تبلیغات
در راه مدرس - مطالب آذر 1396

آینده از آن آرمانگرایان عقل‌مداراست


دکتر عماد افروغ نویسنده، جامعه‌شناس، استاد دانشگاه، نماینده سابق مجلس و رئیس سابق کمیسیون فرهنگی است. وی در گفت‌وگو با جام‌جم( فتاح غلامی) به مباحث مختلفی از جمله ارزیابی سیاست‌ورزی در جامعه ایران، آرمان‌خواهی بر مبنای فلسفه انقلاب اسلامی، نقد گفتمان‌های رایج درمیان جریان‌های سیاسی موجود، صورت‌بندی فضای سیاسی در ایران و… پرداخته است. مشروح گفت‌وگو با او در پی می‌آید.

شما، هم استاد دانشگاه و صاحبنظر در عرصه‌های علمی هستید و هم با حضور در مجلس شورای اسلامی تجربه عملی در عرصه سیاسی داشته‌اید. با چنین سابقه‌ای از منظر شما سیاست و سیاست ورزی در جامعه ایرانی از چه ویژگی‌هایی برخوردار است؟

پاسخ بنده درباره وضع مطلوب و وضع موجود خواهد بود. وضع مطلوب ما رسیدن به وضعیت متعالیه است؛ یعنی سیاستمردان و اصحاب قدرت باید به تعبیر امام چکیده و عصاره فضائل ملت باشند؛ ملتی که به هر حال باید اقلیتی از نخبگی را در آن شاهد باشیم. تعریف مختصر عصاره فضایل بودن یعنی نمونه معرف و خوبی از علم،‌ حکمت، عفت، صدق و احسان باشد. ما امروز حداقل در عرصه رفتار شناسی سیاستمداران با یک تناقض، پارادوکس و آشفتگی روبه‌رو هستیم. ممکن است بعضا حرف‌های فاخری هم بیان شود، اما میان این حرف‌های فاخر و عمل شکاف زیادی وجود دارد. ضمن این‌که فرآیند آشکار و غیرآشکار تبدیل شدن به یک رجل صاحب منصب سیاسی نیز قابل قبول نیست. البته این مساله در قوای مختلف تفاوت دارد. بنده درباره قوه مقننه توضیح می‌دهم. نمایندگان باید معرف کثرت مستتر در جامعه باشند. هر چه این کثرت موجود و واقعیت‌های طیفی در جامعه بیشتر خودش را در مجلس نشان بدهد، امور سیاسی و مملکت بهتر پیش می‌رود تا این‌که اقلیتی خاص بر آن اکثریت تحمیل شوند. در شرایط فعلی تصور می‌کنم که نمایندگان فعلی معرف کثرت جامعه نیستند. ما طرفداران سفت و سخت مردمسالاری دینی هستیم، اما حواسمان باید باشد که نه وجه دینی آن تحت‌الشعاع مردمسالاری و نه مردمسالاری آن تحت‌الشعاع وجه دینی آن قرار گیرد.

وقتی می‌گوییم حقانیت و مقبولیت، خیلی باید دقت کرد که به نام حقانیت، مقبولیت یا به نام مقبولیت، حقانیت ذبح نشود. متاسفانه نگرش جامعی درباره جامعه ایرانی و نگاه فرهنگی و انسجام بخش به سیاست وجود ندارد. نگاه افتراق گرای صرف به سیاست حاکم و غالب است. در حالی که ضمن آن‌که می‌پذیریم لازمه توسعه سیاسی تحقق فرآیند تفکیک است اما نباید در عمل انسجام فراموش شود. به نظر می‌رسد شناخت لازم نه نسبت به سیاست معمول در دنیا وجود دارد و نه سیاست مطلوب و متعالیه مورد انتظار در جمهوری اسلامی. عملا آنچه شاهد هستیم یک برخورد فله‌ای و کنش و واکنشی به سیاست است. فرار مردم از چیزی عقلانی است، اما گرایش نسبت به چیزی الزاما عقلانی نیست و عمدتاً عاطفی است. به عنوان نمونه می‌توان از غلبه لیستی در انتخابات تهران یاد کرد. مشخص نیست چه اندازه عقلانیت پشت چینش این فهرست‌ها و انتخاب‌ها وجود دارد. چند درصد از این نمایندگان فهرستی که تهران به مجلس می‌فرستد، در حد و اندازه نمایندگی هستند؟ من احساس می‌کنم مساله ما صرفاً قانون نیست. به عبارت دیگر آن چیزی که روی کاغذ درباره شرایط مطلوب نمایندگی آمده است آن قدر اشکال ندارد که ما در عمل شاهد آن هستیم. در عمل چیزی در فعالیت‌های جاری سیاسی ما رخ می‌دهد که ربطی به آن چیزی که روی کاغذ آمده ندارد. به تعبیری سطح نظری و اصطلاحاً منطقی و گزاره‌ای سیاسی نمایندگی ما متفاوت از سطح فرهنگی، ‌اجتماعی و سیاسی جاری است، یعنی جایی که اثرگذاری علّی را باید آنجا شاهد باشیم. تفاوت زیادی در این دو ساحت وجود دارد. کسانی روی سیاست اثرگذار هستند که الزاما ممکن است نسبت سازگاری با آن ساحت اول نداشته باشند و آن را دور بزنند. حال این‌که چه عواملی باعث می‌شود دور زدن این ساحت امکان وقوع داشته باشد،‌ بحث دیگری را می‌طلبد. احساس می‌کنم مجلس مطلوب ما این مجلس نیست. در واقع با شناختی که از فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی دارم، این انقلاب باید با یک ادب و اخلاق سیاسی متعالیه گره بخورد که اکنون این‌طور نیست.

گفته می‌شود مردم ایران نسبت به سایر کشورها بیشتر اهل سیاست هستند. با قبول این پیش فرض، چرا چنین ظرفیتی در جهت رشد و ارتقای ساخت سیاسی کشور مورد استفاده قرار نمی‌گیرد؟

فرض را بر این می‌گذارم که مردم ما سیاسی هستند. البته در این فرض هم ممکن است اما و اگرهایی باشد. مردم سوالاتی دارند و می‌خواهند بدانند و حتی نسبت به برخی تحولات تحلیل دارند که البته ویژگی خوبی است و باید آن را مراقبت و حراست کرد. اما این‌که الزاما تحلیل یا جواب درستی نسبت به تحولات داشته باشند نمی‌توان بسادگی به آن پاسخ مثبت داد. ممکن است در تحلیل خود اشتباه هم بکنند. خود این مساله، موضوع خوبی برای تحقیق است که منشا این خطاها کجاست؟ آیا واقعا مردم ما با فرض سیاسی‌بودن یک گرایش سیاسی معقول دارند یا تحت تاثیر تحریکات آنی هستند؟ آیا مردم منشا اثرند یا بازتاب دهنده جریان‌هایی هستند که از تحریکات عمومی استفاده می‌کنند؟ گفته شد ما دو عرصه داریم؛ یکی عرصه قواعد، اصول و روابط منطقی و یکی عرصه علّی و جاری فرهنگی و ‌سیاسی. در عرصه دوم برخی گروه‌ها اثر می‌گذارند. آنجا سطح تاثیر علّی است و معمولا تاثیر علّی یک تاثیر برابر نیست. یعنی گروه‌هایی هستند که قدرت اجتماعی و اثرگذاری بیشتری دارند و سرمایه‌های اجتماعی و سیاسی متفاوتی در اختیارشان هست و می‌توانند خط و ربط‌هایی را در عرصه مدنی و عمومی بدهند. این گروه‌ها اگر از اغوا و فریب استفاده کنند، در کنار آن باید کسانی هم باشند که از اقناع، نفوذ و استدلال استفاده کنند و آگاهی سیاسی مردم را بالا ببرند تا منتج به یک توقع طبیعی و معقول شود. حال فرض کنیم که مردم عاقلانه موضعگیری سیاسی می‌کنند و به سطحی نسبی از آگاهی‌های معقول رسیده‌اند. آیا به این خواسته باید توجه شود؟ پاسخ من مثبت است. حتی بالاتر، کاری به این هم نداریم که مردم تحت‌تاثیر چه جریان‌هایی قرار گرفته‌اند. به هر حال خواسته‌ای دارند که حتی ممکن است بر اثر اغوا شکل گرفته باشد، مؤلفه مقبولیت و دموکراسی نظام اقتضا می‌کند به این خواسته نیز توجه شود. البته عالمان و روشنفکران وظیفه‌ای دارند که باید به آن عمل کنند و نباید بگذارند هرگونه آگاهی که ریشه مستدل و مستندی ندارد و منطبق با خواسته و نیاز واقعی مردم نیست، جولان دهد. اگر به این نکته توجه نشود بر شکاف‌های ما می‌افزاید. یک شکاف مربوط است به صاحبان قدرت با مردم. عامل اصلی این شکاف را صاحبان قدرت در سطوح و مراتب مختلف می‌دانم که نوع نگاهشان به نظام سیاسی این فاصله را بیشتر می‌کند. آنها در بهترین حالت خبر ندارند در عرصه انضمامی ما چه می‌گذرد. بنابراین از یک سو شکاف از طرف صاحبان قدرت دامن زده می‌شود و از سوی دیگر خواسته‌های مردم هم به بالا منتقل نمی‌شود. در نتیجه شکاف میان سطح رسمی و سطح مدنی ما وسیع‌تر و عمیق‌تر می‌شود. اساساً کسانی که آرمانی فکر می‌کنند با فرض این‌که آرمان‌ها لقلقه زبان و عامل تظاهر نباشد، نباید توقع داشته باشند که مردم همواره در شرایط غیرعادی و عادی مطابق با میل آنها عمل کنند. مردم زندگی عادی خود را می‌خواهند. مردم ما حتی اگر زندگی علوی نداشته باشند از زندگی علوی بدشان نمی‌آید، اما با شناختی که از فساد رسمی دارند مایل نیستند علویون ما وارد سیاست شوند. اینها مایلند در عرصه مدنی بمانند و تذکار دهند، نقادی و نظارت کنند. فرض را بر این می‌گذارند که سیاست جایگاه تباهی و خراب شدن افراد است و دیده اند افرادی را که به این عرصه وارد و خراب شده‌اند. البته ایده‌آل آن است علویونی روی کار بیایند که علوی هم باقی بمانند، اما اکثریت بیشتر تمایل دارد که علویان در سطح تذکر و هشدار بمانند و نظارت کنند. به هرحال، مردم باید مجال پیدا کنند تا خواسته هایشان را به زبان بیاورند. اقلیت صرفا باید آگاهی بخشی کند که خواسته واقعی به خواسته غیر واقعی تبدیل نشود. وظیفه روشنفکران هم بر همین اساس تعریف شده است. اگر نظام هم ادعایی مبنی بر روشنگری و آگاهی‌بخشی دارد، باید بستر ساز این گونه افراد باشد تا آنها حقایق را بگویند. نظام اگر به این حرف‌ها باور دارد در عرصه رفتاری و تصمیمات جاری خود بستری فراهم کند تا تصمیمات مبتنی بر نیازهای واقعی افراد اتخاذ و عملی شود. اگر مردم ببینند اقلیت حاکم شعار علوی می‌دهد و علوی هم عمل می‌کند این بر بعد و برد و گستره علوی شدن مردم موثر خواهد بود. الان شاهدیم که برخی افراد شعار علوی می‌دهند، اما زندگی علوی ندارند و طبعا مردم در این صورت با تظاهر و ریا روبه‌رو می‌شوند. بعضا هم مصلحت نظام جای خود را به مصلحت افراد و گروه‌های حاکم داده است.

صورت‌بندی فضای سیاسی ایران اعم از احزاب و جریان‌های سیاسی را چگونه توصیف می‌کنید؟ آیا صورت‌بندی‌های گذشته اعم از اصلا‌ح‌طلب، ‌اصولگرا و ... را به رسمیت می‌شناسید؟

تحقیقات بنده نشان می‌دهد جامعه ما قطبی نیست. اگر جامعه بخواهد قطبی شود باید از لحاظ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شرایطش را داشته باشد. جامعه ما هیچ یک از شرایط مربوط به جامعه قطبی را ندارد. نمی‌خواهم بگویم اگر این شرایط را داشت، مثبت است. به هر حال جامعه ما طیفی است؛ یعنی نه جامعه مدنی آن عمودی است و نه فعالیت‌های اقتصادی آن حکایت از اقتصاد قطبی شده اجتماعی می‌کند. عده‌ای از گروه‌های سیاسی می‌خواهند القا کنند جامعه قطبی است و به‌این‌وسیله منافع خودشان را پی بگیرند. در کتاب فضای شهری و نابرابری اجتماعی به این موضوع پرداخته ام. در جامعه ما بیش از آن‌که ثروت به قدرت بینجامد، قدرت به ثروت می‌انجامد. بحثم این‌است که گروه‌های سیاسی خاص می‌خواهند فضا را قطبی کنند تا منافع خود را پیش ببرند. بعلاوه تجربه بنده از فعالیت سیاسی گروه‌های سیاسی اعم از راست و چپ این را می‌گوید که اشتراک منفی آنها زیاد است. به عبارت دیگر الگوهای رفتاری آنها یکی است. همه مدیریت واگنی دارند. همه برای رابطه قدرت ـ ثروت خیز برداشته‌اند. به محض آن که به قدرت دولتی می‌رسند بار و بنه فرهنگی،‌ سیاسی و اقتصادی خود را می‌بندند.

چون قدرت دولتی جایی است که شما به ثروت اقتصادی و سرمایه‌های فرهنگی و سیاسی بیشتر دسترسی دارید. برای مثال نشانه‌های بهره‌مندی از سرمایه‌های رسمی و شکلی فرهنگی، این است که این گروه‌ها به محض رسیدن به قدرت انجمن و نهاد فرهنگی تاسیس می‌کنند، بورسیه تحصیلی برای خود دست و پا می‌کنند و امتیاز مجله و دانشگاه می‌گیرند. در عرصه سیاسی نیز برای مثال، احزاب ما بیش از آن که دولت‌ساز باشند، دولت ساخته، یعنی ساخته دست دولت‌ها هستند. در زمینه اقتصادی نیز اجازه دهید چیزی نگویم که فساد اقتصادی مرتبط به تصدی سیاسی اظهر من الشمس است که معمولا از آن به‌عنوان رانت و ویژه‌خواری یاد می‌شود. اینها نشانه‌های اشتراک منفی جریان‌های سیاسی موجود در ایران است. ثانیا اشتراک مثبت این گروه‌ها نیز زیاد است. برخلاف تقسیمات رایج و شایعی که صورت می‌گیرد و مثلا تدین یا عقلانیت بیشتر هر کدام از جریان‌ها مورد سنجش قرار می‌گیرد، باید بگویم خیر این‌گونه نیست. در هر دو می‌توان رگه‌هایی از تدین و عقلانیت و باور به ارزش‌ها جست‌وجو کرد. راستش را بخواهید بنده متوجه تفاوت‌های تعریف شده گروه‌های سیاسی غالب در ایران نیستم. در تعریف خود عناوینی کلی به کار می‌برند که رسا نیست. در دنیا هر کدام از مفاهیم راست و چپ به لحاظ حزبی و جریانی تعریف و قلمرو خاص خود را دارد. در حالی که ما در ایران چپ‌هایی داریم که طرفدار اقتصاد لیبرال و نئولیبرال و راست‌هایی هم داریم که طرفدار عدالت اجتماعی هستند. درباره مفاهیمی مثل اصولگرا و اصلاح طلب قضیه همین گونه است. مگر می‌شود یک اصولگرا، اصلاح طلب نباشد. اگر کسی اصولگرا باشد باید به یک‌سری اصول پایبند باشد که در بررسی اوضاع و احوال سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی یک‌سری شکاف‌ها را ببیند و در جهت اصلاح آن بکوشد. اگر هم اصلاح‌طلب است حسب اصولی، اصلاح‌طلب شده است. طبعاً چنین اصلاح‌طلبی یک‌سری شکاف‌ها را می‌بیند و به این باور می‌رسد که این شکاف‌ها براساس برخی اصول باید تغییر کند. پس هر دو عنوان در فضای سیاسی ایران گنگ است و رسا نیست. آنان باید در فلسفه و مرام سیاسی خود بگویند اصولشان کدام است. مردم باید فرصت آن را داشته باشند درباره انطباق مواضع عملی آنها با مرام‌نامه و فلسفه سیاسی خود به داوری بنشینند. اما بنده چنین چیزی را نمی‌بینم. جریان‌های سیاسی باید فلسفه سیاسی مدونی داشته باشند تا جامعه احساس نکند با ابن الوقت‌های لابی‌گر و پراگماتیست روبه‌رو است. می‌خواهم بگویم یکی از مسائل و مشکلات ما همین گروه‌های سیاسی هستند. این گروه‌ها باید شفافیت در مواضع سیاسی و عضوگیری تعریف شده داشته باشند و کارنامه ارائه کنند و به مواضعشان وفادار بمانند. تغییر مواضع جریان‌های سیاسی، بخشی به رابطه قدرت ـ ثروت بر می‌گردد اما اگر گروه سیاسی می‌خواهد نقش عاملیت، اصلاحگرانه و تغییر وضع موجود را ایفا کند، باید در مواضعش پایدار باشد.

شاخص طیفی بودن جامعه ما مثال ساده دارد. هر گاه نامزدها در انتخابات متکثر بودند حضور مردم پای صندوق‌های رای نیز متکثر بود. اما هر جا فضا قطبی شده حضور مردم نیز کمرنگ شده است. انتخابات سال 88 انتخاباتی متکثر بود چون از هر دو طرف دو نامزد داشتیم. شما دیدید که به ظن قوی بالاترین نرخ مشارکت را در انتخابات 88 داشتیم. انتخابات ریاست جمهوری سال 92 نیز انتخاباتی با همین ویژگی بود که حضور خوب مردم را پای صندوق رای داشتیم. عنوان اعتدال که از آن صحبت می‌شود به نوعی به آن واقعیت طیفی نزدیک تر است به شرط این که فقط در حد یک صفت فردی و اخلاقی نماند. چون بناست وارد عرصه‌های سیاسی، ‌اجتماعی، ‌اقتصادی و فرهنگی شود. اگر کسی حرف از اعتدال می‌زند حق ارائه آمار کاذب ندارد. صداقت، حکمت و عفت باید از مهم‌ترین صفات اعتدالگرایان باشد و از نیزنگ و اغوا مبرا باشند. در کنار این باید تعریف کرد که سیاست، اقتصاد، ‌فرهنگ و... متعادل به چه معناست.

سال‌های قبل، در مصاحبه‌ای پیش‌بینی کردید آینده از آن اصولگرایان معتدل و منتقد است. آیا همچنان به این پیش‌بینی باور دارید؟

بله به آن باور دارم. ببینید من تعریف خودم را از اصولگرایی منتقد دارم. در مقاله‌ای ویژگی‌های اصولگرای خلاق و منتقد را توضیح داده ام. تعریف بنده از اصولگرایی، بنیان‌های فلسفی روشنی دارد و به وحدت در عین کثرت می‌اندیشد. آن اصولگرایی که بنده می‌شناسم. در عین تاکید بر عدالت، بر آزادی هم اصرار می‌ورزد. به حقوق جامع شهروندی می‌اندیشد و پایبند است. معتقد به اسلامیت و جمهوریت نظام است. اگر این نگاه را داشته باشیم اصلاح طلبان هم بخشی از این جریان محسوب می‌شوند. یا حداقل این که در کنار این جریان همزیستی مسالمت آمیز سیاسی دارند. در اصولگرایی با تعریف بنده حتی اگر خواسته مردم غلط هم باشد باید به آن توجه کرد. البته این که چنین شرایطی اتفاق بیفتد در واقع یک پیش‌بینی آرزومندانه بوده و امیدوارم تحقق پیدا کند، اما در عین حال به این باور دارم که عالم جهت امیدوارکننده و امیدبخش و خوشی خواهد داشت.

چرا مجموعه چهره‌های سیاسی که در ایران زمانی قدرت را به دست می‌گیرند و بعد حسب موارد قانونی از قدرت کناره‌گیری می‌کنند احساس خود محبوب‌پنداری دارند؟ اصولا رابطه محبوبیت با قدرت در جامعه ایرانی چگونه است؟

ریشه این موضوع مربوط به بعد از کناره‌گیری از قدرت نیست بلکه به زمان قدرت این افراد بر می‌گردد. اساسا بافت ساختاری قدرت در جامعه ما این استعداد را دارد که افراد را دچار توهم کند. این مساله را قبلا هم توضیح داده‌ام. در جایی و به وقتش گفته‌ام که رابطه قدرت ـ ثروت قبل از انقلاب به رابطه قدرت ـ منزلت بعد از انقلاب نیز تسری یافته است. به‌دلیل بافت ایدئولوژیک خاص نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران افراد زمانی که به قدرت می‌رسند احساس می‌کنند سرمایه فرهنگی هم دارند. کسانی که تا دیروز یک مقاله دینی نداشتند،‌ حالا احساس می‌کنند واجد و صاحب یک ذخیره فکری دینی هم هستند. موضع دینی می‌گیرند و تفسیر دینی ارائه می‌کنند. زمانی که علمای ما نظارت لازم را ندارند و بنا به دلایلی در بهترین حالت سکوت می‌کنند نباید توقعی جز توهم برخی صاحب منصبان قدرت داشت. در چنین شرایطی باید توهم‌زدایی می‌شد که این‌کار صورت نگرفت. کسانی که در دوران قدرت دچار توهم ساختاری قدرت بودند بعد از کناره‌گیری نیز همچنان براساس همان ذهنیت رفتار می‌کنند و این مساله به موضوع خود محبوب پنداری تسری پیدا می‌کند. قدرت در نظام جمهوری فعلاً به صورت ساختاری به شکلی است که افراد یکه‌تاز میدان عرصه‌های مختلف سیاسی، ‌اقتصادی، ‌اجتماعی و فرهنگی می‌شوند. چون نظارت و نظریه پردازی لازم از سوی کسانی که انتظارش را داشتیم دیده نمی‌شود.

هر کدام از جریان‌هایی که موفق به تشکیل دولت شدند گفتمانی را در زمان به‌ دست گرفتن قدرت هدایت کردند. سازندگی، ‌اصلاحات، عدالت محوری و اعتدال از جمله گفتمان رایج این جریان‌ها بوده است. هر کدام از این گفتمان‌ها را در آینده سیاسی ایران چگونه ارزیابی می‌کنید؟

واقعا خوشحال می‌شوم که هر کدام از مواردی که برشمردید در حد یک گفتمان باشند. یعنی منظومه فکری منسجم و تعریف‌شده ارائه دهند. من البته چنین چیزی را سراغ ندارم. بیشتر به نوعی گرایش، علاقه و نگاه و سلیقه شباهت دارند. نکته دیگر این‌که قرار نیست گفتمان انقلاب اسلامی در نظام جمهوری اسلامی تحت‌الشعاع گفتمان‌های پراکنده و غیرمرتبط قرار گیرد. این بزرگ‌ترین آسیب است. اگر گفتمان انقلاب اسلامی برایمان در سیاست و عمل ملاک بود باید شاهد بسط و تسری آن به دوره‌های متناوب و متفاوت باشیم. قرار نیست سیاست‌ها و رفتار‌های ما در زمان جنگ، ‌مغایر با بعد از جنگ و همین طور دوره‌های پس از جنگ باشد. به عبارت دیگر قرار نیست که خرده گفتمان‌ها در عرض هم باشند بلکه در طول هم باشند. باید تحقق بخش گفتمانی باشند که پرچمدار آن امام خمینی(ره) است و از عقبه فلسفه و فکری خاصی نیز برخوردار است. در عین حال به انبساط و به روز شدن این گفتمان هم فکر می‌کنیم. کما این‌که امام نیز چنین کاری کرد و مباحث فلسفی ملاصدرا را به روز کرد. ایشان نظر را با عمل پیوند زد و حاصل آن نظام جمهوری اسلامی ایران شد. قرار نیست در عرصه قدرت رسمی جمهوری اسلامی گفتمان‌های مغایر، متفاوت و متضاد هم داشته باشیم. باید یک استراتژی مستمر وجود داشته باشد که البته ممکن است حسب شرایط، اقتضائاتی مطرح شود اما جایگاه اقتضائات و حد آن معلوم است. نمی‌شود ابن‌الوقت بود اما باید توجه به نبض زمان و تغییر هم داشت. مشکل اینجاست که منظومه‌های متشتت و بی ارتباط با هم یکی پس از دیگری اتفاق می‌افتد و متاسفانه آن ریسمان وحدت بخش و پیوند دهنده جمهوری اسلامی متاثر از انقلاب اسلامی را به مخاطره می‌افکند. ما که نباید اخلاق، آزادی و عدالت را به نفع یکدیگر ذبح کنیم و متاسفانه چنین اتفاقی افتاده است.

یکی از مفاهیم کلیدی انقلاب اسلامی بحث استقلال است؛ استقلال و عدم‌وابستگی در همه شئون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی. رهبر معظم انقلاب اسلامی در این زمینه تاکیدات فراوان دارند و شاید بحث اقتصاد مقاومتی هم به نوعی تامین‌کننده بحث استقلال در نوع اقتصادی آن باشد. ارزیابی شما از این مفهوم و امکان تحقق آن چگونه است؟

در این موضوع، استقلال سیاسی را کنار بگذارید که من همیشه آن را ستوده و هیچ‌گاه در بحث‌های انتقادی خود آن را زیر سوال نبرده‌ام. در واقع ما کشوری هستیم که برای خودمان تصمیم می‌گیریم. وابسته نیستیم و کسی امرش را به ما دیکته نمی‌کند. در استقلال سیاسی توانمند هستیم و کارنامه خوبی داریم. سیاست نه شرقی نه غربی ما تاکنون پاس داشته شده است. به هر حال صرفنظر از استقلال سیاسی در سایر شئونی مثل اقتصاد وضعیت خوبی نداریم. همه چیز بویژه تحریم‌ها مهیا برای رویکرد اقتصاد مقاومتی و تحقق آن است. این شرایط حتی از ابتدای انقلاب هم بود اما متاسفانه اتفاق نیفتاد. ما بهترین شرایط را برای تحقق اقتصاد مقاومتی داشتیم. مدیریت جنگ یک مدیریت با تکیه بر اقتصاد مقاومتی و غیر متمرکز بود. ضعف ما تمرکز روی اقتصاد نفت است و ما دست به این ضعف نزدیم و آن را تغییر ندادیم. ما باید از استراتژی تمرکزگرا خارج می‌شدیم اما این اتفاق نیفتاد. در اقتصاد مقاومتی باید به چهار کلید واژه شامل آگاهی، انگیزه، مهارت و فرصت توجه کرد. به طور خاص ایجاد فرصت از وظایف دولت است. دولت تاکنون تلاش کافی در این زمینه نداشته است. ضعف در استقلال نسبی اقتصادی می‌تواند استقلال سیاسی را هم تحت‌الشعاع قرار دهد. در بحث استقلال فرهنگی هم این‌گونه است. استقلال فرهنگی از منظر امام در جایگاه بالاتری حتی از استقلال سیاسی قرار دارد. یکی از اشکالات ما این است که به فرهنگ نگاه منقطع داریم. برخی فرهنگ ایران را از زمان بعد از اسلام یا بعد از انقلاب اسلامی به رسمیت می‌شناسند در حالی که فرهنگ امری ریشه‌دار است. هویت یکتاپرستی ما در قبل از اسلام زمینه را برای پذیرش دین اسلام و مذهب شیعه در ایران فراهم کرد. زمانی استقلال فرهنگی مناسب و مساعدی خواهیم داشت که بن مایه فلسفی انقلاب اسلامی را درست درک کنیم. بنیان فلسفه امام می‌تواند بنیان فرهنگی نظام جمهوری اسلامی ایران باشد.

به نظر شما کدام گفتمان از گفتمان‌های موجود شامل عدالت، آزادی، پیشرفت و... در سال‌های آینده منتهی به انتخابات ریاست‌جمهوری 1400 زمینه‌های اجتماعی برای بروز و ظهور پیدا خواهد کرد و مردم به سمت کدام یک گرایش پیدا خواهند کرد؟

بنده اصولا کاری به دولت مستقر هم ندارم چون کارم این نیست. احساس می‌کنم شرایطی در جامعه در حال رخ دادن است که با آن چیزی که مطلوب است منطبق نیست. باید سیاست‌ها و رفتارها عوض شود. دولت فعلی در رابطه با شکاف اقتصادی و اختلاف طبقاتی اقدام شایسته‌ای انجام نداده است. در جامعه‌ای با انقلاب عدالتخواهانه حقوق نجومی و شکاف درآمدی رسمی، توجیهی ندارد. بنابراین پیش‌بینی نتایج انتخابات کار آسانی نیست و به شروط و شرایطی بستگی دارد اما می‌توانم بگویم هر جریانی که عقلانی‌تر و منطبق‌تر با آرمان‌های انقلاب اسلامی حرکت کرد مردم به آن جریان اقبال بیشتری نشان خواهند داد. در جوامعی با حساسیت دموکراتیک واقعی و مبتنی بر شایستگی و عدالت، قدرت رسمی را قدرت مدنی رقم می‌زند. آنهایی که قدرت مدنی را درک نمی‌کنند قدرت سیاسی را هم درک نخواهند کرد. در انتخابات بعدی جریانی توفیق پیدا خواهد کرد که قدرت مدنی را دریابد.





موضع‌گیری قاطع در برابر سرقت‌های علمی نمی‌شود/ تعامل دانشجو و دانشگاه در حلقه خرد و جامعه(2)


به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن (ایکنا)، در ایام هفته پژوهش و دیگر روزهایی که ارتباطی با تحقیق و پژوهش دارند، دستاورهای پژوهشی مراکز و موسسات پژوهشی به نمایش در می‌آید و نهادهایی مانند وزارت علوم، گزارش‌هایی از افزایش پژوهش و رشد تحقیقات و مقالات پژوهشی و چاپ آنها ارائه می‌کنند، اما این عرصه همواره با چالش‌هایی روبه‌روست که پیش از این، درباره آسیب‌شناسی عرصه پژوهش و اینکه این آمارها چه میزان به حقیقت نزدیک است و به معنای واقعی کلمه، علم در کشور رشد داشته و تحقیق‌ها و پژوهش‌ها دسته اول هستند؟

در همین زمینه با عماد افروغ گفت‌وگویی داشتیم که در بخش نخست، وی به «دیالکتیک آموزش و پژوهش و نیل به کارآمدی دانشگاه و دانشجو» اشاره می‌کند؛ وی معتقد است که اولویت اول دانشگاه پژوهش نیست و آموزش است، آن هم آموزشی بدون پشتوانه تحقیقاتی و پژوهشی، اگر دانشگاه از این وضعیت فرمالیستی خارج شود و دانش هم رافع نیاز باشد، آن وقت یک دیالکتیکی از آموزش و پژوهش و رفع نیازها و کارآمدی دانشگاه به وجود می‌آید. این استاد دانشگاه در ادامه درباره وضعیت اخلاق در پژوهش و ابزارهای کارآمد در تشخیص و پیشگیری از بی‌اخلاقی‌ها گفت‌وگو می‌کند که مشروح آن در ادامه از نظر می‌گذرد؛

ایکنا: آقای دکتر در گفت‌وگوی قبل، اشاره کردید که اولویت اول دانشگاه ما آموزش است، آن هم آموزشی که پشتوانه لازم تحقیقاتی و پژوهشی را ندارد، چندی پیش با تعدادی دانشجوی ایرانی که مشغول تحصیل در خارج از کشور هستند، صحبتی داشتم، برخی از آنها اذعان کردند؛ مقاطع تحصیلات تکمیلی به‌ویژه دکتری، در برخی کشورها مانند سوئد یک شغل محسوب می‌شود، چرا در ایران این‌گونه نیست؟

اگر تحقیق خود را کامل می‌کردید، برای خوانندگان راه‌گشاتر بود، در برخی کشورهای غربی موضوع پایان‌نامه را خود دانشگاه‌ها در اختیار دانشجویان می‌گذارند و یا تلاششان این است که به آن سمت و سویی که نیازهای متنوع کشورشان اقتضاء می‌کند، پایان‌نامه‌ها را هدایت کنند.

ما منفعلانه با پایان‌نامه‌ها برخورد می‌کنیم، شما می‌بینید در دانشگاه‌های ایران دانشجو باید خودش مسئله و موضوع داشته باشد و تلاش کند، اما چه توقعی از دانشجو است؟ او تا چه اندازه می‌تواند از نیازهای کشورش مطلع باشد؟ رساله دکتری اهمیت بالایی دارد، در برخی کشورها یک نظام آموزشی جامع وجود دارد که با یک سیاست‌گذاری فراگیر، نیازهای پژوهشی خود را استخراج می‌کنند و آن را در اختیار دانشجو قرار می‌دهند و دانشجو نهایتا با یک چکش‌کاری طرح خود را انتخاب می‌کند و پایان‌نامه و رساله خود را پیش می‌برد و مسئله‌ای نظری و کاربردی حل می شود. بی‌جهت نیست که در بعضی کشورها به محض آنکه پایان‌نامه‌ای دفاع می‌شود، فورا به چاپ می‌رسد. ناشران بزرگ از چاپ پایان‌نامه‌هایی که پیرامون مسائل مبتلابه، پژوهشی داشته‌اند، حمایت می‌کنند.

واقعیت این است که باید یک تعامل و دیالکتیکی میان دانشجو و نیازهای علمی ما وجود داشته باشد، من نمی‌گویم دانشگاه باید به او دیکته کند که حتما باید این موضوع را انتخاب کنی! اما به او بگوید این تصویری کلان از نیازهای ماست. دانشجو باید بتواند با یک انعطاف و استقلال رای از میان این تصویر کلان، موضوعی را انتخاب و نهایی کند. این تعامل میان دانشجو و دانشگاه بخشی از حلقه تعامل خرد و جامعه است. دانشجو و دانشگاه؛ همان خرد است و نیازهایی که گریبان‌گیر جامعه است، مربوط به بخش جامعه این تعامل سیال است. ما این دیالکتیک را نداریم و فاقد هر گونه رابطه‌ای اعم از دوسویه و فعال و یا حتی یک سویه و منفعل آن هستیم.

ایکنا: بحث اخلاق در پژوهش زیاد مطرح شده و می‌شود، اما چرا بعد از تصویب و دستور اجرای لایحه مقابله با تقلب در آثار علمی، همچنان بساط پایان‌نامه و مقاله فروشی پا برجاست، مشکل کار کجاست؟

نباید مسئله اخلاق صرفاً در حد این دسته از سرقت‌های علمی تعریف شود، نگاه سطحی به مسئله اخلاق نداشته باشید، درست است که این نوع سرقت‌های دانشجویی حکایت از نوعی بداخلاقی می‌کند اما سرقتی که استاد از دانشجو می‌کند، چه؟ خرید پایان‌نامه‌ای که دانشجو انجام می‌دهد کار زشتی است، اما استادی که از دانشجوی خود بهره‌کشی می‌کند و نتیجه زحمات او را به نام خود منتشر می‌کند و یا بدون شراکت فعال در پایان‌نامه، نامش کنار نام دانشجو قرار می‌گیرد و شرط داوری در ارتقا هم پیدا می‌کند و یا از کارهای دیگران بدون ارجاع سرقت می‌کند، چه؟ این نامش چیست؟ ما یک شاخص روشن و کارکردی برای برخورد با تقلب‌های اساتید نداریم، این چه جایگاهی در بداخلاقی‌های علمی دارد؟

مربع علم؛ موضوع، روش، هدف و «اخلاق»

از نظر من علم یک مربع است؛ موضوع، روش، هدف را خیلی‌ها گفته‌اند اما بنده عنصر اخلاق را هم به آن اضافه می‌کنم، محقق باید با اخلاق گره خورده باشد. این یک بحث جدی است، او اخلاق را اعتباری می‌داند یا حقیقی؟ نتایج دلخواه خود را در نتیجه تحقیقات خود القا می‌کند یا خیر؟ آیا پایبند ارزشی به نتایج واقع گرایانه خودش هست یا خیر؟ عامل به تحقیقات خود هست یا خیر؟ آیا در حین تحقیق کاملا توجه دارد که اگر مطلبی را از شخص دیگری اتخاذ کرد، به او ارجاع دهد یا خیر؟

خیلی‌ها با نگاه هیومی، خواهان جدایی ارزش از واقعیت‌اند و بر طبل خنثی بودن علم می‌کوبند اما از طرف دیگر بر پایبندی به اخلاق در تحقیقات اصرار می‌ورزند. در این مصاحبه کوتاه فرصت نیست تا به صورت مطول به رابطه واقعیت و ارزش بپردازیم و به این نکته اساسی اشاره کنیم که ارزش‌ها خود حقایق وجودی‌اند و متقابلاً واقعیات، منشأ ارزش‌های ما محسوب می‌شوند، اما تنها به این عبارت بسنده می‌کنم که توصیه به بی‌طرف بودن در تحقیقات علمی همان قدر اخلاقی است که پای‌بند بودن به اخلاق در حین و فرایند تحقیق؛ بنابراین بی‌طرفی اخلاقی هیچ جایگاه موجه و معتبر ندارد. اگر بی‌طرف باشیم همین بی‌طرف بودن را هم باید کنار بگذاریم.

از این عبارت نیز نمی‌توان دخالت دادن ارزش‌ها و باورهای شخصی در تحقیقات را استنباط نمود. در علم باید بی‌طرف بود یعنی چه؟ این خود یک هنجار اخلاقی است. ما نباید بی‌طرف باشیم، اما قرار نیست منافع خودمان را دخالت دهیم و یا حب و بغض داشته باشیم. ما در علم موضع داریم و اگر به چیزی رسیدیم که حقیقت است، دیگر نمی‌توانیم بگوییم ما باید بی‌طرف باشیم. باید در جهت تحقق این حقیقت کوشش کنیم، داوری کنیم، اینجاست که اخلاق هم یک امر وجودی و حقیقت است، ما نمی‌توانیم بگوییم حقیقت این است، اما ما از چیز دیگری تبعیت می‌کنیم. این کذب است اما من به آن روی می‌آورم، بالاخره باید رابطه‌ای بین حقیقت و باور و رابطه‌ای میان اخلاق و حقیقت وجود داشته باشد.

باید فریاد بزنیم بداخلاقیم! توجیه کردن زشتی‌ها خود بداخلاق‌ترین برخورد است

بحث اخلاق کاملا جدی است، مشکلات بداخلاقی ما تنها به علم و پژوهش منحصر نیست. در سیاست اوج بی‌اخلاقی هستیم، در فرهنگ هم همین‌طور، واقعیت این است که ما جزء کشورهای بداخلاق محسوب می‌شویم. برغم آنکه یکی از ویژگی‌های انقلاب اسلامی،اخلاق و معنویت بود، اما به دلیل سیاست‌زدگی‌ها و اقتصادزدگی‌ها، اخلاق را فراموش کرده‌ایم. هیچ اشکالی ندارد که به دلیل حساسیت بالایی که به اخلاق داریم، فریاد بزنیم بداخلاقیم! بداخلاقی را می‌شود در سطوح و عرصه‌های مختلف تعریف کرد، لایه‌های بداخلاقی را معلوم کرد و به استقبال درمان رفت، نه آنکه مدام توجیه کرد. توجیه کردن زشتی‌ها بداخلاق‌ترین نوع برخورد با بداخلاقی‌هاست و بدترین نوع بد اخلاقی محسوب می‌شود. اگر زشت است باید از آن اجتناب کرد و فریاد زد، اگر هم خوب است باید فریاد زد. ما نمی‌توانیم بگوییم چیزی حقیقت دارد، اما برخلاف آن عمل کنیم و یا چیزی کاذب است اما از آن تبعیت می‌کنیم. این یعنی توجیه امر نادرست و تبعیت از امر خلاف واقع.

عدم موضع‌گیری قاطع در برابر سرقت‌های علمی

تصور می‌کنم شورای عالی انقلاب فرهنگی در برابر سرقت‌های علمی متداول و رایج هیچ موضع قاطعی نگرفته است، نه‌تنها در این زمینه، بلکه در فسادهای اقتصادی هم این مسئله اثرگذار است، همه را باید با هم ببینیم و آن را یک منظومه در نظر بگیریم. مطمئن باشید اگر عالم ما اهل سرقت نبود، آن فسادها هم وجود نداشت، اگر روشنگری می‌کرد و فریاد می‌زد آن فسادها نبود، اگر یک ریال برای ما مهم بود، از ده‌ها و صدها و هزارها میلیارد فساد و اختلاس سر در نمی‌آورد. در مملکتی که در گذشته و پرونده خود پیامبر(ع)، علی(ع)، حسین(ع)، انقلاب بزرگ اسلامی و ۸ سال دفاع مقدس دارد، باید با ذره‌بین به دنبال زشتی‌ها بود، نه آنکه لاپوشانی کرد. برخی در انبار سوزن دنبال کاه می‌گردند، اما باید در انبار کاه به دنبال سوزن بود.

زشتی را باید پیدا کرد، توجیه کردن؛ آجر روی آجر گذاشتن زشتی و پلشتی است و دیگر نمی‌شود کاری کرد. همین می‌شود که مسئول ما می‌گوید فساد در این کشور نهادینه شده است، البته همواره کسانی گفتند و همواره گوشی نیز بدهکار نبود. به نظر من سرقتی که اهل علم می‌کند، چه حوزوی باشد، چه دانشگاهی، به مراتب زشتی بیشتری از سرقت یک سارق شناخته‌شده دارد.

از نظر من عمل یک استاد دزد به مراتب قبیح‌تر از یک دزد سر گردنه است، دزد سر گردنه اسمش دزد است، با ترس و لرز می‌رود سرقت می‌کند و یک محموله هم می‌دزدد و تحت تعقیب هم قرار می‌گیرد اما اگر استادی سرقت کند، نامش دزد نیست، ارتقا هم پیدا می‌کند؛ در واقع یک محموله هم سرقت نکرده، چندین محموله سرقت کرده، چراکه وقتی مرتبه او بالاتر می‌رود، مال و دارایی او هم بیشتر می‌شود و پایان‌نامه‌های بیشتری هم به او می‌دهند، نامش دزد نیست و سرمایه فرهنگی هم محسوب می‌شود! خیلی باید سفت و سخت بگیریم.

فساد در فرهنگ به طریق اولی فساد در اقتصاد و سیاست است

از خود من ۹۰ صفحه یک جا و صفحاتی در چند جای دیگر سرقت کردند و آب از آب هم تکان نخورد و استاد مربوطه استاد تمام شد و بعد هم بازنشست شد. من گفتم، نوشتم، اما به کجا برخورد! اگر معتقدیم فرهنگ خط‌دهنده و تعیین‌کننده است و اولویت بر اقتصاد و سیاست دارد، فساد در فرهنگ به طریق اولی یعنی فساد در اقتصاد و سیاست است و اصلاح فرهنگ یعنی اصلاح این دو. ما فرهنگ را فراموش کرده‌ایم و فرهنگ ما تحت‌الشعاع سیاست و اقتصاد قرار گرفته است، فرهنگ ما سیاست‌زده و اقتصادزده است. باید روی بینش‌ها، اخلاق و حقایق کار کرد، باید مردم را اهل حقیقت بار آورد و آنها را حساس کرد که به محض دیدن امر باطل و کذب فریاد بزنند.

ایکنا: این روشنگری وظیفه کیست و کدام نهاد باید به این بحث ورود کند؟

وظیفه روشنفکران است، روشنفکر هم عالم و غیرعالم نمی‌شناسد، اگر نظام جمهوری اسلامی ادعای اخلاق دارد، باید بستر را برای برخورد فراهم کند و اهرم‌های سفت و سختی برای برخورد با سارق و مخصوصا سارق علمی به کار بگیرد. برخی نمی‌فهمند سرقت در علم چه تبعات و بازتابی روی سایر سرقت‌ها و فسادها دارد.

ایکنا: استاد فکر نمی‌کنید ابزارهای تشخیصی سرقت‌های علمی در کشور ما ضعیف عمل می‌کنند و کارایی لازم را ندارند؟

اگر اساتید ما اهل علم باشند و مسلط به بحث‌های آموزشی و پژوهشی حیطه خود باشند، کاملا متوجه می‌شوند کدام قسمت مقاله، مربوط به کدام نوشته است. اگر آن دانشجو ارجاع نداده باشد، استادی که قوی باشد، متوجه می‌شود، این از اشراف و تسلطی که برخی اساتید دارند بر می‌آید. استاد آمده برای همین، استاد نیامده که کاسبی کند و تاجرپیشه باشد. استاد آمده که زندگی‌اش را وقف علم کند، استادی هم که زندگی‌اش را وقف علم می‌کند، تنها در دانشگاه‌ها و حوزه‌ها نیست، می‌تواند در گوشه‌ای هم نشسته باشد و زندگی‌اش را وقف کرده باشد، مهم کسوت استادی است، رسمش مهم است نه اسمش.



دیالکتیک آموزش و پژوهش و نیل به کارآمدی دانشگاه و دانشجو(1)



 ایکنا(مریم روزبهانی): علی‌رغم شتاب علمی کشور و رشد مقالات علمی و تعدد نخبگان جوان دانشجو اما مسئله پژوهش در کشور همچنان با مشکلات و آسیب‌های متعددی مواجه است. برای آسیب‌شناسی پژوهش در دانشگاه‌ها به‌ویژه در زمینه علوم انسانی و اینکه اساسا پژوهش اولویت چندم دانشگاه است، با عماد افروغ، استاد دانشگاه، جامعه‌شناس و نویسنده کتاب «ارزیابی انتقادی نهاد علم در ایران» گفت‌وگویی داشتیم که مشروح آن در ادامه از نظر می‌گذرد؛

استاد برای شروع این پرسش را مطرح می‌کنیم که اساسا پژوهش، اولویت چندم دانشگاه است؟ این‌گونه به نظر می‌رسد که اولویت نخست نیست! شما چه نظری درباره این دیدگاه دارید؟

تقریبا به صورت یک عادت درآمده که مدام بگویند چرا پژوهش اولویت اول نیست و معمولا یک برخورد سطحی هم با آن می‌کنند و صرفا از طریق شاخصی به نام بودجه و اعتبار سالانه می‌خواهند جایگاه و منزلت پژوهش را ارزیابی کنند یا ارتقا بخشند. به این صورت که اگر بودجه‌ای قابل توجه در نظر گرفته شده باشد، به پژوهش بها داده شده و اگر بودجه مورد نظر تخصیص داده نشده باشد، طبعاً به پژوهش نیز بهاء داده نشده است. این برخورد به‌شدت شکلی و زننده است و زیبنده یک جامعه علمی نیست، در وهله اول باید پژوهش و نسبت آن با نیازهای متنوع حوزه‌هایی که قرار است پژوهش رفع نیاز کند را تعریف کنیم.

برخورد سطحی با پژوهش و پدیده پژوهش‌های دست چندمی

ما نباید یک برخورد سطحی با پژوهش داشته باشیم و بعد بگوییم پژوهش جایگاه در خوری ندارد و البته این به آن معنا نیست که پژوهش، جایگاه در خوری در کشور دارد اما ریشه درد، بودجه صرف نیست، ریشه درد در جایی است که می‌بینیم هم آموزش ما مشکل دارد، هم پژوهش ما. باید درد را شناسایی کرد و فقط هم مربوط به حوزه آموزش و پژوهش نیست، یک درد فراگیری است که متاسفانه به آن توجه نمی‌‌شود.
پیش‌تر طی یک سخنرانی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، یک بحثی را در پاسخ به یک پرسش اساسی «چرا پژوهش‌های ما مورد استفاده قرار نمی‌گیرند و مردم استقبال نمی‌کنند؟» مطرح کردم، اینکه همان بهتر که استقبال نمی‌کنند، اگر استقبال می کردند محل تامل بود. چون پژوهش‌های ما زمینه‌محور، نیازمحور و رافع نیاز نیستند و با زیست‌جهان و فرهنگ مردم بیگانه اند و بر همین اساس دردی را درمان نمی‌کنند. فقط به صورت شکل‌گرایانه و فرمالیستی، ابزار و سکوی پرش عده‌ای هستند. زمانی پژوهش خوب تعریف می‌شود و جایگاه در خوری پیدا می‌کند که نسبت آن با نیاز و عمل معلوم شود. وقتی پای نیاز و عمل به میان بیاید، به تبع آن، پای فرهنگ و زیست‌جهان و وجوه تاریخی – جغرافیایی و حتی روابط قدرت نیز به میان می‌آید و آن وقت مطمئن باشید بودجه و اعتبار هم معنا پیدا می‌کند.

اولویت اول؛ آموزش، آن هم بدون پشتوانه تحقیقاتی و پژوهشی لازم

اگر واقعاً در ارج نهادن به جایگاه پژوهش و ضرورت پشتوانه پژوهشی قائل شدن برای آموزش صادق بودیم، چرا فردی که از مراکز آموزشی و دانشگاهی به هر دلیلی رانده و طرد می‌شود را به مراکز پژوهشی معرفی می‌کنند و یا وقتی می‌خواهند برای یک مرکز پژوهشی، مدیر تعیین کنند، حتی الامکان از دانشگاه انتخاب می‌کنند. وقتی اولویت اول و آخر ما آموزش باشد، آن هم آموزشی که پشتوانه لازم تحقیقاتی و پژوهشی را ندارد، چه جایگاهی می‌خواهیم برای پژوهش و تحقیق قائل شویم؟ همه را با هم باید ببینیم، فعلا امیدی نداریم و تنها اکتفا می‌کنیم به اینکه حرف حقی زده شود، شاید گوش شنوایی پیدا شود.

دیالکتیک آموزش و پژوهش و نیل به کارآمدی

درباره اینکه چرا آن جایگاهی که پژوهش باید داشته باشد را ندارد، بخشی از آن مربوط به خود پژوهش و پژوهشگران و روش‌های پژوهشی است و بخشی از آن مربوط به نگاه طفیلی و تبعی در عمل است که بالا دستی‌ها به پژوهش دارند. هم خود پژوهش را باید مورد سوال قرار داد و هم نوع نگاهی که صاحبان قدرت به پژوهش دارند. مملکت اگر بخواهد رشد و پیشرفت کند و برون‌رفتی از دردها‌ و مسائل آن داشته باشد، بدون پژوهش امکان‌پذیر نیست، اما چه پژوهشی؟ پژوهشی که مسئله‌مند است، نیازمحور است و دردی از مردم را درمان می‌کند. آن وقت است که باید دید که پژوهش جایگاه خود را پیدا می‌کند یا خیر؟ اگر دانشگاه کاربردی شود و از این وضعیت فرمالیستی و منجمد خارج شود و دانش هم رافع نیاز باشد، آن وقت یک دیالکتیکی از آموزش و پژوهش و رفع نیازها و کارآمدی‌ها خواهیم داشت.

چرا این مسئله بیشتر در حوزه علوم انسانی دیده می‌شود و اغلب پژوهش‌های این حوزه‌اند که مشکلی را از جامعه حل نمی‌کنند؟ و این مسئله شاید کمتر در دیگر حوزه‌هایی مانند فنی، مهندسی و پزشکی مشاهده شود. ارزیابی شما از این فرضیه چیست؟

نخست باید خیالمان در حوزه‌هایی مانند مهندسی و پزشکی راحت باشد که این امر در این حوزه‌ها کمتر اتفاق افتاده، این را البته شاید شهوداً من هم با شما هم‌عقیده باشم، اما فکر می‌کنم جای تامل دارد. تصور می‌کنم در کل، دانشگاه ما، چه رشته‌های علوم انسانی، چه غیر علوم انسانی، کاربردی نیستند و اگر کاربردی بودند، شاهد رابطه تنگاتنگ علوم با صنعت می‌بودیم. رابطه با صنعت و نیازمندی‌های مختلف که در ذیل اقتصاد مقاومتی هم قابل ارزیابی است، در وهله اول در رشته‌های فنی- مهندسی مطرح است و مسئله ای که مدام مطرح است تعامل دانشگاه با صنعت است و اینکه چرا تعاملی میان این دو وجود ندارد؟

نقش علوم انسانی در تبیین و درک فلسفه سایر علوم

تعریف ما از علوم انسانی، تعریف خوب و جامعی نیست، اگر ما تعریف جامعی از علوم انسانی بدهیم، شامل علوم طبیعی هم می‌‌شود. تنها به حسب وحدت در عین کثرت، می‌توانیم علوم طبیعی و علوم انسانی را از یکدیگر جدا کنیم، علوم طبیعی هم علوم انسانی است، عالم طبیعی باید درک صحیحی از طبیعت و مبانی متافیزیک علم خود داشته باشد، باید درک صحیحی از فلسفه تعلیم و تربیت خود داشته باشد، همچنین باید درکی درستی از فلسفه علم خود و درباره علم داشته باشد که همه این‌ها در حوزه علوم انسانی است. به لحاظ بسط علم و اجتماعی کردن علم مگر می‌‌توان برای نمونه به جامعه شناسی علم، به ویژه رویکرد درون گرایانه آن، توجهی نداشت؟

گم شدن حلقه اتصال‌دهنده وحدت‌بخش در علوم

واقعیت این است که مجمع‌الجزایری دیدن امور، عیب بزرگ ماست، ما باید با نگاه وحدت در عین کثرت به علوم نگاه کنیم که این‌ها را به صورت کثرات در حوزه‌های متفاوت در خود جمع می‌کند. من تصور می‌کنم در تمام حوزه‌ها، چه حوزه علم باشد، چه حوزه فلسفه، چه حوزه دین، چه حوزه مطالعات فرهنگی و فلسفه سیاسی و سیاست، حلقه اتصال‌دهنده وحدت‌بخش ما گم شده است و ما در بهترین حالت شاهد کثراتی هستیم که وحدتی در آن دیده نمی‌شود.

نگرش منظومه‌ای به علوم؛ اتصال در حین و عین تمایز

نگاه منظومه‌ای نداریم، هم‌وقوعی اتصال در حین و عین تمایز نداریم، یا به سمت تمایز مفرط می‌رویم و یا شاید در مقاطع و عرصه‌هایی مانند سیاست و فرهنگ به سمت وحدت متصلب روی می آوریم. هیچ‌ کدام دلخواه و مطلوب نیست. ما یک نگرش منظومه‌ای می‌خواهیم که مانند چتری همه حوزه‌های ما را در بربگیرد، ما فاقد آن چتر هستیم. منظومه‌ای دیدن یعنی مراحل زیادی را پشت سر گذاشتن. تصور من این است که ما هنوزدر ابتدای راهیم. فقط امیدواریم در مسیر باشیم، اما متاسفانه علائمی نمی‌بینیم که در مسیر باشیم، تنها امیدواریم. 


چهارشنبه 1 آذر 1396

اخلاق و سیاست متعالیه

نوع مطلب :سخنرانی ،


اخلاق و سیاست متعالیه


متن سخنرانی عماد افروغ در همایش طریق جاوید، مهرماه 96 در مشهد مقدس:

این بحث، یک بحث کاملاً انتقادی است و متناسب با توقع و انتظاری است که یک‌زمانی از دانشجو داشتم. به‌مرور انتظارم کم شد، تعدیل شد. با نهایت تأسف، این دانشجو، دانشجوی سابق نیست. کما اینکه این استاد، استاد سابق نیست. کما اینکه این دولت، دولت سابق نیست. منظورم دولت خاصی نیست. این حاکمیت، حاکمیت سابق نیست. همه‌چیز به یک تفنن و روزمرگی تبدیل‌شده و نتیجه این تفنن و روزمرگی دم غنیمت شماری است که ته آن ناامیدی است و شما فکر نکنید این بی‌نشاطی شما، این بی مسئله بودن شما، غیرپرابلماتیک بودن شما و کلاً دانشگاه، هیچ بازتابی بر بی‌اعتمادی مردم و یأس مردم ندارد. هرچه که نشاط مردم، نشاط دانشجویی بیشتر باشد، منظورم نشاط قرمز است، منظورم نشاط سیاسی است؛ نشاط زرد و سبز نیست. هرچه نشاط قرمز بیشتر باشد، کشور تعالی و پیشرفت بیشتری می کند. یک عده این نشاط را نمی‌خواهند. سرگرمتان می‌کنند به نشاط سبزی که دلتان خوش باشد؛ این ترفندی است که فقط در ایران به کار گرفته نمی‌شود، در دنیا به‌عنوان صنعت فرهنگ یا فرهنگ توده وار و کالایی شدن شناخته شده است.

از زمان دکارت که نقطه عطف فلسفه غرب در سده 17 است اتفاقی رخ می‌دهد و دوگانگی ماهوی طرح می‌شود؛ او از دوگانگی نفس و بدن می گفت، اینکه که قانون حاکم بر نفس جدا از قانون حاکم بر بدن است، چون تفاوتی موضوعی بین این دو وجود دارد. و بعد کانت آمد و متأثر از هیوم بر دوگانگی های او مثل جدایی واقعیت و ارزش و قانون و اخلاق و ... افزود و  آن را به دوگانگی های دیگری مثل ایمان و تفکر، بود و نمود و... بسط داد. به مرور بر این دوگانگی‌ها افزوده شد و به یک تفاوت‌گرایی محض مبدل شد. اما جهان غرب در مقاطعی از این دوگانگی روی برگرداند و به یک تفکر دیالکتیک روی آورد. تفکر دیالکتیک، بر خلاف دوگانه نگری به اتصال در عین تفاوت، به هم وقوعی اتصال و تمایز می اندیشد. دوگانه‌نگری، مجمع‌الجزایری می‌بیند، اما دیالکتیک به وحدت در عین کثرت می اندیشد، یعنی هم‌وقوعی وحدت در عین کثرت، هم‌وقوعی تمایز در عین اتصال. در شدیدترین تضادها یک نوع وحدت را جستجو می‌کند؛ یک نوع ربط و اتصال را جستجو می‌کند. این تفکر از زمان هگل شروع می شود در مارکس به شکل وارونه شده ای دنبال می شود و در سال های اخیر به گونه کامل تری در روی بسکار تجلی و دوباره طرح می شود.

ملاصدرا هم‌عصر دکارت است. دکارت در غرب است و ملاصدرا در جهان اسلام. ملاصدرا کلید تفکر ناثنوی جهت دار و متعالی خود را می‌زند. او با بحث وحدت و مراتب تشکیکی وجود خود، دنبال چیزی می‌گردد که به رغم تفاوت بین پدیده‌ها اعم از طبیعی و انسانی، متوجه ربط و اتصال وجودی آنها باشد. در سده اخیر امام خمینی(ره) آمد و این تفکر را بسط نظری و عملی داد.

دانشجویی از بنده پرسید امام چه کرد؟ نه ابداع عرفانی دارد، نه ابداع فلسفی؛ این بحث‌ها قبلاً انجام شده است. باید بگویم هیچ کاری که نکرده باشد، دوگانگی بین نظر و عمل را در ساحت سیاست از بین برده و پای نظر را به میدان عمل کشانده است. به عبارتی تفکرات صدرایی را وارد حوزه عمل کرده است. موفقیت امام به خاطر تفکر دیالکتیک او، یعنی هم‌وقوعی تفاوت به رغم اتصال و کثرت در عین وحدت او بوده است. درد امروز ما نیز این جدایی‌هاست. جدایی‌ها و دوگانه نگری‌هایی که نه فقط گریبان ما که گریبان بشر را گرفته است.

به چند مورد از این دوگانه ها اشاره می‌کنم: نفس و بدن، انسان و طبیعت، دنیا و آخرت، خدا و انسان، خدا و خلق، ارزش و واقعیت، نظریه و عمل، نظریه و مشاهده، علم و هنر، علم و جامعه، عقل و عشق، فلسفه و هنر، فلسفه و دین، دین و علم، دین و حقیقت. این انواع و اقسام دوگانگی‌هاست.

 به شما در دانشگاه چه چیز یاد می‌دهند. می‌گویند ارزش از واقعیت جداست. در علم ارزش‌داوری نکنید و این سخن خام و دم دستی است. می‌گویند اخلاق، قراردادی است. اخلاق، انسانی است. در حالی‌که اخلاق در یک مرتبت، وجودی است.

قدما می‌گفتند حکمت نظری و حکمت عملی، كَأَنَّ حکمت نظری با حکمت عملی، هیچ اشتراکی ندارد. این‌ها فروریخته است. دنیا را یکپارچه می‌بینند. با نگاه منظومه‌ای و یکپارچه و البته نه به معنای کلّیت متصلب و تقلیل گرایانه جزء به کل و تفاوت به وحدت، به عالم می نگرند. به معنای وحدت در عین کثرت می نگرند.

هم ملاصدرا و هم امام در تفسیر «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ» چه می‌گویند؟ صراط مستقیم، نه مغضوب است نه ضالین، یعنی چه؟ به تعبیر عرفانی، مغضوبین کسانی هستند که دل‌مشغول کثرت هستند و ضالین کسانی هستند که دل‌مشغول وحدت. صراط مستقیم، هم دل مشغولی وحدت و هم کثرت را دارند. هم خداست هم خلق، خدا و خلق ندارد. ملاصدرا پیامبر(ص) را مثال می‌زند که آن چنان غرق خدا می شد که انگار دنیایی نیست؛ و وقتی غرق حل مشکلات مردم می شد آن چنان غرق می شد که گویی خدایی نیست. بین خدا و خلق جمع می‌شود، بین خدا و انسان جمع می‌شود. ما گرفتار بلایی در غرب شدیم که در واکنش به تفکر تکلیف گرانه غالب قرون وسطایی نتوانست بین خدا و انسان جمع کند و به اسم دفاع از انسان به خدا و تکیه گاه او پشت کرد. آن نگاه وظیفه‌گرایانه منجر به یک طغیان شد. انسانِ منهای خدا مطرح شد. آن تلّقی خدای منهای انسان  به انسان منهای خدا مبدل شد. اما چون این اومانیسم یا انسان‌گرایی تکیه‌گاه خود را از دست داده بود با گذر زمان سر از ضدّ خودش در آورد و از دل اومانیسم یک نهلیسم زاده شد. تاریخ غرب همین است، اومانیسم و نهیلیسم، مدرنیسم و پسا‌مدرنیسم. آنجا یک اشتراک‌گرایی و ذات گرایی بدون توجه به اصل تکیه گاه اش و اینجا یک افتراق‌گرایی مفرط است که واکنشی طبیعی و اجتماعی به آن نوع نگاه، است.

آن انسان‌گرایی که نتیجه‌اش خدا کشی است منجر به این می‌شود که انسان هم کشته می‌شود. این جمله پست‌مدرنها است؛ که اومانیسم، خدارا کشت، ما پسا‌مدرنها انسان را هم کشتیم. این انسان‌کشی، نتیجه همان خداکشی است. «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و در نتیجه خود را فراموش کردند.)


می‌خواهم بگویم خدا و انسان قابل جمع‌اند. آن‌که درد انسان دارد، درد خدا دارد. اگر درد انسان داری، باید درد نیازهای او را داشته باشی، درد حقوق او را داشته باشی. اگر یک خداگرایی را اشاعه دهید، یک تکلیف‌گرایی را اشاعه دهید، یک نگرش متافیزیکال پوچ را اشاعه دهید که انسان نادیده گرفته شود نتیجه آن می‌شود اتفاقی که در غرب افتاده است. این رابطه بسیار منطقی و روشن است. حتماً نباید در غرب این اتفاق رخ دهد. کسانی که تفکر مفهومی قوی ای دارند، به خوبی متوجه این رابطه متقارن می شوند.
 
انواع و اقسام دوگانگی‌ها را خودتان تصور کنید. برای مثال، دوگانه عقل و عشق. عقل و عشق در برابر هم نیستند، تفاوت دارند؛ اما با هم ربط و اتصال دارند، عقل گرایی شما اگر با یک احساس همراه نباشد هیچ گاه اتفاق نمی افتد. غایت عقل هم نوعی عشق است و عقل به جایی می‌رسد که دست هایش را بالا می‌برد و عاشقانه تسلیم می شود. در خود عشق هم نوعی عقل است. یکی از فیزیکدانان به نام دیوید بوهم که هم عصر انیشتین است، می‌گوید یک چیزی علم و ریاضیات و اخلاق و کردار و هنر را بهم ربط می‌دهد و آن تناسب یعنی عنصر مقوم زیبایی یا هنر است. همه این‌ها هنر اند. تناسب‌ یک نگاه منظومه‌ای است. عالم را در اجزای پراکنده نبینید.

آن چیزی که در جامعه خودمان شاهد آن هستیم، همین دوگانه‌نگری‌ها و تفاوت نگری‌های مفرط است. یکی از دوگانه‌گرایی هایی که گریبان ما را گرفته، دوگانه‌گرایی علم و جامعه است؛ یعنی دانشگاه هیچ ربط و نسبتی با جامعه و نیازها و مشکلاتش ندارد. نه سؤالش برخاسته از نیازهای جامعه است، نه‌ پاسخش دردی را دوا می‌کند. یک مجمع‌الجزایر جدا از هم درست کردیم و روزبه‌روز هم این شکاف بیشتر می‌شود. شکاف بین نهادهای رسمی و عرصه عمومی. این شکاف فقط مخصوص دانشگاه نیست، حوزه هم این‌چنین است. دین هم این‌چنین است. سینما هم، البته کمتر، این چنین است. متأسفانه بین عرصه مدنی و عرصه رسمی، روزبه‌روز این شکاف بیشتر می‌شود.

این شکاف چه عارضه‌ای دارد؟ یقه چه کسی را می‌گیرد؟ یقه انسان را می‌گیرد، یقه جامعه را می‌گیرد، می‌گویند چرا فقر بالاست؟ چرا فحشا بالاست؟ تعارف نداریم، به خاطر این است که جای خادم و مخدوم عوض‌شده است. مخدوم انسان بود، مخدوم جامعه بود، حقوق او بود، حقوق متنوع شهروندی او بود و تو خادم بودی. تمام نهادهای اجتماعی خادم هستند، خدمتگزار هستند، اما جهت رابطه و معادله عوض شد؛ با دست خودمان عوض شد.

مصلحت‌اندیشی کردیم. همه تخم‌مرغ‌ها را در سبد قدرت رسمی ریختیم، جای خادم و مخدوم عوض‌شده است؛ یعنی چه؟ یعنی به آن‌ کسی ‌که خدمت می‌کردی حالا او به تو خدمت می‌کند؛ یعنی شد رابطه ارباب‌ورعیتی. نهادهایی که به دست شما تأسیس شدند، شدند خدایگان شما، شما شدید برده بی جیره و مواجب آنها. درد این است می‌نشینند متغیرهای جزیی سرهم می‌کنند و یک نگرش پوزیتیویستی که حکایت از همین تفاوتگرایی مطلق دارد به خورد شما می دهند و شما را غافل از تأثیر متغیرهای کلان می کنند. آمار استنباطی ای به دست می دهند که علاوه بر تقلیل علیت به نوعی انتظام بین پدیده ها هیچ‌وقت متغیرهای کلیدی را نمی‌بینند. نگاه کلان‌نگر ندارند.

در این کشور، جای خادم و مخدوم عوض شد. اگر می‌خواهید کار اساسی بکنید، جای خادم و مخدوم را عوض کنید تا مشکل بیکاری و فساد حل بشود. این‌ها قربانی‌های ما هستند. روز اول این عهد ما نبود، قرارمان این نبود، آنهایی که قبل از انقلاب بودند و وارد فضای روشنفکری شدند، متوجه می‌شوند من چه می‌گویم. فاصله‌ها بیشتر شد، مقولات دیگری آوردند و وزن دیگری به آن دادند، به قیمت تحت الشعاع قرارگرفتن مقولات دیگر.

این دوگانه‌نگری‌ها می‌تواند منتج به تعویض و تغییر جایگاه خادم و مخدوم بشود؛ و من امروز احساس می‌کنم این جا به جایی در جامعه ما اتفاق افتاده است. خادم و مخدوم عوض شده است. عامل تحت‌الشعاع ساختار قرار گرفته است. روابط و ساختارهایی‌که الزاماً، رهایی‌بخش هم نیستند، اسارت‌بخش اند.

یکی از آن نادوگانه‌ها، اخلاق و سیاست است. اگر شما اخلاق را از سیاست جدا کنید، که نمی‌شود جدا کرد، این دوگانه‌نگری را تقویت کرده اید. با تعریفی که از اخلاق بدست داده می‌شود، هیچ سیاستی غیر اخلاقی نیست، هیچ نظامی در عالم سکولار نیست، ادعایی بیش نیست، مرتبت غیرسکولاریستی آن فرق می‌کند؛ در عمل ممکن است بخواهند جدایی بیفکنند، اما تا چه اندازه می‌توانند بر جدایی اخلاق بر سیاست مانور دهند بحثی دیگر است.

با فرض نگاه منظومه ای برای مثال در عرصه هایی مثل نظر- عمل، فرد- جامعه، دنیا - آخرت، اخلاق- عمل، من از شما این سؤال را می‌کنم، مگر می‌شود کسی در حیات فردی‌اش اخلاقی باشد اما این حیات فردی‌اش هیچ تجلی اجتماعی نداشته باشد؟ این دوگانه‌گرایی است. در حیات خصوصی، اخلاقی‌ام، در حیات خلوتم، اخلاقی‌ام، در رابطه با خدای خودم، اخلاقی‌ام، اما بیرون که می آیم در اخلاقی بودن را قفل می‌کنم؛ بنابراین یا نمی‌فهمی یا می‌فهمی و یک تجلّی دیگری از خودت بروز می‌دهی. یا ترس یا مصلحت یا کج‌فهمی یا جهل.

 یک کسی هست، اخلاقی است، در حیات فردی‌اش اخلاقی است، در حیات اجتماعی هم اخلاقی است، در عملش هم اخلاقی است؛ نظرش اخلاقش است، اخلاقش نظرش است، عملش است. می‌آید می‌بیند مانع وجود دارد. می‌بیند آن حیات اخلاقی مورد انتظارش، نمود عینی ندارد. می‌جنگد، مقابله می‌کند و هیچ‌چیز هم مانعش نمی‌شود. اگر مانعی هم هست خودش تشخیص می‌دهد. یک عده‌ای هم این شکاف بین حیات فردی و اجتماعی را می‌فهمند، اما ترس دارند، مصلحت دارند، منفعت دارند و غیر ذلک.

اگر ما اخلاق را صرفاً مثبت ببینیم، می‌توان فهمید که این‌ها چه می‌گویند، ولی اخلاق صرفاً مثبت نیست؛ در تعریف اخلاق ما می‌گوییم زشتی‌ها و زیبایی‌ها؛ یعنی آن فعل زشت و فعل شرّ هم یک فعل اخلاقی است، بدی هم یک فعل اخلاقی است؛ بنابراین وقتی ما برای به‌اصطلاح نجات اخلاق می‌گوییم سیاست با اباحه‌گری گره خورده و اخلاق را نباید وارد این عرصه اباحه‌گرایانه کرد، اولین سوال این است؟ مگر اباحه‌گری فعل اخلاقی نیست؟ هرچیزی که مباح باشد مگر فعل اخلاقی نیست؟ فعل اخلاقی است. فعل اخلاقی منفی است.

 افرادی‌که می‌خواهند اخلاق را با سیاست گره بزنند دنبال وجه منفی آن نیستند، دنبال آن وجه مثبت هستند؛ و می‌گویند اجتناب‌ناپذیر است. امکان ندارد اگر جامعه‌ای به لحاظ اجتماع مدنی، دنیه است، پایین است، خب بدانید اخلاقش پایین است. اگر یک اجتماع مدنی متعالیه است، بدانید مردمش متعالیه است و سیاستش متعالیه است. پس اینکه اخلاق از سیاست جدا باشد، دین از سیاست جدا باشد، یک بحث ثنویت‌گرایانه است. دوگانه‌نگرانه است که امروزه توجیهی ندارد.

 یکی از فیلسوفان بنام به نام راجر تریگ چند کتاب خوب نوشته، یکی از آنها دین در قلمرو عمومی است. می‌گوید، دائم از سکولاریسم یا جدایی دین و اخلاق از سیاست می گویند و به اسم لیبرالیسم و دموکراسی نیز این حرف‌ها را می‌زنند و می‌گویند اقتضای لیبرالیسم و دموکراسی این است. اولاً آن‌هایی که مبدع لیبرالیسم و دموکراسی بودند خودشان دیندار بودند. مثل جان لاک و ... بسیاری از این جنبش‌های دموکراتیک هم جنبش‌های دینی بودند. اما یک سؤال اساسی مطرح است؟ متفکری بنام جیانی وتیمو، که یک پست‌مدرن است و به قاعده و شالوده نیز اعتقادی ندارد و یک تفاوت‌گرای محض است و هیچ اصل و حقیقت و وجودی را بر نمی‌تابد یک سؤال می‌کند؟ اینکه برابری یک توجیه متافیزیکال می‌خواهد، یک توجیه غیرمادی، توجیهی که به حیات اجتماعی و قراردادها برنگردد. آن توجیه چیست؟ راجر تریگ می‌گوید: این توجیه متافیزیکال را دین به تو می‌دهد و آن اینکه همه در برابر خدا یکسان‌اند. شما این توجیه متافیزیکال دموکراسی را از دین می‌گیری. بعد می‌گویی برو کنار، اگر برای نمونه ابراهیمی اسلام و مسیحیت که معتقدند همه در برابر خدا یکسان‌اند. برودند کنار، آن گاه دموکراسی بر روی چه چیزی سوار شود و به چه اصلی تکیه کند؟ اگر خدا برود کنار، ذات می‌رود کنار، اگر خدا و ذات انسانی رفت کنار، حق چگونه تأویل می‌شود؟ حق چگونه توجیه می‌شود؟ پادرهوا می‌شود و حرف توخالی می‌شود. آن وقت خیلی بحث‌ها سطحی می‌شود.

یک گفتگویی با یک فنلاندی داشتم، آمده بود ایران یک بحث فلسفی راجع دموکراسی داشتم، چند سؤال فلسفی کردم. گفت من این چیزها سرم نمی‌شود من فقط می‌دانم که دموکراسی چیز خوبی است. خب شما اینجوری می‌خواهید جواب بدهید؟ این که مواجهه علمی و دانشگاهی نیست. من فقط می‌دانم این چیز خوبی است این که جواب نشد. همه بحث من این است که ما با تفکر دوگانه و ثنوی به مقصد نمی رسیم و با انواع و اقسام بن بست ها و گرفتاری ها مواجه می شویم. با رجوع دیرینه و مستمر به اندیشه های امام متوجه گونه ای تفکر نادوگانه و دیالکتیک شدم. امام فیلسوفی نیست که منفک از جامعه باشد و نظرورزی فلسفی بکند. رهبر و مرجعی نیست که بنشیند در خانه تا به او رجوع کنند. وقتی اندیشه‌های امام را مرور می کنم، ارتباط بین دین و جامعه را در قالب توجه به زمان و مکان می‌بینیم، ارتباط بین خدا و انسان را می‌بینیم، ارتباط بین خدا و خلق را می بینیم. اگر از شما بپرسم ماده چیست؟ چه می‌گویید؟ ماده را در برابر آخرت قرار می‌دهید، ماده را در برابر خدا قرار می‌دهید. طبیعت را در برابر ماوراء طبیعت قرار می‌دهید، هیچ‌وقت بوی خدا از ماده به مشامتان نمی‌خورد. مدام می‌گویید ماده چیز بدی است.

اما امام برعکس از طبیعت و ماده هم بوی خدا استشمام می کند. امام به روایت پرمغزی از مصوم استناد می کند که بسیار رهگشاست: لَوْ دلّیتم بِحَبْلٍ إِلَى الأَرْضِین السُّفْلَى لَهَبَطَتم عَلَى اللَّهِ؛ یعنی اگر با ریسمانی به ته زمین بروید بر خدا وارد شده اید؛ ببینید چگونه آسمان را به زمین می‌دوزد. امام در تفسیر سوره حمد می‌گوید طبیعت هم سرّ است، انسان هم سرّ است، قرآن هم سرّ است، جسم هم غیب است. اگر پوزیتیویست  باشید می گویید اگر دیده شود وجود دارد، اگر دیده نشود نیست. جهان را تقلیل می‌دهد به جهان تجربی. امام می‌گوید جسم هم غیب است. ما طول و عرض و ارتفاع را می‌بینیم، جسم را نمی‌بینیم؛ یعنی ماده حس نیست، محسوس نیست. یکی از فیلسوفان می‌گوید: سهم امر مثبت و قابل مشاهده نسبت به امر غایب همانند قطره‌ای در برابر دریای بیکران است. این‌ها دلالت های تفکر منظومه‌ای است. هر چه از این دنیا بیشتر کنده شوی، بیشتر بالا می روی و به وحدتی می‌رسی که تمام نشئات متکثر در آن جمع می‌شود.
 
حالا فهمیدیم که اخلاق و سیاست یک رابطه‌ای باهم دارند. ماکیاولی می‌گوید برای نجات اخلاق اجازه بدهید سیاستمداران هر کاری که می خواهند بکنند. دستشان باز باشد. دروغ می‌گویند، بگذارید دروغ بگویند. یک جاهایی می‌خواهند خیانت بکنند بگذارید خیانت بکنند و بگذارید بگویند ما خیانت نکردیم. او در واقع نسخه اباحه‌گرایی را در سیاست یعنی نسخه بداخلاقی را در سیاست پیچید. حالا ما می‌خواهیم خود را از دست این تفکر نجات بدهیم، چه کنیم؟ من جواب خودم را می‌دهم، بعد ببینیم فیلسوفان ما چه جوابی می‌دهند؟ آن جوابی که من به آن رسیده بودم این بود: که با تفکر منظومه‌ای، اخلاق و سیاست از هم جدا نیستند؛ اما هیچ تفاوتی بین اخلاق و سیاست نیست؟ آن ‌جا پذیرفتیم یک اشتراکی بین اخلاق و سیاست وجود دارد، حالا می‌خواهیم ببینیم تفاوتش چیست؟ من تفاوتش را در این دیدم که اخلاق فعل مطلق است و سیاست فعل مشروط. اگر سیاست خوانده باشید معمولاً وقتی سیاست را می‌خواهند تعریف بکنند و تعریف خلاصه باشد، می‌گویند: سیاست همان قدرت است. یکی از تجلّیات قدرت، قدرت دولتی است. یک سؤال مطرح است که فرق بین یک فعل اخلاقی که مطلق است و فعل سیاسی که مشروط است چیست؟ درست است که یک اشتراکی باید بین آنها باشد، اگر اشتراک نباشد یعنی جدایی؛ اما هیچ تفاوتی بین آنها نیست؟ وقتی می‌گوییم اخلاق فعل مطلق است یعنی چه؟ یعنی تحت هر شرایطی حکم آن واحد است. مگر این که شرایط تغییر بکند؛ یعنی تحت یک شرایط خاص تعریف شده. اصطلاحی به کار می‌برند در مورد فعل اخلاقی «ستریس پاریبوس» (به شرط ثابت ماندن یک سری شرایط.)

آیا فعل سیاست هم این‌چنین است؟ قدرت هم این چنین است؟ قدرت یک مقوله ربطی است، یعنی الف، ب دارد. یک توانایی دارد. توانایی اِعمال اراده دارد. حالا با شرط رضایت یا بدون شرط رضایت که الان واردش نمی‌شوم؛ نظر بنده این است که قدرت تحت هر شرایطی حتی در دست پیامبر اکرم «صلوات الله علیه»، فعل مشروط است. قدرت برای قدرت در دست انبیا معنایی ندارد. قدرت برای چیزی است. ما حکومت دینی می‌خواهیم برای چیزی، اشتباه نشود که اشتباه شده است، حکومت وسیله است. وسیله تحقق احکام الهی است. وسیله تحقق ارزش‌هاست، وسیله اخلاق است وسیله معنویت است، وسیله عدالت اجتماعی است. امام (ره) می‌گوید عدالت اجتماعی و معرفت خدا. وسیله است. وسیله هم باید در اشتراکش با هدف گره بخورد و صبغه اخلاقی و آرمانی داشته باشد، این گونه نباشد که عبارت معروف "هدف وسیله را توجیه می‌کند" در جامعه ما هم جاری و ساری باشد. ولی مگر نبود؟ مگر نیست؟ متاسفانه به برخی از فرمایشات امام (ره) هم نسبت می‌دهند.

امام (ره) می‌فرماید تمام تشکیلاتی که از صدر اسلام بوده، همه برای معرفت خدا بوده است. نگفتیم جدا هستند، مگر می‌شود ارزش‌های اخلاقی را که دامنه‌دار هستند بدون حکومت محقق کنیم؟ باید حکومتی باشد. حکومت تقدم رتبی دارد، تقدم غایی ندارد؛ یعنی وسیله است، آن چیزی که مطلق و غایی است ارزش‌های اخلاقی است، با وجه موسع خودش. بدون حکومت نمی‌توانیم ارزش‌های اخلاقی را پیاده کنیم. برای حفظ حکومت هم خیلی باید زحمت کشید اما این  نباید اصالت فی نفسه به حکومت داد و از جایگاه لغیره بودن آن غفلت کرد. حکومت را با چنگ و دندان هم حفظ می‌کنیم، چون ابزار تحقق ارزشهاست؛ بنابراین ما به رغم اینکه ربطی بین اخلاق و سیاست قائل می‌شویم، اما به‌هر حال یک تفاوتی هم باید داشته باشند. تفاوت در این دیدیم که اخلاق فعل مطلق است و سیاست و قدرت فعل مشروط است. اگر این موضوع را متوجه نشویم، نمی‌توانیم تفاوت بین مواجهه امام علی (ع) با معاویه را بفهمیم. معاویه به قدرت چطور نگاه می‌کرد؟ نگاه فی‌نفسه و مطلوب می‌کرد. امام علی (ع) در خطبه 200 نهج البلاغه می‌فرماید به خدا دستم بسته است؛ و الا من از معاویه سیاستمدارترم. نمی‌تواند خلط کند. امام علی (ع) نمی‌تواند دروغ چاشنی آن کند. اگر می‌خواهید ببینید یک فعل سیاسی اخلاقی است یا خیر ببینید گرایش آن به اقناع و نفوذ است، یا به فریب، تهدید، اغوا و زور. می‌توان فهمید که یک سیاست حکمرانی، اخلاقی است، یا غیر اخلاقی است. با توجه به تیپولوژی قدرت که انواع و اقسام دارد: زور، تهدید، نفوذ، اقتدار، اجبار، اغوا و اقناع؛ هرچه سیاست به سمت اقناع و استدلال و نفوذ حرکت کند که نتیجه آن اقتدار و مشروعیت قدرت بشود این اخلاقی تر است، هرچه به سمت فریب، اغوا، تهدید و زور حرکت کند، معلوم است که سیاست، سیاست غیراخلاقی است. این جوابی بود که ما به آن رسیده بودیم اما حیفم می‌آید جواب متعالیه را ندهم.

به هر حال  با توجه به نگرش صدرایی امام که هم در نامه به گورباچف، هم در پاسخ سوال خبرنگار مصری، هم در دغدغه های فلسفی و هم درون کاوی منطق نظری و عملی ایشان هویداست، فهم و کشف رابطه اخلاق و سیاست به گونه ای فهم و کشف اندیشه امام نیز هست. حسن روزبه در پایان نامه‌ دکتری خود با عنوان اخلاق وادب سیاست در حکمت متعالیه که راهنمائیش با بنده بوده است با ظرافت و مهارت هر چه تمام به موضوع رساله خود سامان داد و بنده در بخش اخلاق و سیاست در اندیشه ملاصدرا خود را وامدار او می دانم.

از آثار ملاصدرا این گونه استنباط می‌شود که بین اخلاق و سیاست علی رغم اشتراک، ذره ای جدایی وجود ندارد. ملاصدرا معتقد است فلسفه اخلاق همان فلسفه سیاست است، اما جنس و مرتبه آن فرق می‌کند، یک نسبت ماهوی بین اخلاق و سیاست برقرار است، اما مراتب آن فرق می‌کند. یک مرتبه، دنیه است، یک مرتبه، متعادله است، یک مرتبه نیز متعالیه است.

مرتبه دنیه در اخلاق چیست؟ انسان در این مرتبه بیشتر دل‌مشغول شهوت و رفع نیازهای حسی و جسمی است و یک نوع اشتراک با حیوان دارد، یعنی در حد قوه غضبیه و شهویه، دل‌مشغولی معاش، قدرت و ثروت و علم تجربی است. این سطح اول است. اگر انسان‌ها این چنین باشند، جامعه هم این‌چنین می‌شود، یعنی چون جامعه رقیقه و چکیده وجود افراد است، سیاست مدنی هم همین می‌شود، یعنی سیاست هم می‌شود دنیه، یعنی مرتبه پایین.

یک مرتبه بالاتر وجود دارد که فضائل اخلاقی مطرح است که حکمای باستان طرح می کردند، یعنی اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط در قوه‌های شهویه، غضبیه و وهمیه که نتیجه اش عدالت است. عدالت یک فضیلت است که مورد نظر آن‌هاست.

عدالت به اصطلاح آدابی دارد، ادبی دارد. آداب عدالت، حکمت و عفت است، و با توجه به نسبت جامعه با افراد، شاهد جامعه عفیفان و حکیمان هستیم. اما ادب حکمت چیست؟ صدق است؛ یعنی جامعه‌ای که ادّعای عفت دارد، جامعه‌ای که ادّعای حکمت دارد جامعه صادقی است. حکومت آن حکومت صادقان است، حکومت صدیقین است؛ یعنی امرا دروغ نمی‌گویند، همه با فرض اینکه جامعه رقیقه وجود افراد است همه دنبال راستگویی هستند، دنبال راستجویی، راست‌پویی و راستخویی هستند؛ و عفت آن بر می‌گردد که با رضایت مردم حکومت شود. این‌جا دموکراسی هم جایگاه پیدا می‌کند. به این مرتبت دوم، مرتبت متعادله می‌گویند.

فرض بر این است که یک دیالکتیکی بین جامعه و فرد وجود دارد؛ یعنی جامعه ظرفی می‌شود برای ظهور و بروز این انسان های صادق و تحولات وجودی و اخلاقی این انسان‌های صادق، یک چنین جامعه‌ای را تقویت  و بازتولید می‌کند.

و اما در مرتبت سوم یا متعالیه، انسانها در سیر کمال روحی و کمال اخلاقی خود «تخلقوا باخلاق الله» می‌شوند؛ یعنی خدایی می‌شوند و جامعه شان خدایی می‌شود. انسان ها در این مرتبه جنس خدایی پیدا می‌کنند خلیفه خدا می‌شوند، هرچه مراتب وجودی شدیدتر شود و از جان پرتر بشوید، دارای قابلیتی می‌شوید که سرشار از فیض وجود و جود می‌شوید و از شما جود و کرامت می‌بارد. ادب این مرتبه احسان است. بالاترین فعل اخلاقی، احسان است. بالاتر از عدالت است. چرا بالاتر از عدالت است؟ چون در عدالت که اصل طلایی اخلاق است آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگری هم نمی پسندی، اما در بحث احسان چیزی برای دیگری می‌پسندی که برای خود نمی‌پسندی. حفظ جان را برای دیگری می پسندی اما جان خود را قربانی هدایت و جلوگیری از تباهی و انحراف می کنی. با توجه به ایام محرم، فعل اخلاقی امام حسین چه بود؟ عادلانه بود یا کریمانه؟ کریمانه بود. ایثار بود. بالاترین مرتبت فعل اخلاقی است، کرامت است، ایثار است، هیچ چشم‌داشتی ندارد. این فعل، فعل توحیدی است، این فعل انبیا است و انسان به مرتبتی می‌رسد که به عقل مستفاد و عقل فعال متصل می‌شود که مشمول عنایات خدا می‌شود و حکومت الهی تحقق پیدا می‌کند و این حکومت الهی برمی‌گردد به تشریعی که از حکومت انبیا می‌آید که قانون طلایی آن، لطف است و از شما باید لطف ببارد.

آیا رسیدن به قاعده لطف به معنای نفی وجه عالمانه و عفیفانه و کریمانه است؟ به معنای نفی مرتبت اول و دوم است؟ خیر.اما در مرتبت اول، قدرت، هدف است لکن در مرتبت دوم قدرت هدف نیست. قدرت وسیله است. ادب مرتبت اول اخلاقی و مرتبه اول مدنیه دنیه چیست؟ علم است. علم تجربی، مرتبت اول است. قرار نیست اگر مرتبت متعالیه باشی، ضعیف و خوار باشی، باید قوی باشی. انسان با توجه به نظر ملاصدرا باید توانا باشد و از همه قابلیت‌ها استفاده کند، ولی بداند که قدرت، ثروت و علم، مرتبه اول است و مرتبه آخر یا متعالیه از همه این‌ها کمال یافته تر است. در واقع، مرتبه‌های اول و دوم کثراتی هستند که در مرتبت آخر، مستحیل می‌شوند؛ و مسلم است که اگر کسی ‌بخواهد از مرتبه اول به مرتبه دوم و سوم برود باید یک نگاه دیگری به مرتبه اول داشته باشد؛ یعنی نمی‌شود با نگاه صرف مرتبه اولی به مراتب بعدی صعود کنی. جنس نگاه باید فرق کند.

در مرتبه سوم چه اتفاقی می‌افتد؟ انسان به سطحی از فعلیت نفس و فاعلیت نفس می‌رسد که فعل شدنش خیلی قوی می شود. اراده تغییر و شدنش خیلی قوی می شود. یک عامل دگرگون‌ساز می‌شود. خمود نمی‌شود، ساکت نمی‌شود، می‌شکند، به هم می‌ریزد و از پرتو غلیان وجودی او دیگران بهره‌مند می‌شود.

 یک نگاهی به خودتان بیندازید، چه اندازه فاعلیت دارید؟ چه اندازه عاملیت دارید؟ چقدر اسیر هستید. این انقلاب اسلامی ریشه فلسفی صدرایی دارد. با این جوهر و سیاست صدرایی می‌توان کشورها را ولو در سطح نظر مقایسه کرد. ‌ آمریکا چه سطحی است؟ آمریکا در سطح دنیه و قدرت و ثروت و علم است و بیش از این ادعایی هم ندارد دارد. اما متاسفانه زبان ایران در سطح متعالیه بعضاً گویااست اما در عمل زیر مرتبت دنیه است. یا  شعارت را اصلاح کن و یا مرتبه خود را اعتلا بخش و البته ما دومی را توصیه می کنیم که تناظر و نسبتی مستقیم با گفتمان انقلاب اسلامی و اندیشه های امام(ره) دارد.

آیا این حکومت حکومت صادقان و کریمان و محسنان است؟ ما دنبال یک اخلاق عالمانه، عفیفانه، حکیمانه و کریمانه هستیم؛ دنبال چنین جامعه‌ای هستیم و باید به سمت آن برویم. اما اگر چنین جامعه ای در اختیار نبود از ما سلب مسئولیت می کند؟ بپذیریم که جامعه، رقیقه وجود افراد است باید از خودمان شروع کنیم. آنگاه که همه چیز علیه تو می‌شود، آنگاه که‌ از آسمان و زمین بر تو محدودیت می‌بارد تازه آغاز شکفتن و بالندگی توست.






ساختارهای سیاسی ما خردورزی را برنمی تابد


روزنامه ابتکار، فاطمه امین الرعایا: هنرمندان و چهره های شاخص کشور افراد مهم و تأثیرگذاری در ترویج فرهنگ هستند. گاهی موضوع امداد مردمی است. گاهی نجات زندانیان یا جلوگیری از ترویج خشونت و گاهی هم مطالعه و خرید کتاب. چندین سال است که این چهره ها به مناسبت های مختلف مردم را به کتابخوانی دعوت می کنند تا شاید سرانه کتابخوانی اندکی بالاتر رود. سؤال اینجاست که چرا پس از چندین سال در برگزاری پویش ها و فراخوان های مختلف در این باره باز هم نیازمند ترویج کتابخوانی توسط چهره های مطرح هستیم؟ با عماد افروغ، جامعه شناس و استاد دانشگاه در این خصوص به گفت و گو نشستیم که مشروح آن را در ادامه می خوانیم.

 چرا با وجود دعوت چندین‌ساله شخصیت‌های برجسته جامعه به کتابخوانی‌، باز هم به مناسبت‌های مختلف مردم توسط فراخوان‌های گوناگون به مطالعه و خرید کتاب تشویق می‌شوند؟ چرا هنوز هم در این زمینه نیاز به فرهنگ‌سازی توسط چهره‌های سرشناس وجود دارد؟


مسئله کتاب بسیار جدی‌تر از این است. این موضوع را باید ذیل اندیشه بررسی کرد و مورد مطالعه قرار داد. باید ببینیم اندیشه و اندیشه‌ورزی چه جایگاهی در کشور دارد و بعد نسبت کتاب را با این اندیشه‌ورزی تعریف کنیم. نباید با کتاب و کتابخوانی برخوردی فرمالیستی داشت. وقتی اندیشه، عقلانیت و خردورزی جایگاهی شایسته ندارد و نقشی سرنوشت ساز در حیات فردی و اجتماعی به دلیل ساختارهای نامناسب و بعضاً محدودکننده ندارد، نباید توقع داشت آمار کتابخوانی بالا برود. البته سنین و اقشار مختلف با هم متفاوتند. من درمورد سنینی صحبت می‌کنم که کتابخوانی آن‌ها می‌تواند منشأ اثر باشد. در دوره قبل از انقلاب که منتج به انقلاب اسلامی شد، میل کتابخوانی افراد بسیار بالا رفته بود. چون احساس می‌کردند با کتاب خواندن‌شان معرفتی کسب می‌کنند که باعث تغییر در زندگی‌شان می‌شود، این تغییر لزوما تغییر اقتصادی نیست. کتابخوابی باعث تغییر در بینش آن‌ها می‌شد و می‌تواند به طور غیرمستقیم روی زندگی آن‌ها هم اثر بگذارد. وقتی افراد احساس کنند اندیشه‌ورزی آنها هیچ نقشی ندارد و هرچه که فاعلیت، عاملیت و اراده شخصی آنها بالا برود با موانع بیشتری روبه‌رو می‌شوند، خواه‌ ناخواه برای آن دسته که مایلند اندیشه‌شان روی زندگی و سرنوشت خودشان و دیگران اثر بگذارد، اثر منفی می‌گذارد. اما بعضی هم هستند که معتقدند با وجود موانع، تحت هر شرایطی برای پر کردن حیاط خلوت و اوقات فراغت‌شان به کتاب رو بیاورند. نکته ظریفی در این میان وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. معمولا آمار کتابخوانی را با کشورهای غربی مقایسه می‌کنند و می‌گویند آمار کتابخوانی در غرب خیلی بالا است. درکنار عوامل مختلفی که باعث شده این آمار بالا باشد، یک عامل اساسی که من از نزدیک آن را لمس کردم این است که جوامع غربی و اروپایی، جوامع فردگرا و سرد هستند. افراد برای برون‌رفت از سردی جامعه و تنهایی و انزوای فردی یا باید به مشروبات الکلی یا مواد مخدر رو بیاورند ولی انسان های فرهیخته به کتاب گرایش پیدا می‌کنند. ما هم ممکن است این دسته‌بندی‌ها را در شکل و شیوه دیگر داشته باشیم. نباید توقع داشت فرهیخته ما به سمت مواد مخدر یا مشروبات الکلی برود. او به طور طبیعی کتاب را انتخاب خواهد کرد. بنابراین فرهیختگان دو دسته هستند، یک دسته احساس می‌کنند که کتابخوانی در زندگی‌شان اثر ندارد و فاصله می‌گیرند، دسته دوم به رغم آنکه می‌دانند کتابخوانی در زندگی‌شان مؤثر نیست، اما مطالعه را بهترین شیوه برای پر کردن اوقات فراغت‌شان می دانند. در جامعه‌ای که خردورزی و عقلانیت نقش و تأثیری ندارد و هرچه که اندیشه افراد بالاتر می‌رود و در اثر مطالعه فاعلیت نفس آن‌ها بیشتر می‌شود، موانع ساختاری افزایش پیدا می‌کند، نباید توقع داشت میزان مطالعه بالاتر برود. بدون توجه به این عوامل کلان و ساختاری بقیه حرف ها صوری و برای خالی نبودن عریضه است.

پس چه باید کرد؟

اگر واقعا می‌خواهند مردم بیشتر کتاب ‌بخوانند، نمایش ندهند. خودشان در خانه کتاب بخوانند. بیش از آنکه بخواهند برای کتابخوانی مانور تبلیغاتی بدهند، کاری کنند که هم زیرساخت‌های اجتماعی و سیاسی اصلاح شود و هم خودشان، چه با کارکرد اثرگذاری و اثربخشی و چه با کارکرد برون‌رفت از انزوا، کتاب بخوانند. این موارد روی اعضای خانواده اثر می‌گذرد. البته تفاوت‌های زمینه‌ای بین ما و کشورهای اروپایی نیز عطف به سرد و گرم بودن مورد اشاره وجود دارد که از آن هم نباید غافل شد. آنها معمولا اطلاعات‌شان را از کتاب و این روزها فضای مجازی می‌گیرند. ما جامعه گرمی هستیم و اطلاعات‌مان را از روابط فی‌مابین و ایضاً فضای مجازی می گیریم. در کل دنیا به سمت کپسولی شدن و فراوانی اطلاعات بدون عمق در حرکت است و منحصر به جامعه خاصی هم نیست، اما این ها هیچکدام توجیهی بر پایین بودن سرانه و میانگین مطالعه کتاب در کشور نیست. آنچه من بر آن تاکید دارم این است که وقتی خرد و خردورزی جایگاهی در زندگی مردم ندارد (چه سیاسی، چه اقتصادی، چه فرهنگی و چه اجتماعی) نباید توقع داشت که آمار کتابخوانی بالا رود. اما به نظر می رسد قضیه به این سادگی ها هم نباشد. آنچه بنده گفتم  به تعبیر سویدلر مربوط به شرایط مستقر است اما به نظر می رسد اتفاقاتی در شرف وقوع است که برداشتی دیگر از کتابخوانی به دست می دهد که البته نیازمند پژوهشی مستقل است و بنده صرفا برپایه شهوداتم عرض می کنم. شما اگر شب ها سری به خیایان روبروی دانشگاه تهران و کتابفروشی ها بزنید، خواهید دید که بساط کتاب‌فروشی پهن است و مردم استقبال هم می‌کنند، حال یا به دلیل ارزان بودن آنهاست و یا نوع کتاب های عرضه شده و یا هر دو. چندی پیش گزارش یکی از روزنامه‌ها را در همین‌باره می‌خواندم. فروشنده گفته بود اگر درآمدم را بگویم، فردا بساطم را جمع می‌کنند. این یعنی به‌رغم آن‌که قیمت این کتاب ها بالا نیست، اما درآمد خوبی دارد. یک بحث در این میان بحث اقتصادی و قیمت کتاب است که به حوزه نشر بازمی‌گردد، اما بخش دیگر به محتوای کتاب و جایگاه و ارتباط کتاب و اندیشه و ارتقای زندگی مربوط می‌شود.

فرمودید که خردورزی در جامعه جایگاهی ندارد و جلوی آن گرفته می‌شود...

نه اینکه جلوی خردورزی گرفته شود، جلوی تجلی خردورزی گرفته می‌شود. شما می‌توانید خردورزی کنید ولی این موضوع چه جایگاهی دارد؟ وقتی اندیشه بارور می‌شود اصطلاحاً عاملیت و فاعلیت نفس بالا می‌رود و در نتیجه میل به تغییر افزایش می‌یابد. حالا فرد می‌خواهد تغییر ایجاد کند ولی می‌بیند با موانع زیادی روبروست. این یک واقعیت تلخ است. یعنی افراد باید تا جایی که ممکن است منقادتر و مطیع‌تر باشند. خردورزی و کتابخوانی با اطاعت و انقیاد رابطه معکوس دارند، مگر آن‌که کتابخوانی از سر فرار از عزلت و برون‌رفت از حس و حال روانی ناشی از عزلت‌گزینی باشد. در چنین حالتی عاملیت فرد کتابخوان در جامعه شکوفا نمی‌شود. معمای خیلی پیچیده‌ای است. آمار پایین کتابخوانی به این دلیل است که خردورزی جایگاه شایسته‌ای ندارد و در این صورت است که با انواع و اقسام مشکلات اجتماعی روبه‌رو خواهیم شد. من درباره ایران سخن می‌گویم. انواع مشکلات ما به دلیل پایین بودن سطح بینش مردم است. این به معنای فقر فرهنگی است، فقر فرهنگی با چه جبران می‌شود؟ ما در گذشته با این فقر فرهنگی روبه‌رو نبودیم، امروز چه شده و چرا دچار فقر فرهنگی شده‌ایم؟ چون ما مدیریت فقیرانه‌ای داریم. مدیریت ما سیاسی، جناحی و سیاست‌زده است. فرهنگ ما هم سیاست‌زده و جناحی است و همه این‌ها دست به دست هم می‌دهند. کسی نمی‌خواهد راجع به متغیرهای کلان صحبت کند. فکر می‌کنند اگر مدام تبلیغ کنند که «کتاب بخوان»، کسی کتابخوان می‌شود. این طور نیست! نمی‌شود این موارد را با دستورالعمل حل کرد. گاهی می‌شود چنین برخورد کرد، جایی کتابخانه نیست، می‌سازند، جایی کتابفروشی نیست، ایجاد می‌کنند، جایی دسترسی به کتاب نیست، دسترسی را بالا می‌برند اما بعضی موارد مربوط به شرایطی خارج از موضوع کتاب و کتابخوانی می‌شود و آن شرایط ساختاری است، به ویژه ساختارهای سیاسی ما که خردورزی را برنمی‌تابد.

امروز جامعه ما با این روندی که پیش گرفته به کجا می‌رود؟

جامعه روندی پیش نگرفته است. این گروه‌ها هستند که اراده خودشان را تحمیل می‌کنند. ما یک نظام فرهنگی داریم و یک سطح فرهنگی-اجتماعی و علّی. الزاما نباید همه گناه‌ها و تقصیرها را به گردن نظم فرهنگی منطقی انداخت. باید این گناهان را متوجه سطح پایین‌تر و انضمامی‌تر دانست، یعنی گروه‌هایی که اعمال قدرت می‌کنند و سرمایه‌هایی در اختیار دارند و توسط آن سرمایه‌ها (که می‌تواند سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی باشد) اعمال اراده و قدرت می‌کنند. به مسائل نامشهود، روابط و ساختارها توجه کنید. البته ممکن است بخشی از نقایص، خود را در بخش نظم منطقی فرهنگی نمایان کند ولی بیشتر باید به عملکرد گروه‌بندی‌های اجتماعی و گروه‌های قدرت دقت کرد. احساس فرد در این شرایط  این است که هرچه بینش بالاتری پیدا می‌کند، نتیجه عکس می‌گیرد یا نتیجه دلخواه نمی‌گیرد. در شرایط مستقر فعلی، افراد با حفظ کردن چند جزوه، مدرک لیسانس و بالاتر می‌گیرند. وقتی همه چیز به مدرک تقلیل یافته، فکر نمی‌کنید این به اصطلاح فرهیخته دانشجو  و  استاد ما که چنین سطحی بار آمده و آن‌چنان پربار و پرخوان نیست بر بقیه افراد هم اثر می‌گذارند؟ همه این موارد را باید زنجیروار دید و نباید تنها به حلقه سطحی توجه کرد. باید همه این ابعاد را دید. یکی از شاخصه‌های جامعه‌ اهل کتاب این است که جامعه سختی است و سخت اداره می‌شود، این جامعه احساسی نیست. هرچه جامعه احساسی‌تر و عاطفی‌تر باشد یعنی از عقلانیت و خردورزی فاصله بیشتری گرفته است و عده‌ای می‌خواهند جامعه احساسی، مطیع و منقاد و کلیشه‌ای باشد. جامعه ما هم کلیشه‌ای است و این به دلیل تفوق گروه‌های سیاسی و سیاست‌زدگی است. اگر می‌خواهیم چنین نباشیم باید از حالت سیاست‌زدگی خارج شده و فرهنگی شویم و بعد از آن می‌توانیم هم به گروه‌ها خط فرهنگی بدهیم و هم از فقر فرهنگی بیرون بیایم و این در صورتی است که ساختارها این قابلیت و استعداد را برای برون‌رفت از فقر فرهنگی و اعتلای سطح فرهنگی مردم داشته باشد.

با این روند، 30 سال دیگر کجا قرار می‌گیریم؟

قرار نیست ما در این وضع بمانیم. شما تلاش می‌کنید و دیگران گفت‌وگو می‌کنند که راه برون‌رفت پیدا شود. قرار نیست ما در حالت ایستا درجا بزنیم و هیچ اتفاقی نیفتد. قرار است تغییر حاصل شود و آگاهی‌بخشی صورت بگیرد و کارهای شما سیاسی نباشد و حساسیت‌های‌تان ملی و فرهنگی باشد. به نظر من امروز مهم‌ترین حساسیتی که باید تمام روشنفکران ما در لایه‌های مختلف داشته باشند، برون‌رفت از فضای جناح‌زده و سیاست‌زده است. ما بیش از حد سیاست‌زده و اقتصادزده شده‌ایم. فرهنگ به محاق رفته است. اهالی فرهنگ سیاست‌زده شده‌اند. همه چیز حکم کالا پیدا کرده است. امروز فضای مجازی هم مزید بر علت شده و همه چیز کپسولی شده و این کپسولیزه شدن علاوه بر آنچه که گفتم همه دست به دست هم می‌دهند که اگر چاره‌ای نیندیشیم، آینده خوبی نخواهیم داشت. به نظر من قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد، قرار است تغییر حاصل شود و روزنامه‌نگار و روشنفکر ما بداند که باید چه کند و عاملیت خود را اعمال کند و روشنگری و روشنفکری کند و نباید عمله جناح‌ها باشد و برای چند لقمه نان رسالت فرهنگی خودش را فراموش کند. اگر این اتفاق رخ دهد و اصحاب فرهنگ بفهمند فرهنگ، هویت و روشنگری چه جایگاهی دارد، مسلما فضا عوض خواهد شد.