تبلیغات
در راه مدرس - مطالب آبان 1395


نیاز بشر به منش زائران اربعین/ اربعین به راهپیمایی محدود نشود


عماد افروغ، استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، به کارکردهای اربعین حسینی اشاره و عنوان کرد: اربعین یک رسم متداول در میان مسلمانان و به ویژه شیعیان و ایرانیان است که علاوه بر روز سوم و هفتم درگذشت متوفی چهلمین روز درگذشت وی را نیز گرامی می دارند.

وی برگزاری مراسم چهلم را در بین ایرانیان از سابقه درخشانی در ظهور و پیدایش انقلاب اسلامی برخوردار دانست و گفت: مراسم چهلم هر واقعه انقلابی واسطه ای برای حرکت انقلابی بعدی در شهر دیگری می شد و عاملی مشدد برای ظهور انقلاب اسلامی بود.

افروغ با بیان اینکه برگزاری مراسم اربعین بخشی از سنت کشور ما است و سنت ها، فرهنگ کشورها را تشکیل می دهند اظهار کرد: راهپیمایی اربعین حسینی نیز که طی سال های گذشته رونق زیادی یافته است جزئی از این سنت ها است که کارکردهای متعددی دارد.

مردم در اربعین همچون روز محشر به یقین می‌رسند

این جامعه شناس راهپیمایی اربعین حسینی را به نوعی تداعی کننده روز موعود بشری در این کره خاکی و روز  محشر خواند و گفت: این جمع حکایت و شبحی از روز محشر است. این جمعیت در اربعین به یقین رسیده اند و می توانند ترجمانی از انسان هایی باشند که در قیامت به یقین می رسند.

وی کارکرد مراسم پیاده روی اربعین را فراتر از جهان اسلام خواند و گفت: این مراسم کارکرد عام جهانی دارد، دنیایی که امروز سرشار از تشتت و عدم انسجام و دنیا گرایی و سبک های زندگی عاری از فطرت انسانی و سلطه فرد گرایی است می تواند از این مراسم که سراسر ایثار، گذشت، معرفت، معنویت و همبستگی است درس بیاموزد.

سبک زندگی اربعینی مردم؛ خوراک روحی مورد نیاز مردم دنیای امروز

افروغ پذیرایی عراقی‌ها با دست خالی و کمترین امکانات و ارائه تمام داشته‌های خود از زائران امام حسین(ع) را نهایت اخلاص، انفاق، ایثار اقتصادی و مهمان نوازی دانست و گفت: دنیای فردگرای امروز تشنه چنین الگوهایی است.

وی مراسم اربعین حسینی را دارای نکته‌ای مهم برای مسیحیان خواند و گفت: مسیحیان معتقد هستند که حضرت مسیح(ع) رنج کشید و رنج دیگران را به جان خرید و ابزار و محملی برای نجات سایرین شد. تئوری رنج منسوب به مسیحیت است اما اوج رنج را می‌توان در واقعه کربلا مشاهده کرد. این رنج را می‌توان به طریق اولی توسط واقعه عاشورا به مسیحیان نشان داد چرا که حضرت مسیح(ع) یک نفر بود اما جماعتی در حادثه کربلا متحمل رنج می‌شوند و با تمام خانواده، اصحاب و خانواده به شهادتی خودآگاه می‌رسند و اوج معامله با خدا به جایی می‌رسد که چیزی جز عبودیت و اولوهیت ناب باقی نمی‌ماند. این امر برای پیروان ادیان به ویژه مسیحیان یک الگو محسو ب می‌شود.

این کارشناس دینی به یکی دیگر از پیام‌های اربعین حسینی اشاره و عنوان کرد: امام حسین(ع) عِده و عُده‌ای برای مصاف نداشت و برای آرمان‌های خود خون داد. ولی امروز تجلی این خون پاک در دنیا ولوله به پا کرده است و این فلسفه تاریخ است. یکی از تجلی‌های فلسفه تاریخ نتیجه معامله امام حسین(ع) با خداوند است که پس از گذشت هزار و 400 سال هنوز نیز خونخواهان به قیام بر می‌خیزند و روز به روز بر این جماعت افزوده می‌شود و گروه‌هایی همچون سلفی‌ها و داعشی‌ها نتوانستند از این جمعیت کم کنند.

وی با بیان اینکه تمام دنیا غبطه چنین نمود و تجلی را دارد بر ضرورت معرفی بهتر و بهینه تر اربعین تأکید و تصریح کرد: اربعین مراسم ویژه تشیع و اسلام نیست بلکه سیراب کننده بشری امروز است چرا که بشر امروز نمی‌تواند مدرک همبستگی، انفاق مالی و وجه نرم مصاف خون با شمشیر باشد، اما این نکته‌های زینبی در عاشورا موجود است و باید به دنیا با بهترین متدهای تبلیغاتی ارائه شود.

عاشورا سناریوی زندگی عزیزانه

این نماینده اسبق مجلس شورای اسلامی به پیام سیاسی مهم و پررنگ اربعین اشاره و عنوان کرد: این پیام در مصاف نرم خون علیه شمشیر نهفته شده است. یزید قصد داشت به زور از امام حسین(ع) بیعت گیرد و امام با مشاهده ظلم و تعدی و در خطر بودن دین برای نجات جوهره انسانیت قصد به چنین اقدامی زد. عاشورا جریان و سناریوی زندگی عزیزانه است و نتیجه آن چیزی جز خوش و خروش مردم در اربعین حسینی نیست.

اربعین به راهپیمایی محدود نشود

این جامعه شناس به عملکرد دستگاه های فرهنگی در زمینه تبیین کارکردهای اربعین اشاره و عنوان کرد: عملکرد این دستگاه‌ها اگر چه کامل نیست اما روز به روز در هر حال پیشرفت و رو به کمال است. شاید دستگاه‌های فرهنگی هنوز خود به درستی پیام اربعین را درک نکرده‌اند اما هر سال عملکردی بهتر از سال گذشته دارند و این مهم نباید صرفا به یک راهپیمایی محدود شود.

وی سبک زندگی زائران در اربعین حسینی را الگویی برای جامعه جهانی خواند و گفت: این الگو باید در قالب‌های جدید و به روز و جذاب همچون فیلم، موسیقی، نقاشی، مجسمه سازی، تئاتر و ... برای مردم بیان شود نه اینکه صرفا به یک پوشش خبری محدود باشد. هنر در این میان از نقش ارزنده ای برخوردار است و می تواند بهترین ابزار برای انتقال این فرهنگ والا باشد.


سه شنبه 25 آبان 1395

عاشورا تجلی الهیات ناب

نوع مطلب :گفتگوها ،


عاشورا تجلی الهیات ناب



به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری میزان به نقل از فارس، ما در جهان جدید شاهد تلاش‌هایی برای ارائه پاسخ‌های فلسفی به برخی پرسش‌های اساسی در زیست انسان هستیم. این تلاش‌ها را می‌توان ناشی از نزدیک شدن مباحث فلسفی به نظرگاه‌های انسان‌شناختی و ترکیب شدن با این رویکرد دانست. در این شرایط همان‌گونه که فلسفه برای پاسخ به پرسش‌های وجودی تلاش می‌کند الهیات نیز می‌کوشد در دایره‌ مفاهیم خود به برخی از این پرسش‌ها پاسخ دهد و برای مثال جایگاه زندگی و مرگ، خیر و شر، رنج و امید و مواردی از این دست را تبیین کند.

عماد افروغ در گفت‌وگویی با خردنامه به بیان «الهیات عاشورا؛ اسلام سیاسی از کجا سر بر آورده»، پرداخته است که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانیم:

افروغ گفت: وقتی که از الهیات سخن می‌گوییم این مفهوم نمی‌تواند جز ترجمانی از الوهیت و توحید‌گرایی محض باشد. بر این اساس چه انسان باشد و چه نباشد و چه خداوند را بشناسد و چه نشاند خللی در این مقوله وارد نمی‌شود.

وی اظهار داشت: به عبارت دیگر قبل از اینکه پای انسان به میان بیاید ما می‌توانیم از الهیات در مقام هستی‌شناسی سخن بگوییم. در مرحله بعد این نگرش منظومه‌ای به هستی می‌تواند ابعاد مختلف معرفتی، اجتماعی، سیاسی به خود بگیرد. در اینجاست که ما می‌توانیم از این موضوع که عاشورا چه الهیاتی را منعکس کرده و رقم زده سخن بگوییم.

این  مدرس جامعه‌شناسی ادامه داد: با این نگاه به الهیات یا الوهیت باید گفت که عاشورا تجلی تمام عیاری از همین فهم و لوازم آن یعنی تجلی فهم نظری و عملی دقیق از توحید‌گرایی است. به عبارت دیگر عاشورا تجلی و تبلور عینی الهیات ناب است که خود را در قالب عبودیتی محض نشان می‌دهد و از همه جوانب، کاملاً غرق در این مقوله است.

وی تصریح کرد: آنچه در سرشت هستی است و در قالب آموزه‌های دینی مطرح شده، در واقعه عاشورا تحقق عینی پذیرفته است و اینگونه نیست که این اتفاق جریان تازه یا قاعده‌سازی جدیدی را رقم زده باشد. به عبارت دیگر قواعد، ضرورت‌ها و ارزش‌هایی که در بطن هستی وجود داشته‌اند در این حادثه به عنوان مهبطی تجلی یافته‌اند و در اراده امام حسین (ع) و یاران او عینیت پیدا می‌کند.

افروغ ابراز داشت: آنچه در دین از ما خواسته می‌شود این است که بنا به قابلیت انسانی، حال ما شبیه حال دیگر اشیا و موجودات نباشد و یکی از جلوه‌های عمل به این موضوع آن چیزی است که در واقعه ارادی و آگاهانه و انسانی متعالی عاشورا شاهد هستیم. از ما خواسته شده است که تسبیح‌گری ما آگاهانه باشد چرا که انسان هستیم و مورد آزمایش قرار می‌گیریم و باید حساب پس دهیم.

وی با بیان اینکه الهیات  عاشورا اگر به معنای شیوه خاص تعالی انسان در این واقعه فهمیده شود برای درک رابطه انسان و خدا مناسب است، گفت: اگر بخواهیم واقعه عاشورا را در یک کلام توصیف کنیم می‌توان گفت این واقعه چیزی جز عبودیت خدا نیست،‌ عبودیتی که در اوج خداآگاهی و خودآگاهی است.

این کارشناس فرهنگی خاطرنشان کرد: آنچه می‌توانست پیش از واقعه عاشورا شرایط را از اساس متفاوت کند یاری شدن امام علی (ع) در مقابله با معاویه بود که با مکر عمل می‌کرد و به همین دلیل وضعیت جامعه اسلامی را پیچیده کرد البته در نوع نگاه مبتنی بر فهم تضاد در عالم می‌توان گفت که مصاف امام حسین (ع) با یزید در نهایت چهره این جریان را برملا کرد.

وی عنوان کرد: نکته مهم این است اگر معاویه مکارانه با امام علی (ع) و امام حسن (ع) برخورد کرد، امام حسین (ع) با مصاف نرمی که نظیری در تاریخ ندارد وضعیت را تغییر داد این مصاف نرم به ما می‌آموزد که وقتی شما شرایط قیام را لحاظ می‌کنید، با نامردی روبه‌رو می‌شوید در عین حال نباید بیعت کنید، باید در مقام دفاع و مقاومت باقی بمانید و هیچ عِده و عُده دیگری هم ندارید. تنها راه خون دادن است این یعنی پیروزی خون بر شمشیر و این همان رازی است که حسین (ع) در عالم آشکار کرد.


سه شنبه 25 آبان 1395

علم ویترینی چاره‌ساز مشکلات نیست

نوع مطلب :گفتگوها ،


علم ویترینی چاره‌ساز مشکلات نیست



گروه فرهنگ قدس: تبدیل دانش به ثروت و به‌کارگیری یافته‌های پژوهشی درباره اتفاقات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، همواره از دغدغه‌های مسؤولان و دلسوزان بوده است، اما به‌راستی چرا دانش در جامعه ما آن‌طورکه باید و شاید کارآیی ندارد؟

دکتر عماد افروغ، استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار ما می‌گوید: باید دنبال معرفت کاربردی باشیم؛ معرفتی‌که چاره‌ساز باشد. علم شرقی و غربی ندارد، دانش‌آموختگان آن‌ور آب هم حلواحلوا کردن ندارند! ملاک باید کارآیی باشد نه دانشگاه محل تحصیل. باید ملاک را محتوا قرار دارد نه فرم، درحالی‌که فرمالیسیم، دانشگاه‌های ما را با مشکل مواجه کرده است. فرمالیسم حرف اول را در علم کشور می‌زند! آیا مقالات ISI مشکلی از کشورمان حل کرد؟ می‌گویند ما کاری به مشکلات کشور نداریم، باید رتبه علمی ‌ما بالا برود. مشکلات کشور روی دستمان باد کرده و دانشگاه‌ها کاری انجام نمی‌دهند.

او ادامه می‌دهد: مقالات ISI باید دردی از جامعه را دوا کنند، بعد تبدیل به مقاله شوند. متأسفانه بیشترین زحمت این مقالات را دانشجویان می‌کشند و بیشترین بهره را اساتید می‌برند. دانشگاه محل اخلاق است، اما این بی‌اخلاقی است! علم ویترینی و متافیزیکال، چاره‌ساز مشکلات نیست. همیشه گفته می‌شود علم و جامعه، دین و جامعه، اخلاق و سیاست برای اینکه از دوگانگی فاصله بگیریم. پرسش اینکه رابطه علم و جامعه در کشور ما چگونه است؟ چه دیالکتیکی بین عرصه سخت و سرد دانشگاه با عرصه گرم و جوشان جامعه وجود دارد؟ چه مکانیزمی ‌این یخ را آب می‌کند و آن جوشش را سرد؟ در کشور ما هرکدام راه خودشان را می‌روند. کجای دنیا چنین است؟ دانشگاه برای رفع نیاز جامعه است.

گله از شورای عالی انقلاب فرهنگی

آیا این موضوع که استاد دانشگاهی مشکلی از جامعه را حل کند، در ارتقای رتبه اساتید هم دیده شده است؟ افروغ پاسخ می‌دهد: شورای عالی انقلاب فرهنگی که آیین‌نامه ارتقای اساتید را تدوین و تصویب می‌کند، اعتقادی به نسبت دیالکتیکی علم و جامعه ندارد، بلکه علم را یک معرفت متافیزیکال خیالی تلقی می‌کند، درحالی‌که علم یک عمل اجتماعی است، پس باید با جامعه ارتباط داشته باشد.

به باور او، وقتی از اساس علم را غلط تعریف کردیم، اساتید علوم پایه هم مباحث فلسفه علم را کمتر می‌دانند، شورای انقلاب فرهنگی هم نه وارد مباحث اخلاقی دانشگاه‌ها شده و نه وارد مباحث معرفت‌شناسی.

این استاد دانشگاه می‌گوید: شورای عالی انقلاب فرهنگی نه توجه به ظرف علم دارد و نه مظروف علم. عده‌ای با ذهنیت بسته و تعریف‌شده، دور هم جمع شده‌اند و می‌خواهند برای علم سیاست‌گذاری کنند، درحالی‌که باید دیدگاهشان را به علم تغییر دهند. با ظرف تمرکزگرایی نمی‌شود تولید علم کرد. اینکه عده‌ای دانشگاه‌ها را به‌صورت متمرکز اداره کنند، استاد و دانشجو بگیرند، اجازه فعالیت به دانشگاه‌ها ندهند، دانشگاه‌ها استقلال نسبی نداشته باشند و به‌محض اینکه استقلالی به آن‌ها داده شد، جناحی برخورد کنند، همه این عوامل دست به دست هم می‌دهد تا ظرف مناسبی برای توسعه علم ایجاد نشود.

او با طرح این پرسش که چرا دانشگاه‌های ما مهارت‌محور نیست و نمی‌تواند مشکلات جامعه را رفع کند؟ پاسخ می‌دهد: چون دانشگاه‌ها با این مفاهیم بیگانه هستند. دانش‌آموختگان ما یک دانش نظری صرف دارند که آن‌هم فراموش می‌شود. در دین هم داریم که معرفت عملی (تجربه) بالاتر از معرفت نظری است. ما درباره دانشگاه‌ها نیاز به تحول داریم.

این پژوهشگر و استاد جامعه‌شناسی خاطرنشان می‌کند: بنده نه به‌دنبال این هستم که علم را دینی بکنم و نه دین را علمی، ‌بلکه به‌دنبال این هستم که هم علم و هم دین را حقیقت‌گرا کنم؛ یعنی هردو به حقیقت و واقعیت‌ها توجه کنند، نه پندارها.

تفکر دوگانه جایگاهی ندارد

او با تأکید بر بازگشت استادان و نخبگانی که خارج از کشور مشغول به فعالیت علمی‌ هستند، می‌گوید: ما در کشورمان بد عمل می‌کنیم، برخوردهای احساسی داریم و چهره‌ای واقعی از ایران را نشان نمی‌دهیم تا افرادی که به خارج از کشور می‌روند، احساس تعهد ملی کنند و برگردند. همیشه می‌گوییم خوبیم و برترینیم، درحالی‌که باید واقعیت تلخ جامعه را به آن‌ها بگوییم؛ اینکه وابسته به این آب و خاک هستند و تعهدات و مسؤولیت‌هایی دارند. ما این آموزش‌ها را به فرزندانمان نمی‌دهیم.

افروغ می‌افزاید: من با دانشجویان دانشگاه تهران درس «جامعه‌شناسی فرهنگی» داشتم، احساس کردم این دانشجویان میل به رفتن دارند. در جلسه آخر برای آن‌ها دستنوشته‌ای خواندم که شما از هرچه فرار کنید نمی‌توانید از کشورتان، قومیت‌تان، مادر و پدرتان فرار کنید، چون این‌ها جزو زیست جهان شماست و اگر این‌ها را نداشته باشید، هرجا بروید بلاتکلیف هستید. شما در آن کشور همیشه بیگانه‌اید.

او درباره اینکه چرا دانش‌آموختگان دانشگاه‌های خارجی حلوا حلوا می‌شوند اما از سوی دیگر می‌گویند که علوم ما باید بومی‌ شود؟ می‌گوید: ما بسیاری از دوگانگی‌های ناموجه را داریم که درد است. تحلیل ریشه‌های این دوگانگی اهمیت دارد؛ چون در دنیا، تفکر دوگانه جایگاهی ندارد. انقلاب ما، انقلابی وحدت‌گرا بود. اینکه چیزی می‌گوییم و جور دیگری عمل می‌کنیم، ناشی از چیست؟ چرا فکر می‌کنیم که هرکسی در خارج از ایران درس خواند، دانش بیشتری دارد؟ مگر مرغ همسایه غاز است؟! از طرفی هم بحث تحول در علوم انسانی و اسلامی ‌کردن علوم را مطرح می‌کنیم، و این‌ها باهم سازگار نیست.


چهارشنبه 12 آبان 1395

فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(2)

نوع مطلب :گفتگوها ،

فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(2)



هدف این انتقاد باید رشد انقلاب اسلامی باشد. شما در پس این حرفی که می‌زنید می‌گویید به دنبال رشد انقلاب اسلامی هستید و تنها راه پیشرفت را این می‌دانید که بر اساس انقلاب اسلامی پیش رفت؟

نه، من به دنبال پیشرفت انقلاب اسلامی نیستم. ممکن است انقلاب اسلامی در اثر همین چالش‌ها و نقدهایی که می‌کند رشد کند. اما بنده به دنبال این نیستم. من به آن درجه از رشد خود رسیده ام که این را بپذیرم. اما حاضرم بحث کنم. حتی حاضرم در مواجهه با رقبا همه باورها و اعتقاداتم درباره انقلاب اسلامی را روی میز بگذارم و گفت‌وگو کنم. از لحاظ روان‌شناختی این آمادگی را دارم که بیش از این که بخواهم طرف مقابل را قانع کنم خودم قانع شوم.

اما قطع نظر از این آمادگی برای گفتگو، ایده‌آل من این است که این نقدی که می­خواهد در جمهوری اسلامی انجام شود نسبتی با انقلاب اسلامی داشته باشد که شکل گرفته است. این چه بی‌حرمتی و جفایی است؟ جمهوری اسلامی بر گفتمانی شکل می‌گیرد و بعضاً فراموش می‌شود که بر اساس چنین گفتمانی شکل گرفته است. نمی‌شود نظامی را شکل دهیم و به خاستگاه و مبانی تئوریک آن بی‌اعتنا باشیم. این را نمی‌توان پذیرفت، دنیا هم نمی پذیرد. این بیانگر یک ناسازگاری بزرگ است. هم به لحاظ اجتماعی و هم به لحاظ سیاسی موجه نیست و هم هیچ جای دنیا پذیرفته شده نیست.

البته اضافه کنم که عرصه نقد فقط اختصاص به انقلاب اسلامی و ملتزمان و وفاداران به انقلاب اسلامی ندارد. هر کسی که نقدی دارد نقد خود را مطرح کند. نگرانی من آنجاست که اگر در کشور نقد پر ملات درون گفتمانی انجام نشود و تفکیک بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی صورت نگیرد، گفتمان‌های غیر انقلاب اسلامی مانور دهند و عرصه مدنی و نقد را از آنِ خود ‌کنند. در این صورت است که بالقوه می توانند عرصه سخت را هم از آن خود ‌کنند! چرا ما عرصه قدرت مدنی را به راحتی به رقیب واگذار کنیم. قدرت مدنی ارزشش از قدرت رسمی بیشتر است. چرا باید چنین امر ارزشمندی را رها کنیم؟ اگر این تفکیک را نداشته باشیم دیر یا زود جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی را به آتش می‌کشد.  

در ضمن در تاریخ ما ایسم های مختلف اعم از سوسیالیسم، لیبرالیسم و ... آمده اند و حرف های خود را زده اند و در نهایت انقلاب اسلامی مورد پذیرش عمومی قرار گرفته است. باید از آن حراست کرد. حراست این نیست که توجیه کنیم. نقد توفنده، ریشه‌ای و بی‌محابا و حقیقت گرایانه، ضروری است..

همه بحث من این است که از زمانی که آمدیم انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را با هم خلط کردیم و هر اتفاقی در جمهوری اسلامی رخ داد را به پای انقلاب اسلامی نوشتیم و گفتیم انقلاب اسلامی تضعیف می‌شود، انواع و اقسام بلاها سر ما آمده است.  

بترسید از این که حقیقت  را با مصلحت های ناموجه و غیر روشمند گره بزنید. یا ترسیدیم، یا منافع صنفی خود را حاکم کردیم یا سطحی نگر بودیم یا جرات بیان نداشتیم. روز اول چه اندازه شعار عدالت اجتماعی داده می‌شد. الان کجاست؟ امام(ره) اجازه نمی‌دادند یک ریال قیمت شکر اضافه شود. الان این دقت و حساسیت کجاست؟ در زمینه همین جار و جنجال های مربوط به فیش های حقوقی مدیران ملاحظه کردید که چه رندانه در نهایت اصل را بر طبیعی بودن حقوق 20 میلیونی گذاشتند و آب هم از آب تکان نخورد.

خیلی راحت به اسم انقلاب اسلامی الگوی نوسازی وارد کشور می‌شود. الگویی که در زمان شاه حاکم بود و به بن‌بست رسید، بعد از انقلاب مانور می‌دهد. برای این است که انقلاب حضور ندارد.

وقتی می‌گوییم انقلاب صدرایی یعنی بعد فلسفی و عرفانی در وهله اول و بعد فقهی متناظر با بعد فلسفی، در وهله دوم را ببینیم. این هر فقهی نیست. می‌خواهیم با فقه مصطلح حکومت‌داری کنیم؟ جواب نمی‌دهد و باید فقه حکومتی داشته باشید. ما در شرایط حاضر فقه حکومتی نداریم. توجه هم داشته باشید که فقه حکومتی قابل تقلیل به حکم حکومنی نیست. بسیار سازمان یافته تر و سامانمند تر از آن است. اتفاقاً در برخی موارد به دلیل فقدان فقه حکومتی و جولان فقه معهود است که حکم حکومتی توجیه پذیر می شود.

پنداری، عده‌ای اعتقاد به اختیار انسان و تغییر در این مملکت ندارند. فکر می‌کنند مسائل خودبه‌خود حل می‌شود. جسارت لازم برای حل شدن اساسی مشکلات وجود ندارد. این جسارت باید با انقلاب گره بخورد چرا که مخاطب و عقبه دارد.

هیچ کدام از این افرادی که این کار را انجام می دهند ظاهر را خراب نمی‌کنند و همه به نام انقلاب اقدام می‌کنند.

من نیز همین را می‌گویم. مایه تأسف هم همین جا است. باید عده ای شهامت و شجاعت لازم را داشته باشند. باید پای ملاک تجربه و عمل به میان آید. شما می­گویید من انقلابی عمل می‌کنم، با کدام شعار و عقبه و معیار و دلالت و پیامد؟

با تفاسیر مختلف است.

نمی‌شود.

تفسیر واحد مسئله است و کسی تفسیر واحد ندارد.

اصلاً نخواستیم تفسیر واحد دهیم. ما می‌گوییم حقیقت واحد وجود دارد و تفاسیر متفاوت است؛ اما داوری‌ها نسبی نیست. بنابراین چون داوری‌ها نسبی نیست بیایید بحث کنید. می‌توان فهمید. شکاف‌ها، رانت‌ها، فسادها و ... را می‌توان نشان داد.

همه بحث من این است که ملتزمان به انقلاب اسلامی باید آماده گفت وگو باشند. با این منطق که ممکن است خود خطا داشته باشند اما بر اساس این که حقیقتی وجود دارد و داوری ها هم نسبی نیست، اجازه می‌دهیم گفتمان های دیگر هم حرف های خود را بیان کنند.

بنابراین انقلاب اسلامی باید به خوبی فهم شود و گفت‌وگو کنیم تا به فهم نزدیک به حقیقت برسیم تا بگوییم این منظومه فکری ما است و هر دولتی باید ذیل این منظومه بیاندیشد و ذیل این منظومه سیاست‌گذاری و رفتار کند. این منظومه ما کجاست؟ رها است.

جنس این منظومه ساختار است یا گفتمان حاکم است؟

این یک گفتمان منظومه ای  است. حاوی یک سری پیام و فلسفه تاریخ  است، اما هنوز ساختار خود را در جمهوری اسلامی پیدا نکرده است و اتفاقاً ظرف اداره کشور هیچ سنخیتی با این گفتمان ندارد. ظرف، حکایت از ظرف پهلوی دارد. ما در جمهوری اسلامی در ظرف متمرکز و متکی به اقتصاد نفتی دولت پهلوی، مظروف انقلاب اسلامی را قرار داده ایم.

این ظرف حاوی سرکه است و شیر ما را آلوده و فاسد می‌کند. در زمان تحقق لایه های انقلای اسامی باید ظرف متناسب با آن را پیدا می‌کردیم و ظرف مناسب آن آمایش سرزمین و تمرکززدایی بود، فقه حکومتی بود. اصلاً به این اندیشه نشده است و این اندک‌اندک به ما آسیب می زند.

گفتمان هر اندازه هم خوب و متعالی باشد اگر به ظرف و ساختارها و روابط متناظر و متناسب با آن توجه نشود، ارزش اجتماعی خود را از دست می‌دهد. بر پذیرش عمومی اثر می گذارد.

شما اعتقاد دارید که انقلاب اسلامی اصلاً اجرا نشده است که بخواهد تجربه شود؟

دقیقاً همین را می‌خواهم بگویم. پوسته‌ای اجرا شد، در یک مقطعی مثلاً دهه اول به رغم تنگناهای بسیار، اجرا شد. از نظر بنده که بهترین دوران بود، چون عدالت بود.

درواقع، ساختارها متناسب با انقلاب اسلامی نیست. امام (ره) کتابی به نام ولایت فقیه نوشت. در این کتاب عنوان می‌کند باید فقه حکومت کند. بعد هم بحث زمان و مکان را مطرح می‌کند، اما ساختاری برای تحقق فرمایشات حضرت امام (ره) وجود ندارد.

خود امام (ره) که بنیانگذار و اندیشمند است در دهه اول توانست ساختار و نهاد تعریف کند؟

نه، جنگ است. در دوران جنگ چه توقعی دارید؟

عده‌ای همین را می‌گویند که ما جنگ داشتیم و بعد تحریم شدیم و بعد فلان. یعنی همواره در شرایط اضطراری هستیم.

امام (ره) در یک پوسته‌ای ولایت فقیه را جا انداخت. موفقیت‌های ده ساله ما هم ناشی از همین پوسته اصلی است و ساختار اصلی قانون اساسی هم مبتنی بر همین اصل است. مقاومت در برابر جنگ نیز در پرتو این اصل است. کسی که انقلابی را پشت سر گذاشت توانست 8 سال مقاومت کند. آثار این مقاومت این است که الان عراق تحت تاثیر فکری ما است.

آن نگاه فراجناحی که امام (ره) داشت، همه از ظرفیت­های انقلاب اسلامی است. امام (ره) جلو آمد و بستر را فراهم کرد و نظریه اصلی را داد تا آن جایی که مجال داشت  مدیریت بر حقی کرد. اگر امام (ره) نبود معلوم نبود سرنوشت کشور چه می‌شد. نباید انتظار داشت کشور را فقط امام (ره) اداره کند. خود امام هم بارها را این را بیان کردند.

مردم باید حضور داشته باشند، یعنی فکر و تصمیم مردم بیاید. وقتی کوتاهی می‌شود، چه توقعی دارید؟ امام در منشور روحانیت گفتند آماده باشید شاید روزی دنیا دست نیاز به سوی شما دراز کرد که شما جواب فقهی دهید. وقتی نمی‌آیند چه انتظاری هست؟

در مصاحبه‌ای از من سوال شد چرا امام حسین (ع) موفق نبود من پاسخ دادم اولاً این حرف غلط است و موفقیت ایشان را در تاریخ ببینید. در ضمن، امام حسین (ع) از خدا که بالاتر نیست. چرا خداوند با یک اشارتی همه چیز را درست نمی‌کند؟ امام خمینی که جای خود دارد. هیچ گاه در این کشور نباید فکر کنید که یک رهبر همه کاره است. اصلاً اگر با این دید نگاه کنید ولایت، شخصی می‌شود. ما ولایتِ شخصی نداریم.

ممکن است در جمهوری اسلامی یک لیبرال حاکم شود.

در صورت فقدان نقد درون گفتمانی و عدم فشار اجتماعی همه چیز ممکن است، کما اینکه رگه هایی از تفوق لیبرالیسم هم مشاهده شد.

پس شما به فشار اجتماعی اعتقاد دارید نه این که شورای نگهبان بگوید شما لیبرال هستید و اجازه حضور ندهد.

این فشار اجتماعی ایجاد انگیزه می­کند. ایجاد قدرت می­کند. بستر را فراهم می­کند. در سال 86 بحث هایی را مطرح کردم که برخی برنتابیدند. گفتم: وقتی رهبر اول از بین ما می­رود، خود به خود کاریزمای اعطایی مردم به رهبر دوم کم رنگ می­شود. این وظیفه روشنفکران حقیقت گراست که بستر را فراهم کنند که رهبر بعدی بتواند بر اساس حقیقت و نه مصلحت های تحمیلی، تصمیم بگیرد.

منظورم از فشارهای اجتماعی گروه های فشار مصطلح در کشور نیست، منظورم همین فشار روشنفکری است. همین نقد درون گفتمانی اجتماعی انقلاب اسلامی است. تبیین تئوریک گفتمان انقلاب اسلامی است. تبیین مبانی و فلسفه آن است.

فشار اجتماعی چیزی نیست که شما به راحتی بتوانید از آن بگذرید. به علاوه وقتی شما خبرگان را به فقه تقلیل دادید و به موضوع شناسی هم توجه نکردید، شرایط ساختاری خاصی هم برای آن در نظر گرفتید، با چه ساختاری مرجع تقلید ما احساس کند باید بیاید حکومت آرمانی و بالقوه خود را بالفعل کند؟

وقتی حتی شرط صلاحیت فقهی را از او گرفتید و او حق ندارد صلاحیت فقهی خبرگان را تعیین کند، چه انگیزه­ای باقی خواهد ماند؟ یک روزی این تغییر خواهد کرد. یک روزی برای اینکه مراجع درگیر شوند باید بستر فراهم شود. سکوت ناشی از محافظه کاری و ترس نداشته باشید. عقلانیت خود را به کار گیرید.

به نظر من امروز ما با یک چالش بزرگ روبرو هستیم. ظاهرا آن گونه که باید و شاید و مورد انتظار بوده است کشور فقهی اداره نمی شود. ممکن است عده ای به این جمع بندی برسند که یا نداریم یا نمی­توانیم. گونه دیگر اداره کنید، همان گونه که اداره می­کنید را قانونمند کنید. کشور هم اکنون  ایدئولوژیک، به معنایی که مورد نظر استاد مطهری از ولایت فقیه بود، هرچند غیر منضبط، اداره می­شود، یعنی هم معارف در آن است، هم اخلاق و هم فقه و ... همین را سامانمند کنید.

شورای نگهبان باید متشکل از افرادی باشد که عقاید و اخلاقیات اسلامی و فقه و موضوع را می­شناسند. قصد ما فقط تعیین رهبر نیست. خبرگان باید تغییر ساختار پیدا کند.

یعنی خبرگان باید محلی برای حرکت به سمت فقه حکومتی باشد؟

باید باشد. به نظر من این استعداد در آنجا هست. قانونی برای او تعریف نشده است اما می­توان این ظرفیت را برای او تعریف کرد.

نیازهای تئوریک جمهوری اسلامی را از ضروریت‌ها دانستید. دراین انقلاب صدرایی ضرورت را بیشتر توضیح دهید. سوال بعدی این که ضرورتهای تئوریک جمهوری اسلامی چگونه است؟

من جامعه‌شناسی سیاسی در مقطع دکتری درس می­دادم. مجبور بودم به تئوری‌های انقلاب هم اشاره کنم. این تئوری­ها بیشتر ناظر به انقلاب­های گذشته بود اعم از انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه و ...  

امام عبارتی دارند مبنی بر اینکه "انقلاب اسلامی ایران از همه انقلاب ها جداست. هم در پیدایش و هم در کیفیت مبارزه و هم در انگیزه انقلاب و قیام"، این "تحفه الهی" و "هدیه غیبی" به تعبیر امام تئوری ویژه ای می طلبد. حسب روش شناسی خود و نقش رهبر به سراغ آراء فلسفی ایشان رفتم. متوجه نگرش صدرایی و کل گرایانه توحیدی ایشان شدم.

اولین مقاله ام آزادی و دموکراسی در اندیشه امام بود. احساس کردم در اندیشه امام یک کل‌گرایی توحیدی وجود دارد. همین کل‌گرایی است که انواع و اقسام دوگانگی ها را برنمی‌تابد. دنیا و آخرت، دین و سیاست، نظر و تاریخ، نظر و عمل، خدا و طبیعت، خدا و انسان، فرد و جامعه، دین و جامعه، حقانیت و مقبولیت و ... در اندیشه امام پیوندی منظومه ای و دیالکتیک می یابند که در مقالات مختلف به آن پرداخته ام.

اما خاستگاه فلسفی و حتی عرفانی اینها چیست؟ سر نخ گرایش امام به اصالت وجود مرا به ملاصدرا رساند. در نگاه ملاصدرا قابلیت‌ها و ظرفیت‌هایی وجود دارد که امام آن را بسط می دهد. شما در مشهد پنجم به رابطه نفس و بدن بنگرید که چگونه ملاصدرا درست برعکس فیلسوف ثنویت گرای معاصرش یعنی دکارت، از رابطه این دو به حکومت عدل و جور می رسد.

البته این گونه نیست که همه حرف‌ها را ملاصدرا زده باشد ، باید آن را خوب فهم کرد و بسط داد. حرف­های ساده­ای هم بیان می­شود، اعم از این که اگر این انقلاب منشا صدرایی داشت چرا خود ملاصدرا اقدام نکرد. توجه داشته باشید که هر کسی نظریه­ای می­دهد خود الزاماً اجرا نمی کند، چون نیازمند شرایط علاوه ای است. انقلاب فرانسه و روسیه را کسانی نظریه دادند و دیگرانی اجرا کردند.

برخی نخوانده اند ومی­گویند خلاف شریعت نظر داشته است. همه اوج سیاست از نگاه ملاصدرا شریعت است. شریعت روح سیاست است. سیاست کالبد است و روح آن شریعت است. " و اما فرق ما بین شریعت و سیاست از جهت نهایت و غایت آن این است که نهایت و غایت سیاست، اطاعت از شریعت است و سیاست برای شریعت مانند عبد است نسبت به مولای خود که گاهی از وی اطاعت می کند و گاهی معصیت و نافرمانی می کند. پس اگر سیاست از شریعت اطاعت کرد، ظاهر عالم مطیع و منقاد باطن عالم می گردد و محسوسات در زیر سایه و ظل عالم معقولات قرار می گیرند و اجزاء به جانب کل حرکت کنند ... و اما فرق ما بین شریعت و سیاست از جهت فعل بدین گونه است که افعال سیاست افعالی هستند جزیی و ناقص و بقا و استکمال آنها به وسیله شریعت خواهد بود. ولی افعال شریعت، افعالی کلی و تام و بی نیاز از سیاست اند ... ( شواهد الربوبیه، ترجمه جواد مصلح، ص 496- 499) نگاه سلسله مراتبی و توحیدی امام نیز متأثر از اندیشه ملاصدرا است.

اما حسب روش شناسی مختار بنده، شکل گیری هر حادثه ای مستلزم ترکیب عامل علّی با عوامل اعدادی است. اینکه مردم بخواهند و به آگاهی برسند و انگیزه و عمل معطوف به تغییر داشته باشند تا حادثه ای شکل گیرد. باروت تنها به واسطه قابلیت انفجارش منفجر نمی شود والا هر باروت ذخیره شده ای باید مشتعل شود. باید هوای خشکی، فشار دکمه ای، جرقه ای و ... وجود داشته باشد.

اما وجه فکری و اندیشه ای خیلی مهم است و می تواند وجه ممیزه یک انقلاب باشد. اگر می­خواهید انقلاب را خوب درک کنید باید مبانی فکری ملاصدرا را خوب درک کنید. آن غلظت و شدت و توحید را در اندیشه ملاصدرا به مثابه عامل علّی و جهات مردمی را به مثابه عامل اعدادی ببینید.

مبانی عرفانی امام و ظهور انقلاب اسلامی عنوان یکی از یادداشت های بنده است. نوع نگاه امام به عرفان، بیانگر یک حضور است. یک عرفان معتکفانه نیست، یک عرفان حضور و ستیز است. مرحله آخر سلوک عرفانی امام با حضور و هدایت مردم کامل می­شود. باید رهبر بیاید و رسالت اجتماعی خود را انجام دهد و اینها را بالا ببرد. اگر رهبر بیاید و مردم نخواهند اتفاقی نخواهد افتاد.

عرفان امام، عرفانی است که در نگاه طولی خود، هم برای دنیا قرب و منزلت قائل است و هم یک مسئولیت اجتماعی بر دوش خود احساس می کند. لذا تفسیر عرفانی از انقلاب اسلامی به مثابه تجلی مرحله چهارم سلوک عارفانه امام، به نظر تفسیری است که عاری از نشانه نیست و تفسیری صواب است. به نظر بنده حتی نوع نگاه امام به قرآن و روش تفسیری یا به عبارتی تأویل ایشان بی ارتباط با یک حضور اجتماعی و مسئولیت آفرین و مآلاً ظهور انقلاب اسلامی نیست، اینکه هر کسی می تواند به سهم خود توشه بر گیرد، "سفره ای برای همه طبقات".

 در کل، نگرش عرفانی امام، روش تفسیری ایشان از قرآن کریم، نوع نگاه به طبیعت و دنیا و جسم، جمع خدا و خلق، نوع نگاه به انسان و ... همه می توانند در تحلیل انقلاب اسلامی در کنار سایر عوامل اعدادی مورد بررسی قرار گیرند.

به هر حال در بروز حوادث باید شرایط تاریخی را هم لحاظ کرد. هم اکنون دنیا هم به این سمت حرکت می­کند. دنیا در حال روی گرداندن از ثنویت و دوگانگی است. دنیا هم دید خوبی به بخش ثنویت گرایانه اندیشه دکارت و کانت ندارد.

ملاصدرا متفکر منظومه ای و دیالکتیکی است که متأسفانه دنیا فهم و شناخت در خوری از وی ندارد. درست هم زمان با متفکر ثنویت گرای معروف غرب، ایشان تفکر ناثنویت گرایانه خود را با گرایش عرفانی مطرح می کند که هم اکنون در حال طرح از سوی برخی فیلسوفان از جمله روی بسکار است.

به هر حال، این که امام تا این اندازه بر فقه تاکید دارد ریشه در افکار ملاصدرا دارد که می­گوید در نهایت باید شریعت سیاست را در دست بگیرد. چه شریعتی؟ دعوا این است. شریعتی که اسیر فقه فردی است یا متوجه فقه اجتماعی یا فقه حکومتی است؟ اینها مسائلی است که در بسط اندیشه ملاصدرا قابل پیگیری است.

ضرورت هم این است که وقتی انقلابی بر اساس مبانی فلسفی و عرفانی خاصی اتفاق افتاده است چرا آن را در معرض تندباد حوادث قرار می دهید؟ چرا حراست نمی­کنید؟ به نظر من یکی از مشکلات این است که تفکر دیالکتیک امام که غایت نگر وفرآیندی و نوگرا است به فراموشی سپرده شده است.

شما برای انقلاب اسلامی فلسفه سیاسی تبیین کردید. انقلاب اسلامی پدیده­ای منبعث از تفکر سیاسی است؟

جایی که اخلاق و سیاست را بیان کردم شاهکاری در باب اخلاق و سیاست به شمار می رود. اگر می خواهید سیاست را در اندیشه ملاصدرا بشناسید، باید اخلاق را بشناسید.

تمام گزاره ها و مفاهیم و منظومه کاملا در حال بازتعریف است و کاملا قابل رقابت با منظومه­ های عالم است.

حتی آنها را شکست هم  می­دهد.

تمام عناصر رقابت را تولید کردید.این وسط نظریه­ای وجود دارد که برای ما همیشه پرداخت به آن مسئله است و آن هم زوال است. چطور می­شود که کسی چنین نظریه ای  می­دهد و نتیجه می­رسد که ما در عصر زوال فلسفه سیاسی هستیم.

قبل از پاسخ به این سوال باید زوال را تعریف کرد. زوال یا درجا زدن یا عقب رفتن است. باید دید کدام مقطع بیانگر درجا زدن یا عقب گرد است. چون اشاره به ملاصدرا می­شود شاخص و نشانه زوال می­شود. کسی که این ادعا را دارد نمی­خواهد به قبل از ملاصدرا رجوع کند و ملاصدرا را مظهر یک نوع پس روی و درجا زدن می داند.

وقتی ملاصدرا را شاخص زوال اندیشه می­دانید بنابراین زوال در معنای پس روندگی یا درجا زدن را با ملاصدرا گره می­زنید. اینجا است که قبول نمی کنیم. این گونه نیست. معلوم می­شود نگاه فلسفی و عمیق به ملاصدرا نداشته ایم.

با چه معیاری شما زوال را تعریف می­کنید؟ در باره همان معیار حرف دارم. اگر بر اساس فلسفه سیاسی یونان با تفسیر خودخواسته لیبرالی غرب حرف می زنید حق دارید. اما می­گویم بر اساس فلسفه سیاسی کلیت گرایانه و توحیدی ملاصدرا، اتفاقا لیبرالیسم خود زوال اندیشه است. 

تراز آن یک نگاه دوگانه است، نگاه فردگرا و حاکم بر مدرنیته است. با تراز غرب در حال سنجش است. من آن تراز را قبول نکردم و اتفاقا آن را درجازدن می­دانم. این همه مشکلات در غرب وجود دارد.

ما باید به باطن عالم نگاه کنیم. باید ببینیم این عالم ربط منطقی دارد یا خیر. ربط منظومه ای دارد یا خیر. آیا هستی را تنها به فرد تقلیل داده است یا خیر. آیا حق را به فرد  تقلیل یا باور به حق جمعی هم دارد. آیا تنها آزادی را دیده است یا عدالت را هم دیده است. آیا تنها آزادی و عدالت را دیده است یا اخلاق و معنویت را هم دیده است.

شما با اخلاق سیاسی ملاصدرا می­توانید بگویید اخلاق سیاسی امریکا در سطح دنیّه است. قدرت و ثروت و معیشت را مدنظر دارد و بالا نیامده است. ملاصدرا نمی­گوید به این توجه نداشته باشید بلکه می­گوید در این باقی نمانید و بالا بیایید.

بر این اساس، زوال را باید در سطح اندیشه­ای بحث کرد. در سطح عقلی باید بحث شود. وقتی از اندیشه سیاسی اسم می­برید با اخلاق سیاسی ربط دارد. می­تواند خاستگاه تاریخی، اجتماعی و ... داشته باشد. وقتی می­گویید فلسفه سیاسی صرفاً یک بحث عقلی است.

ما می­توانیم به لحاظ عقلی و تاریخی بحث کنیم. زوالی که مطرح شد ناشی از نگاه غیر تاریخی و غیر فرهنگی و تک بعدی به عقل انسان است که من این زوال را برنمی­تابم.اگر زوال اندیشه بود منتج به انقلاب اسلامی نمی­شد.

 این اتفاق کمی نیست. در عصری که سرمایه­ داری غالب است. در عصری که فلسفه سیاسی غرب و لیبرالیسم حاکم است این اتفاق رخ می­دهد و تمام معادلات را به هم می زند.

انقلاب اسلامی چالش­های ریشه­ ای با مدرنیته دارد. مبنای فلسفه مدرنیته، جوهره خرد خود بنیاد است. خرد خود بنیاد خودویرانگر است. مبنای عقلانیت انقلاب اسلامی به تاسی از ملاصدرا خرد خدابنیاد است. خرد خدا بنیاد با خرد خود بنیاد نمی خواند و ناسازگار است. این ها ناسازگاری فلسفی دارند.

کسانی که بحث زوال را مطرح می­کنند از منظر خرد خودبنیاد مطرح می کنند. من همواره یک سه گانه را مطرح کرده ام، یعنی ذات و غایت و خدا. تجربه غرب این را ثابت می­کند که اومانیسم در غرب متکی بر خرد خود بیناد بود. چرا سر از نیهلیسم درآورد؟ مگر  قرار نبود انسان محور باشد؟ چطور شالوده شکنی نسبت به انسان اتفاق افتاد؟ چطور شد پوچ انگاری و تفاوت انگاری افراطی پست مدرنیسم مطرح شد؟ چون تکیه گاه خود را از دست داد، به مرگ انسان در عصر و نظر پست مدرنیسم رسید. می­گویند مدرنیته خدا را کشت و ما هم انسان را کشتیم. همه حرف ما این است که این انسان­ کشی نتیجه آن خداکشی است. قرآن می­فرماید به مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خداهم آنها را دچار خودفراموشی کرد.

این رابطه متقارن خدا و خود را باید در سطح فلسفه سیاسی فهم کرد. آن که درد خدا دارد در انسان دارد و برعکس. شاهکار ملاصدرا این است که خدا و خود و خرد انسان را جمع می­کند.

اگر می­خواهید عقلانیتی را مطرح کنید این عقلانیت تنها با خدا بنیادی آن توجیه تئوریک پیدا می کند و بستر این توجیه را می توانید در اندیشه­های ملاصدرا و امام دنبال کنید.


چهارشنبه 12 آبان 1395

فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(1)

نوع مطلب :گفتگوها ،

 فعل سیاست، ترجمانی از اخلاق(1)



خرد نامه همشهری، 164: برای شروع لطفاً ابتدا یک بیوگرافی از زندگی شخصی خود بیان بفرمایید.

در یک محله متوسط روبه پایین در شیراز متولد شدم. جزو بچه های مذهبی‌ محله بودم و به طور خاص روی مسئله حجاب حساسیت داشتم. خیلی هم درس‌خوان بودم. مقطع دانش‌آموزی خود را در مدرسه­ ای به نام بصیری پشت سر گذاردم و وارد دبیرستان حاج قوام و دبیرستان نمازی و سال آخر هم وارد دبیرستان رازی شدم که بهترین مدرسه ریاضی قبل از انقلاب بود.

جهت ادامه تحصیل در رشته مهندسی عازم خارج از کشور شدم. از آنجا فعالیت‌های جدی سیاسی من آغاز شد. تقریباً در کلیه تظاهرات‌ها و نشست‌ها و اعتصاب غذاها حضور فعال داشتم. در ضمن این حضور فعال هیچ لطمه‌ای به درس و تحصیل من نمی‌زد، به طوری که دوره دو ساله را نه ماهه پشت سر گذاشتم و سه نمره B مثبت در دروس ریاضی محض، ریاضی ترکیبی و ریاضی کاربردی علاوه بر قبولی در درس ادبیات فارسی گرفتم. وقتی فرم ادامه تحصیل در رشته فلسفه یا جامعه‌شناسی یا ترکیب جامعه‌شناسی و فلسفه را پر می‌کردم، دانشگاه هال به من پیشنهاد ریاضی، ویژه استعدادهای خاص، اصطلاحاً special honours degree in mathematics داد، اما من تصمیم خود را گرفته بودم که به رشته‌های انسانی بروم و در نهایت سر از رشته جامعه‌شناسی دانشگاه سالفورد درآوردم.

بعد از یک سال تحصیل که با شروع انقلاب همراه شد، دیگر حس ‌و حال ادامه تحصیل نداشتم. این حس و حال برای بچه‌های آن زمان طبیعی بود. از تعطیلات یک ماهه ژانویه استفاده کردم و به ایران آمدم و در تظاهرات شرکت کردم. بعد از بازگشت، احساس کردیم که ممکن است کار به جای باریک بکشد. لذا با سه تن از دوستان تصمیم گرفتیم زمینه را برای آموزش نظامی خود فراهم کنیم. این بود که به طریقی وارد سوریه و بعد وارد لبنان شدیم و به فراگیری آموزش نظامی پرداختیم. محل استقرار ما جایی به نام قلعه «ارنون» بود. در آنجا با گروه‌های مختلف از جمله فتح، امل و ... آشنا شدیم. در همین اثنا به لطف خدا و حضور مردم، انقلاب پیروز شد. با شروع سال تحصیلی جدید برای ادامه تححصیل به انگلیس بازگشتم. تابستان 59 بود که به اتفاق تعدادی از دانشجویان در پی تظاهراتی که روبروی سفارت خانه آمریکا، در اعتراض به دستگیری تعدادی از دانشجویان ایرانی در آمریکا، برپا شده بود دستگیر و راهی زندان شدیم. همان گروهی که در زندان انگلیس معروف به گروه علی و فاطمه بودند. چون برادران خود را علی و خواهران خود را فاطمه معرفی می کردند.

در زندان در اعتراض به این دستگیری دست به اعتصاب غذای خشک زدیم. اعتصاب غذای بنده جمعاً 17 روز به طول انجامید. دقت داشته باشید اعتصاب غذای ایرلندی معروف، یعنی بابی ساندز بلافاصله بعد از اعتصاب غذای ما بود.

به دلیل تسلط به زبان انگلیسی و تحصیل در رشته جامعه شناسی، یکی از چهار سخنگوی این جمع بودم و معمولاً هم با ترفندی پیام‌های خود را به بیرون منتقل می­کردیم.

قضیه به همین منوال بود تا این که حکم اخراج ما صادر شد. من در داخل زندان 5 بار، به دلیل برخورد با یکی از زندانیان آلمانی که آسیبی به یکی از برادران ما وارد کرده بود و همچنین عیادت، بدون هماهنگی با دست اندرکاران زندان، از یکی از برادران که از فرط اعتصاب غذا بی حال شده بود، دادگاهی شدم.

پس از دادگاهی شدنم 15 روز از هواخوری محروم شدم و در نهایت حکم اخراج من صادر شد. روز آخر در اتفاقی عجیب و تحت تأثیر اخلاق و معنویت گروه دستگیر شده مزبور، پلیسی که علیه من در دادگاه شهادت داده بود بین نماز ظهر و عصر نزد بنده آمد و گفت:از خدا برای من طلب بخشش کن؟ بنده او را در آغوش گرفتم و گفتم از شما به دلیل شهادت نادرستتان کدروتی به دل ندارم.

وقتی به ایران بازگشتم خدمت در مناطق محروم را بر همکاری با سایر مراکز و وزارت خانه ها ترجیح دادم. همین اتفاق هم افتاد و به چابهار در استان سیستان و بلوچستان رفتم. در آنجا صبح‌ها در دبیرستان و هنرستان این شهر تدریس و بعدازظهرها کلاس های عقیدتی برای برادران سپاه برگزار می‌کردم. روحیه با نشاطی داشتم و بسیار فعال بودم و با بچه ها بسیار گرم و صمیمی بودم.

با شروع تدریس ارتباطات عاطفی برقرار شد. بهترین خاطره من همان یک سالی است که چابهار بودم. بهترین رفقای من در آن جا بعدها در جبهه شهید شدند.

به یاد دارم در اوایل انقلاب ایام‌الله انقلاب پاس داشته می‌شد. به امام جمعه آنجا که مولوی عبدالرحمان بود و هست، گفتم: چرا مردم را به راهپیمایی دعوت نمی­کنید؟ گفت: ما انتقاد داریم. روزنامه جمهوری اسلامی علیه اهل سنت مقاله می نویسد، در ضمن هیات دولت به ما سر نمی‌زند.

گفتم: اگر اینها حل شود شما دعوت می­کنید. گفتند: بله دعوت می‌کنیم. در آن زمان آقای میرحسین موسوی سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بود و من ایشان را از قبل نمی‌شناختم. به تهران آمدم و داستان را تلفنی برای ایشان شرح دادم و ایشان هم به بنده اطمینان داد که از فردا چاپ نخواهد شد، و همین طور هم شد. ما آمدیم خبر چاپ نشدن را بدهیم که هیات دولت تصادفاً به چابهار آمد.

بعد از این ماجرا به حوزه علمیه مولوی عبدالرحمان رفتم. گفتم: ما به قول خود عمل کردیم. آنها هم قبول کردند. بحث شعارهای راهپیمایی مطرح شد. بنده گفتم: حزب فقط حزب‌الله رهبر فقط روح‌الله. این شعار را قبول نکردند و گفتند: می‌گوییم حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط رسول‌الله. گفتم: هر دو را بگویید. این اتفاق رخ داد و خیلی هم بهتر شد.

بالاخره داستان ازدواج ما پیش آمد و ما ناگزیر از این شهر دوست داشتنی عازم شهر خود یعنی شیراز شدیم و همانند چابهار به تدریس در دبیرستان های شهر و همکاری تبلیغاتی با نهادهای انقلابی مشغول شدیم. بعد از توفیق حضور در عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر پیشنهاد قائم مقامی واحد تبلیغات و انتشارات سپاه منطقه 9 به بنده شد. بنده در مراسم صبحگاهی این منطقه که حال و هوای خاصی داشت به شرح ادعیه ماه مبارک رمضان، شرح زیارت عاشورا و تاریخ اسلام پرداختم. بعد از مدتی نیز پیشنهاد مسئولیت این واحد و عضویت در شورای فرماندهی این منطقه به بنده شد. تا بازگشایی دانشگاه ها به انجام وظیفه مشغول بودم. روح فرمانده این منطقه، شهید کلاهدوز و حجةالاسلام و المسلمین شهید عبدالله میثمی، مسئول دفتر نمایندگی ولی فقیه در این منطقه و برخی دیگر از شهدای شورای فرماندهی شاد باد. 

بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها مدارج علمی را تا دکتری طی کردم و در تمام مقاطع شاگرد اول بودم. در سال 73 در مقطع دکتری دانشجوی نمونه کشوری شدم. با اعلام نیاز دانشگاه تربیت مدرس عضو هیات علمی این دانشگاه شدم. از همان مقطع دکتری به تدریس پرداختم. حتی استاد پروازی درس جامعه شناسی شهری در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تبریز هم بودم.

تا سال 82 در دانشگاه تربیت مدرس بودم. سپس پیرو ماجراهایی به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی رفتم و در سال 88 خود را قبل از موعد برای سامان دادن به تحقیقات و مطالعاتم بازنشست کردم و هم اکنون با فراغ بال هرچه تمام به این امور مشغولم. می توانید برای آگاهی از فعالیت هایم به شرح علمی بنده رجوع فرمایید.

 

در فضای رسانه‌ای شخصیت دغدغه‌مند و از نگاه برخی غیرآرام هستید. منشا این امر چیست؟

اگر بخواهم پاسخ آکادمیک به شما دهم، ناشی از عدم شکاف بین عمل و نظر است. به طور قطع، شما این دغدغه را در عمل دیده اید. تئوری من اجازه نمی­دهد که تفاوتی بین مواضع عملی و نظری ام باشد. من یک نگاه منظومه‌ای به عالم دارم. دوتایی و دوگانگی را برنمی‌تابم.

این نگاه منظومه‌ای من، روزبه‌روز هم تکامل یافته و در حال تکامل یافتن است. به این معنا رسیده ام که عالم یک وحدت در عین کثرت است. حتی آهنگ قرآن بیانگر یک ژانر فراگیر چند ژانری و یا به عبارتی یک ساخت فراگیر چندساختی است.

اگر دقت کنید در آثار بنده این وحدت در عین کثرت به خوبی دیده می شود. یکی از نمودهایش این است که من تنها برای قشر خاصی صحبت نمی‌کنم. کتاب‌هایی دارم که به شدت تخصصی هستند. این روزها تمرکزم بر تدریس فلسفه علوم اجتماعی و جامعه شناسی فرهنگی در ایران است و در این دو حوزه، به ویژه فلسفه علوم اجتماعی کتاب هایی ویژه استادان و دانشجویان مقاطع تکمیلی تألیف و ترجمه کرده ام.

چرا مخاطب من تنها مخاطب خاص باشد. من مخاطب عام هم دارم. پس قالب فعالیت های علمی من نباید تنها کتاب یا مقاله تخصصی باشد بلکه باید یادداشت و مصاحبه و ... نیز باشد. در اینجاهاست که بیشترین شور و حرارت برخاسته از یک تفکر تئوریک را می بینید و از آن به عنوان دغدغه یاد می کنید. اگر حضور رسانه‌ای من نبود این امکان برای شما بود که چنین تفسیری داشته باشید؟

خیر. این که قلب شما در مجلس می‌گیرد می‌فهمیم نسبت به مسئله واکنش جدی نشان می‌دهید.

حضور رسانه‌ای من ریشه در دغدغه روشنفکری من دارد. شاید اگر بنده دغدغه روشنفکری در معنای اصطلاحی آن نداشتم باز شما این استنباط را نمی‌کردید. این دغدغه روشنفکری در واقع دغدغه عمل و بهبود و تغییر است. اصلاح‌گری در معنای اصلی است.

تغییر وضع موجود در اندیشه من جاخوش کرده است که در ارتباط با جامعه، کسوت روشنفکری به خود می‌گیرد. روشنفکر کیست؟ روشنفکر دغدغه نیازهای واقعی مردم را دارد که ممکن است مردم خود نسبت به این نیازها آگاهی نداشته باشند. ممکن است مردم درخواستی داشته باشند که هیچ  ربطی به نیازهای واقعی آنها نداشته باشد و در واقع فریب خورده باشند.

یک روشنفکر وظیفه دارد بگوید درخواست شما باید این باشد. خواست شما باید برخاسته از نیازهای واقعی شما باشد. شما اگر درخواست‌تان از نیازهای واقعی نشات نگیرد، فریب خورده اید. یک روشنفکر باید شبکه اغوایی قدرت را برملا کند، زبان بی­زبان‌ها باشد.

من آهنگ قرآن را می‌پسندم. قرآن جامعه‌شناسی دارد اما جامعه‌شناسی نیست، فلسفه دارد اما فلسفه نیست، روان‌شناسی دارد اما روان‌شناسی نیست، رمان دارد اما رمان نیست. دو گانگی انسان و طبیعت، ایمان و تفکر، فرد و جامعه، دنیا و آخرت، خدا و انسان، حال و آینده، ارزش و واقعیت و ... در آن نیست. من بیشتر سعی کردم متاثر از این آهنگ باشم که یک نوعی رهایی در آن وجود دارد. نظر برای نظر نیست بلکه نظر برای عمل است.

وقتی کسی اینها را دارد، دغدغه قالب‌ها را ندارد، دغدغه نجات مردم و دغدغه انبیایی دارد، دغدغه تیتر و عنوان و مدرک و سمت و ... ندارد، مسلم است نمودش شور و حرارت و دغدغه خواهد شد. سخت است اینجا از پیامبر مایه بگذارم اما من می‌خواهم جا پای پیامبر بگذارم، چرا خداوند از پیامبر به عنوان حریص بر نجات و رستگاری مردم یاد می کند؟

باید برای مردم حرص خورد و شور زد. مخصوصاً مملکتی که یک انقلاب اسلامی بزرگ را پشت سر گذاشته است و حالا نظام مستقری به نام جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است. این جمهوری اسلامی به نام انقلاب اسلامی خیلی چیزها را به خورد مردم می‌دهد. شور را می‌گیرد و به اسم استقرار و تمدن‌سازی خیلی چیزها را ذبح می­کند. در این صورت است که وظیفه ما سنگین‌تر می‌شود.

وقتی کار سخت‌تر و سنگین تر می‌شود شور و حرارت هم بالا می­رود. وقتی می‌بینیم چطور با ارزش ها بازی می‌کنند، آن کسی که دغدغه دارد و می‌خواهد شکافی بین نظر و عملش نباشد، و از سوی دیگر پدیده‌ها را منظومه‌ای می‌بیند و دغدغه روشنفکری هم دارد و حریت نیز جزیی از تربیت خانوادگی‌اش است، طبعاً دچار شور و حرارت خواهد شد.

اما دقت کنید که نباید در تأثیر محیط خانوادگی غلو کرد. می‌توان گفت اگر کسی عزت دارد تنها ناشی از محیط است؟ این پیام فطرت است. فردی به ندای باطنی خود بیشتر توجه دارد و دیگری کمتر توجه می‌کند.

شما از جمله اندیشمندانی هستید که برای خود رسالت اجتماعی قائل هستید. این از کجا آمده است برخلاف اندیشمندانی که گمان می‌کنند تنها باید آگاهی را اولویت قرار دهند.

فعالیت اجتماعی ما هیچ‌گاه همانند فعالیت سیاسی مصطلح نبوده است. آگاهی بخشی بوده است. اگر مجلس را می‌خواهید مثال بزنید، مجلس بیشترین قرابت‌  را با آگاهی بخشی دارد. اگر زمان جنگ را می­گویید، من باید در این زمان دست روی دست می گذاشتم؟ هرچند به خود اجازه نمی دهم که خود را رزمنده دفاع مقدس بنامم، اما شما در چنین شرایط حساسی نسخه بی تفاوتی می پیچید؟

در کل هیچ‌گاه به معنای متعارف یک اکتیو نبوده ام. منشا حضور اجتماعی من تعریف من از علم است. علم نسبت دیالکتیک با جامعه دارد. اصلاً قرآن نسبت دیالکتیک با مردم و نیازهای مردم دارد. قرآن برای پاسخ به نیازی آمده است. فلسفه و علم که جای خود دارد. من نمی‌توانم خارج از رسالت خود و نیازهای جامعه‌ای که به آن وابسته هستم و جامعه ای که به من نیاز دارد، بروم فقط بار خود را ببندم!

تعریف من از علم فقط حکایت‌گری نیست. چگونگی، ساختن و ایجاد کردن است. وقتی زبان علم از نظر من زبان ساختن می‌شود، چگونگی و ساختن نمی­تواند صرفاً و به صورت تصنعی بگوید من حکایت از امر واقع می‌کنم. یه عبارت دیگر، در نظر باید عمل بجوشد. اصطلاحاً می­گوییم هر نظری آمیخته با عمل است و دلالت عملی دارد، همان‌طور که آمیخته با ارزش است و دلالت ارزشی دارد. 

علم ما بومی، اجتماعی نیست و ربطی به فرهنگ و نیازهای ما ندارد. ما تابع نقشه راهی هستیم که غرب برای ما ترسیم کرده است. به تعامل با غرب اعتقاد دارم. نگاه صفر و یک به غرب و شرق ندارم، اما می‌گویم این نقشه را او برای شما کشیده است. شما دارید در نقشه او بازی می‌کنید.

بنده به عاملیت انسان بسیار معتقد و خوش‌بین هستم، ولی نسبت به این شرایط و روابط خوش‌بین نیستم. باید تغییر کند. چرا من باید در نظر دفاع از حضور اجتماعی کنم، اما خود حضور اجتماعی نداشته باشم؟ ممکن است برخی مواقع و در ظاهر حضور من هم کم‌رنگ شود،  کمااینکه این روزها این گونه شده است. اما بنده از سکوت خود تعبیر فریاد دارم.

شما را جزو جریان اصولگرا می‌دانند.

یک اصولگرا به لحاظ بنیان های اصولگرایانه هستم. با تجاربی که به دست آوردم می­گویم اصولگرا هستم؛ اما نه به معنای برخی از جریانات سیاسی شناخته شده به عنوان اصول گرا. اصولگرا به لحاظ التزام به اصول هستم. در مجلس هفتم هم حساب خود را از این جریانات جدا کردیم.

بارها گفته ام اصلاح‌طلبی که می‌خواهد دم از اصلاح‌طلبی بزند باید اصول اصلاح‌طلبی خود را تعریف کند. من اصلاً خط‌کشی اصولگرا و اصلاح‌طلب را نمی‌فهمم. آیا اصولگرا می تواند اصلاح‌طلب نباشد؟ من یک اصولی دارم که با این اصول، تفسیری از عالم به دست می‌ دهم و بعد می‌خواهم تغییر ایجاد کنم و این تغییر همان اصلاح است.

آن کسی هم که می‌خواهد اصلاح انجام دهد باید بگوید بر اساس چه معیار و اصولی می خواهد دست به اصلاح بزند. این دو، قطب مقابل هم نیستند. عنوان بهتری باید انتخاب شود.

گفتمان انقلاب اسلامی مبنای اصول ماست و باید پای آن ایستاد. حتی مصلحت به معنای صحیح آن می­تواند در این گفتمان تعریف شود. نه به آن معنا  که عده ای منافع شخصی و گروهی خود را به نام مصلحت بر انقلاب تحمیل کنند.

همان‌طور که گفتیم گفتمان انقلاب اسلامی جدا از سیاست­ها و رفتارهای جمهوری اسلامی است. ببینید رفتارهای برخی چگونه است؟ عده ای انقلاب اسلامی را با بر سر قدرت بودن عده‌ای گره می زنند. اگر آنها در قدرت رسمی باشند همه چیز درست است و اگر نباشند همه چیز خراب است. اگر بگویید این رویکرد و این موضع غلط است، می‌گویند فلانی این تغییر موضع داده است.

بر اساس همان اصول می‌گویم این موضع و این رفتار درست نیست. زشتی را از هر کسی دیدید باید بگویید. این جزو ارزش‌های ما است. پس حواسمان باشد فعل سیاست باید ترجمانی از اخلاق و انصاف باشد.

یکی از مسائلی که داریم خلط فعل هدف و فعل وسیله است. اخلاق و عدالت و معنویت و معرفت خدا و ... برای ما فعل هدف است. قدرت، حکومت و تشکیلات و امثالهم فعل ابزار است. این خلط هدف و وسیله هم مشکل عمده ماست. متأسفانه بعضاً شاهدیم که هدف، وسیله را توجیه می‌کند. برای رسیدن به قدرت هر کار بداخلاقانه‌ای توجیه می شود. امااین درست نیست. وسیله هم باید از جنس هدف باشد تا تناسب بین هدف و وسیله برقرار شود.

من همیشه این دغدغه را داشتم و کتابی در این باره نوشتم. این کتاب بعد از نمایندگی ام در مجلس چاپ شد. چاپ این کتاب سال 90 بود و تحت عنوان «درآمدی بر  رابطه اخلاق و سیاست»  به چاپ رسید. همیشه دغدغه رابطه اخلاق و سیاست را داشتم. چند سال پیش فرصتی دست داد تا استاد راهنمای رساله دکتری با عنوان اخلاق و آداب سیاست در حکمت متعالیه باشم که هم اکنون در شرف چاپ به صورت کتاب است. در مقدمه این کتاب آورده ام که به هرحال در اندیشه من یک دوتایی کم‌رنگ وجود داشت. درست است که می‌گویم اخلاق هدف است و وسیله سیاست است و برای اینکه فعل سیاسی اخلاقی شود باید از جنس اخلاق شود ولی دوتایی کم‌رنگی در وسیله و هدف مشاهده می شود، اما فهمی که از حکمت متعالیه به دست می­آید این است که هیچ فرقی بین فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق  نیست. هیچ اخلاقی غیر سیاسی نیست و هیچ سیاستی غیراخلاقی نیست، منتها مرتبه سیاست و مرتبه اخلاق آن فرق می­کند.

بر اساس حکمت ملاصدرا، ما سه اخلاق و سه سیاست متناظر داریم. یا اخلاق سیاسیِ قدرت و ثروت است یا اخلاق سیاسیِ حکمت و اعتدال و یا اخلاق سیاسیِ احسان و لطف است. متناظر بااخلاق دنیه، اخلاق متوسطه و اخلاق متعالیه ما به ترتیب سیاست دنیه، سیاست متوسطه و سیاست متعالیه داریم.

هر سیاستی اخلاقی است فقط جنس و مرتبه آن فرق می کند. اگر آن مسئله و انگیزه و آرزوی من نبود شاید این رساله شکل نمی‌گرفت. این دغدغه را داشتم، اما وقتی این دغدغه به مقاله تبدیل می‌شود و یک پایان‌نامه به سرانجام می رد و بعد کتاب می‌شود، مقداری از آن شور می‌افتد.

شور من در همین حد است چون با آگاهی بخشی گره خورده است. یک فعال سیاسی باید این را جلو ببرد. روشنفکران دیگر این را جلو ببرند. رسالت اجتماعی من در حد روشنفکری در سطح زیرین آن بوده است.

جایگاهی که بر آن می‌ایستید و نقد می­کنید کجاست؟ ما نقد اجتماعی به انقلاب اسلامی بسیار داریم. اگر جریان روشنفکری را بخواهیم نگاه کنیم از جایگاه مدرنیته می‌آید این ساحت را نقد می­کند. شما کجا برای نقد ایستادید؟

در ابتدا باید گفت هر نقدی معیار می­خواهد. بر اساس شناختی که از انقلاب اسلامی، مبانی فلسفی و عرفانی و نظری و غایات و اهداف و ریشه‌های تاریخی‌ و ... دارم معیار نقدم را گفتمان انقلاب اسلامی قرار داده ام.

اگر بخواهم کوتاه به سوال شما پاسخ دهم قطع نظر از مبانی فلسفی و عرفانی و فقهی و ریشه‌های تاریخی و ... معتقدم انقلاب اسلامی سه هدف توأمان را دنبال می­کند که شامل آزادی، عدالت و اخلاق است. اتفاقاً آزادی فردی و عدالت جمعی بدون عنصری به نام اخلاق قابل جمع نیست.

شما نمی‌توانید آزادی فردی و عدالت جمعی را بدون اخلاق گره بزنید. چون آزادی فردی متوجه فردیت و خودیت افراد است و حاکی از یک خود محوری است. عدالت جمعی مستلزم نوع­دوستی است. این نوع‌دوستی فقط با اخلاق مثبت گره می‌خورد. اخلاق هم با دیگر‌گرایی پیوند می‌خورد. اخلاقی که بخواهد با خودخواهی پیوند بخورد دیگر اخلاق نیست. در اخلاق نوع‌دوستی وجود دارد.

در عدالت هم نوع‌دوستی وجود دارد و آزادی که وجه فردی دارد باید با اخلاقی گره بخورد که هم‌ سویی با عدالت داشته باشد. بی‌خود نیست که کشورهایی که شعارشان آزادی فردی است اعتنای جدی به عدالت اجتماعی ندارند و آنهایی که شعار عدالت اجتماعی سر می دهند به آزادی فردی بی اعتنا هستند. هر دو بی‌اعتنا به اخلاق و معنویت پیوند‌دهنده آزادی و عدالت هستند و نتوانسته اند این پیوند را برقرار کنند. این تضاد به یک حلقه واسط نیاز دارد.

اخلاقی که شما می‌گویید اگر در تمدن غیر دینی باشد ممکن است اخلاقیاتی شکل گیرد که بتواند این کار را انجام دهد؟

اولاً بنده شخصاً معتقدم اخلاق وجودی است. قراردادی نیست. حتی حکم عقل فردی هم نیست. چون وجودی است، واضع می‌خواهد. هستی، خالق دارد. اخلاق هم وجودی است پس خالق دارد. خدا اخلاق را وضع کرده است و خود تابع این اخلاق است. خود او هم این اخلاق را نمی‌شکند. این با قول اشعری‌ها فرق می‌کند که می‌گویند قبیح آن چیزی است که شرع می‌گوید و حسن هم آن چیزی است که شرع می‌گوید. ما چنین چیزی نگفتیم که قبیح و حسن را شرع بگوید.

می‌گوییم عالم و سرشت وجودی ما و هستی بگوید. این که هستی بگوید در واقع پیوندی بین هستی و خدا برقرار می‌کند. خدا اگر نباشد هستی وجود ندارد.

اخلاق سرمایه‌داری نمی‌تواند قطعاً توجیه کند؟

اخلاق چون وجودی است پای خالق و خدا به میان خواهد آمد. ممکن است کسی عملاً به وجودی بودن اخلاق عمل کند اما نفهمد که منشأ خدایی می خواهد. در بحث روشنفکری می‌گوییم فقط خداگرایان می‌توانند روشنفکری کنند، اما اگر خداگرایی روشنفکری نکرد این معادله به هم می­خورد؟ اگر روشنفکر غیر خداگرایی روشنفکری کرد این معادله از بین می رود؟

این رابطه مفهوماً درست است. شمایی که دم از روشنفکری می‌زنید و می‌خواهید زبان بی‌زبان‌ها باشید، باید مدافع حقوق و نیازهای مردم باشید، اگر کسی برای مردم حقوق و نیازی قائل نباشد، بالطبع ذاتی هم قائل نیست و اگر قائل به ذات شد، باید قائل به غایت و تکیه گاه ذات و غایت یعنی خدا باشد. 

اخلاقِ خدابنیاد است که می­تواند آزادی و عدالت اجتماعی را با هم جمع کند. وقتی اسم از فطرت می‌آید پای یک هستی و وجود به میان می آید.اخلاق هدیه انسان به عالم نیست بلکه دیکته عالم به انسان است.

هر چیز وجودی هم اخلاقی است. فطرت را هم از این بابت می‌ستاییم چون امری وجودی است. فطرت هست و بایدِ عقلی نیست. یک وجود ذاتی است. هستی دارد و بنابراین اخلاقی است. اگر هستی‌شناسی محکم نداشته باشید اخلاق شما هم قابل توجیه نخواهد بود. وقتی پای هستی‌شناسی به میان آید بدون تردید پای خدا وسط می‌آید. این به معنای عدم وجود اخلاق عرفی و هنجارها نیست.



سه شنبه 11 آبان 1395

خردنامه ۱۶۴ منتشر شد

نوع مطلب :اخبار ،

خردنامه ۱۶۴ منتشر شد



ماهنامه‌ آبان خردنامه همشهری با ۶ پرونده و گفت‌وگو با عماد افروغ منتشر شد

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، ماهنامه آبان خردنامه همشهری منتشر شد. این مجله در یکصد و شصت و چهارمین شماره خود به 6 پرونده با عنوان‌های «الهیات عاشورا؛ اسلام سیاسی از کجا سر بر آورده است؟»، «طبیب کیست؟؛ مناقشه جامعه‌شناسان و فیلسوفان درباره مرجعیت پرسش‌های اجتماعی»، «عفونت پنهان؛ آیا وقت آن نرسیده است که سیاست‌گذاران به آسیب‌های اجتماعی توجه کنند»، «ترجمه تفکر نیست؛ آسیب‌شناسی وضعیت ترجمه در روند تولید علم»، «توسعه‌ سوء تفاهم در فهم توسعه، جستاری در مفهوم‌شناسی توسعه» و «مکتب تحول در برابر دپارتمان تقلید، جریان‌شناسی تاریخی مناقشه احیاگری با روشن‌فکری در ایران» پرداخته است.