استنكاف میكنند؟ شریعتی میتوانست ارتباط برقرار كند و برخی نمیتوانند این كار را بكنند و این مشكل به خودشان بر میگردد. مردم درد دیگری دارند اما عدهای به نام روشنفكر میخواهند دردهای دیگری را به مردم بدمند. مردم درد فقر دارند اما آنها به دنبال درد آزادی با تفسیری خاص هستند.
حقیقتگرایی و شجاعت شریعتی نیاز امروز ماست
مرحوم شریعتی گفتمان و تربیت علمی و آموزشی و نشست و برخاستش خاص بود. قلم و بیانش خاص بود و بداعت و نوآوری داشت. او به خاطر درد دین و مذهب نمیتوانست ببیند كه مذهب كنار زده شود و ماركسیسم، ادعای رهایی و آزادی داشته باشد. وی انگشت روی مسایل اصلی و نیازهای واقعی گذاشت و نقشی بارز در جامعه برای تحریك و بسیج عمومی ایفا كرد. البته شرایط هم برای گفتمانش مساعد بود. آنهایی كه خیال میكنند نیازهای مردم را بهتر درك كردهاند، موفق نبودهاند. در حالی كه شریعتی الان هم حرف برای گفتن دارد. به نظر من شجاعت او نیاز امروز ماست. حقیقتگرایی او نیاز امروز ماست. متاسفانه ما شاهد روند توجیهگرایی و مصلحتگرایی شتابان در كشور هستیم.
شریعتی معتقد بود اسلام یك ایدئولوژی و یك دین سیاسی و اجتماعی است و برای سیاست و حكومت حرف دارد یك نوع جامعگرایی در نگاه شریعتی نسبت به اسلام وجود داشت كه مقدم بر هر جامعنگری دیگری است.
آیا این گزاره درست است كه جریان روشنفكری هرگاه به سمت عدالتخواهی رفت ارتباطش با عامهی مردم بهتر شده است؟
این تعبیر دقیق است، شاید صرفا به خاطر نیازهای مردم نباشد، بلكه به دلیل فضیلت عدالت باشد یعنی عدالت یك فضیلت و ارزش اساسی بشری است كه در ذیل فلسفه اجتماعی بحث میشود. افلاطون عدالت را ملكه فضایل و ترجمانی از اعتدال سه قوه غضبیه و شهویه و عقلیه میپنداشت. نكته دوم این كه عدالت جزو حقوق و نیازهای اولیه است و ارزش ذاتی دارد اما آزادی برخوردار از ارزش ثانوی نسبت به عدالت است. مخصوصا قرائتی كه لیبرالها از آزادی میدهند یك ارزش ثانوی است یعنی ارزش ذاتی آزادی، از خود آزادی به معنای "آزادی چه؟" میآید كه محل مناقشه است.
سه سوال "آزادی از چه؟" و"آزادی برای كه؟" و "آزادی برای چه؟" مطرح است كه لیبرالها تنها به اولی پاسخ میدهند كه همان آزادی از قید و بندهاست؛ اما آرمانگرایان میگویند آزاد بشویم كه چه بشود؟ در این جا پای ارزش غایی به میان میآید. گفته میشود برای این كه آزادی بیان و تشكل و تجمعات داشته باشیم باز هم سوال میشود كه این آزادیها را داشته باشیم كه چه بشود؟ در این جا آرمانگرایان پاسخ میدهند برای خودشكوفایی انسان.
پس ارزش آزادی به خودشكوفایی است بنابراین ارزش آزادیهای سیاسی مصطلح از ارزشهای دیگری از جنس دیگر به دست میآید. شاید این را بتوان گفت كه ارزش غایی آزادی عدالت است چون عدالت هم وجه فردی و هم وجه گروهی و هم وجه جامعهای دارد؛ هم تجلی سیاسی و هم اقتصادی و فرهنگی دارد. وجه فردی عدالت همان آزادی است. عدالت مفهومی است كه در خود، آزادی را دارد اما آزادی این طور نیست. آزادی دارای ارزش واسط و ابزاری برای رسیدن به اهدافی است.
معمولا روشنفكرانی كه با پرچم عدالت جلو میآیند موفقترند
ارزش ذاتی عدالت جدا از واقعیت جامعه ما تا حدی این را تایید میكند كه معمولا روشنفكرانی كه با پرچم عدالت جلو میآیند موفقترند، اما من پرچم عدالت یك سویه را برنمیتابم. یعنی اگر كسی پرچم عدالت را بلند كند و آزادی را ذبح كند عدالت را نیز ذبح كرده است.
شما تایید كردید كه عدالتخواهی در جامعه ما جذابتر است؛ با این حساب دوم خرداد را چگونه تحلیل میكنید كه آقای خاتمی با شعار آزادی و جامعه مدنی توانست بیست میلیون رای كسب كند؟ آیا در مذاق جامعه ما دگردیسی رخ داده بود؟
درباره دوم خرداد حرف و حدیث بسیار است؛ من اولا دوم خرداد را یك واقعیت چند گفتمانی میدانم چون یك گفتمان واحد نبود، آرایش و گرایشهای سیاسی موجود در دوم خرداد بیانگر این واقعیت است. نكته دوم این كه پیدایش دوم خرداد را باید در بستر اتفاقات قبل ببینید. فكر نمیكنید مردم در برابر یك الگوی خاصی از توسعهی اقتصادی آمرانه و بیتوجه به حقوق انسانی از جمله آزادی و عدالت كه پدیدهی تقدیسگرایی هم در آن رواج داشت، خاتمی را انتخاب كردند. در حالی كه طرف مقابل او میخواست با توجیه رفتارهای گذشته آن را ادامه دهد. حال آنكه اگر كاندیدای جامعنگرتری بود شاید انتخاب دیگری میكردند؛ به هر حال هم به آزادی و هم به عدالت بیتوجهی صورت میگرفت. شاید اگر رقیب آقای خاتمی با شعار عدالت، آن هم با تلقی جامعی از عدالت، به میدان رقابت میآمد، توفیق بیشتری كسب میكرد. ظاهرا مردم به این نتیجه رسیدند كه با انتخاب آقای خاتمی به نیاز آزادیشان جامهی عمل بپوشانند و در انتخابهای بعدی نیاز به عدالت خود را سامان ببخشند.
طبق تحقیقی در جهاد دانشگاهی، 51 درصد كسانی كه به آقای خاتمی رای داده بودند، مشكل اولشان اقتصاد بود و در تحقیقی دیگر، آزادی چهارمین اولویت جوانان به شمار میرفت. البته آقای خاتمی هم شعارهایی را مطرح كرد كه هم نیاز روز بود هم نسبتا توجه به سایر نیازها در آن دیده میشد، هر چند كه این مقوله توسعه سیاسی مقداری تحت تاثیر شرایط جهانی هم بود. ضمن اینكه رفتار مردم ما دو قسمت دارد یكی انزجار از چیزی و یكی گرایش به چیزی كه معمولا انزجار از چیزی عقلانی است اما در عقلانیت رفتار ایرانیان در گرایش به چیزی تردید دارم.
خوف آن دارم كه ماجرایی خاص و ناموجه شكل بگیرد كه باید مراقب بود
اگر به اتفاقات مشروطه به این طرف نگاه كنیم میبینیم كه ما ایرانیان نتوانستهایم بین تفكیك و انسجام پیوند برقرار كنیم یا به سمت تفكیك رفتهایم یا انسجام. الان هم احساس میكنم در برابر نگاههای یكسویه، شتابان، بیتوجهی به حقوق جامع شهروندی و جامعیت عدالت ممكن است واكنشهای افراطی صورت گیرد. من شباهتهای زیادی بین وضعیت كنونی با وضعیت بعد از جنگ میبینم با این تفاوت كه شعارهای توسعه اقتصادی و سازندگی در آن دوره با یك نوع ابزارگرایی سكولار همراه بود، اما سازندگیهای فعلی با یك نوع ابزارگرایی دینی همراه است. امیدوارم اتفاق بعدی به سست شدن باورهای مذهبی مردم در حكومتداری نینجامد. به هر حال، خوف آن را دارم كه ماجرایی خاص و ناموجه شكل بگیرد كه باید مراقب بود تا این اتفاق رخ ندهد.
برخی معتقدند جریان روشنفكری بعد از انقلاب دچار تعارض شده و تردیدش در به نقد كشیدن حاكمیت باعث كم شدن جذابیتش شده است؛ در حالیكه روشنفكران نسل قبل اینگونه نبودند؟
در ذات روشنفكری فریاد و اعتراض وجود دارد. جامعهای كه در آن روشنفكری نباشد مایوس و ساكت است و بالعكس جامعهای كه در آن روشنفكری وجود دارد سالم است و قلب تپنندهاش میزند. بحران جذابیت قابل حل است. كسانی بهتر میتوانند روشنفكری كنند كه خارج از عرصه قدرت رسمی باشند. در خارج از عرصه قدرت رسمی میتوان ضمن پایبندی به اصول، نقاد سیاستها شد و این نقد خریدار بیشتری دارد تا فردی كه در قدرت نفوذ كرده و مبتلا به توجیه و تطهیر است و هر از چند گاهی نقدی هم میكند؛ البته اگر مردم با صاحب قدرتی كه كاملا نقد كند مواجه شوند از او هم بیشتر میپذیرند. به خصوص كه شاهد هزینه دادن آن فرد هم باشند.
اینكه روشنفكر با زبان مردم سخن بگوید و با آنها همدردی كند از رموز موفقیت روشنفكران است
ما دو عرصه نقد و قدرت را داریم كه به نظر من ارزش عرصه نقد از عرصه قدرت كمتر نیست. عرصه نقد به مراتب مهمتر است بدیلها و انتظارات ما را عرصه نقد شكل میدهد. با تعریفی كه از عرصههای نقد و مولفهها و موانع آن داریم و نقشی كه برای روشنفكران خارج از قدرت رسمی قائل هستیم، فكر میكنم مشكل جاذبه حل میشود؛ البته فقط بحث اهمیت بخشیدن و فضیلت بخشیدن به عرصه نقد نیست كه باعث ارتقای فضیلت و جایگاه روشنفكر میشود، اینكه روشنفكر با زبان مردم سخن بگوید و با آنها همدردی كند نیز از رموز موفقیت این دسته از روشنفكران است.
مردم اگر ببینند كه عدهای هستند كه شجاعت لازم را دارند و از حقوق و نیازهای آنها دفاع میكنند همنوایی بیشتری به خرج میدهند. انقلاب اسلامی ما یك انقلاب تاریخی و فرهنگی است كه ریشه در تاریخ ایران دارد. مردم آن را میخواهند، اگر با این كلیت و خواست عمومی همنوایی كند و در عین حال رسالت خود را انجام بدهد موفقتر خواهد بود. مردم اگر نیازهای خود را از روشنفكران طرفدار نظام اما در عین حال منتقد قدرت شوند آن را بیشتر میپسندند.
ادبیات غیردینی برای جامعه دینی سازگار نیست
البته برخی روشنفكران ما با حضور در قدرت رسمی توفیق پیدا كردهاند. روشنفكران نسل اول و سوم ما این گونهاند؛ اگر توفیق داشتند به خاطر نفوذ در دستگاههای قدرت رسمی بوده است. شما این را در مورد نسل دوم روشنفكران نمیتوانید ببینید آنها توفیق خوبی در بسیج اجتماعی داشتند اما نسل سومیها توفیق آنچنانی نداشتند اما وقتی در قدرت رسمی نفوذ كردند توفیق پیدا كردند. مردم با مفاهیم و موضعگیری آنها میانه خوبی ندارند و دستگاه دولتی وقتی از آنها گرفته شد آنها كم رمق و محو شدند. ما آنها را دیگر نمیبینیم و توفیق هم نخواهند داشت. ادبیات غیردینی برای جامعه دینی سازگار نیست و روكش و لعاب دینی هم به آن كمكی نمیكند. رمز موفقیت شریعتی و مطهری ادبیات دینی با انگیزههای دینی و صادقانه بوده است.
انجام وظیفه روشنفكری بعد از انقلاب خیلی سختتر است. وقتی شما جمهوری اسلامی را تاسیس كردهاید توجیهات و تطهیرها و تقدیسها میآیند. شما به رغم وفادار بودن به آرمانهای انقلاب و نظام باید رسالت روشنفكری خود را نسبت به آسیبها و زشتیها به نمایش بگذارید.
قبل از انقلاب آنها آن طرف جوی بودند و ما این طرف. اما الان همه این طرف جوی هستیم. اگر اعتراضی بكنیم كسانی كه عملشان طور دیگری است سخنان آبدارتر و به ظاهر توجیهپذیرتر تحویل میدهند. كار خیلی سخت است. افرادی هستند كه به نام مصلحت نظام و مصلحت كلان جامعه مسایل شخصی خود را با لعاب شعارهای ارزشی دنبال میكنند. مبارزه با این مساله كار روشنفكران نسل چهارم است كه بیمهابا نقد كنند اما برخاسته از گفتمان قابل قبول.
هنوز متوجه نشدهام این نسل چهارم كه میگویید كدام روشنفكران هستند؟
به دلیل خلط انقلاب با جمهوری اسلامی پویایی لازم از سوی نسل چهارم روشنفكری به چشم نمیآید و این مایه نگرانی است. چون اگر نقد در جامعه فراموش شود، آن وقت آسیبهای جدی دیگر سراغ ما میآید و من كاملا این را احساس میكنم. حتی روشنفكران روحانی به سمت تصدیگری میروند و نسبت به مسوولیتهای تاریخی خود در قالب نظارت و نظریه پردازی، غفلت میورزند. روشنفكران هم بنا به دلایلی مثل مصلحت یا حتی حقیقت سكوت كردهاند. این سكوت میتواند ضایعاتی برای جامعه ما داشته باشد و ما را از آن سلامت و انبساط مورد انتظار دور كند. انتظار نشاط و حضور بیشتری از سوی روشنفكران نسل چهارمی دارم. در جلسات خصوصی با آقایان درباره موضعگیری بنده در مجلس میگفتند خیلی خوب است اما آنها مصلحت نمیدانستند همنوایی كنند. این میتواند باعث انزوای افراد شود یا به هر حال عواقب بدتری سراغ جامعه ما بیاید. در آن حدی كه روشنفكران نسل سوم فعالیت میكنند در متفكران نسل چهارم بعد از پیروزیهای به دست آمده صوری سیاسی، فعالیت ندارد. نه حلقه فكر دارند نه تشكل و نه جلسات عمومی. امیدوارم این خلاء را بتوانیم پر كنیم.
ارتباط رودررو با مردم خلأیی است كه تلاش میكنیم آن را پر كنیم
به نظر میرسد جریان روشنفكری به تعبیر شما نسل چهارم میترسد كه وارد شود و با مسایلی روبه رو شود كه جنس قدرت به او تحمیل میكند.
بله. با امكان هتك حرمت و حیثیت از سوی اصحاب قدرت چه باید كرد؟ یا باید فشار آورد و آگاهی بخشی كرد، یا باید از ساز و كارهای تعریف شده و نوظهور استفاده كرد و این فشار را وارد كرد كه به راحتی نتوانند دست به هر اقدامی بزنند. خبرگزاریها، وبلاگها، انجمنهای مدنی هر كدام یك وظیفه دارند. ارتباط رودررو با مردم و تشكیل جلسات با مردم خلائی است كه تلاش میكنیم آن را پر كنیم. كار سختی است، چون در یك فضای عمومی بیانگیزه میخواهد صورت بگیرد.
انگیزه برای فعالیت كم است
الان انگیزه برای فعالیت كم است. نظام سیاسی مستقر شده است و این میتواند در فاصلهگیری از حقیقتگرایی برخی از روشنفكران اثر بگذارد. كار خیلی سختتر شده است وقتی – خدای ناكرده - انفجار حاصل شد همه این اشتباهات را میفهمند.
حوزههای علمیه یك عقبه دارند متاسفانه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی عقبه خود را فراموش كرده و بیش از حد به بخش رسمی نظام اعتماد كرده و امور خود را به آن سپردهاند، حتی شاخصهای فعالیتهای علمی آنان را بخش رسمی آموزشی با آسیبهای زیاد تعیین میكند و این كار را به قیمت نادیده انگاشتن عقبههای فرهنگی و تاریخی خودشان انجام میدهند. امروز كوچكترین فعالیت علمیشان را هم باید اجازه بگیرند. اگر آنها معونه و تاریخ خود را میشناختند مستقل از اصحاب رسمی قدرت رفتار میكردند و این یك درد بزرگ است. امروز مدركگرایی در حوزه بیشتر از دانشگاه است. دردهای مرتبط روشنفكری زیادی داریم كه در مقوله علم است؛ در مقولات دیگر هم دردهایی است كه حسب وظیفه میگوییم و مینویسیم و چاپ میكنیم تا ببینیم چه میشود.
همه حرف ما به تشكلهای دانشجویی این است كه ابزار فعالیتهای گروههای سیاسی نباشید
به نظر میرسد در دانشگاهها و اقشار دیگر جامعه هم تحرك لازم دیده نمیشود؟
مردم زندگی روزمره خود را دارند، اما علما مسوولیت دارند. مگر فعالیت دانشجویی خارج از روشنفكری است؟ همه حرف ما به تشكلهای دانشجویی این است كه ابزار فعالیتهای گروه های سیاسی نباشید. وقتی شرایط هموار نیست و اصحاب قدرت تمایل به انبساط فكری ندارند دانشجو باید متوجه باشد و فعالیتهای روشنفكری و شرایط حاكم را درك كند و از قدرتزدگی و سیاستزدگی فاصله بگیرد. اگر با یك تشكل برخورد شد، بداند كه فردا با او برخورد میشود و در برابر این برخوردها بایستد. متاسفانه متوجه این معانی نیستند و روز به روز شرایط سختتری ایجاد میشود. زمانی شرایط سختی ایجاد میشود و میگویند از باب مصلحت بپذیرید اما زمانی آن شرایط سخت عین آزادی جلوه داده میشود كه زجرآورتر است.
صفحات وبلاگ