سخن از مذاکره، تحریف عاشوراست/ سره از ناسره امسال مشخص خواهد شد


یک استاد دانشگاه با بیان اینکه در محرم امسال سره از ناسره مشخص خواهد شد، گفت: بحث مذاکره امام حسین(ع) یکی از همان ناسره‌ها است و کسانی که آن را مطرح می کنند، به دنبال تحریف عاشورا هستند.

عماد افروغ کارشناس مسائل سیاسی و استاد دانشگاه در گفتگو با خبرنگار مهر، درباره قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و درس‌های این قیام برای شرایط فعلی، اظهار داشت: می‌توان بین آنچه در انقلاب اسلامی تا امروز و بین ظهور اسلام تا عاشورا گذشت، مقایسه کرد؛ فضای دوران قیام حضرت اباعبدالله(ع) ریشه در نوع رفتارها و سیاست‌های معاویه که به دوران یزید هم تسری پیدا کرده بود، داشت.

وی افزود: بی توجهی به عمل، خلق و خوی اشرافی‌گری، فساد، تبعیض، ظلم، رواج حرام‌خواری از جمله این سیاست‌ها بود که منجر به قیام امام حسین(ع) شد. در آن دوران بحث اسلام علیه اسلام مطرح است؛ چراکه پوسته‌ای از اسلام حاکم شده و همه این فسادها به نام اسلام صورت می گرفت.

افروغ ادامه داد: نفاق، دورویی، ترس، فریب و تظاهرگرایی سکه رایج آن دوران است که نمونه آن را در نوع رفتار کوفیان با امام حسین می‌بینیم. یکی دیگر از ویژگی‌های دوران قیام حضرت اباعبدالله(ع) ابهام و دودلی است؛ ابهام‌افکنی‌ها توسط دستگاه معاویه صورت می گرفت و حتی در دورانی، بسیاری از یاران امیرالمومنین(ع) در ابهام قرار می گیرند که حق با چه کسی است.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه در آن دوران تطمیع و دنیاگرایی رواج پیدا کرده بود، «بیعت اجباری» را یکی دیگر از بدعت‌های دستگاه اموی برشمرد و گفت: عاشورا یکی از تجلی‌های مقاومت‌ و افشاگری‌های ده ساله امام حسین (ع) است؛ امام داعیه «حکومت به ما هو حکومت» نداشت، بلکه داعیه اصلاح امت را داشت.

وی در مقایسه بین قیام حسینی و انقلاب اسلامی، تصریح کرد: الان هم ما یک انقلاب اسلامی داریم که سه شعار اصلی «آزادی، عدالت و اخلاق» دارد و به تاسی از اسلام ناب و قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) با همان شعارها، اهداف و صفات اتفاق افتاد.

افروغ عنوان کرد: اما امروز نشر تظاهرها در کشور، غارت بیت‌المال، بسط فساد و فحشا، مصلحت‌اندیشی‌های کاذب، خلط هدف و وسیله، نبود گوش شنوا نسبت به امر به معروف و نهی از منکر و قفل‌شدگی فردی و ساختاری را داریم. بین ساخت سیاسی و قانون اساسی ما ناسازگاری وجود دارد و بین ساخت سیاسی و شعارهای انقلاب اسلامی ما الزاما هماهنگی وجود ندارد.

عده‌ای که به دروغ به انقلاب روی آوردند، در حال زیر سوال بردن انقلاب هستند

این کارشناس مسائل سیاسی با بیان اینکه متاسفانه عده‌ای که به دروغ به انقلاب روی آوردند، در حال زیر سوال بردن انقلاب هستند، افزود: همانگونه که قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) ثمرات زیاد و متداومی داشت و هرسال در ایام محرم و صفر احیا و بازسازی می‌شود، شخصا معتقدم که قیام حضرت اباعبدالله(ع) امسال کار خود را در ایران خواهد کرد تا سره از ناسره جدا شود و ناخالصی‌ها کنار رود، بنابراین ابهام ها زدوده می‌شود و عنصر انقلابی اصیل احیا خواهد شد.

وی گفت: غباری که ربطی به انقلاب اسلامی ندارد و خود را به انقلاب تحمیل کرده، کنار زده می شود و در واقع قسمت اصیل مطالبات انقلابی مردم با شور بیشتری عیان می‌شود. قسمت‌هایی که هیچ ربطی به انقلاب اسلامی ندارد و باعث شده حق و باطل با هم ممزوج شود، باطل آن از بین می‌رود و بخش واقعی دغدغه‌های مردم که ریشه در گفتمان انقلاب اسلامی دارد تشدید خواهد شد.

افروغ عنوان کرد: الان فضای تیره و تاری وجود دارد و معتقدم امید ناشی از انقلاب اسلامی به زودی بر ناامیدی‌هایی که هیچ وجهی ندارند غلبه پیدا خواهند کرد. این ملت در سابقه خود وفاداری به آرمان‌های قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را در انقلاب، جنگ تحمیلی و تقدیم شهدا نشان داده‌اند.

در رابطه گرگ و میشی نمی‌توان مذاکره کرد

این استاد دانشگاه با بیان اینکه تحریف و تفسیرهای غلطی نیز از عاشورا وجود دارد، خاطرنشان کرد: آنهایی که می‌گویند امام حسین (ع) مذاکره کرد، باید در خصوص واژه مذاکره فکر کنند و یا به آراء فیلسوفان معروف مذاکره مراجعه کنند! یکی از کسانی که موضوع مذاکره را مطرح می‌کند، مک‌اینتایر است که می‌گوید گفتگو حداقل دو شرط دارد؛ یکی اینکه قطع مذاکره نباشد و دیگر اینکه سرکوب وجود نداشته باشد.

وی افزود: افرادی که از موضوع مذاکره ایران و آمریکا در این خصوص یاد می‌کنند، باید بدانند که در رابطه گرگ و میشی نمی‌توان مذاکره کرد؛ چراکه در مذاکره باید زمینه برابری وجود داشته باشد.

افروغ در پایان تاکید کرد: این هم یکی از همان ناسره‌هایی است که مطرح می‌شود و کسانی که بحث مذاکره امام حسین(ع) را مطرح می کنند، به دنبال تحریف عاشورا هستند.


باید دوگانه «سینمای اجتماعی» و «سینمای انقلاب» را کنار بگذاریم 


روزنامه ابتکار، سیدحسین رسولی: واژه «سیاه‌نمایی» سال‌هاست که برای فرهنگ ایران و به طور ویژه سینمای ایران مایه دردسر شده است. طیفی از سیاسیون که در حوزه فرهنگ هم دستی دارند با استفاده از این واژه بسیاری از آثار بومی را زیر تیغ نقدهای تند می‌برند. به طور خیلی ساده اگر بخواهیم این موضوع را روشن کنیم، باید بگوییم که آنها اعتقاد دارند که هنر نباید به مشکلت جامعه بپردازد بلکه باید شادی‌آور باشد و پیشرفت‌های دولت و حکومت را انعکاس بدهد. در همین راستا، صداوسیما در بخش خبر‌۲۰:۳۰ به این انتخاب حمله کرد و این فیلم را دوباره با واژه «سیاه‌نما» معرفی کرد.
 
برای بررسی واژه «سیاه‌نما» و مشکلاتی که برای آثار فرهنگی به طور ویژه سینما ایجاد کرده است، پای صحبت‌های عماد افروغ نشسته‌ایم. او در حوزه‌های نویسندگی، تدریس، جامعه‌شناسی و سیاست‌ فعالیت دارد. او عضو هیات انتخاب جشنواره فیلم فجر در دوره سی‌وپنجم بود.
 
آقای دکتر، سال‌ها است که فرهنگ و هنر ما با واژه‌ «سیاه‌نما» از سوی گروه خاصی مورد نقد واقع می‌شود. این روزها هم فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» به عنوان نماینده سینمای ایران از سوی هیات انتخاب به مراسم اسکار معرفی شده است. صداوسیما در گزارشی این فیلم را باز هم «سیاه‌نما» خوانده است.
 
در خصوص سیاه‌نمایی در سینمای اجتماعی در گذشته مصاحبه کرده‌ام. تاکید می‌کنم که گزارش صداوسیما را در این رابطه ندیده‌ام ولی فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» را دیده‌ام. من عضو هیات انتخاب جشنواره فیلم فجر دوره سی‌وپنجم بودم. فیلم مذکور هم آن سال به نمایش درآمد. در همان زمان هم موضعی در برابر انگ «سیاه‌نمایی» گرفتم. در واقع، هر فیلمی که درد و آسیب اجتماعی را منتقل می‌کند و از این طریق می‌خواهد وجدانی را بیدار کند، باید مورد تقدیر و تشکر قرار بگیرد. به طور ویژه، فیلم‌هایی که آسیبی را بازتاب می‌دهند و در عین حال وجه ترمیمی هم دارند، بیشتر باید مورد تقدیر قرار بگیرند. منظورم از وجه ترمیمی پایان فیلم است. پایانی که به هر حال، «امیدوارکننده» است و در عین حال راه‌حل غیر مستقیمی را برای رفع آسیب مورد نظر ارائه می‌دهد. تا آنجا که من یادم می‌آید فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» اینگونه بود. در بخش پایانی این فیلم شاهد وجه ترمیمی بودیم. بنابراین، نباید به صرف اینکه آسیبی در یک فیلم به مخاطب منتقل می‌شود، اتهام سیاه‌نمایی را به آن وارد کنیم. 

من بارها مسئله‌ای را با عنوان «دیالکتیک سینما و جامعه» مطرح کرده‌ام. در همین راستا، به طور خلاصه باید بگویم که بعضا دوگانه‌ای به نام «سینمای اجتماعی» و «سینمای انقلاب» در ایران به کار می‌رود و حتی معمول هم است. در برابر همین داستان موضع گرفته‌ام. نباید تا این حد «انقلاب» را در برابر «اجتماع» قرار بدهیم! توجه داشته باشید که یکی از شعارهای انقلاب بهبود حال اجتماعی مردم بود. در واقع، توجه به حقوق اجتماعی و شهروندی مردم در کنار سایر حقوق دیگر در انقلاب مهم بوده است. ضمن اینکه، انقلاب خودش یک پدیده اجتماعی است. اصلا بگذارید اینگونه شرح بدهم که دوگانه انقلابی و اجتماعی مشکلات فراوانی ایجاد کرده است بنابراین من نمی‌دانم از چه نگاه و از چه منظری واژه «سیاه‌نمایی» در ایران به کار می‌رود. این موضوعات را به طور کلی درباره «سیاه‌نمایی» مطرح کردم. 

چند سالی می‌شود که واژه یا انگ «سیاه‌نمایی» برای توصیف بسیاری از فیلم‌های ژانر درام اجتماعی و فیلم‌های جشنواره‌ای ایران به کار می‌رود. نقد این آثار فرهنگی به هیچ وجه مشکلی ندارد و حتی لازم هم است ولی گویا این نقدها در رابطه با این موضوع است که نباید آثار فرهنگی که جنبه انتقادی دارد و کاستی‌های اجتماعی را بازتاب می‌دهد از ایران به بیرون برود. شاید آنها عقیده دارند که باید زیبایی‌های اجتماعی ایران را برای ملل دیگر به تصویر بکشیم. 

نکته‌ای را خدمت شما عرض کنم. آن چیزی که باید روی آن حساس بود این است که انتخاب‌ها نباید از روی حب و بغض صورت بگیرد. باز هم تاکید می‌کنم که صحبت من کلی است و درباره هیچ فیلم و اثر فرهنگی خاصی نیست. انتخاب‌ها نباید از سوی فرد، مدیر و جریان خاصی صورت بگیرد. بلکه انتخاب‌ها باید از طریق فرآیندی مشخص صورت بگیرد. این فرآیند اگر درباره هر فیلمی اتخاذ شود، دیگر نباید نسبت به این انتخاب فرآیند محور موضع سلیقه‌ای داشت. به شرط اینکه انتخاب مذکور هم به هیچ عنوان سلیقه‌ای نباشد. این موضوع، نکته اساسی در زمینه انتخاب فیلم‌ها است. 

از سوی دیگر، مهم نیست که نگاه خاصی تصمیم بگیرید، فیلمی را انتخاب بکند یا نکند، نکته اینجاست که فیلم‌ها به هر صورت دیده خواهند شد. اینگونه هم نیست که فیلمی را انتخاب بکنید و با این انتخاب آن فیلم دیده بشود و فیلم‌های دیگر دیده نشوند. بلکه همه فیلم‌ها دیده می‌شوند. نکته مهم این است که به هر حال فیلم‌هایی هستند که انتخاب نمی‌شوند و باز هم دیده خواهند شد. اینجا موضوع انتخاب مطرح نیست. تصمیمات فردی و اعمال سلیقه نباید در انتخاب‌ها تاثیر داشته باشد ولی متاسفانه در تحلیل نهایی باید بگویم که اعمال سلیقه همیشه وجود دارد.
 
اعتقاد دارید که به هر حال اعمال سلیقه وجود دارد. راهکار چیست؟ 

متاسفانه این موضوع را عرض کنم که همیشه اعمال سلیقه در ایران صورت می‌گیرد. تاکید می‌کنم که درباره فیلم خاصی صحبت نمی‌کنم. این اعمال سلیقه درباره فیلم‌ها، کتاب‌ها و دیگر آثار فرهنگی هم صورت می‌گیرد. این موضوع به مسئله دیگری در کشور برمی‌گردد. اعمال سلیقه دردی است که ما گرفتارش هستیم. هر چه بیشتر «متعاملانه» پیش برویم، یعنی اینکه هر چه بیشتر با اصحاب مرتبط به موضوع رایزنی شود و نظر آنها بیشتر به کار رود و آنها هم بازی داده شوند، مشکلات کمتری در فرآیند انتخاب خواهیم داشت. به هر حال، اصحاب مرتبط با موضوع نگاه پخته‌تری دارند. 

یعنی باید روند انتخاب با رویکردی متعاملانه صورت بگیرد؟
 
در واقع، با رویکردی متعاملانه انتخاب‌ها با خیال آسوده صورت می‌گیرد. انتخاب‌هایی که از این طریق صورت می‌گیرد منجر به انتقادات کمتری خواهد شد. اینگونه است که می‌شود درباره یک چیز قضاوت کرد. اگر صداوسیما نقدهایی به موضوعی دارد باید نقد خودش را مطرح کند. بحث اساسی من این است که نقدها نباید یک‌جانبه باشد. رسانه ملی نمی‌تواند مانند یک سلیقه شخصی نظرش را بیان کند. اینجا دیگر ما با رسانه‌ای مواجه هستیم که جایگاهی ملی دارد و نباید اعمال سلیقه شخصی کند. انتخاب فیلم‌ها و آثار هنری در خارج از رسانه ملی می‌تواند اتفاق بیفتد و امری طبیعی هم است. مگر رسانه ملی اسمش ملی نیست؟ اگر این رسانه بخواهد نقدی را انجام بدهد باید یک فرآیندی را طی کند. در حقیقت، رسانه‌ ملی هم برای اینکه بگوید از چیزی خوشش آمده یا نیامده است، باید فرآیند مشخصی را طی کند و سپس آن را به مخاطبان انتقال بدهد. من خودم عضو هیات انتخاب جشنواره سی‌وپنج فیلم فجر بودم. متاسفانه یکی از برنامه‌های صداوسیما موضع‌گیری‌های شخصی را در زمان برگزاری جشنواره مطرح می‌کرد. افراد حاضر در آن برنامه اصلا فیلم را ندیده بودند و در عین حال موضع‌گیری شخصی داشتند. این کارها اصلا درست نیست. به نظر من، این اتفاقات خصلت یک جامعه عاقل و منصف نیست. بگذارید اینگونه عرض کنم که شاید این اتفاقات در نظام‌های قبیله‌ای هم پیدا نشود.


عدم حضور نخبگان نشانه بیزاری از شفافیت است


ایکنا: استاد دانشگاه و جامعه‌شناس برجسته کشورمان با بیان اینکه حسب رابطه قدرت ـ ثروت در کشور منافع مختلفی در پس قدرت رسمی نهفته است، گفت: در این شرایط نهاد قدرت فضا را به گونه‌ای طراحی می‌کند که زمینه حضور ساختمند، تعریف‌شده و قاعده‌مند نخبگان منتفی شود که این نشانه بیزاری از شفافیت است. 

عماد افروغ، استاد دانشگاه و جامعه‌شناس،  به تشریح علل شکاف میان نخبگان و نهاد قدرت پرداخت و با بیان اینکه اگر قرار است نخبگان در حکومت و اداره سالم یک کشور و حاکمیت نمود داشته باشند، این امر باید به لحاظ ساختاری تعریف شود، گفت: اگر این مسئله بخواهد به صورت جدی‌تر دنبال شود حتما باید سازوکارهای رسمی آن تعبیه شود تا گوش شنوا برای نخبگان اجبارا، نه اخلاقا، وجود داشته باشد. به عبارتی این توصیه باید به قانون تبدیل شود که متأسفانه باید گفت وجوه ساختاری، زمینه مستعد را برای حضور و ارائه مشورت نخبگان فراهم نکرده است.

 افروغ در تشریح نسبت میان مسئله شفافیت با شکاف میان نخبگان و نهاد قدرت و ساختارمند نشدن رابطه میان نخبگان و حاکمیت گفت: این دو مسئله ارتباط مستقیمی با هم دارند. اگر دولتی با مهارت خاصی فضا را به گونه‌ای طراحی کرده که حضور ساختمند، تعریف‌شده و قاعده‌مند نخبگان منتفی شود حتما از شفافیت بیزار است و روی خوشی به شفافیت نشان نمی‌دهد. در واقع نهاد قدرت قطعات پازل را به شکلی چیده که منافع خود را بدون سر و صدا به پیش ببرد، حال می‌خواهد این منافع سیاسی، فرهنگی و اقتصادی باشد.

 وی ادامه داد: حسب رابطه قدرت ـ ثروت که در کشور وجود دارد این منافع مختلف در پس قدرت رسمی نهفته است و به محضی که به قدرت رسمی دست پیدا می‌کنی تمام این منافع در انتظار توست و شما می‌توانید این منافع را با ترفندهایی در اختیار خود درآوری و بر آن بیفزایی. اگر این چنین باشد، که هست، مسلم است که چنین دولتی زمینه را برای حضور قاعده‌مند نخبگان و مشورت و رایزنی با آنها فراهم نمی‌کند و هم مدام بر این طبل می‌کوبد که نخبگان مقصرند، نخبگان مسئولند، نخبگان منحرف‌اند و نخبگان مانند مردم نیستند و هم اینکه با شفافیت میانه خوبی ندارد که هر دو در کشور وجود دارد؛ یعنی هم استقبال مناسبی از شفافیت صورت نمی‌گیرد و هم اینکه زمینه ساختاری برای حضور نخبگان فراهم نمی‌شود.

 افروغ اظهار کرد: نکته جالب اینکه ممکن است در چنین شرایطی دولت‌هایی هم بیایند و دم از شفافیت و مشورت با نخبگان بزنند اما عملا هیچ اتفاقی نیفتد و چیزی نصیب مردم نشود؛ نه شفافیت اتفاق بیفتد و نه زمینه حضور ساختمند و قاعده‌مند نخبگان فراهم شود. این به معنای اکراه نخبگان نیست. دولت ساختار این حضور را فراهم کند بعد مشاهده کند که نخبگان حضور به هم می‌رسانند یا خیر، نه اینکه تمایل به مشورت با نخبگان در حد یک تعارف، توصیه و نصیحت باشد. 

این استاد جامعه‌شناسی عنوان کرد: به عنوان نمونه اعلام شود از این پس مجلس خبرگان در ساحت تحول‌یافته قانون اساسی مستجمعی از فقها، موضوع‌شناسان، معرفت‌شناسان و اخلاق‌شناسان اسلامی است؛ بعد ببینید نخبگان استقبال می‌کنند یا نمی‌کنند و بین عرصه دلیل و علت دیالکتیک برقرار می‌شود یا خیر؟ بین عرصه قدرت رسمی و قدرت غیر رسمی آن دیالکتیک مد نظر برقرار می‌شود یا خیر و از مشکلات رهایی پیدا می‌کنیم؟ مشکل این است که عده‌ای بدون اینکه حرف پایین را بشنوند از بالا تصمیم می‌گیرند. برای اینکه حرف پایین به بالا بیاید نیاز به این است که کارشناس و نخبه به بالا بیاید، زیرا این کارشناس است که در حیات انضمامی و عینی حضور دارد. نخبگان باید به بالا بیایند تا با قدرت رسمی رابطه دیالکیتک برقرار کنند و زمان و مکان، طبق آنچه مورد نظر امام خمینی(ره) بود، خود را در احکام نشان دهد و در چنین وضعیتی است که جامعه از نشاط لازم به معنای مشارکت همگانی در مدیریت کشور برخوردار می‌شود و فضا عوض شده و معضل عدم شفافیت هم حل می‌شود.

 وی با بیان اینکه متأسفانه ارتباط نهاد قدرت با نخبگان تنها در حد تعارف است، گفت: به عنوان نمونه از مجلس هفتم قانون انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات تصویب شد اما این قانون کجاست؟ براساس این قانون باید اطلاعات، حتی بدون درخواست شهروندان، منتشر شود و این عین شفافیت است، اما هر از چندی بحث شفافیت مطرح می‌شود و طرح‌ها و لوایح مختلفی در این راستا ارائه می‌شود؛ مانند احیاء قانون «از کجا آورده‌ای؟» یا طرح دوفوریتی برای مشخص شدن اموال مسئولان. اینها دیگر بازی‌های سیاسی است که هر از چندی گروه‌ها و جریانات سیاسی راه می‌اندازند تا برای خودشان در افکار عمومی کسب وجهه‌ای بکنند و الا در این زمنیه قانون وجود دارد و سؤال این است که چرا اجرا نمی‌شود؟ چون به نفعشان نیست.

 افروغ با بیان اینکه بحث‌های مطرح‌شده پشتوانه نظری جامعه‌شناسانه دارد و یک درد دل نیست، گفت: هابرماس در کتاب «معرفت و علایق انسانی» این ایده را مطرح می‌کند که هر معرفتی ریشه در یک علاقه‌ای دارد؛ حال این علاقه، شناختاری ـ ابزاری است یا انتقادی و هرمنوتیک. یا یکی دیگر از متفکران رابطه قدرت و دانش را مطرح می‌کند، با وجود اینکه ممکن است مبانی تئوریک آنها را قبول نداشته باشم، یا متفکر دیگری رابطه قدرت با اغوا و فریب را بیان می‌کند و می‌گوید بدترین و پیچیده‌ترین شکل اعمال قدرت این است که اعمال‌شونده قدرت از اعمال‌کننده هم بی‌خبر باشد و هم از این اعمال قدرت راضی بوده و مقاومتی هم از خودش نشان دهد. این نشان می‌دهد که اصحاب قدرت کار خود را به خوبی بلدند و با تدبیر آن را به پیش می‌برند و گرنه اگر قرار باشد به وعده‌های خود پایبند باشند که کاری ندارد و راه حل آن هم این است که ساختار آن را تعبیه کنند، شفافیت را عملا جاری و ساری کنند، قانون انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات را سریعا به اجرا دربیاورند، وقتی صحبت از حقوق نجومی می‌شود آن را برملا کنند و دسترسی آزاد مردم به حقوق و مزایای مدیران را فراهم کنند. 

این استاد دانشگاه یادآور شد: اما هر از چندی مانوری داده می‌شود و بعد در عمل می‌بینیم درون سیستم انسجام لازم وجود ندارد. رئیس‌جمهور دستور می‌دهد افشا کنید اما وزیر می‌گوید به صلاح نیست یا وزیر دیگر می‌گوید به نفع بخش خصوصی نیست و این نشان‌دهنده این است که انسجام سیستمی هم در این باره وجود ندارد. هر چند که انسجام سیستمی بخشی از ماجراست و انسجام اجتماعی الزاما تابع انسجام سیستمی نیست. آگاهی‌بخشی گام اول برای ایجاد فشار به قدرت رسمی برای حرکت به سمت شفافیت است. 

افروغ با مفید دانستن طرح این گفت‌وگوها و بحث‌ها در فضای رسانه‌ای به عنوان گام اول گفت: این گام همان آگاهی‌بخشی است اما امیدوارم این آگاهی‌بخشی‌ها به محرکی تبدیل شود و انگیزه‌ای برای فشار به نهاد قدرت رسمی ایجاد کند تا اتفاقی در سطوح بالا رخ دهد. من قبول دارم که مردم و نخبگان مسئولند و اگر نخبگان به حد کافی فشار آورده بودند و مردم را آگاه کرده بودند، حاکمان و اصحاب قدرت هم به شکل دیگری رفتار می‌کردند. وی تصریح کرد: پیامبر اکرم(ص) می‌فرمایند: «عمالکم اعمالکم، کما تکونون، یولی علیکم؛ کارگزاران شما (نتیجه) اعمال شما هستند، همان گونه که هستید، بر شما حکومت می‌شود»؛ وقتی اعمال شما مطالبه‌گرانه و مبتنی بر آگاهی ظریف نیست خواه ناخواه نشانه رضایت از رفتار و اعمال کارگزاران تلقی می‌شود.

 افروغ عنوان کرد: عرض پایانی من این است که اگر در کشور شفافیت وجود داشت و تعیین‌کننده بود دیگر افشاگری معنا نداشت. وقتی همه چیز روشن باشد و همه اطلاعات در اختیار همه قرار گیرد نیازی به افشاگری نیست. مجلس اگر خیلی هنرمند است بایستی طرح‌های مبتنی بر شفافیت را عملی کند، اما متأسفانه تا بحث شفافیت پیش می‌آید عده‌ای مدام از ملاحظات امنیتی سخن می‌گویند در حالی که این یک کاسبی است و نتیجه آن هم عدم شفافیت است.

 وی در پایان اظهار کرد: به عقیده من تحت هر شرایطی نباید بترسیم زیرا مردم باید آگاه باشند و بدانیم هزینه عدم آگاهی به مراتب از هزینه جزئی آگاهی بیشتر است. امروز به خاطر عدم شفافیت، عدم آگاهی مردم و عدم دسترسی آزاد به اطلاعات کشور هزینه‌‌هایی زیادی می‌دهد و باید این روند تمام شود. این همه فسادی که از فروش ارز دولتی به قیمت آزاد، فروش سکه، قاچاق کالا و ... در این مدت واقع شد به خاطر عدم شفافیت است اگر مسئولان واقعاً عدالت‌طلب، آزادیخواه و طرفدار گردش آزاد اطلاعات هستند همین قوانین مصوب را اجرایی کنند که قانون شده و نیازی به قانون جدید نیست. کما اینکه اخیرا که تعدادی از اسامی مفسدان ارزی منتشر شد شاهد احیاء امید در مردم هم هستیم.


پیوند آزادی با ضرورت/ علم بدون التقاط پیش نمی رود


 به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) دهمین نشست از سلسله نشست‌های نقد و بررسی کتاب در حوزه آموزش عالی که توسط پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی برگزار می‌شود، به نقد و بررسی کتاب «یک رویا و دو بستر» اختصاص داشت. در این نشست که عصر روز چهارشنبه 21 شهریورماه برگزار شد، خسرو باقری، مولف اثر و عماد افروغ به عنوان ناقد سخنرانی کردند.

خسرو باقری در این مراسم توضیحاتی را درباره کتاب حاضر ارائه کرد و گفت: یک رویایی در ذهن ماست که دانشگاه خوب و طراز اول داشته باشیم. پیش از این حوزه در گذشته علمیه بوده اما بعد از انقلاب تغییر مسیر داده و با آموزش عالی درگیر شده است  و امروز بسیاری از مراکز حوزوی آغشته به دانشگاه شده و آن ها هم فکر می کنند بنا به رسالت خود باید اسلامی باشند.

وی ادامه داد: پس یک رویا واحد وجود دارد اما دو بستر شدن آن به این دلیل است که دانشگاه مدرن یک فضای بین المللی دارد و در نتیجه عموم دانشگاهیان برای داشتن دانشگاه فاخر در فضای دانشگاه مدرن فکر می کنند.
 
این استاد دانشگاه با اشاره به مساله رابطه علم و دین در فضای دانشگاهی افزود: بر این اساس نگاهی که در دانشگاه است می گوید حساب علم و دین را باید از یکدیگر جدا کرد و هر کدام باید در ساحت خود فکر و کار کنند. سابقه درگیری دین و علم اگرچه بیشتر در حوزه علوم تجربی بوده اما به علوم انسانی هم کشیده شده، به ویژه علوم انسانی جدید در دوره مدرن که سودای علم شدن داشته با این موضوع درگیر شده است.

باقری یادآور شد: علوم انسانی خواسته شبیه علم فیزیک باشد؛ فیزیکی که راهش را از دین جدا کرده پس علوم انسانی هم برای اینکه بخواهد علم شود باید راهش را از دین جدا کند. بنابراین فضای غالب در دانشگاه مدرن این است که دین از علم جدا شود.

به گفته وی، اما از این سوگفته می شود نه تنها دین و علم جدا نیستند بلکه علم در دین نهفته است. البته من هر دوی این دیدگاه را مشکل دار می دانم.
 
باقری گفت: به دنبال اثبات گرایی و تحولات آن، تفیک علم و دین معلوم نیست قابل قبول باشد به ویژه با دیدگاه جدید فیلسوفان علم که می گویند علم با علوم دیگر مانند فلسفه، متافیزیک و ... داد و ستد دارد و در آمیختگی علم با مسایل غیر علمی مثل دین و ... اجتناب نا پذیر است بدون اینکه علم را مغلوب ایدئولوژی کند مانند آنچه در شوروی اتفاق افتاد پس نقادی این دیدگاه لازم است.

وی با بیان اینکه دانشگاهمان که می خواهد مدرن باشد از آن دانشگاه مدرن فاصله گرفته و صورت کاریکاتوری آن را دارد گفت:  سرقت های علمی و ... مصادیق بارز این موضوع است. پس مدرن شدن دانشگاه ما از لحاظ اصیل بودن جای سوال است. از آن سو اگر به دیدگاه دینی نگاه کنیم می بینیم که وحدت بین علم و دین مخدوش است و انتظار بیش از حد از دین داشتن بدون آمادگی پاسخگویی غلط و مانند چک بی محل است! ما می گوییم دین ما در علوم انسانی جامع است اما ماحصل آن برای علوم انسانی چیست و آیا تولیدی هم وجود داشته است؟!
 
وی یادآور شد: پس ایده هایی که درباره علم دینی مطرح شده مانند دیدگاه آیت الله جوادی آملی، مصباح یزدی و ... را در کتاب بیان و ارزیابی کردم. امید است که بتوانیم تنش زدایی کنیم و ایده دانشگاه مدرن و علم دینی را هر دو نقادی کنیم تا اینکه این ها به نقطه صواب نزدیک شوند.
 
افروغ نیز در بخش دیگری از این نشست با بیان اینکه با مولف کتاب اشتراک زیادی دارد گفت: این کتاب را سال گذشته مطالعه کردم و نقدهای شما را به آقایان جوادی آملی، مصباح یزدی و مهدی گلشنی خواندم و باید بگویم درباره جوادی آملی بیش از حد وارد جزییات شدید. شما بر اساس چه تفسیری از ایشان، رابطه عقل و دین او را نقد کردید؟! چون آیت الله جوادی آملی عقل را مستقل اما از مولفه های دین می داند و این چرا از نظر شما ایراد است و اگر نقل را هم در نظر بگیریم باز هم عقل مطرح است. اگر قبول کردیم عقل محدودیت دارد باید اجازه بدهیم نقل هم وارد شود.
 
وی ادامه داد: مساله دیگر بحث نسبیت معرفتی و داوری است که برای من آشناتر است تا نسبیت معرفت شناختی که شما در کتاب طرح کردید! در بخش آموزش عالی و تربیت دینی مولف دوگونه مواجه با دین را نفی کرده این هم شبیه بحث های آیت الله جوادی آملی است.
 
این محقق با بیان اینکه این کتاب یک نگرش مساله مند به موضوعات دارد و این یکی از محاسن کتاب است گفت: اثر حاضر صرفا مسایل نظری را بیان نمی کند و در هر جای کتاب بحث نظری شده نیم نگاهی هم به وضعیت ایران شده است. توجه به استقلال دانشگاه یکی دیگر از محسنات کتاب است که در آن بحث نظریه پردازی، گفت و گو و توجه به فرمالیسم و .. بیان شده و از دیگر مباحث قابل اعتنا در این کتاب است.
 
به گفته افروغ، در بحث عقل و دین مولف به آیت الله جوادی آملی پاسخ می دهد گویی جوادی آملی کل عقل را در حیطه دین می دانند اما باقری می گوید دین و عقل دو بال پرواز هستند.  بنابراین در بحث رابطه دین و عقل آیت جوادی آملی عموم و خصوص مطلق قائل اند اما ایشان عموم و خصوص من وجه برای عقل و دین قائل هستند.
 
این مدرس دانشگاه تاکید کرد: ایشان همان جوابی که به نسبت معرفتی داده نسبت به علم دینی و بومی همان جواب را می دهد البته من  هم با این موضوع موافق هستم. باقری می گوید هر علمی مبتنی بر پیش فرض است و علم دینی هم همین پیش فرض ها را باید داشته باشد اما فرضیه نمی تواند بدهد. سوال من این است که چرا نمی توان فرضیه درباره علم دینی داد در حالی که مرز پیش فرض و فرضیه چندان روشن نیست و اگر بخواهیم علم دینی داشته باشیم باید بتوانیم فرضیاتی نیز عطف به هستی شناسی خود به دست دهیم.

وی با بیان اینکه مولف کتاب درباره علم دینی می گوید نه استنباطی است نه التقاطی توضیح داد: البته من نسبت به کلمه التقاط خوش بین تر از باقری هستم. من می گویم علم اصلا بدون التقاط امکان ندارد و همه علم هایی که شکل گرفته بده و بستانی داشته است. پس این نگاه صفر و یک را به عالم ندارم و شرق و غرب را نمی فهمم. پس نسبت به التقاط با تساهل بیشتری برخورد می کنم.
 
وی ادامه داد: ایشان همچنین درباره علم دینی پای داوری را به میان می کشد یعنی کسانی که ادعای علم دینی دارند باید بگویند داور کیست؟ آیا متن، حدیث، روایت و ... داوری می کنند؟ باقری در جایی از کتاب کفایت عملی را مطرح نکرده است. آنها که رویکرد ابزارگرایانه را ملاک داوری علم قرار می دهند به بنیان های علم کار ندارند اما در کفایت علمی به بنیان های علمی پرداخته می شود و این بحث خوب بود برای تنویر افکار عمومی روشن شود. نباید کسانی که بحث کفایت علمی را مطرح می کنند نباید متهم ابزار گرایی شوند!

وی افزود: باقری در جایی دیگر در علم انسانی مساله ای را مطرح می کند و طیفی بین علوم طبیعی و علوم انسانی ایجاد می کند  که به ترتیب واقع گرا و ارزش گرا هستند و این را ذیل پارادایم هایی مطرح می کند اما سوال من این است که ایشان می گوید یا وحدت گرایی یا کثرت گرایی یا پیوندگرایی است. اینجا جفا در حق وحدت گرایی شده است البته وحدت گرایی اثبات گرایی محکوم است اما سوال من این است که رویکرد ایشان نسبت به وحدت چیست؟

افروغ همچنین گفت: درباره استقلال دانشگاه باقری می گوید دانشگاه باید مستقل باشد تا رویارویی ارزیابانه با علوم انسانی داشته باشد و نظریه پردازی کنند اما می توان استقلال دانشگاه را وقتی می خواهد شغل ایجاد کند به دولت وابسته دانست. من مخالف هستم دانشگاه باید آزاد باشد که دانشجو و استاد بگیرد و متناسب با نیاز رشته تاسیس کند.
 
به گفته این مدرس دانشگاه، درباره آزاداندیشی و علم دینی به نظر می رسد مولف آزادی را در بستری از عدم قطعیت می بیند در حالی که آزادی با ضرورت ارتباط دارد.
 
افروغ در بخش های پایانی سخنانش نیز انتقاداتی را نسبت به تولید مقالات دانشگاهی و سرقت های علمی در دانشگاه طرح کرد.


 مدیران بازنشسته باید به خانه هایشان رفته و تجربیات خود را بنویسند


نماینده سابق مجلس گفت: مدیران بازنشسته باید بروند خانه و خاطرات خود را بنویسند و جوانان هم می‌توانند از این تجربیات استفاده کنند.

عماد افروغ نماینده سابق مجلس در گفت‌و‌گو با خبرنگار جام‌جم آنلاین در خصوص قانون ممنوعیت به کارگیری بازنشستگان با تاکید بر اینکه تصویب چنین قانونی امیدوارانه است اظهار داشت: این قانون ما را به این نتیجه می‌رساند که پشت قضیه حکمتی قرار دارد و حکمت آن هم این است که یک پوست‌اندازی مدیریتی انجام شود تا نسل جدید این فرصت را پیدا کند که خود را نشان داده، شکوفا شود.

این کارشناس سیاسی در خصوص دلیل تصویب قانون منع به کارگیری بازنشستگان خاطرنشان کرد: شاید قانون‌گذران ما دیده‌اند هرچقدر توصیه و نظارت می‌کنند، اتفاقی نمی‌افتد و برای همین آمدند یک چنین قانونی را تصویب کرده‌اند، این قانون به شرط اینکه این مقدار تبصره نخورد، خیلی هم خوب و قابل دفاع است.

وی با تاکید براینکه قرار نیست با این قانون از تجربه بازنشسته‌ها استفاده نشود، گفت: بحث این است که بازنشسته‌ها متصدی امر نباشند، چون وقتی متصدی امر می‌شوند یعنی باید تصمیم بگیرند و اجرا ‌کنند، اجرا و عمل هم انرژی و تکاپو می‌خواهد، عمل سفر کردن می‌خواهد؛ هرچند عمل ساحتی مرتبط با تصمیم دارد اما برخی از جاها متفاوت است و بیشتر با انرژی گره خورده است البته انرژی هم باید همراه با تصمیم حکیمانه باشد.

افروغ با تاکید براینکه برای جامعه ما ضرورت دارد بازنشسته‌ها متصدی امور نباشند، اظهار داشت: جوانانی که دهه شصت عهده‌دار مسئولیت شدند. کماکان عهده‌دار مسئولیت هستند و باید اکنون به آنها گفت دیگر کافی است؛ زمانی که در دهه شصت جوانان متصدی امور بودند اوج شکوفایی، موفقیت و عمل ما بود.
وی با اشاره به اینکه ما اکنون معضل عمل داریم اظهار داشت: بخشی از این معضل عمل به دلیل این است که مدیران ما دیگر آن جوانان سابق نیستند و الان پیر شده‌اند.

این استاد دانشگاه ادامه داد: برای آنکه به دستاوردهای بزرگ خود برسیم باید از تجربه‌ سالخورده‌ها و بازنشستگانمان استفاده کنیم اما زمام‌ کار را به جوانان بدهیم و این جوانگرایی به شرط اینکه تبصره نخورد کار بسیار مبارکی است، من فکر می‌کنم اگر جوانگرایی قید و تبصره بخورد از فلسفه وجودی خود خارج شده است.
وی در پاسخ به ضرورتی که درباره استثناء شدن برخی از مسئولیت‌ها مانند وزرا و استانداران و معاونین آنها از قانون ممنوعیت بکارگیری بازنشسته‌ها مطرح می‌شود اظهار کرد: ما خودمان را در مخمصه‌ای می‌اندازیم و بعد می‌گوئیم چگونه می‌شود از این مخمصه خارج شد، چرا خود را در این مخصمه بیندازیم؟ من با شناختی که دارم معتقد هستم اگر طبق یک نقشه علمی عمل کنیم که کار اجرایی را بدست جوانان بدهیم هیچ اتفاق سوئی نمی‌افتد.

افروغ با بیان اینکه انقلاب اسلامی ایران، هم به لحاظ محتوایی و هم به لحاظ شکلی جوان است گفت: به لحاظ محتوایی جوان است چون می‌خواهد طرحی‌نو در اندازد و به لحاظ شکلی هم جوان است چون جوانان با انرژی دارد، ضمن اینکه با عصری سروکار داریم که تغییرات روزافزون است و علت اصلی ماندن کارها در برخی از جاهای این است که با تغییرات زمانی و مکانی بیگانه هستیم اما جوانان ما چون بیشتر در معرض این تغییرات هستند و با آنها زندگی می‌کنند، بیشتر این تغییرات را درک می‌کنند.

این استاد دانشگاه ادامه داد: جوانان چون بیشتر به عرصه علیت تعلق دارند تا عرصه دلیل، بهتر می‌تواند بفهمند که در عرصه اجتماعی و فرهنگی چه می‌گذرد اما کسی که این دوران را پشت‌سر گذاشته و بیشتر با زبان منطقی در حال زندگی است نمی‌‌تواند بفهمد که در عرصه انضمامی چه می‌گذرد، او بیشتر در ذهنیات خودش است و بیشتر بدنبال این است که بر اساس بایدها و نبایدها و درست‌ها و نادرست‌ها یک سندی را بنویسد، ما باید دیالکتیکی بین عرصه انتزاعی و انضمامی (ملموس) برقرار می‌کردیم که نکردیم و در این بین بیشتر عرصه انضمامی آسیب دیده است.

وی با بیان اینکه به واسطه جابه‌جایی نیروها و متصدیان امر، دیالکتیک ولو بصورت غیرمستقیم برقرار می‌شود گفت: برهمین اساس از اینکه جوانان متصدی امر شوند دفاع می‌کنم اما باید سیاست‌های تعریف شده‌ای باشد که آنها هم ذیل این سیاست‌ها انجام وظیفه کنند و در این بین از مشورت افراد مجرب و بازنشسته هم استفاده کنند.

این کارشناس مسائل سیاسی با تاکید بر اینکه شیوه مدیریتی دنیا در حال عوض شدن است اظهار داشت: رئیس جمهور فرانسه یا کرواسی را نگاه کنید، همه در حال جوان شدن هستند؛ هرچند ممکن است برخی جاهای هنوز به این ضرورت نرسیده‌ باشند ولی تجربه کشور ما هم نشان می‌دهد مدیریت جوان کشور موفق‌تر از مدیریت پیر است، شما نمی‌توانید در نگاه به جلو از همان مدیران گذشته استفاده کنید.

وی با بیان اینکه متاسفانه مدیریت جامعه ما هنوز مدیریت دهه شصت است خاطرنشان کرد: هم الگوی مدیریت، مدیریت دهه شصت است و هم متصدیان آن متعلق به دهه شصت هستند، در چنین شرایطی مشخص است که کشور هم بلحاظ فکری و هم به لحاظ سنی قفل می‌کند.

افروغ خاطرنشان کرد: نباید یادمان برود که ما جنگ را با جوان‌ها اداره کردیم، ما سخت‌ترین دوران را به وسیله اعتماد به جوانان پشت‌سر گذاشتیم، اکنون هم نمی‌خواهیم به جوانان به صرف اینکه جوان است اعتماد کنیم، جوانان ذیل مشورت و تجربه بزرگتر‌ها اعمال تصدی می‌کنند و سیاست‌ها هم مدون شده است؛ یک زمان سیاست‌ها را نداشتیم اما بدون سیاست‌ها موفق بودیم اکنون که سیاست‌ها را داریم موفق‌تر خواهیم بود به شرط اینکه سیاست‌ها دست و پاگیر نشوند.

وی با تاکید براینکه ما نیاز به پوست‌اندازی مدیریتی داریم اظهار داشت: مدیران بازنشسته ما اکنون باید بروند، در خانه بنشینند و خاطرات خود را بنویسند، من معتقد هستم مدیران می‌توانند تجربیات خود را بنویسند و جوانان می‌توانند از این تجربیات استفاده کنند، حتی قرار هم نیست به عنوان مشاور استخدام شوند و یک بار مالی بر دوش دولت بگذارند.

این استاد دانشگاه فرق افراد جوان با سالخورده را در این دانست که فرد سالخورده در حال ورق زدن آلبوم عکس خود است و دفترچه خاطرات خود را مرور می‌کند اما جوان هنوز آلبوم عکس و دفترچه خاطراتی ندارد، جوان همه شدن است و نگاهی به انجام داده‌های خودش ندارد.

افروغ با بیان اینکه اکنون برخی بحث می‌کنند که اساتید بازنشسته را دوباره سرکار بیاورند گفت: بالاخره ما خود استاد هستیم و می‌دانیم ماجرا چیست، جوانی که تازه فارغ‌التحصیل شده علمش به روز است و دنبال پایان‌نامه‌های بیشتر و حقوق بیشتر نیست، این جوان انگیزه دارد و مشخصا از اساتید سالخورده‌ای که علم خود را بروز نکرده‌اند بهتر است؛ این اتفاقی است که باید در همه‌ جا و حتی در سطح نمایندگان انجام شود.

وی با اشاره به اینکه اکنون مقام معظم رهبری هم در حال جوانگرایی هستند یادآورد شد: رهبر انقلاب، رئیس سازمان تبلیغات اسلامی و رئیس نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها را عوض کرده و جوانان را منصوب کردند، وقتی این روند از خود ایشان آغاز می‌شود، بقیه هم باید این کار را انجام دهند.


لزوم بازاندیشی در شاخص‌های علمی و دانشگاهی/ رشد علم فقط با مقالات سنجیده نشود


استاد جامعه شناسی دانشگاه گفت:نوع شاخص‌هایی که برای فعالیت‌های علمی تعریف شده باید بازاندیشی شوند. اصولا یک تغییر و تحول اساسی هم در اداره دانشگاه‌هایمان نیاز داریم تا رقابتی بین فعالیت‌های علمی دانشگاه‌ها ایجاد شود.

عماد افروغ استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار گروه علمی و دانشگاهی خبرگزاری فارس با اشاره به معضل خرید و فروش پایان‌نامه گفت: داستان را باید کلان‌تر و وسیع‌تر دید، نباید یک راست سراغ سرقت پایان‌نامه یا سرقت دانشجو رفت. باید مجموعه شاخص‌های رشد علمی و دانشگاهی‌ را مطمح نظر قرار داد و بعد این خرید و فروش پایان نامه را ذیل آن شاخص‌ها تعریف کرد.

وی اظهار داشت: سرقت در دانشگاه را نباید فقط به سرقت دانشجو از یک دانشجوی دیگر یا از یک  پایان‌نامه‌ منحصر کرد، بلکه این سرقت شامل حال استاد از دانشجو هم می‌شود و در واقع شاید سرقت استاد از دانشجو بسیار هم مخفی‌تر، ظریف‌تر و جدی‌تر از سرقت یک دانشجو از یک پایان نامه باشد.

افروغ تصریح کرد: سرقت یک دانشجو از یک پایان‌نامه یا خرید پایان‌نامه‌ای در بازار، اسمش سرقت است و ظاهراً قرار است که با آن برخورد شده و راه‌هایی برای برخورد با آن نیز تعبیه شود و امکان تعبیه شدنش هم هست اما وقتی ما این بحث را قاعده کردیم که استاد راهنما در مقالات دانشجویان سهیم باشد و به مثابه شرط ارتقاء نیز، این مقالات مشترک تلقی شود و بعضا استاد هم هیچ نقشی در مقالات دانشجویی ندارد و بعد اتفاق می‌افتد که دانشجو نمی‌تواند مقالات خود را منحصراً به اسم خودش چاپ کند و حتما باید نام استادی در کنار مقاله‌اش ذکر شده باشد و سپس این مسأله اصلا سرقت هم تلقی نشود بلکه شاخص رشد علمی کشور به حساب آید، دردآورتر است که باید با این مسأله با جدیت بیشتری برخورد کرد.

وی ابراز داشت: از طرف دیگر اگر همین استاد هم بخواهد مقاله‌ای بنویسد که اجتماعی‌تر و متناسب‌ با رسالت اجتماعی‌اش باشد به او امتیازی نمی‌دهند یا امتیاز کمی خواهند داد اما ا گر همین مقاله مشترک با دانشجو باشد که چندان در تدوین و نگارش آن نقشی هم ندارد ممکن است امتیاز لازم را گرفته‌ و ارتقاء هم پیدا کند که اینها مایه تأسف است.

افروغ خاطرنشان کرد: به هر حال سرقت چه آشکار و چه مخفی، زشت بوده و متناسب با علم و آداب علمی نیست ولی قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌ها است، فرمالیسم یا شکل‌گرایی حاکم بر نظام ارتقاء علم دانشگاهی و ... علت اصلی رفتارهای زشت است و البته هر اندازه هم که این روابط، ساختارها و شاخص‌ها اشتباه باشند به هیچ وجه دلیل و توجیهی برای سرقت علمی یک دانشجو نمی‌تواند باشد.

وی بیان داشت: به اعتقاد من نوع شاخص‌هایی که برای فعالیت‌های علمی و دانشگاهی تعریف شده باید بازاندیشی شده و دچار تغییر شوند. اصولاً ما یک تغییر و تحول اصلی هم در اداره دانشگاه‌هایمان نیاز داریم. باید دانشگاه‌ها مستقل شوند تا یک رقابتی بین فعالیت‌های علمی دانشگاه‌ها ایجاد شود.

افروغ تأکید کرد: اگر دانشگاه‌ها مستقل شد و دانشگاه‌ها خودشان بتوانند مقالات را ارزیابی کنند مطمئن باشید که سطح علمی آنها بالا رفته و خیلی راحت تشخیص می‌دهند که فلان پایان‌نامه سرقتی است یا غیرسرقتی. از آنجایی که سطح علمی غالب اساتید ما پایین است قدرت تشخیص آن را ندارند که بفهمند این پایان‌نامه در فلان زمینه، قبلا در جایی دفاع شده است یا خیر. علاوه بر این باید سیستمی در وزارت علوم باشد که بر اساس آن مشخص شود که این پایان نامه، پایان نامه بدیعی است یا پایان‌نامه‌ای است که قبلا دفاع شده و نمره‌ای هم به آن داده شده است.

وی گفت: در حال حاضر، رؤسای دانشگاه‌ها اختیاری ندارند بلکه بحث سرقت علمی مربوط می‌شود به سیاست‌ها و شاخص‌های علمی که به شورای عالی انقلاب فرهنگی مرتبط می‌شود؛ شورای عالی انقلاب فرهنگی درک خوبی از علم و معرفت‌شناسی علمی ندارد، اگر درک خوبی از علم و جامعه شناسی علم و تاریخ و معرفت‌شناسی علمی می‌داشت ما با این فجایع روبه رو نبودیم. وقتی شورای عالی انقلاب فرهنگی با سرقت‌های علمی اساتید برخورد نمی‌کند و مکانیزم بازدارنده‌ای ندارد شما چه توقعی از یک دانشجو دارید! 


طبقه حاکم با اهرم های فرهنگی و سیاسی در اختیار، خود را بت هایی می دانند که مردم باید به پرستش آنها بپردازند!(2)


آقای دکتر برخی دوگانه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را مطرح می کنند ، نظر شما چیست ؟

 نه به این دوگانه قائل نیستم. دوگانه نیستند، اصولاً به هیچ دوگانه ای اعتقاد ندارم ولی به تفاوت شان در عین ربط قائلم. همان وحدت در عین کثرت. انقلاب اسلامی مساوی با جمهوری اسلامی نیست، جمهوری اسلامی مساوی با انقلاب نیست. نمود سیاسی انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی است و این جمهوری اسلامی در واقع فعل مشروط انقلاب اسلامی است، نهادی است که باید در خدمت تحقق آرمان های انقلاب اسلامی باشد. بنابراین هر سیاست و هر رفتاری که در این نهاد منطبق با آرمان های انقلاب اسلامی بود نعم المطلوب. اما هر کدام نبود به نقد کشیده می شود و هر جا انطباق نداشت باید تغییر کند. اما اگر خلط کنید و بگویید انقلاب همان جمهوری اسلامی است آن وقت شما به لحاظ مفهومی نیز مشکل پیدا می کنید. این همه سیاست های مختلف و متنوع و بعضاً متضاد را چگونه می توان سازگار با انقلاب اسلامی دانست؟ این چه نظام فکری دروناً هماهنگ و سازگاری است که به رنگ های مختلف در می آید؟ این همه سیاست ها و رفتارهای متضاد و ناهمخوان درون جمهوری اسلامی را جگونه می توانید منطبق با یک گفتمان واحد بدانید. اجازه دهید وارد مصداق و داوری نشوم که مجالی دیگر می طلبد.

اگر شما انقلاب را معیار نقد قرار دهید و نقد درون گفتمانی را تئوریزه کنید و پیش ببرید آن وقت خیلی از سیاست ها و رفتارها را نقد خواهید کرد. انقلاب اسلامی را یک حادثه نبینید. انقلاب اسلامی را یک منظومه فکری و ارزشی و هنجاری ببینید که معیار نقدتان بر سیاست ها و رفتارهای جمهوری اسلامی است. و بعد برای مثال می گوییم اینجا به آزادی توجه شد، این جزء شعارهای انقلاب اسلامی بود، اینجا به عدالت توجه شد، به اخلاق و معنویت و نوع دوستی توجه شد این جزء شعارهای انقلاب اسلامی بود. اما اینجا فریب بود، تناسبی نداشت، اینجا ماکیاولیسم اسلامی حاکم شد، تناسبی نداشت، اینجا ضد آزادی اتفاق افتاد، اینجا ضد عدالت اتفاق افتاد، اینجا انسان کُشی و اخلاق سوزی شد و ربطی به انقلاب اسلامی نداشت. شما نگاه می کنید می بینید از زمانی که جمهوری اسلامی شکل گرفته است شمار قابل توجهی از سیاست ها و رفتارهای دولت مردان ما ارتباط منظومه ای و استراتژیک با یکدیگر و با انقلاب اسلامی نداشته است.

 یعنی ساختار موجود خیلی جاها مطابق با انقلاب اسلامی عمل نمی کند؟

 بله. عمل نمی کند. حتی در حد قانون اساسی هم عمل نمی کند، قانون اساسی یک محتواست. ساختارهای سیاسی ما متناسب با این محتوا تعبیه و تعریف نشده است. در ظرف متمرکز می خواهند تحقق بخش قانون اساسی باشند. در اصل دوم قانون اساسی اشاره به اجتهاد مستمر شده است و بعد از اینکه قانون اساسی مورد تجدید نظر قرار گرفت یک ویژگی هایی برای رهبر ذکر کردند که رهبر باید بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت ، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری داشته باشد این ها یعنی چه؟ اجتهاد مستمر یعنی چه؟ اینکه در بازنگری قانون اساسی دلالت ها و الزاماتی برای رهبری تعیین شد یعنی چه؟ زمینه طرح این ها چه چیزهایی است؟ زمینه طرحش روشن است؛ امام در اداره مملکت اشکالاتی دیدند که مثلا اگر بخواهند رهبر را مرجع بدانند ممکن است کشور با مشکلاتی رو به رو بشود، چون ممکن است مرجع باشد اما موضوع شناس نباشد، مدیر نباشد، بینش صحیح نداشته باشد، مدبر نباشد. بر این اساس، مرجعیت را عطف به ضرورت موضوع شناسی به اجتهاد تقلیل دادند. اما بعد از ارتحال امام مجلس خبرگان را صرفاً مستجمعی از فقها تعریف کردند. یعنی موضوع را به همان مرجع بودن برگرداندند و مَحمل صلاحیت های غیر فقهی را ساختاراً نادیده گرفتند.

شما اگر به اصل ۱۰۹ قانون اساسی توجه کنید در سه بند اشاره به شرایط و صفات رهبر شده است؛ بند صلاحیت علمی لازم برای افتا در ابواب مختلف، بند ناظر به عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام و بند ناظر به بینش صحیح سیاسی و اجتماعی که به آن اشاره شد. به تصورم در اینکه تشخیص دو بند اول در حصر فقیهان باشد تردیدی نباشد، اما با چه استدلالی تشخیص بند سوم را در حصر فقیهان تعریف می کنند. بماند که در اداره فقهی جامعه باید حتی الامکان بستری تعبیه گردد که کلیت توان حوزه های علمیه و عقبه فقهی در اداره فقهی نمود داشته باشد. این در قالب قانون اساسی فعلی، اما اگر قرار باشد ولایت ایدئولوزیک فقیه مبنا قرار گیرد خود مجلس خبرگان نیز مستلزم یک تحول ساختاری خواهد بود که در مقاله به آن پرداخته ام.

در واقع در چارچوب قانون اساسی فعلی، حرف من این است که کسانی که باید ویژگی های بند سوم اصل ۱۰۹ را تشخص بدهند الزاما فقیه نیستند. با این وضعیت موضوع شناسان در کجای این ساختار قرار می گیرند؟ حالا این ها را هم رد کردند. اجتهاد مستمر را چگونه توجیه می کنند؟ اجتهاد مستمر یعنی چه؟ یعنی اجتهادی که پاسخگوی مقتضیات زمان و مکان باشد. شما که فقط نمی خواهید توصیه کنید که حوزه های علمیه اجتهاد مستمر داشته باشند، مگر شما می توانید برای حوزه های علمیه قانون وضع کنید؟ ساخت سیاسی اش را باید تعبیه کنید تا اجتهاد مستمر دیده شود. مگر اجتهاد مستمر بدون موضوع شناس می شود؟ مگر بدون زمان شناس می شود؟ مگر بدون مکان شناس، اقتصاد دان، سیاست شناس، جامعه شناس، فیلسوف و … می شود؟

البته مجلس خبرگانی که من مطرح می کنم فراتر از قانون اساسی فعلی است. یعنی اگر قرار باشد اداره فقهی کشور با همان شرایطی که امام (ره) مطرح می کردند، مطرح بشود یعنی فقه حکومتی و نه صرفاً حکم حکومتی مطرح شود این یک زمینه، مقدمه و ساختار می خواهد. شما ساختار را طوری تعبیه کردید که در آن موضوع شناس دیده نشده است، وقتی موضوع شناس دیده نشده یعنی عرصه انضمامی ورودی در عرصه انتزاعی ندارد، یعنی عرصه علیّت ورودی در عرصه دلیل ندارد. نتیجه این اتفاق این می شود که ساختار قفل کند. بنده از منظر یک نظریه پرداز انقلابی می گویم ساختار ما قفل کرده است. باید این قفل را بشکنیم، باید انبساط حاصل بشود. بالاترین شرط انبساط هم تحول در مجلس خبرگان است.

یک عده ای دَم از فروپاشی اجتماعی می زنند. شما به عنوان جامعه شناس قائل به این وضعیت در جامعه ایران هستید؟

ببینید من این را به شما بگویم بهترین راه حل همانی است که من گفتم باید انبساطی در نظم سیاسی و منطقی ما اتفاق بیفتد و آن انبساط را هم گفتم که کجا باید اتفاق بیفتد. با این انبساط دیالکتیک محقق می شود. یعنی زمان و مکانِ عرصه علیت ورودی در عرصه دلیل پیدا می کند. یعنی وجوه انتزاعی و انضمامی در هم ادغام می شوند و می تواند به نوبه خود تأثیر و نمودی روی همه چیزها داشته باشد. الان کلاً نهادهای رسمی ما بیگانه اند. دانشگاه ما بیگانه است، حوزه ما بیگانه است.

 بیگانه با چه؟

 بیگانه با مردم! برای منافع و مصالح خود تعریف می کنند. مثل اینکه مردم آمده و انقلابی کرده و نظامی را مستقر کرده اند و حالا دیگر باید حاکمان و آقایانی که در این نهادها هستند تقدیس شوند. ببخشید این ها بت هایی بوده اند که خود مردم تراشیده اند. مردم این بت ها را می شکنند. اما هم اکنون بر عکس شده است. طبقه حاکم با اهرم های فرهنگی و سیاسی در اختیار، خود را بت هایی می دانند که مردم باید به پرستش آنها بپردازند. این ها در واقع باید خادم مردم باشند، برعکس شده است، مردم خادم این افراد شده اند. این ها مخدوم و مردم خادم شده اند. قرار نبود این گونه بشود.اصولاً فلسفه حکومت اسلامی این نیست. فلسفه هیچ حکومت سالمی این نیست. این ها وکیل مردم هستند قیم نباید باشند، نباید از طرف مردم تصمیم بگیرند، هر تصمیمی که خواستند به نام مردم برای خودشان بگیرند.

اما راه حل دوم این است که باید به سمت آمایش سرزمین و تمرکز زدایی حرکت کنیم. آفت بی توجهی به مردم و بی توجهی به ظرفیت های منطقه ای، جغرافیایی و زیست محیطی که از زمان پهلوی باب شد همین تمرکزگرایی با تکیه بر اقتصاد نفتی است. نمی توانیم مظروف گران سنگ انقلاب اسلامی را در ظرف پهلوی بریزیم که متاسفانه ریخته ایم. باید ظرفی را فراهم کنیم که توانمندی ها و بالقوه ها را به فعلیت برساند.

راه حل سوم این است که شکاف های درآمدی دولتی تعدیل شود. در بخش دولتی فاصله های درآمدی و حقوقی قابل توجیه نیست. شما حقوق های آن چنانی را برای مدیرانی تعریف می کنید که نیاز هم ندارند. تمام امکانات زندگی را دارند. این فاصله طبقاتی چرا باید وجود داشته باشد؟ با چه توجیهی یک چنین شکاف طبقاتی به وجود آمده است؟ هر چه سریع تر باید مزایا و امتیازات مدیران قطع شود.

نکته آخرم در این زمینه این است که مردم امروز به این نتیجه رسیده اند که حداقل برخی مدیران بی کفایت هستند. حالا آیا این فقط یک ذهنیت است؟ نه ذهنیت نیست. در اوج گرفتاری های اقتصادی مردم حسب گفته های رهبری معلوم می شود که هجده میلیارد دلار هدر رفته است؛ پس این نارضایتی ها صرفاً یک امر ذهنی نیست و مستند به داده های معتبر است. حالا ما یقه چه کسی را باید بگیریم؟ رهبری فرمودند که فقط آن کسی که گرفته مهم نیست، آن کسی که هم که داده مهم است و باید با او برخورد شود. ما مشکلی که داریم این است که با مفاسد ساختاری اقتصادی و با عاملان فساد برخورد قضائی مقتدرانه نمی کنیم. اخیراً قوه قضائیه بر خلاف سیره قبلی اش به میدان آمد و باعث شد در دل مردم امید ایجاد بشود؛ این مردم زود راضی می شوند چون انقلاب را دوست دارند و برای آن شهید داده اند.

 آقای دکتر عده ای معتقدند درست است که ما با مشکلات زیادی مواجه هستیم اما بخشی از مشکلاتی که مطرح می شود ریشه در جو روانی جامعه دارد

 بنده بحث ساختاری می کنم؛ یعنی معتقدم باید به ساختارها توجه کرد. چون در ایران بحث های ساختاری کمتر مورد توجه قرار گرفته است. اما از طرف دیگر بدون اینکه این روابط ساختاری را و این معانی ساختاری را فراموش کنیم به مردم هم توصیه می کنیم که قناعت و ساده زیستی پیشه کنند. دعوت به اجتناب از حرص و ولع می کنیم. مردم ما کسانی هستند که وقتی جنگ شد آن همه ایثار و ازخودگذشتگی از خود نشان دادند. اگر یک طرف خراب شد دلیل نمی شود که مردم هم خراب بشوند.

مردم ایران واقعاً مردم نجیبی هستند. از مردم سوال شده است که چرا اعتراضات دی ماه را شکل داده اند؟ ۸۱ درصد پاسخ داده اند که به خاطر نارضایتی اقتصادی بوده است. بعد پرسیده اند آیا شما حاضرید در شورش های خیایانی شرکت کنید؟ فقط ۱۰ درصد گفته اند بله. حدود هشتاد و چند درصد پاسخ داده اند نمی آییم یا اگر بیایم قانونی می آییم. پس این مردم نمی خواهند شورش کنند. توجه داشته باشید این وضعیت حال حاضر است. آینده دست ما نیست. اگر الان اصلاح صورت گرفت که هیچ، اگر صورت نگرفت شما فکر نکنید قضیه همین طور خواهد ماند. این طور نمی ماند. انقلاب می شود؟ ای کاش انقلاب شود. چون انقلاب یک یوم الله است. ولی به آنارشیسم ختم می شود و نتیجه آنارشیسم دیکتاتوری است. ای کاش انقلاب بشود چون انقلاب رهبری، ساماندهی، ایدئولوژی و هدف دارد. ولی به آنارشیسم ختم می شود، آنارشیسم که شد دیگر جمع کردنش کار راحتی نخواهد بود. آن وقت همه کسانی که نقشی در این فضای آنارشیستی دارند خودشان توجیه گر دیکتاتوری می شوند.

داستان مشروطه و کودتای رضا خان تکرار می شود. همین روشنفکرانی که باید در خدمت مردم باشند توجیه گر وضع موجود می شوند و از حق امنیت سخن می گویند و دیکتاتوری را توجیه می کنند. باید این اتفاقات بیفتد تا آقایان متوجه وضعیت جاری بشوند؟ آیا نمی توانند مصالح عمومی و کشور را بر مصالح شخصی ترجیح دهند؟ این مشکلات هیچ ربطی به مسائل خارجی ندارد. ربطی به تحریم ندارد. هر کسی این مشکلات را به تحریم و مسائل خارجی ربط می دهد حرف بدون پایه و اساس می زند. اتفاقا من معتقدم اگر می خواهند قوی و محکم در برابر تحریم ها بایستند باید به داخل و مشکلات داخلی توجه کنند.

 آقای دکتر آیا واقعا ساختار کشور با همه فساد و رانت خواری مواجه شده است؟

ببینید بخشی از این جو روانی که در جامعه در مورد فساد ها و اختلاس ها وجود دارد ممکن است کاذب باشد. من با بخش کاذب کاری ندارم، به بخشی که صادق است می پردازم. چرا این اتفاق ها می افتد؟ به نظر من یکی از دلایلش این است که ما مصلحت اندیشی کرده ایم و می کنیم. یعنی سعی نکرده ایم ندای حقیقت گرایانه را گوش دهیم و مصلحت را بر حقیقت تفوق بخشیده ایم. در این بین ابتدا مصلحت مردم و اسلام را عَلَم کردیم، بعد بتدریج این مصلحت شد مصلحت گروه و بعد هم مصلحت حکمران و در نتیجه حقیقت ذبح شد.

در حالی که اسلام طرفدار حقیقت است نه مصلحت. این اتفاق افتاد و عده ای هم آمدند و بر این موج مصلحت اندیشی گروهی و شخصی سوار شدند. ما با رندانی سروکار داشتیم که وقتی می گفتیم این منافع شماست، این منافع گروهی شماست و توجیهی ندارد، بلافاصله چون مبانی ایدئولوژیک نظام را خوب می دانستند ما را متهم به ضدیت با ولایت فقیه می کردند. در حالی که اصولاً مخاطب ما ولی فقیه نبود ولی رندان یا جاهلان این کار را می کردند و الان هم می کنند.

دلیل دیگر به نظارت روحانیت مربوط می شود که متأسفانه انجام نشد و بعد از انقلاب نظارت تاریخی روحانیت تبدیل به تصدی گری و توجیه و با غفلت از نظریه پردازی شد. وقتی رابطه قدرت ـ ثروت قبل از انقلاب به قدرت ـ منزلت بعد از انقلاب نیز تسری یافت، عده ای به دلیل مبانی ایدئولوژیک اسلامی شروع به تظاهر و پیش بردن منافع خودشان کردند. در این میانیک عده ای باید باشند که این ریاکاری را برملا کنند. چه کسانی باید تظاهر و ریا را برملا می کردند؟ اهل حقیقت، اهل دین، سرمایه های دینی چه کسانی بودند؟ به لحاظ تاریخی حوزه های علمیه و روحانیون بودند. روحانیت دست روی دست گذاشت. یا منفعتش و یا مصلحت اندیشی های کاذبش اقتضاء فریاد نمی کرد. بنابراین شروع به توجیه کرد.

خود ساخت متمرکز مزید بر علت است. وقتی ساخت مدیریتی و اداری کشور متمرکز است، وقتی رابطه قدرت ـ ثروت و تمرکز گرایی متکی به اقتصاد نفتی حاکم است خیلی راحت می توانید دسترسی به کانون ثروت داشته باشید. دسترسی که دارید، توجیهات دینی که دارید، فضا هم که امنیتی است و اگر کسی نقدی بکند بلافاصله نقدش تبدیل به یک مقوله امنیتی می شود، نتیجه این عوامل چه می شود؟ فساد و رانت خواری که الان مشاهده می کنید. در حالی این فساد ها اتفاق می افتد که هیچ حرکتی از مسئولان دیده نمی شود و مردم از توجیهاتی که این افراد می آروند قانع نمی شوند.

آقای دکتر کمپینی در فضای مجازی به نام «فرزندت کجاست؟» راه افتاده است که از مسئولان می خواهد محل زندگی و شغل فرزندانشان را اعلام کنند. نظر شما در مورد این کمپین چیست و خودتان هم نمی خواهید به این کمپین بپیوندید؟

 بله شنیدم. ببینید من راجع به هر موجی که شکل می گیرد اول می اندیشم که این موج چقدر عقبه دارد و چقدر می تواند محکم و تداوم داشته باشد. ببینید در کشور ما مثلا گاه به گاه عده ای می آیند و یک طرح دو فوریتی در مجلس طرح می کنند که برای مثال باید اموال نامشروع مسئولان را پس بگیریم، موج رسانه ای هم راه می افتد و نظراتی را جلب می کند اما در نهایت معلوم می شود این هم یک موج زودگذر و احتمالاً برای جلب افکار عمومی و توجه مردم به خود بوده است. بنده گفتم این طرح خوبی است و اگر به مرحله اجرا برسد اعتماد مردم احیا می شود، ولی همان موقع گفتم که چشمم آب نمی خورد گه این طرح به جایی برسد و معتقد بودم این کار ها بازی سیاسی است. بعد دیدید که تحلیل من درست بود.

خوب به سوال شما برگردم. اصولاً مقوله آقا و آقازاده یعنی چه؟ این موضوع را برای شما می شکافم. اولاً آقا زاده و آقا یک اصطلاح است وگرنه هر کسی آقاست و اگر فرزندی داشته باشد فرزندش آقازاده است. اما آقا چه کسی است؟ آقا کسی است که دستی در قدرت به ویژه قدرت بالفعل دارد. پس بیشتر باید تمرکز روی کسانی باشد که بالفعل آقا هستند یا اگر زمانی آقا بوده اند روابط تعریف نشده غیر قانونی و رانت خواری و رانت جویی داشته اند.

خوب حالا آقا زاده چه کسی است؟ آقا زاده کسی است که از قِبَل رانت و توصیه های پدر به جایی رسیده است. حالا ممکن است فردی، آقا باشد ولی پسرش اصولاً ربطی به او نداشته باشد. یعنی پسر مسیر جدای خودش را بدون هیچ رانت و توصیه پدرانه و یا مادرانه صاحب قدرت در پیش گرفته باشد. آیا این هم از مصادیق آقازادگی است؟ و اصولاً هر کس آقا شد الزاماً به رغم جایگاه ساختاری اش اهل رانت و فساد و توصیه هم هست؟ پس مورد ما باید صرفاً کسانی باشند که از قبل جایگاه پدر یا مادر، متنعم از فرصت ها و امتیازات ویژه شده باشند و در این بین ولو صاحب قدرت ما خود بی بهره از رانت بوده باشد اما با توصیه های خود فرصتی را برای آقازاده خود رقم زده باشد.

اینکه نمی شود ما بیایم بگوییم هرکسی آقازاده فلان مسئول است پس حتما حسب فاسد بودن محتمل پدرش اهل فساد است حتی اگر پدرش فاسد باشد علی الاصول دلیل نمی شود که پسرش هم فاسد باشد یعنی مثلا رانت خوار باشد. ممکن است اصلا پسرش راه دیگری رفته باشد و پدرش را قبول نداشته باشد. پس این موارد را باید از هم تفکیک کرد. همین طوری نباید به صرف آقازاده بودن بگوییم این فرد مشکل دارد. ممکن است آقا مشکل داشته باشد و ممکن است مشکل نداشته باشد. ممکن است پسر مشکل داشته باشد و ممکن است مشکل نداشته باشد. بسیار محتاط و مستدل باید حرکت کرد. آن قدر که آقا برایم روشن و آشکار است آقازادگی نیست.

این آقای اصطلاحی و مورد دار است که موضوعیت آقازادگی وغیره دارد و برای مواجه با آن به قدر کافی قانون وجود دارد که پای مشکلات قضایی و داوری اخلاقی درمورد آقازادگی به میان نیاید. با آقای اصطلاحی برخورد کنید آقازاده پیش کش. در ضمن این کمپین در هر حدی هم که باشد محدود است من مشکلم ساختاری است که فساد زا است. من مشکلم جریان است که این جریان هم محدود به فرزند نمی شود؛ به شبکه خویشاوندی، شبکه قومی، شبکه ارتباطات دوستانه، سیاسی و جناحی و … گسترش پیدا می کند. می خواهم بگویم محدود به یک جریان نشود و عالمانه هم باید در این مسیر قدم برداشت و نباید شکل پوپولیستی به خود بگیرد.

 یعنی معتقد هستید این کمپین احساسی است؟

اصولاً این مورد، مورد مبنایی بنده نیست. علی الاصول آقا بیشتر در معرض بهره برداری است. بیشتر آقا را بچسبید تا آقازاده را. مگر اینکه مطمئن بشوید این آقازاده هم متنعم شده است. من بیشتر مسئله ام آقایی است که هم به لحاظ ساختاری در معرض فساد است و هم عامل تقویت کننده این ساختار از طریق رفتارهای فاسد است.

امام علی(ع) می فرمایند من به قیمت فساد خودم شما را اصلاح نمی کنم (لا ارید اصلاحکم با فساد نفسی) من نمی توانم بخاطر سیاست اخلاقم را ذبح کنم. می گویم بحث ها و نقد ها باید مستدل باشد. من در نقد هر کسی می گویم خلط من قال و ما قال نشود. آنچه گفته می شود را نقد کنید نه آن که می گوید. شخصیت افراد را لجن مال نکنید. مشی و تفکرش را نقد کنید. این ثمربخش تر است تا اینکه هتاکی کنید و باعث شوید تا مورد شما مظلوم نمایی هم بکند. هر کس که از مقام دولتی خودش سوءاستفاده می کند، توصیه و سفارش می کند اگر این شامل پسرش هم شده باشد باید با او برخورد شود.

 فضای دانشگاه را چطور ارزیابی می کنید؟ نبض دانشگاه می زند؟

 نمی زند. نبض دانشگاه را در دانشگاه نباید گرفت باید در جامعه گرفت؛ یعنی باید دید این آقا، این استاد دانشگاه در جامعه چه حضوری دارد، نبضش را آنجا باید گرفت. اما اینکه شما یک فضای منفک از جامعه درست کنید و هیچ رابطه دیالکتیکی با جامعه نداشته باشید مشخص است که نبضتان نمی زند. اتفاقا این دامی است که حکمرانان پهن کرده اند و متاسفانه دانشگاه ما هم در این دام افتاده و بعضی وقت ها حتی تطهیر هم می کند. شما می بینید حکمرانان ما یک فضا و مزرعه و قطعه مستقلی درست کردند که همه به یگدیگر سرویس بدهند، یک عده سرویس اقتصادی بدهند، یه عده سرویس علمی بدهند، با سکوتشان.

حتی شاخص هایی که برای استاد دانشگاه تعریف می کنند شاخص های منفک از جامعه است. آی اس آی! برو مقاله بنویس تا استاد تمام بشوی، درآمدت بیشتر شود، پایان نامه های بیشتری بگیری. حال اگر همین استاد در کنار تمام فعالیت های متعارفش یادداشت بنویسد، مصاحبه بکند، منزلت علمی اش را با شاخص های انتزاعی زیر سوال می برند و او را طرد می کنند. هر وقت شرایط را مناسب دانستم و شخصیتم اجازه داد ناگفته هایی را در این خصوص خواهم گفت.

 آقای دکتر معیشت استاد دانشگاه مخصوصا در حوزه علوم انسانی وصل به نهاد های رسمی است

 بله قبول دارم. زندگی خرج دارد، چیزی که روشنفکر نمی فهمد دقیقا همین گزاره است. اگر روشنفکر بگویدکه زندگی خرج دارد که دیگر روشنفکر نیست. روشنفکر باید قانع باشد. مگر برکت و روزی دست این نهاد هاست؟ بعضی ها واقعاً اعتقاد ندارند که خدا هست و فعال است. خدا کارگر است، خدا عمل می کند.

آقای دکتر به عنوان سوال آخر شیرین ترین خاطره از کلاس هایتان را هم بفرمایید

انتخاب کردن سخت است. در یکی از این کلاس ها که با طلبه ها داشتم با یکی از این طلبه ها که دانشجوی دکتری بود حرفم شد. ولی جالب بود همان طلبه رفت و برای من چای و بیسکویت آورد و به خانه اش برای صرف آش رشته دعوت کرد. حتی در یک کلاس دیگری طلبه ای در حین ارائه مقاله مطلبی گفت من نقدش کردم دیگر ادامه نداد، فهمیدم که قهر کرده است. گفتم: ببخشید امر بر شما مشتبه شده است، این من هستم که باید قهر کنم و رفتم. آمد و دلجویی کرد. هر دو هم اکنون از دوستان بسیار خوب و دوست داشتنی من هستند.

خاطره دیگر مربوط به درس دکتری بنده در دانشگاه تهران بود. در درس فلسفه علوم اجتماعی از نگرش فرایندی گفتم. دو سال بعد خانمی که از دانشجویان من بود تماس گرفت و گفت «نگرش فرایندی شما من را نجات داد» که برایم شیرین بود. خاطره شیرین دیگر که اخیراً برایم رقم خورد مربوط به دانشجوی دکتری ای است که سال ۸۹-۹۰ با بنده درسی داشت که به دلیل فوت ناگهانی همسرش با افسردگی روبرو شد و همین مسئله باعث شد تا نمره اش به تعویق بیفتد. هم اکنون که در شرف فارغ التحصیلی است و باید تکلیف درس ناتمامش را با بنده مشخص کند برای پاسخ به یکی از سؤال ها مجبور می شود نام بنده را در کنار یکی از متفکران در گوگل جستجو کند. در حین جستجو با کتاب های روزنگاشت بنده مواجه می شود و سخت مشغول مطالعه آنها از پنج صبح تا پنج عصر می شود. در ایمیلی که به بنده کرد ضمن شرح ماوقع از تحول روحی مثبت خود پس از این مطالعه گفت و مرا مصمم تر و امیدوارتر به نوشتن روزانه کرد.


طبقه حاکم با اهرم های فرهنگی و سیاسی در اختیار، خود را بت هایی می دانند که مردم باید به پرستش آنها بپردازند!(1)




ایرنا: افروغ از اساتید بنام جامعه شناسی است که در سال های اخیر مباحث مهمی را در حوزه عدالت اجتماعی و آسیب شناسی ساختار سیاسی کشورمان ارائه کرده است.

این استاد برجسته کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در رشته جامعه شناسی از دانشگاه شیراز اخذ کرد و در دانشگاه تربیت مدرس دکترا گرفت و در همین دانشگاه مشغول به تدریس شد. او در مراکز عملی و پژوهشی مختلف از جمله دانشگاه تهران هم به تدریس پرداخته است.

وی خود را محصور به فعالیت های آکادمیک نکرد و وارد حوزه سیاسی هم شد از این رو به مجلس هفتم و به عنوان نماینده تهران راه یافت و در این مدت ریاست کمسیون فرهنگی را برعهده گرفت.

با این استاد دانشگاه که در زمان حاضر در یکی از روستاهای شهرستان سوادکوه در منطقه لفور در ۵۰ کیلومتری قائمشهر زندگی می‌کند. در مورد وضعیت دانشگاه های کشور، وضعیت علوم انسانی، روشنفکری و رسالت روشنفکر در جامعه امروز و …به گفت وگو نشستیم .


دکتر افروغ خود را روشنفکر انقلابی می نامد که وظیفه آگاهی بخشی به جامعه را برعهده دارد تا افراد به حقوق خود آگاه شده و در جهت استیفای آن گام بردارند.

در ادامه مشروح گفت و گوی افروغ با ایرنا را می خوانید:


 برای شروع بحث آقای دکتر بفرمایید الان مشغول چه کاری هستید؟


 الان یک پروژه‌ی کلان در فلسفه علوم اجتماعی در دستم است که به اتفاق پنج محقق دیگر در حال انجام آن هستیم، مدیریت این پروژه تحت عنوان رابطه‌ی نظریه و عمل با بنده است، قرار است در قالب چهار کتاب منتشر بشود؛ یکی مربوط به دوران ماقبل پوزیتیویسم، یعنی پیشاسقراطیان، سقراطیان و پسا سقراطیان از جمله متفکران اسلامی است. کتاب دوم مربوط به پوزیتیویسم و نحله ها و شاخه های آن است.

کتاب سوم نقدهای تفسیری است که بر پوزیتیویسم در علوم انسانی وارد شده و عمدتا شامل هرمنوتیک تحلیلی و قاره ای است و بالاخره کتاب چهارم شامل نظریه انتقادی و رئالیسم انتقادی است که خودم در حال نگارش آن هستم. محققان دیگر هم از استادان و افراد صاحب نظر در حوزه فلسفه علوم اجتماعی هستند.

 مصاحبه ای از شما دیدم که گفته بودید مشکل ما بحث تئوری و نظریه پردازی است. همین امر باعث شده که زیاد در کارهای اجرایی ورود نکنید و به سمت نظریه پردازی حرکت کنید؟

 بله احساس کردم که مشکل ما نظریه پردازی و عدم توجه به نظریه هایی است که بعضاً تولید می شود. بنابراین فکر کردم مهمترین مقوله ای که باید روی آن انگشت گذاشت همین مقوله است. بنابراین اگر ما پروژه نظریه و عمل را دنبال کنیم به دلیل نوع رویکردمان می تواند یک گام به جلو در فهم آمیختگی عمل با نظریه و دلالت عملی نظریه باشد.

البته هرقدر هم سعی کنیم به لحاظ نظری مشکل رابطه نظریه و عمل را سامان بخشیم در نهایت به عمل می رسیم که دیگر در اختیار ما نیست. اما بنده هیچ گاه برای خودم توصیه نکرده و نپذیرفته ام که یک آکادمیسین صرف باشم، به هیچ کسی هم توصیه نمی کنم. بنده مخاطبان مختلف دارم. برای خودم شأن علمی، روشنفکری و بدون تعارف و با سربلندی هرچه تمام شأن انقلابی قائلم. بنابراین نمی توانم بیگانه با دردها و مسائل مردم و انقلابم باشم. با توجه به این مسئله نظریه پردازی های موجود در کشور را رصد می کنم.

برخی مطرح می کنند وظیفه استاد این نیست که وارد حوزه عمل بشود بلکه باید به تولید علم بپردازد، شما دراین خصوص چه ایده ای دارید ؟

 اشکال ندارد، این دو با هم منافاتی ندارند. وقتی می گویم حوزه عمل، قرار نیست استاد دانشگاه کارگزار باشد. بحث بر سر این است که مسئله آن استاد دانشگاه باید به جامعه خودش برگردد و مستقیم و غیرمستقیم راه حل به دست دهد. این با عدم تصدی گری منافات ندارد. اما مسئله شما باید مسئله روز باشد، مسئله شما باید مسئله اجتماع خودتان باشد. این به همان دیالکتیک خرد و جامعه باز می گردد . جامعه شناس و اندیشمندی که بیگانه با جامعه اش باشد را اصولاً اندیشمند نمی دانم. امکان پذیر هم نمی دانم. بنده حتی این نسخه را برای فلسفه هم می پیچم. فیلسوف هم نمی تواند بیگانه با زمانه و زمینه اش باشد. علی الاصول به اصطلاح فیلسوفی که بیگانه با روز و مسئله زمانه و عصرش باشد را فیلسوف نمی دانم.

نقدی که بر روشنفکری ایران در قریب به ۲۰۰ سال اخیر مطرح می شود این است که با مسئله جامعه خودش بیگانه بوده است. با این تعریف شما خودتان را چگونه یک روشنفکر می نامید؟

تعریف دیگری از روشنفکری دارم. روشنفکری یک تعریف اصطلاحی دارد که از این تعریف اصطلاحی شما پی به الزامات مفهومی می برید. تعریف اصطلاحی روشنفکر این است که زبان بی زبان ها و صدای بی صداها باشد. کسانی که صدای شان به جایی نمی رسد، زبان گویایی ندارند، یعنی مردم و طبقات فرودست جامعه، طبقاتی که ممکن است به حقوق و نیازهای واقعی شان توجه نشده باشد. حالا اگر شما این معنای اصطلاحی را بپذیرید آن وقت به چند سوال باید پاسخ دهید؛ آیا روشنفکر می تواند صدای بی صدایان و در واقع پاسخگوی نیازهای واقعی مردم باشد اما برای آنان نیازی واقعی قائل نشود؟ آیا می تواند نیازی برای مردم قائل بشود اما ذاتی قائل نشود؟ آیا می تواند نیاز و ذاتی برای مردم قائل شود اما به خدای ذات ساز قائل نباشد؟

این نسبتی است بین خدا و ذات و وقتی نسبتی بین خدا و ذات قائل شدید طبعاً پای غایت ولو منبسط هم به میان می آید و تبدیل می شود به یک رابطه سه گانه خدا، ذات و غایت. حسب این رابطه درونی آیا می شود روشنفکر خداگرا نباشد؟ مفهوماً عرض می کنم.

بنابر این تمام روشنفکران، نمی توانند مفهوماً خداگرا نباشند، اما این به آن معنا نیست که به لحاظ تاریخی و اجتماعی همه خداگرایان روشنفکری کرده و یا کسانی که روشنفکری کرده اند الزاماً متوجه این رابطه مفهومی بوده اند. انبیا متوجه بوده اند. تمام انبیا روشنفکران تاریخ اند. متوجه این رابطه، یعنی متوجه خالق ذات ساز، ذات منبسط و غایت انسانی اند. بنابراین روشنفکر کسی است که توجه به این رابطه سه گانه دارد. صدای بی صداها و زبان بی زبان ها است و رسالت اجتماعی و تاریخی دارد. روشنفکر فقط یک استاد دانشگاه متعارف نیست که دلش به ترفیع، گرفتن پایان نامه و حقوق بیشتر خوش باشد. منظور و مطلوب من استاد دانشگاهی است که رسالت اجتماعی دارد، به عبارتی استاد روشنفکر و یا روشنفکر استاد.

 این افرادی که در صد و پنجاه سال اخیر به عنوان روشنفکر در تاریخ ما شناخته شدند. شما چه نامی روی آن ها می گذارید؟

باید جریان روشنفکری را دسته بندی کرد. یک طیف از این جریان همان منورالفکرهایی بودند که متصل به عصر روشنگری غرب و با همان شعارها و نگاه ها بودند. در واقع همان افکار را نشر می دادند. یک دسته هم بودند که بومی بودند. مثل مرحوم شریعتی، استاد مطهری، مرحوم آل احمد و.. این ها روشنفکرانی هستند که در واقع می خواهند با شبکه های القایی و اغوایی قدرت های دولتی درافتند، می خواهند صدای بی صداها و زبان بی زبان ها باشند. مخاطب و درد مردم و وطن شان را می فهمند. اینها دسته دوم هستند.

یک دسته دیگر بعد از انقلاب در اتصال به دسته اول که همان منورالفکرها بودند شکل گرفت و بحث های اصلاحات عصر روشنگری با همان مبنای نظری فردگرایی و اقتصاد لیبرالی و … را دنبال می کردند. اما در کنار این نسل سوم یک نسل چهارمی هم داشتیم که در اتصال به نسل دوم بودند؛ در واقع سعی می کردند تفکر بومی، شرقی و دینی و توجه به حقوق شهروندی داشته باشند.

«این حقوق را نیز به حق فردی و آزادی تقلیل نمی دادند. حقوق شهروندی اعم از فردی ،گروهی و جامعه ای است. بر پایه هستی شناسی فردی، گروهی و جامعه ای انسان ها و حقوق متناظر طبیعی و وضعی، اعم از فردی، گروهی و جامعه ای است. بر این اساس، حق حیات و آزادی های مدنی و سیاسی، مشارکت گروه های اجتماعی و حقوق جامعه ایِ ثبات سیاسی، حق فرهنگ و عدالت اجتماعی جایگاهی ویژه می یابد.»

البته قبول دارم آن چیزی که به عنوان روشنفکری در هر دو طرف موافق و مخالف جا افتاده همان معنایی است که شما اشاره فرمودید و هر دو همین معنا را در جامعه می دمند اما معانی و مفاهیم دیگری نیز وجود دارد. این یک برخورد ایدئولوژیک با مفهوم روشنفکری است. یعنی اگر شما تعابیر مختلف را نبینید برخورد ایدئولوژیک به معنای مذمومش کرده اید. کما اینکه برخی با خود مفهوم ایدئولوژی همین کار را می کنند. ایدئولوژی تعابیر مختلف دارد برخی فقط یک تعبیرش را می گیرند، یعنی برخورد ایدئولوژیک از جنس منفی آن را با خود مفهوم ایدئولوژی می کنند. در حالی که ایدئولوژی فقط یک تعبیر ندارد، یعنی فقط ایدئولوژی توتالیتر نیست. لیبرالیسم هم ایدئولوژی است. هر ایسم و مکتبی می تواند ایدئولوژی باشد. باید دید که مدعیاتش چیست، مولفه هایش کدام است و از چه مبانی ای برخوردار است.

در اندیشه شما روشنفکر فقط یک نقاد است که ساختارهای مختلف را نقد می کند یا نه خودش هم تبدیل به مصلح اجتماعی می شود؟

ببینید روشنفکر اولاً و بالذّات کارش نقد است؛ یعنی نقد مستمر، نقد مستدل، نقد روشمند، نقدی که ناظر به حقوق شهروندی است. حالا هیچ منافاتی ندارد یک نقاد روشنفکر، مصلح هم باشد، اصولاً قرار است مصلح هم باشد. یک نسبت ماهوی بین روشنفکری و اصلاح وجود دارد. شما وقتی نقد می کنید نشانه هایی از اصلاح به دست می دهید. حالا ممکن است خودتان پرچمدار این اصلاح باشید یا نباشید. فقط بحث این است که تمام تلاش روشنفکر مصلح یا مصلح روشنفکر این است که تعلق به عرصه مدنی یا اجتماعی داشته باشد. تعلق به قدرت رسمی نداشته باشد. ممکن است یک مصلح روشنفکر بخواهد در عرصه قدرت رسمی حضور داشته باشد مانعی ندارد اما دیگر علی القاعده مصلح روشنفکر نیست، مگر اینکه بتواند حضور در قدرت رسمی اش را با آگاهی بخشی و رهایی بخشی جمع کند. من این را در امام علی(ع) می بینم. امام علی می فرمایند عالِم باید هم قدرت را در دست بگیرد و هم آگاهی بخشی و نظارت بر امرای خود و حقوق مردم داشته باشد.

 در این تعریف شما امام خمینی(ره) در چه جایگاهی قرار می گیرد؟

اگر امام فرصت کافی تری می داشت شاید بهتر می توانستیم ایشان را بشناسیم. اما به نظرم امام هم کمابیش در مسیر همین ساحت تعریف می شود. امام قبل از انقلاب اسلامی آگاهی بخشی می کند، در واقع، رهبر آگاهی بخشی است، ضمن آنکه رهبر نهضت اصلاح طلبانه و مصلحی اجتماعی است. بعد از آنکه ایشان عهده دار حکومت می شود نیز همواره توجه به آگاهی بخشی در پیشبرد اهداف انقلاب دارد، همواره با سیاست های عدالت طلبانه خود توجه دارد که صدای بی صداها و زبان بی زبان ها باشد.

تلاش و کوشش می کند تا عَلَم حقیقت را بلند کند. امام حتی در جاهایی روشنفکران را با همین اصطلاح به انجام رسالت خویش فرا می خواند. بنابراین می توانم بگویم که هرچند مقایسه کار آسانی نیست و باید از شبیه سازی پرهیز کرد اما در کل می توان این گونه به داوری نشست که با توجه به حافظه تاریخی به جای مانده از میراث حکومتداری حضرت امیر(ع)، امام خمینی می کوشد تا جا پای ایشان بگذارد و در مسیر ایشان طی طریق کند

 آقای دکتر اشاره به استاد مطهری کردید. یکی از اساتید مطرح کرده بودند که اگر شهید مطهری زنده می ماند مسیر سروش را می رفت و شهید مطهری غرب زده بود. نظر شما در مورد این اظهار نظر چیست؟

ببینید این حرف ها، حرف های هیجانی و بی بنیاد است. شما اگر واقعاً می خواهید آقای مطهری را بشناسید و در موردش قضاوت کنید باید منطق درونی تفکر آقای مطهری را کشف کنید. من اخیرا مقاله ای در مشهد ارائه کردم تحت عنوان «ولایت ایدئولوژیک فقیه دریچه ای رو به انبساط در نظم منطقی و رسمی»،
در آن مقاله از مفهوم ولایت ایدئولوژیک فقیه استاد مطهری استفاده و ضرورت انبساط را مطرح کردم. باید در نظم سیاسی و منطقی مان یک انبساط حاصل بشود و این انبساط در صورتی حاصل می شود که دیالکتیکی بین عرصه انتزاعی و انضمامی و یا عرصه دلیل و علت یا نظم فرهنگی و نظم منطقی و سطح اجتماعی فرهنگی عِلّی وجود داشته باشد. مفهومی که استاد مطهری در مورد ولایت ایدئولوژیک فقیه مطرح می کند مفهوم جامعی است. جامعیتی از هستی شناسی، ارزش شناسی و رفتار شناسی در قالب یک مکتب و ایدئولوژی ناظر به سعادت دنیوی و اخروی انسان. یعنی تنها ناظر به بعد فقهی و احکام دینی نیست بلکه ابعاد عقیدتی و اخلاقی را نیز در بردارد.

اگر قرار باشد حداقل در چهارچوب قانون اساسی فعلی به تفکر استاد مطهری توجه کنیم باید مجلس خبرگان مستجمعی از اسلام شناسان، اخلاق شناسان، فقها و موضوع شناسان باشد. بنابراین اسلام استاد مطهری، برخلاف برداشت فرد مذکور اسلام حداکثری است. چرا و بر چه اساس برخی شهید مطهری را با یکی از روشنفکرانی که قائل به اسلام حداقلی است مقایسه می کنند. باید مبنایی صحبت کنیم. آقای مطهری قائل به اسلام حداکثری است و اسلام حداکثری را در قالب ایدئولوژی می بیند و مقام ایدئولوگ به رهبر می دهد.

رهبر در واقع ایدئولوگ است و البته ناظر به تحقق این ایدئولوژی. در حالی که آن روشنفکر مورد اشاره به اسلام حداکثری باور ندارد و معتقد است جامعه و حکومت اسلامی، جامعه و حکومت مسلمانان است؛ یعنی ایشان حسب فردگرایی خود گرایشی به روابط و ساختارهای اسلامی، وراء افراد و جمع جبری آنها ندارد. جامعه مسلمانان را جامعه اسلامی می داند، در حالی که جامعه اسلامی مطلوب استاد مطهری تنها ناظر به مسلمان بودن افراد نیست بلکه قواعد و روابط و ساختارهای اسلامی را نیز دربرمی گیرد. البته واضح است که مسلمان و طالب اداره اسلامی بودن شرط لازم حکومت اسلامی است اما کافی نیست. پس این پیش بینی و این مقایسه بدون مبنا است.

 تفاوت روشنفکر با این تعریفی که شما کردید با یک فرد پوپولیست و عوام فریب چیست چون هر دو مدعی اند که صدای مردم هستند

 روشنفکر وقتی آگاهی بخشی و نیاز مردم را مطرح می کند. پای ضرورت و نیاز واقعی مردم را به میان می کشد. یعنی باید حقایق وجودی، مخاطب و زبان مخاطب را بشناسد. این چه نسبتی با پوپولیسم دارد؟ پوپولیسم هیچ کدام از این معیارها را ندارد. نه قائل به ضرورت است نه اصولاً می تواند تشخیص دهد که ضرورت چیست. خود واقعیت لایه لایه است. ببینید من نمی گویم روشنفکر واقعیت های روزمره ای که همه فکر می کنند واقعیت است را بشناسد. واقعیت لایه مند است، یک لایه فعلیت است و یک لایه فرافعلیت است و اصولاً دیده نمی شود. روشنفکر به نیاز واقعی مردم می پردازد. برای مثال اگر برده ای از وضع موجودش راضی بود و رضایت خود را فریاد زد، این رضایت مورد قبول روشنفکر نیز هست؟ خیر! روشنفکر می گوید « تو یک نیازی نیز در آزادی و عدم بندگی ات داری، اما هم اکنون برده ای.»

روشنفکر آگاهی می بخشد. همه رسالتش در همین حد آگاهی بخشی است، اینکه بخواهد به زور آن فرد برده را رهایی ببخشد کار روشنفکر نیست. روشنفکر می گوید من پرده های اغوایی و توهمات را کنار می زنم. دیگر با خودت است و من به زور نمی توانم تو را رهایی ببخشم.

فرد پوپولیست اصولاً سره از ناسره نمی کند. پوپولیسم بر موجی از انتظارات مشاهده شده سوار می شود. در واقع توجه ندارد که با خود مفهوم مردم نباید به مثابه واقعیتی توده وار و بی شکل برخورد کرد. مردم واقعیتی قابل تفکیک است. از آحاد و گروه های اجتماعی مختلف تشکیل شده که می توانند در کنار اشتراکات تفاوت هایی نیز داشته باشند. اگر شما فقط به اشتراکات و وحدت توجه داشته باشید کثرت فدا می شود و اگر فقط به کثرت توجه داشته باشید وحدت فدا می شود.

پوپولیسم فقط و فقط در بهترین حالتش به اشتراکات توجه دارد و نه کثرات و تفاوت ها. توجه ندارد که وحدتی که منهای کثرت باشد مثل کثرت منهای وحدت قابل قبول نیست. اگر جامعه را فقط وحدت گرایانه صرف ببینید به یک نوع توتالیتاریسیم کشیده می شوید. اما روشنفکر می گوید جامعه آحاد و اقشار مختلف دارد. اما یادمان نرود در کنار این کثرت وحدت هم هست. اصولاً عالم وحدت در عین کثرت است. اگر فقط این کثرت را ببینیم و وحدت را فراموش کنیم آنارشیسم حاکم می شود. پوپولیست ها روی این اشتراکات تأکید می کنند و سوار بر موج می شوند و توجه ندارند که حتی موج بالفعلی هم که شما می بینید ممکن است کاذب باشد. بنابراین یک فرد پوپولیست به نیاز واقعی مردم توجه نمی کند.

 چه نسبتی بین مفهوم روشنفکر و انقلابی وجود دارد که خودتان را هم روشنفکر و هم انقلابی می دانید؟

روشنفکری یعنی شدن، یعنی تغییر، و تغییر و انقلاب نیز در حالت و وضعیتی یک رابطه درونی با یکدیگر دارند؛ رابطه درونی رابطه عَرَضی نیست، رابطه بیرونی نیست و انقلاب هم فقط یک حادثه نیست. انقلاب مبتنی بر یک نگرش فرایندی و غایت مدار است؛ یعنی ما می گوییم عالَم فرایندی است، عالم دیالکتیک است، عالم سرشار از تضاد و کلیت است. یعنی روشنفکر از همان ابتدا باید به ما بگوید جهان بینی اش چیست، هستی شناسی اش چیست؟ آیا هستی شناسی اش بالفعل و امر حاضر و مثبت است یا لایه لایه و ناظر به غیاب و تغییر است. بنابراین روشنفکر اگر محافظه کار و ثبات گرا شد، روشنفکر اگر فقط به عرصه مثبت حاضر و بالفعل تکیه کرد که دیگر روشنفکر نیست.

بماند که بعضاً در ایران به یک فرد انقلابی می گویند محافظه کار و به یک فرد محافظه کار می گویند اصلاح طلب. اینها بازی هایی است که در ایران رایج است.

 برای اینکه انتخاب کردید روشنفکر باشید از مشاغل اجرایی کنار کشیدید؟

 یک روشنفکر باید یک استاد خوب هم باشد، یک تئوریسین و نظریه پرداز خوب هم باشد، باید آراء متفکران غرب و شرق را بشناسد. قوی تر از خیلی از غربی ها باید غرب را بشناسد. قوی تر از خیلی از شرقی ها باید شرق را بشناسد. یعنی عالِم باشد اما علم را فقط برای علم نخواهد. علم برای علم معنا ندارد. هم خاستگاه علم او باید اجتماعی و تاریخی باشد، هم دلالت علم او باید به مردم برگردد. قائل به یک دیالکتیک بین خرد و جامعه باشد. یک خردورز باید مسئله اش را از جامعه بگیرد، تبدیل به پاسخ کند، پاسخ را به جامعه برگرداند و کماکان این چرخه ادامه یابد، یعنی چرخه مستمر دیالکتیک خرد و جامعه. این مطلوب ماست.

با این تعریفی که از روشنفکری ارائه دادید خودتان را در مظان این اتهام که بعضی ها مطرح می کنند قرار نمی دهید که روشنفکران فقط بلد هستند حرف بزنند؟

 بلدند نقد کنند. بلدند حرف های مبنایی بزنند. بلدند حرف های برخاسته از آرزوها و درد های مردم بزنند. جامعه ای که در آن روشنفکر بمیرد درواقع یک گورستان آرام است. چون حلقه واسط عرصه داغ اجتماعی و عرصه منجمد دانشگاهی که همان روشنفکران باشند از بین رفته است. روشنفکران کسانی هستند که مسائل اجتماعی را فریاد می زنند و مستقیم و غیر مستقیم به عرصه های منجمد علمی و دانشگاهی منتقل می کنند؛ واسط عرصه داغ جامعه به عرصه منجمد هستند. می کوشند تا وسیله خنک شدن عرصه داغ و افزایش درجه حرارت عرصه یخ زده جامعه باشند. وقتی این حلقه واسط از بین برود چه اتفاقی می افتد؟ دیالکتیک مطلوب جامعه و دانشگاه و حوزه از بین می رود، حالا منظور دانشگاه به ما هو دانشگاه است. و وقتی از بین رفت تعاطی بین عرصه انتزاعی و انضمامی، عرصه دلیل و عرصه علت از بین می رود. وقتی از بین رفت جامعه آماده برای طغیان و شورش می شود، چون می گوید صدای من شنیده نمی شود، بلندگویی در اختیار من نیست، بعد شورش می شود. در سال های اخیر هجمه ای که به روشنفکری شد به هیچ مفهوم سیاسی و هیچ قشر دیگری نشد. اصولاً همه بلاها را متوجه روشنفکران دانستند. روشنفکران را با تمام ترفندها و قدرت ها و اختیاراتی که داشتند طرد کردند.


سه شنبه 6 شهریور 1397

بی تکلف‌ترین کتابم را منتشر کردم

نوع مطلب :اخبار ،

 بی تکلف‌ترین کتابم را منتشر کردم


به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، مراسم رونمایی از جدیدترین اثر عماد افروغ، با عنوان «فریادهای خاموش» (جلد چهارم از مجموعه روزنگاشت تنهایی) دوشنبه ۵ شهریور با حضور نویسنده اثر، علیرضا مختارپور، رضا امیرخانی، مهدی قزلی، سمیه سادات لوح موسوی، میثم قهوه‌چیان، سید احمد حسینی، محمد آقاسی در مجموعه خانه مهر امام رضا(ع) برگزار شد.
 
عماد افروغ در سخنانی در این مراسم با بیان اینکه نقد آن است که به محتوای یک اثر نظر کند نه به شخص، اظهار داشت: نقد محتوایی باید انجام دهیم و تا جایی که امکان دارد از نقد شخصی خودداری کنیم تا به هتاکی کشیده نشود.

این مؤلف درباره تازه‌ترین اثر خود توضیح داد: کتاب روزنگاشت تنهایی یک اثر است ولی موضوع واحدی ندارد ولی امیدوارم این جلسه سرنخی برای بحث‌های آتی باشد. موضوع این کتاب خود من هستم؛ چراکه اگر یک انسان با یک پروژه و یک موضوع ارتباطی برقرار نکند آن موضوع ارزش نخواهد داشت، اما روزنگاشت من نشان می‌دهد بی‌تکلف‌ترین اثرم همین کتاب است. اگر موضوع واحد ندارد، از آن دفاع می‌کنم چون زندگی‌ این‌گونه است. یک زندگی واقعی است، یعنی یک حیات انسانی است.

 مختارپور: افروغ نمونه روشنفکر متدین و مسئول است

علیرضا مختارپور با اشاره به ویژگی‌های کتاب «فریادهای خاموش» گفت: این کتاب تنها یک کتاب انتقادی به مسائل سیاسی و اجتماعی نیست، بلکه راهکار، ارائه نظر و پیشنهاد نیز در این کتاب وجود دارد. بنابر این این کتاب معرف یک روشنفکر مسئول و متعهد است.

علیرضا مختارپور در این مراسم طی سخنانی درباره این کتاب گفت: آقای دکتر افروغ این کتاب را دو هفته پیش و پیش از برگزاری جلسه شورای فرهنگ عمومی به من هدیه دادند و من بلافاصله ۱۰۰ صفحه از آن را خواندم. وقتی نام این کتاب را دیدم با ترکیبی با عنوان «فریادهای خاموش» مواجه شدم. بواسطه فعالیتی که سال‌ها به آن اشتغال داشتم، این ترکیب بلادرنگ من را به یاد بیتی از حضرت مولانا انداخت.

وی افزود: همان‌طور که استحضار دارید مولانا شاید یکی از تنها و معدود شاعرانی است که تخلص لفظی ندارد. یعنی در بیش از سه‌هزار غزل دیوان کبیر، شما هیچ جا نام مولوی را در انتهای هیچ غزلی نمی‌بینید. در تعداد کمتر از ۷۰۰ غزل تخلص به نام شمس، یعنی مراد مولانا است و در اکثر غزلیات هم یک تخلص معنوی دارد که لفظ خاص نیست و آن تخلص معنوی امر به «خموشی» است.

دبیرکل نهاد با اشاره به اشتراکات عنوان کتاب «فریادهای خاموش» و سروده مولانا ادامه داد: در میان بیش از ۲ هزار غزلی که با خموشی تمام می‌شود، مولانا یک بیت عجیب دارد که شبیه نامی است که بر روی کتاب جناب آقای دکتر افروغ گذاشته شده که در آن یک پیش‌بینی درباره آثار خود می‌کند. مولانا در این بیت می‌گوید «خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم، در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد».

علیرضا مختارپور در ادامه درباره برخی ویژگی‌های این کتاب در مقایسه با آثار روشنفکران، گفت: دقت در جزئیات یکی از ویژگی‌های این کتاب است و همانطور که در صفحه ۴۰۰ کتاب عنوان شده، نویسنده بنا داشته که هیچ اتفاقی را سانسور نکند و در نتیجه از موضوعاتی چون پول گرفتن از عابر بانک، پلو درست کردن و کمردرد ناشی از بازی کردن فوتبال خانوادگی در این کتاب به چشم می‌خورد، تا نقد کتاب دیالکتیک و بررسی مسائل اجتماعی- سیاسی و نقد روحانیت؛ که همه این مسائل در این کتاب با یکدیگر ممزوج هستند و به شناخت بیشتر و بهتر نویسنده کمک می‌کنند.

وی توجه ویژه به حالات روحی و درونی را از دیگر ویژگی‌های این کتاب عنوان کرد و گفت: ما در این اثر خواب‌ها، رویاها و کابوس‌های نویسنده را نیز می‌خوانیم که نویسنده بعضا تفاسیری بر بعضی از این خواب‌ها نیز ارائه می‌کند. اما به هر حال وقتی خواننده با نویسنده‌ای روبه‌رو می‌شود که ناراحت است، دلگیر است، به تنهایی خود فکر می‌کند، موضوعات مختلف را دستمایه تفکر قرار می‌دهد و حتی خود تفکر درباره تنهایی، خدا، انسان، جهان، فقر و عدالت را موضوع تفکری دیگر قرار می‌دهد، به وجد می‌آید. وقتی این موضوعات را در کتاب می‌خواندم به یاد تعبیر مرحوم علامه جعفری افتادم که سیر حیات معقول در سراسر این کتاب به چشم می‌خورد.

دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، توجه به دین و دینداری را یکی دیگر از ویژگی‌های این اثر عنوان کرد و گفت: نویسنده به هیچ وجه ابایی ندارد که تعلق و انس خود را با دین و عبادت و قرآن نشان دهد. قرآنی که می‌خواند بحث می‌کند و نکاتی به ذهنش می‌رسد در این کتاب به روشنی بیان شده است. یکی دیگر از ویژگی‌های این کتاب، اشتغالات علمی نویسنده و کتاب‌هایی است که خوانده؛ در نمایه این کتاب نام ۲۱ اثر آورده شده که البته این نمایه ناقص است، چرا که بسیاری از مقالات و کتاب‌هایی که در این اثر مورد بحث واقع شده در این نمایه ارائه نشده است که البته این بررسی‌ها هم بررسی‌های سطحی نیست. چرا که نویسنده مرحله به مرحله دقت، معنی شناسی، رابطه این کتاب با کتاب‌های قبلی و اثر متفکر در حوادث سیاسی اجتماعی را مورد بحث قرار می‌دهد.

مختارپور ادامه داد: آقای دکتر افروغ استاد دانشگاه هستند، نماینده مجلس بوده‌اند و در شوراهای مختلف عضو هستند. بنابر این کتاب تنها یک کتاب انتقادی به مسائل سیاسی و اجتماعی نیست، بلکه راهکار، ارائه نظر و پیشنهاد نیز در این کتاب وجود دارد. این یعنی یک روشنفکر مسئول و متعهد. کسی که اگر نگرانی دارد، بر راه حل، پیشنهاد و مسائل قابل اصلاح را هم تأکید می‌کند.

دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در ادامه به بخش‌هایی از این کتاب اشاره کرد و گفت: مسئله بعدی آن حدیث نفسی است که در این کتاب زیاد دیده می‌شود. نویسنده تمام اندیشه‌ها، مناجات‌ها و تنهایی‌های و همچنین مرگ‌اندیشی، خانواده، قوت و ضعف‌های خودو سایر موارد را مطرح می‌کند. افرادی که دکتر افروغ را می‌شناسند می‌دانند که ایشان یک جمله معروف دارد که بسیار آن را استفاده می‌کنند و آن هم «وحدت در کثرت و کثرت در وحدت» است. کسی که این روزنگاشت‌های را می‌خواند متوجه می‌شود که مصداق انسانی این وضعیت خود دکتر افروغ هستند.

علیرضا مختارپور با اشاره به گرایش‌های مختلف روشنفکری در کشور گفت: ما روشنفکران بسیاری داریم که به هر دلیلی نظر خاصی درباره تعهد و مسئولیت اجتماعی روشنفکری دارند. روشنفکرانی که معتقدند دین به معنی تعهد و روشنفکری به معنی آزاد اندیشی اصلا قابل جمع نیستند؛ و همچنین سایر روشنفکران دیگر. اما در این کتابِ سراسر سوال، مسئله و پرسش، نویسنده این کتاب خودش پاسخ به یک سوال است. اگر سوال کنیم که آیا امکان وقوع روشنفکر متدین، متعهد، مسئول، آگاه دارای نظر، دارای راه حل، پاکدامن و پاکدست، وجود دارد یاخیر، در حکمت نظری می‌گویند بهترین دلیل برای امکان چیزی، وقوع آن چیز است. بر این اساس آقای دکتر افروغ نمونه وقوع چنین روشنفکران متدین و مسئول هستند.

 حسینی: افروغ خودسانسوری نداشته و عدم تصنع از ویژگی‌های این اثر است

سید احمد حسینی در این نشست با بیان اینکه وقتی کتاب را مطالعه کردم به یاد مولانا و ژانر سخنان او افتادم، گفت: دوست دارم مقایسه‌ای میان این شاعر و استاد افروغ انجام دهم، بنابراین به ۴ محور اشاره خواهم کرد؛ اول اینکه هر کس کتاب‌های مولانا را اندک مطالعه‌ای هم کرده باشد، به بی‌تکلف و عدم تصنع در کار مولانا پی می‌برد. مثنوی در ادامه کتاب‌های دیگری چون منطق‌الطیر خلق شده است، هرچند در میان حدود ۲۵ هزار بیت مثنوی برخی ابیات ضعیف هم وجود دارد، ولی مولانا در صدد اصلاح برنیامده است؛ چراکه قرار بر این نیست که تصنع بورزیم و مخاطب را نامحرم فرض کنیم.

وی افزود: عدم تصنع در کار از ویژگی‌های این کتاب است و باید گفت مؤلف خودسانسوری نداشته است. این از ویژگی‌هایی است که در دوران مدرن کم دیده می‌شود.

حسینی در بخش دیگری از سخنان خود به بی‌تفاوت نبودن نویسنده نسبت به اتفاقات پیرامونی اشاره کرد و گفت: در سراسر کتاب می‌بینیم که موضوع از متن جامعه و ملت گرفته شده و این نکته بارزی است. چیزهای کوچک از نگاه مولانا هرگز دور نماند و در این کتاب نیز اتفاقات ریز و درشت را می‌بینیم که مؤلف به راحتی از کنار آنها عبور نکرده است.

 قزلی: در روزنگاشت دکتر افروغ سانسور دیده نمی‌شود

مهدی قزلی هم در این مراسم با بیان اینکه آقای افروغ با بنده تماس گرفتند که جلسه‌ای هست، شما نیز درباره کتاب صحبت کنید، اظهار داشت: من به ایشان پاسخ دادم بنده نسبتی با کتاب ندارم و ربطی نمی‌بینم، ایشان فرمودند رونمایی از روزنگاشت بنده است و من در این اثر از کتاب «جای پای جلال» شما یاد کردم. من به عنوان نویسنده خوشحال شدم، در زمانه‌ای که کسی کتاب نمی‌خواند (غیرمهارتی) یک نفر اگر بگوید کتاب تو را مطالعه کرده‌ام، اتفاق مبارک و مهمی صورت گرفته و همانجا بلافاصله گفتم خدمت شما می‌رسم.

مدیر بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان با بیان اینکه سال‌ها پیش با آقای افروغ آشنا شدم، توضیح داد: دوستانی قصد داشتند یکی از کتاب‌های ایشان را منتشر کنند، ایشان تأکید کرده بود کتاب تا فلان زمان منتشر شود. منظور نیمه ماه مبارک رمضان بود که ایشان قصد داشتند در دیدار شعرا با رهبر انقلاب این کتاب را خدمت معظم‌اله تقدیم کنند. این مسئله یک نکته مثبت از آقای افروغ در ذهنم پدید آورد و آن اینکه کتابش این‌گونه و به موقع به مخاطب مناسب می‌تواند برسد، اما پس از خواندن کتاب دیدم کیفیت این اثر بالاست و انرژی بالایی صرف کرده است.

نویسنده کتاب جای پای جلال ضمن بیان اینکه جلال آل احمد به خاطر شخصیت خود بنای تارک دنیا شدن داشت، یک سال در نجف درس خواند، توده‌ای شد، خط سوم و چهارمی و... بنابراین آدم این‌چنینی بود و دوست داشت چیزهایی که شنیده و بحث کرده برای جامعه به عنوان نسخه و کلید از آن استفاده کند اما کارساز نبود، گفت: به زعم من جلال متوجه شد نسخه‌هایی که برای مردمی می‌خواهد با آنها وضعشان را بهتر کند، نسخه‌هایی عملی نیست، بنابراین وارد جامعه شد و سعی کرد از جایی شروع کند، بنابراین سفر در حاشیه کویر را آغاز می‌کند.

وی افزود: از یزد، کرمان، به سیستان می رود. همه نقاط به شکلی انتخاب می‌شود که به آنجا تکنولوژی ورود نکرده باشد، ولی فکر می‌کنم جلال می‌گشت تا متوجه شود چرا کلیدش به درد مردم نمی‌خورد، بنابراین متوجه شد باید به میان مردم رفته و از آنجا برگردد.

به گفته مدیر بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان، جلسه‌ای در حوزه جامعه‌شناسی به جلال تخصیص می‌یابد، هرچند او سخنران و استاد نبود ولی او این‌گونه نگاه کرد. برای اینکه جامعه‌شناس خوب باشیم باید به میان مردم برویم.

قزلی ضمن ابراز خرسندی از اینکه در جامعه جامعه‌شناسان و فلسفه‌دوستان از فضای کت و شلواری خارج و اسپورت می‌شود، گفت: هرچند ایشان در اتمسفر جامعه‌شناسی اسپورت شده، اما در جامعه نویسندگان، سوپرکت و شلواری باقی مانده که خیلی زود می‌شود اسپورتش کرد.

وی گفت: ما در کتاب رگه‌هایی از قلم ادبی پیدا می‌کنیم، بنابراین موضوع ادبیات چگونگی است، چه نیست، درواقع ادبیات محصول را ارائه می‌کند، لذا با توجه به علاقه و پشتکار آقای دکتر فکر می‌کنم در این حوزه ورود کنند.

مدیر بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان افزود: تمام زی این کتاب خلوت گزینی است. در این اثر خودسانسوری دیده نمی‌شود، این کتاب معدن غنی است که در این معدن می‌توان برداشت‌های جزئی‌تری کرد. امیدوارم روزی آقای افروغ به این نتیجه برسد که از میان این ۴ مجموعه گزیده‌ای را منتشر کند.

 قهوه چیان: با مطالعه کتاب با زندگی دکتر افروغ آشنا می‌شویم

قهوه‌چیان در بخشی از این نشست با بیان اینکه آنچه جالب بود فریاد خاموش بود که مقدمه کتاب هم با آن آغاز می‌شود، افزود: ما با مطالعه کتاب با ایشان زندگی می‌کنیم. دو مصاحبه مفصل برای این کتاب با ایشان داشتم ولی وقتی کتاب را خواندم احساس کردم با تمام کتاب ایشان را می‌شناسم و به او نزدیک‌ترم.

وی در بخش دیگری از سخنان خود با بیان اینکه بحث حضور مستمر در جامعه از فرازهای کتاب است، گفت: اگر من نویسنده بودم قطعاً بخش‌هایی از کتاب را سانسور می‌کردم، اما نکته جالب اینجاست که ایشان خارج از پایتخت و مرکز زندگی می‌کند و این توانسته به آقای افروغ این فرصت را بدهد تا فریادهای خاموش داشته باشد.

این منتقد به همراهی فلسفه عرفان در کنار عرفان اشاره کرد و گفت: شاید این مستند به ما این اجازه را می‌دهد که به عنوان یک الگوی  سبک زندگی آن را به قضاوت بنشینیم.

 موسوی: آقای افروغ خودش اندیشه اخلاقی را به مخاطب می‌آموزد

سمیه سادات لوح موسوی مؤلف کتاب «زن باش» در این مراسم با حدیثی از حضرت امام علی(ع) سخنان خود را آغاز کرد و خاطرنشان کرد: اولین مسئله جرأت‌ورزی آقای دکتر افروغ است که برای تمام مخاطبان سندهای مختلفی داده‌‌اند.

وی گفت: من تعجب می‌کنم از سخنان دوستان؛ چراکه تصورم این است که آقای افروغ بسیاری از اتفاقات را سانسور کرده‌اند اما آنچه  ه نوشته‌اند را منتشر کرده‌اند ولی به آنچه فکر می‌کردند آن را ننوشتند.

این نویسنده ضمن اشاره به اینکه وقتی آقای افروغ مخاطب را در مسائل شخصی وارد می‌کند من بسیار لذت می‌برم، توضیح داد: آقای دکتر افروغ به حدی آرام و بی‌تکلف مخاطب را در زندگی خود شریک کرده که منِ مخاطب عام حس کردم این دردها همه جا هست .

وی افزود: حرکتی که دکتر به مخاطب می‌دهد دفعی، زوری و با فشار نیست، به حدی آرام مخاطب را وارد کتاب‌ها، اندیشه‌ها و تزها می‌کند که مخاطب در مقابل آنها گارد نمی‌گیرد. به نظرم آمد مخاطب دکتر، مخاطب امروز نیست، یعنی آقای افروغ مخاطب دورتری را برای کتاب متصور بوده و چیزی را در  او در آینده از کتاب به دست می‌آورد مخاطب امروز نمی‌تواند به دست آورد.

موسوی ضمن تأکید بر اینکه به عنوان درمان ایشان نوشتن را پیشنهاد می‌کنند که برایم جالب بود، گفت: گویی خستگی‌ها، غربت و تنهایی را با نوشتن درمان و بیرون می‌ریزد و خودنوشت مستمر بهترین یار تنهایی است.

وی در پایان سخنان خود گفت: انسان را صرف انتقال دادن مفاهیم اخلاقی نمی‌توان تربیت کرد، بلکه باید به انسان، اخلاقی زندگی کردن را جوری یاد داد که او اندیشه کند، بنابراین آقای افروغ خودش اندیشه اخلاقی را به مخاطب می‌آموزد. او تدریجی خوداندیشی را به عنوان زیست اخلاقی در کتاب ترویج می‌کند. 

امیرخانی: 25 سال است خاطره می‌نویسم/ به یکی از مسئولان هسته‌ای گفتم خاطره ننویسید خائن هستید

رضا امیرخانی از نویسندگان کشورمان نیز گفت: سوال نخست این است؛ شخصیت اول خاطرات آقای افروغ کیست؟ آیا خود آقای افروغ هستند؟ خانواده ایشان؟ همسر و فرزندان؟ اگر از من بپرسید شخصیت اول کتاب کیست، بدون شک «لفور» (محلی در سواد کوه واقع در شمال کشور) می‌گویم. مهم‌ترین کسی که از او چیزی می‌آموزیم لفور است. آنچه در این کتاب می‌آموزیم از لفور است و باید به او احترام بگذاریم.

امیرخانی با اشاره به اینکه اولین مرتبه‌ای است که آقای دکتر افروغ را از نزدیک زیارت می‌کنم، گفت: تمام نکات موجود در کتاب نشان می‌دهد لفور شخصیت اول کتاب است، اصل تغییر و جایی که بازنمایی شخصیت پنهان دکتر است در لفور بوده و هم اینکه لفور کلبه هایدیگر و کهفی که هر پیامبری برای اینکه بین مردم باشد به آن نیاز دارد، است.

وی توضیح داد: لفور نکته دیگری هم دارد، همه علمای ما در فصول مختلف سال ییلاق و قشلاق داشتند اما چرا ما اینها را فراموش کرده‌ایم؟

نویسنده کتاب «رهش» بیان کرد: ما امروز در جامعه مانور تجمل داریم، نوکیسه‌گانی هستند که مانور تجمل می‌دهند، هرچند سال‌ها رزمایش زهد برگزار کردیم، ولی در کنار آن امروز فرزندانشان مانور تجمل می‌دهند، از این منظر لفور مهم است و جلوی رزمایش زهد و تجمل را گرفته است و حتی نوه‌‌اش هم روزی مانور تجملانه برگزار نمی‌کند. بنابراین تا آقای دکتر با من تماس گرفتند پذیرفتم در این مراسم شرکت کنم.

نویسنده رمان «منِ او» توضیح داد: من خاطرات را می‌نویسم. در این مملکت افرادی که این کار را می‌کنند حتماً افراد محترمی هستند، برای اینکه در کشوری زندگی می‌کنیم که خاطرات ثبت نمی‌شود، اما خاطرات کمک می‌کند دوباره تکرار نکنیم. به نظرم هر کس خاطره می‌نویسد نگاه تعالی‌خواه و توسعه‌گرا دارد.

امیرخانی گفت: نگاه تعالی‌خواه یعنی محاسبه نفس در خاطرات وجود دارد و نگاه توسعه‌گرا یعنی محاسبه اجتماعی وجود دارد و برای کسی که خاطره می‌نویسد این دو نگاه پدید می‌آید. مهمترین مسایل تاریخی ما ثبت خاطرات نشده است.

وی ضمن اشاره به گفت‌وگو خود با یکی از مسئولان سازمان انرژی هسته‌ای گفت: با یکی از مسئولان هسته‌ای صحبت می‌کردم و به او گفتم تاریخ شما را خائن می‌شناسد اگر خاطره‌هایتان را ننویسید. خاطره‌ نوشتن شما با ثبت جلسات متفاوت است، اما بسیاری از مسئولان فکر می‌کنند اگر مستندنگاری از جلسات در کارشان باشد تمام است. اما توضیحات خود فرد از ماجرا بسیار ارزشمند است و باعث می‌شود خائن تلقی نشود.

وی گفت: ۲۵ سال است خاطره می‌نویسم. در این مدت چیزهایی را اضافه کردم و حتی در مورد میزان کالری مصرفی بدنم، میزان وزنم و... همه چیز را ثبت می‌کنم و پس از گذشت زمان از روی آن درمی‌یابم که چقدر مفید است، ولی هرگز به انتشار خاطراتم در زمان حیاتم فکر نکردم. شاید این خاطرات برای ورثه من پس از مرگم نانی باشد.

وی گفت: آنچه فکر می‌کنم را در خاطراتم می‌نویسم چون می‌دانم منتشر نخواهد شد.

امیرخانی با بیان اینکه خاطرات نیاز به گذشت زمان دارد، گفت: برایتان خاطره‌ای از یک مرجع تقلید که خاطره‌هایش را ثبت می‌کردم تعریف می‌کنم. این مرجع عالیقدر مدتی را در زندان قزل‌حصار به دلیل فعالیت‌های انقلابی به سر برده بود. به ایشان گفتم این بخش مهم است. ایشان فرمودند من در زندان راحت بودم و مشکلی نداشتم. حتی یک قرآن شخصی داشتم که با خودم به داخل سلول می‌بردم و بلافاصله قرآن را به بنده نشان دادند. هنگام نظاره قرآن به یکی از صفحات آن برخوردم که چند عدد لاتین در آن صفحه ثبت شده بود. پرسیدم آن اعداد لاتین چیست، فرمودند زندان راحتی بود و این اعداد موج قرائت قاریان مصری در رادیوست که من نوشتم. با گفتن این سخنان ۴ جلسه به گفتن خاطرات همین اعداد لاتین گذشت.

امیرخانی توضیح داد: مطمئن باشید ۱۰ تا ۲۰ سال بعد اگر خاطرات خوانده شود موضوعاتی روشن خواهد شد. اما یک سوال شاید مطرح شود و آن اینکه چرا هر جلسه‌ای که آقای افروغ دعوت کنند من خواهم رفت؟ چون ایشان حقی بر گردن جامعه دارند. برای من کسانی مثل حجت‌الاسلام زائری ، علی مطهری، آدم‌هایی که شاید ربطی در ظاهر به هم نداشته باشیم، اما در دوره‌ای از بحران‌ها خود را در آیینه نگاه کردند، ارزیابی از خود داشتند و بعد از گروه و اجتماع ارزیابی دادند مهم هستند. این دنیاگریزی کار مهم و انقلابی بود و این افراد انقلابی بوده و در ذهنم انقلابی‌تر شدند. این گروه برای من فارغ از نوشته و کارشان ارزش ویژه‌ای دارند.

 افروغ: من زحمت خدا را کم کردم!

در این مراسم رونمایی ابتدا نویسندگان و فعالان فرهنگی به ایراد سخن پرداخته و پس از آن عماد افروغ اظهار داشت: احساس می‌کنم هدفی که از این جلسه داشتم حاصل شد چرا که می‌خواستم برای بحث‌های بعدی سرنخ‌هاییبه دست آید.

وی افزود: من هر زمان که دلم می‌گیرد می‌نویسم، این نوشتن باعث می‌شود اعجاز صورت گیرد و از آن دل گرفتگی خارج شوم. در زمان نوشتن فکر نمی‌کردم کتاب را چاپ کنم. ما انقلاب را یک گفتمان می‌دانیم و با آن ایده به نقد سیاست‌ها و رفتارها می نشینیم. معتقدم اگر نقد نبود معلوم نبود چه می‌شد. نقد مربوط به قدرت مدنی است. اگر ما نقد  درون گفتمانی نداشته باشیم باید به نقد مقابل تن دهیم.

افروغ با بیان اینکه طرح این مسایل دو قطبی بودن نیست بلکه بحث اهمیت تضاد است گفت: توصیه می‌کنم خطبه 186 نهج‌البلاغه را بخوانید .

این مولف در پایان با بیان اینکه اگر لفور را نداشتم دق می‌کردم توضیح داد: روز آخرت نامه اعمال را مرور می‌کنند، من زحمت خدا را کم کردم. امیدوارم خدا از این باب پاداش مضاعفی به من بدهد.

در این مراسم همچنین از وب سایت عماد افروغ رونمایی شد.


«فریادهای خاموش»؛ پیوند روزمرگی و حکمت


به گزارش ایکنا، گروه اندیشه( میثم قهوه چیان)؛ چهارمین جلد از روزنگاشت‌های عماد افروغ به همت سوره مهر و در ۶۹۹ صفحه روانه بازار شده است. فریادهای خاموش درواقع روایت روزهای یک اندیشمند است. این روایت رنگ و بوی اندیشه افروغ و البته روزهای کاری، مناسبات خانوادگی و دغدغه‌های نظری او را دارد. هم صدای ملاصدرا را می‌توان شنید، هم دغدغه‌های یک انقلابی منتقد را. پیوند روزمرگی، حکمت و سیاست را می‌توان در روزهای این اندیشمند صدرایی دید.این کتاب روایت روزهای افروغ از ۹ مهر ۹۳ تا ۷ مهر ۹۴ را در بر می‌گیرد.

افروغ در مقدمه این کتاب از نسبت فریاد و خاموشی سخن به میان آورده است. از نظر افروغ توجه به این دو که نوعی به ظاهر در تقابل هستند توجه به حضور و غیاب است. افروغ در این زمینه توضیح داده است که «غیاب نیستی نیست؛ هستی ناآشکاری است که به تمام حضورها و تجلیات و نمودها و فعلیت‌ها عینیت می‌بخشد. غیاب وجه متعالی و تعالی هستی است. وجه قابلیت و امکان هستی است و چگونه می‌توان از غیاب و امکان فعلیت‌بخشی گفت و از خدای خالق غیاب، هستی‌بخش، و قابلیت‌ساز دم نزد؟، به تعبیری، خدا وجه و شرط بلاشرط امکان هر شرط و امکانی است».

پیوند میان روزمرگی و حکمت را در این فراز از کتاب که در گزیده‌های آن نیز آمده می‌توان یافت که افروغ می‌گوید: «وجه روزمرگی و انضمامی هر فرد جلوه و مظهری از وجه عام و متعالی اوست. هر چه روزمره‌تر باشی، وجه مورد انتظار فرا روز مرگی‌ات نیز روزمره تر است و هر چه متعالی‌تر باشی، وجه و سطح روزمرگی‌ات نیز فراروزمره و متعالی‌تر». او تلاش کرده است تا در روزمرگی‌هایش، فراروزمره باشد.

با کتاب «فریادهای خاموش؛ رونگاشت‌های تنهایی» ما با افروغ در زندگی‌اش همراهیم از قایم باشک‌بازی با نوه‌اش تا آنچه با کجا مصاحبه و چه گفته، تا آنکه با همسرش در خصوص چه مسائلی بحث کرده و تا آنکه در چه روزی در یکی از کمیسیون‌های مجمع تشخیص مصلحت نظام شرکت کرده. بخش‌هایی از کتاب ذیل روزمرگی‌، حکمت و سیاست در ذیل بازنشر می‌شود.

روزمرگی

حیفم می‌آید از شب‌های اینجا در زمان مطالعه حرفی نزنم، هیچ صدایی جز تیک تیک ساعت دیواری به گوش نمی‌رسد. بخاری نفتی هم گه گاه صدای ملایمی، که حکایت از خوب کار کردنش است، می‌دهد، به ظاهر این صدا بیانگر فریاد رضایت بخاری از نحوه کار کردنش است. دریچه دودکش بخاری نیز با برخورد به لبه‌های اطراف، این صدای آرام بخاری را همراهی می‌کند. شاید تنها مشکلی که برای آدمی پیش می‌آید تنهایی است؛ وگرنه بهترین حالت و شرایطی است که می‌توان برای مطالعه تعریف کرد. عجیب است، هم می‌خواهی تنها نباشی، هم خلوتی برای مطالعه و تامل داشته باشی. این دو شاید متناقض باشند، اما این گونه نیست. هر دو به گونه‌ای با فطرت انسان عجین‌‌اند. شاید« یار تنهایی» یا به عبارت بهتر یکی از مظاهر« یار تنهایی» بتواند این دو را جمع کند. می‌شود با یار بود، درد تنهایی نداشت و خلوتی هم برای مطالعه و تامل یافت. برعکس، می‌توان در جمع بود، اما تنها بود و محملی یا حال و فرصتی هم برای مطالعه و تامل نداشت.

سعی کن هیچ گاه احساس پوچی و بیهودگی به تو دست ندهد. خودت را بشناس و باور کن، به خودت قابلیت‌های الهی و بی کرانت را یاد آور شو. به خودت بقبولان که مسئولیت زیادی بر دوش توست. تو باید هم متوجه مسئولیت خود در برابر خودت و هم در برابر دیگران باشی. مسئولیت تو در برابر خودت فهم قابلیت‌ها و فعلیت آنها و از پا درنیامدن در برابر مشکلات بیرونی و درونی است. باید خودت را در هر شرایطی به خودت ثابت کنی. انسان مقبول، انسان قوی و با اراده است. به خوبی‌ها، فرصت‌ها و داشته‌های مثبت و متعالی‌ات فکر کن. به اینکه باید بشوی و هنوز در ابتدا یا میانه راهی.

نکته دیگر اینکه گاهی به این یادداشت‌ها به مثابه امر و قطعاتی پراکنده می‌نگرم و شاید نتوانم با آن کنار بیایم. اما امروز ایده‌ای شهودی به ذهنم خطور کرد. مگر زندگی همین قطعات پراکنده نیست؟ مگر کیف و عمق و جوهر زندگی همین قطعات و لحظات پراکنده نیست؟ مگر نوآوری‌ها و شهودها و خلاقیت‌ها با این لحظات بروز و نمود پیدا نمی‌کنند؟ اگر این لحظات و قطعات به اصطلاح پراکنده نبودند اصولا کیف و نوآوری و بداعت معنا می‌یافت؟ مگر امتحان انسان بدون این لحظات امکان پذیر است؟ این‌ها لحظاتی هستند که باید شکارشان کرد و به حد امکان از آنها بهره برد؛حال یا برای کاری دراز مدت‌تر یا برای فکر و نگارشی دراز مدت‌تر به هر حال، اگر این لحظات نباشد، زندگی هیچ دم پرشور و غیر عادت‌واره‌ای نخواهد داشت. به گورستانی شبیه خواهد بود که همه چیز در آن رنگ یکسان و یکنواخت خواهد داشت و چه زندگی سوت و کوری است زندگی بی لحظه احتمالا حیات انسانی همین کنار هم گذاشته شدن این لحظات و قطعات به ظاهر پراکنده باشد. در واقع اینها به نظر پراکنده می‌آیند. می‌توان رشته پیوستگی‌شان را در جایی، در حالاتی، در اندیشه‌ها و در الهاماتی، ورای وجوه انضمامی و عینی این لحظات، جست‌وجو کرد. شاید جنس و جهت این لحظات و قطعات معلوم کند که در چه کیف و وضعیت و حالت و صفاتی باید این اتصال و پیوستگی را جست و جو کرد. در واقع وحدت این کثرت را نمی‌توان در خود این کثرات جست و جو کرد.

می‌خواهم خیره شوم به خوبی‌ها، به پاکی‌ها، می‌خواهم در خود فروروم از درگیری‌ها، درجا زدن‌ها، کینه‌ها، نفرت‌ها، بی‌خدایی‌ها، بی‌معنایی‌ها، بداخلاقی‌ها، و ناآرامی‌ها خسته شده‌ام می‌خواهم به عمق بروم، به باطن بروم، به باطن باطن، می‌دانم مرکز و کانون و مهبط خوبی‌ها و آرامش‌ها آنجاست.

می‌خواهم به درونم خیره شوم، می‌خواهم پاکی‌ها را آنجا جست و جو کنم. دیگر خسته شده‌ام، از نام و نان و شهرت و اعتبار خسته شده‌ام. میل پرواز دارم. خدای مهربان من، چگونه می‌توان در این دوران پر هیاهو، آرامش به دست آورد؟ چگونه می‌توان در لابه لای تظاهر‌ها و ریاها و فریب‌ها و نیرنگ‌ها، سکون و روان بودن را به دست آورد؟ تو خود مبدا و منشا و کانون آرامشی تو ذکر خود را به من بیاموز؛ ذکر باطنی خودت را.

نمی‌دانم چه حالت و چه حسی دارد شنا کردن در سراب، شنا کردن در ماسه، در حباب، در هوا، و چه حسی دارد شناور بودن در آب روان و آشنای طبیعی. در آبی که آن را، امواجش را، عمق و گستره‌اش را فقط تو می‌شناسی هر کس آب و تاریخ و به تعبیری، بازی زبانی، محیط و زیست جهان و تحفظ تاریخی خود را داراست. به این خویشتن تاریخی خود احترام بگذار، به هر خویشتن تاریخی‌ای احترام بگذار، البته به حیات و درد مشترک هم بیندیش. منافاتی ندارد این همان وحدت در عین کثرت است. کثرت تو را از وحدت و از نوع دوستی و تفاهم و تعامل، و وحدت تو را از حیات مانوس و تاریخی‌ات باز می‌دارد. سعی کن به هر دو بیندیشی. با وحدت فکر به درد‌های انسانی باش و با کثرت به خود جمعی تاریخی و آب روان هویت وصل شو. آنها که هویت جمعی و تاریخی را نمی‌فهمند انسان را در هویت‌های جمعی، همانند گوسفندی رها می‌بینند که از گله دور شده و آماده تکه پاره شدن و خورده شدن است. به گله گوسفند خودت بپیوند، نه گرگ شو، نه اجازه دریدن به گرگی دیگر ده.

دیدن شور عزاداری این روزها، آمد و شد دسته‌ها و هیئات، روضه خوانی‌ها و مرثیه سرایی‌ها برایم بسیار آشناست. همواره در آنها زیسته‌ام و می‌دانم چیست. تمام ذرات و لایه‌های آن را می‌شناسم. خود را از آنها و آنها را ازخودم می‌دانم. نمی‌دانم، شاید دیدن این همه عزاداری معنادار و پرشور بر نوشته‌ام اثر گذاشته باشد . اگر این چنین باشد، که مایه بسی مسرت و خشنودی من است.

حکمت

و چه زیباست دنیا و عمر انسانی، اگر درست تفسیر و خرج شود. خرج زیبایی‌ها و عشق‌ها و پرستش‌ها و نوع دوستی‌ها و محبت به دیگران شود. خرج تامل و تدبر در هستی شود خرج آزادی و آزادگی شود خرج خندیدن و گریستن بر لهو و لعب‌ها و گرفتاران در این بازی کودکانه و با ژست‌های غیر کودکانه شود. به راستی راز و رمز هستی یا عمق آن در چیست و در کجاست؟ با چه درکی از هستی و چه ارتباطی با آن این راز و این عمق درک می‌شود؟ در این بین، نقش توی انسان در این ارتباط و این اتصال چیست؟ درها گشوده‌اند، رازها و رمزها در انتظار تواند، اعماق هستی جلوه گری می‌کنند پرده‌ها را کنار بزن، این پرده‌ها بیرون تو نیستند، درون تو هستند. حجاب‌ها و موانع درونی‌ات را بفهم حجاب‌ها را بردار، پرده‌ها را کنار بزن، در واقع بخشی از خودت را ذبح کن، به خود واقعی‌ات بیندیش. این خود واقعی با راز و رمز و عمق هستی یکی است.

کرامتت را زیر سوال می‌برند شخصیت تو را خُرد می‌کنند، حقت را پایمال می‌کنند، در حق تو و دیگری اجحاف می‌کنند. بجنگ، اول با خودت و بعد هم با زشت‌ها و زشتی‌ها، اگر در نبرد با خودت پیروز بیرون آمدی، موانع بیرونی را یا نمی‌بینی و به هیچ می‌گیری، یا به راحتی با آنها درمی‌افتی. در افتادن تو منشا تغییر است. مگر می‌شود تجربه و احساس و شهود دینی را در دین داری نادیده گرفت؟ مگر می‌شود حالت خضوع و خشوع و پناه آوردن به درگاه الهی را و استمداد جستن از او برای عفو غفران و دستیابی به آرامش روحی و روانی را نادیده گرفت؟ به عبارتی، مگر می‌شود وجه عرفانی دین را نادیده انگاشت و آن را پیش پای وجه شریعت و صورت عبادی و رفتاری دین ذبح کرد؟ اگر کسی بگوید جوهر دین همین خضوع و سجود به پیشگاه الهی و اذعان به بزرگی او و بندگی و کوچکی است، چیز عجیبی نگفته است. به نظرم تمام زیبایی دین به همین سجده رفتن‌ها و احساس بندگی و حیرت کردن آدمی است. در این حالات است که به آدمی احساس پرواز و سبکبالی دست می‌دهد.

خدای من خدای بیکار، منفعل، و تفویض کننده اراده خود به دیگری نیست. خدای من فعال و بیدار و قادر و آگاه و قوام و پایدار است. خدای مراقب و هشیار است. خدای محتواگرا و معناگرا است. خدای واقف نیات و باطن‌هاست. می‌بینیم که در حکومت دینی چه بازی‌هایی که به نام دین نمی‌شود چه رفتارهای غیر دینی و ضد دینی که به نام دین انجام نمی‌شود. هر روز به رنگی و لباسی، به شیوه‌ای و به طریقی، در این بین جفای اصلی در حق خدا صورت می‌گیرد. باید در وهله اول از خدا و حق او دفاع کرد.

مگر کمال نهایت دارد که دستیابی نهایی به آرمان‌های عرفانی معنادار باشد؟ به نظرم آنجا که فکر کردی دیگر رسیده‌ای و کار تمام شده، بدان که داری به عقب برمی‌گردی. در این مسیر نومیدی معنا ندارد. افتادی، دوباره بلند شو، این بار محکم‌تر و با عزمی جزم‌تر، از او کمک بگیر. به عجز و ناتوانی و ضعف و کاستی‌ات بیندیش. او را باور کن، به او چنگ بزن، به خودت یاس راه مده، در این مسیر، افتی داشتی، توقفی داشتی، خطایی داشتی، بازگرد. رجعت کن، بلند شو و ادامه ده. بدان که مسیر اصلی همین است. بقیه سراب‌اند، فرع‌اند. به خودت این امیدواری را بده که بالاخره به این شناخت رسیدی که باید در این مسیر باشی. به تلاشت ادامه ده. به آداب در این مسیر بودن پایبند باش. یقین داشته باش که شیرینی هر لحظه مبارزه کردن با نفس را خواهی چشید و همین توشه گام بعدی تو باشد. به او اعتماد کن، دستت را در دست او بگذار. از او بخواه تو را به پیش ببرد. آخر این مسیر نیست که شروعش با تو باشد و پایانش با خدا. خدا هم در ابتدای مسیر است هم در حین راه و میانه راه، و هم در پایان تو در تو و تمام نشدنی این مسیر سخت و زیبا و آرامش بخش.

تمام منابع شناخت حس، عقل، قلب، و دین، در واقع ابزار کشف یک حقیقت‌اند؛ «حقیقت هستی» حقیقتی که هم درون تو، هم در بیرون تو وجود دارد. حقیقت درون تو امر واقع و حقیقی از یک سو و ابزار کشف حقیقت بیرونی از دیگر سو است. به عبارتی، حقیقت درونت هم هدف و هم ابزار یک حقیقت یگانه است. اینجاست که درون و بیرون یکی می‌شود و تو با منابع شناختتدنبال این حقیقت یگانه هستی. در این بین، مرز جدایی خیال معطوف به حقیقت و خیال معطوف به توهم و پندار همین هم خوانی و یگانگی درون و بیرون و به عبارتی« شناخت نفس و شناخت خدا» است که «من عرف نفسه عرف ربه»

خیالی که هیچ نشانی از حقیقت بیرون و مالا از حقیقت درون نمی‌دهد خیال عرفانی نیست. خیال عرفا نهایت تعقل، اتصال، و عبودیت است. خیالی رها از هر گونه قید و بند و وارستگی از هر چیز و دل بستگی به عدم و نیستی«فرو وجود» نیست. هر از خود بی خود شدنی نامش عرفان و خیال عارفانه نیست. خیال عارف همان قدر واقعی است که تعقل فیلسوفانه اگر واقعی تر نباشد تفاوت تامل و تخیل عارفانه با تعقل فیلسوفانه در انقطاع نظر و عمل فیلسوفانه و در اتصال نظر و عمل عارفانه است. فقط درک وجود فیلسوفانه یا حتی عارفانه وجدان و وجود نیست، بلکه فراتر از عرفان معمولی، اتصال و یگانگی وجدان وجود و اتصال و ارتباط است. قرار نیست فقط بدانی یا فقط بدانی و ببینی قرار است بدانی، ببینی، و وصل شوی، بارها به یاد مقام«اهل الله»ی منظور ابن عربی افتادم.

بعد از نماز صبح، این سوال در ذهنم نقش بست که در سوره انقطار آمده است «علت نفس ما قدمت و اَخرت» یعنی چه؟ روزی که انسان از ماتقدم و ماتاخر خویش آگاه می‌شود یعنی چه؟ این روزی است که پرده‌ها کنار می‌رود و انسان وارد یک حقیقت و نور مطلق، وارد پاکی محض می‌شود. وارد ناب بودن فطرت می‌شود؛ جایی که در آن نفس و شیطان و زشتی و پلیدی نمود و جایگاهی ندارد. در اینجاست که انسان به دلیل خود آگاهی‌اش به اعمال گذشته می‌تواند یا دچار راحتی وجدان یا عذاب وجدان شود. آیا فکر می‌کنید جانکاه‌تر از عذاب وجدان در چنین شرایط و فضایی، در برابر گذشته ناموجه و اعمال ناصواب وجود دارد؟

وجه روزمرگی و انضمامی هر فرد جلوه و مظهری از وجه عام و متعالی اوست. هر چه روزمره‌تر باشی، وجه مورد انتظار فرا روز مرگی‌ات نیز روزمره ‌تر است و هر چه متعالی‌تر باشی، وجه و سطح روزمرگی‌ات نیز فراروزمره و متعالی‌تر. آدم دل مشغول فرا روزمرگی و متعالی آدم گوشه نشین و خلوت گزین نیست. او از لابه لای همین روزمرگی‌هاست که خود را برمی‌کشد و با همین برکشیدن‌هاست که بر روزمرگی‌های خود و دیگران اثر می‌گذارد. از مواجهه هر شخص با روزمرگی‌هایش می‌توان وضع فراروزمرگی او را به داوری نشست. چگونه فردی می‌تواند در روزمرگی‌هایش متعالی و مسئولیت پذیر نباشد، اما فردی متعالی و فراروزمره تفسیر و تعبیر شود؟

در تنهایی به هیچ چیز فکر نکن، فکر نکن این خلا است، نه، این عین وجود است، اصل وجود است، حقیقت وجود است. مراحل بسیاری را پشت سر گذاشتی. دیگر به تنهایی عادت کرده‌ای. قدرش را بیشتر بدان. به هیچ تعینی میدان نده، بگذار نامتعین خود متعین شود و جلوه نماید. خودت را به موج این تنهایی بسپار. اگر چیزی از بیرون حواست را پرت یا توجهت را جلب کرد، به آن شک کن، این مانع رسیدن تو به غایت تنهایی است. همه آسیب‌ها از بیرون و توجه به بیرون است. فرض کن تنهای تنهایی، فرض کن در این عالم جز تو کسی نیست. بیندیش با درونی‌ رها و پاک از بیرون بیندیش به هیچ چیز متعین و شناخته شده دیگر میندیش، کمی خودت را رها کن، شاید باید به جایی برسی که حتی نیندیشی، رها و شناور شوی. بگذار بر تو بتابد آنچه باید بتابد تو فقط با تنهایی خوی بیشتری بگیر. آن را در بغل بگیر، فرصت مغتنمی است قدرش را ندانی، از دستت می‌رود نمی‌دانم شناور بودن چیست. آیا شناور بودن خود یک غایت نیست؟ شناور شو. خالی شو، بی رنگ و بی تعلق شو.

هیچ گاه حقیقت برایم معما نبوده است هیچ جیز برایم روشن‌تر و بدیهی تر از حقیقت نبوده است. هیچ گاه به دنبال استدلالی هم برای آن نبوده‌ام. برایم روشن روشن حتی از روز روشن‌تر بوده است. اما کماکان نمی‌د‌انم کجا می‌روم و نامش چیست. اما باید بروم. در خلوت و تنهایی هم باید بروم تنها هم باید بروم. شناور و بی تعلق هم باید بروم کجاست آنجا که می‌خواهم بروم فعلا نمی‌دانم اما باید بروم فقط این را بگویم این نوشته و این حالت، خود نشان می‌د‌هد که در رفتن تاکنون موفق بوده‌ام باید ادامه‌اش بدهم باید با هر محرک ناصواب و بازدارنده از بیرون و از درون در این رفتن مقابله کنم. این رفتن سیر در انفس است و چه سیر بی انتهایی است. به نظر تاریک می‌آید؛ اما نه تاریک محض، رگه‌های نور در آن دیده می‌شود و چه ابزاری به جز قلب پاک و روان و شناور می‌تواند ابزار این سلوک انفسی باشد؟ آنچه به دنبالش هستی در درون توست. بیرون دنبالش نگرد. حقیقت در تمام لایه‌هایش درون توست. در این تاریکی رگه‌دار روشنایی، محکم و استوار و پاک و منزه قدم بردار. چه دیدی، شاید ثمره‌اش نور بی رگه تاریکی باشد. آنجا همان جایی است که می‌خواهم و باید بروم.

به نظر می‌رسد هنوز گوش دلم قادر به شنیدن آوای دل و تنهایی‌ام نیست. می‌خواستم صدای تنهایی‌ام را بشنوم؛ اما قادر نبودم. هنوز ابتدای راهم. هنوز بی‌صبرم هنوز کورم؛ وگرنه اینها برایم مسئله نبود. آن را پشت سر گذاشته بودم. این یک نقص است که باید آن را نفی کنم و بر آن فائق آیم تا به آزادی و رهایی برسم. کماکان منتظر می‌مانم تا بتابد آنچه باید بتابد و مطمئنا خواهد تابید.

حد قناعت برای اقشار مختلف متفاوت است اینکه بتوانی و نخواهی و ارزش‌های دیگری مانع داشتن بیشتر تو شوند و تو فرصتی هم به شدن خود اختصاص دهی. قناعت، که می‌تواند متناسب با اقشار و طبقات مختلف اجتماعی متفاوت باشد، دو وجه عام و مشترک دارد؛ اینکه یک زندگی آبرومند داشته باشی و دستت پیش کسی دراز نباشد و اینکه بتوانی و نخواهی، پس فقر پیشگی و دست نیاز دراز کردن پیش این و آن قناعت نیست. قناعت چیزی جز حریت نیست. یا قناعت است که می‌توان حُرّ و آزاده بود. اتقافا داشتن به حد کافی و تا آنجا که دستت پیش دیگران دراز نباشد هم عین حریت است. طبعا حریت و قناعت دو یار دیرینه‌اند.

خوب که می‌نگرم، شیطان هم ماموریتی جز تنبیه و رجعت به سوی خدا ندارد. این به آن دلیل است که وجود و قدرت او مثل وجود و قدرت هر موجود دیگری از خداست. هم دعوتش به تمرد از خدا یادآور موجود به نام خداست، هم نتیجه به ظاهر ناخواسته‌اش نوعی رجعت به سوی او، این مطلب وقتی بهتر و بیشتر خود را نشان می‌د‌هد که عالم را سطحی نبینیم و رمز آلود و پیچیده و دیالکتیک تفسیر کنیم. به نظر می‌رسد اگر لازمه صواب و حرکت و کمال، خطا باشد، شیطان به عنوان مظهر خطا، در قلمروهایی می‌تواند به گونه‌ای و در این حرکت‌های به سوی صواب و کمال، نقش آفرین باشد.

همواره فلسفه ظهور را فلسفه غایت مدار بودن عالم و فلسفه امید دانستم که بازتاب روشنی بر حیات انسانی دارد. از این رو، شرح‌های حکیمانه در باب ایشان بیشتر به دلم می‌نشیند تا شرح‌های روایی که بسیار هم تکراری و محدود‌ند.

شرح‌های مربوط به شرایط ظهور و شبیه‌سازی‌های کاذب برایم جاذب نیست شرح‌های هستی‌شناسانه و بازتابش بر حیات طبیعی و انسانی و اجتماعی‌ را طالب هستم. فلسفه ظهور، فلسفه یک حادثه بی‌ریشه و بی بنیاد و الحاقی و اتصالی نیست، فلسفه یک حقیقت هستی شناختی و حرکت طبیعی و انسانی است. فلسفه فهم خود واقعی و تلاش برای اتصال به اوست. اتصال به او اتصال به خداست. فلسفه ظهور فلسفه اتصال به خداست، اینکه قبلا گفته و نوشته‌ام که اگر می‌خواهید حضرت مهدی(عج) بیاید، اخلاقی و عقلانی و معنوی شوید، ترجمانی از همین سخن است هر چه حیات انسانی رشد یافته‌تر و اخلاقی‌تر و عادلانه‌تر، مهدوی‌تر.

سال‌ها پیش عبارتی موجز در بالای صفحه اول کتاب گفتارهای انتقادی نوشتم: «خدا شکارچی لحظه‌هاست، باشد که در زندگی ما نیز لحظاتی برای شکار وجود داشته باشد» قرار نیست، ممکن هم نیست که تمام لحظات زندگی ما با تعبیری خاص مثبت و متعالی باشد. مهم روحیه رجعت و تعالی جو و کمال گرای امیدوارانه ماست. چه بسا حالات صواب ما عُجب آورد و حالات خطای ما رجعت. و چه تحولی است اگر با حالت رجعت در حالت صواب باشیم. یعنی در عین صواب، حسی از خطا در نتیجه رجعت داشته باشیم و البته که این حس اولیای خداست و می‌توان آن را آرزو کرد.

سیاست

دانشگاه‌ها به سکوی پرش استادان و رفع مشکلات اقتصادی‌شان تبدیل شده است. دیگر کسی به دنبال حرف نو و کاربردی و عمیق و نظریه‌پردازی نیست. دانشگاه به دکانی برای تجارت و نمایشگاهی برای نمایش دستاوردهای صوری و بیگانه با جامعه و در بهترین حالت دارالترجمه‌ای برای ترجمه آثار نویسندگان کلاسیک غرب بدل شده است.

مدتی است بر این تصورم که باید بر پیکره و بدنه نظام جمهوری اسلامی، به منظور تعدیل سیاست‌ها و رفتارها و موزون شدن و عادلانه شدن آن‌ها شلاق‌های محکم‌تری وارد کرد. به نام تقویت ابعاد امنیتی و دفاعی، ابعاد دیگر مغفول واقع شده است؛ ابعادی مربوط به یک حیات اخلاقی و معنوی، توام با محبت و ایثار و انفاق. انسان‌ها با مشکلات زیادی در حال دست و پنجه نرم کردن‌اند و قلیلی مربوط با قدرت رسمی بی مسئله یا کم مسئله‌ غرق در ناز و نعمت‌اند.

ضمن هشدار به فسادهای موجود در پناه دین، آن‌ها را به این عبارت مولا(ع) توجه دادم: از این اندوهناکم که بی‌خردان و تبهکاران این امت حکومت را به دست آورند. آن‌گاه مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان او را به بردگی بکشند، با نیکوکاران در جنگ و با فاسقان همراه باشند». و در جایی دیگر: «هنگامی که انسان‌های پست به حکومت می‌رسند، انسان‌های فاضل و صالح هلاک می‌شوند».