فقه قدرت حکمرانی دارد نه فلسفه و عرفان(3)



نکته مهمی که آقای دکتر مطرح فرمودند، رابطه نظر و عمل است. در این اثر شاید این خلأ احساس می‌شود که گویی ملاصدرا میان نظر و عمل تفکیک می‌کند. بلی، در مرحله تحلیل دوچیز هستند کما اینکه ایشان می‌گویند شریعت و سیاست هم دو چیزند و برخی متفلسفه گمان کرده‌اند که اینها دو چیز نیستند بلکه یک چیزند. ایشان چهار تفاوت بین شریعت و سیاست را در غایت، فعل و انفعال و... مطرح می‌کند. ممکن است این‌گونه به‌نظر برسد که حکمت را دوگانه می‌بیند، بلی چون حکمت نظری متفاوت از حکمت عملی است ولی حکمت را وقتی که نظری-عملی می‌کند، توأمان هم می‌بیند. ما از ملاصدرا انتظار داریم به این نکته وفادار باشد که حکمت هم مشتمل بر وجه نظری است و هم عملی. او در ابتدای اسفار، ضمن نقل روایت، توضیح می‌دهد حکمت نظری رویت حقیقت اشیاء است و در بخش عملی به اخلاق الهی منتقل بشویم و تخلق باخلاق‌الله اتفاق بیفتد. آیا این‌دو از هم جدا هستند؟ خیر در شخص پیامبر هردو وجود دارند. ضمنا نگاه دیگری هم به حکمت دارد. حکمت را به‌معنای ایجاد و ایلاد هم می‌گیرد. یعنی تولید می‌کند و نقش تولیدکنندگی و ایجادکنندگی هم دارد و این را ملاصدرا در ابتدای اسفار راجع‌به مفهوم حکمت توضیح می‌دهد. مهم است در نگاه ملاصدرا ببینیم رابطه نظر و عمل چگونه خودش را نشان می‌دهد. به‌نظرم می‌رسد آن بحث رابطه شریعت و سیاست را که می‌گوید شریعت روح سیاست است، اینجا هم می‌توانیم تدوین کنیم. خود ملاصدرا از رابطه استحداث و سازندگی یاد می‌کند، رابطه‌ای که می‌تواند به تولید منجر و منتهی شود.


امام(ره) به‌عنوان حکیم معاصر در حکمت متعالیه، حکمت متعالیه را پیش برده‌اند. به‌تعبیر یکی از بزرگواران، حکمت امام(ره) را می‌توانیم «حکمت سیاسی متعالیه» بدانیم اما حکمت ملاصدرا را می‌توانیم «حکمت متعالی سیاسی» بگوییم. یعنی حکمت متعالی امام(ره) معطوف به سیاست است. این تعبیر را بپذیریم یا نه، آنچه در باب نوصدرایی‌ها گفته می‌شود این است که بحث ملاصدرا را جلوتر برده‌اند. همین بحث جمهوری اسلامی، تعبیر دیگر آن جمهوری متعالیه است، [مبتنی است] بر مبنای آنچه [که] حکمت صدرایی می‌گوییم. حکمت صدرایی در انقلاب اسلامی تاثیرگذار بوده و به‌معنای پشتوانه فلسفی این انقلاب جریان دارد. بنابراین در بحث حضرت امام(ره) با حضرتعالی موافقم.


بحث تاثیر و تاثر این حکمت در دوره بعد ازملاصدرا هم مطرح است. اگر این حکمت تاثیرگذار بوده، در کجاها موثر بوده و آیا یک‌باره و فقط در انقلاب اسلامی موثر بوده؟ حکمت متعالیه بعد از وفات ملاصدرا، توسط تعداد اندکی از شاگردانش تداوم پیدا کرده ولی تا دوره‌ای که مرحوم بیدآبادی به بحث می‌پردازد و متون ملاصدرا را متن درسی حوزه علمیه می‌کند، تاثیرات قوی و قدرتمندی از این حکمت سراغ نداریم. بخش عملی آن، شاگردپروری و تعلیم این معارف به شاگردان است و برای ما مبهم است که چه کسانی در مدرسه خان شیراز، شاگرد ملاصدرا بوده‌اند. البته در مقاله‌ای عرض کرده‌ام آنچه در زمانه ما و توسط حضرت امام(ره) رخ داد، [آن بود که] امام(ره) اضافه بر مرجعیت این اتفاق را رقم زد ولی این امکان برای ملاصدرا نبود و از نظر مرجعیت، حضوری در جامعه نداشت و زبان فلسفه هم با عموم جامعه ارتباطی برقرار نکرده بود و ملاصدرا هم در فضای رسمی اجتماعی حضور نداشت، گرچه در مقطعی در آخر حیات، در این مصدر قرار می‌گیرد. رونق حکمت متعالیه در زمان بیدآبادی است. بیدآبادی این متون را وارد می‌کند و افرادی مانند ملاعلی نوری، حاجی‌سبزواری و ملاحسینقلی همدانی پرورش می‌یابند. همین‌طور دو تن از شاگردان ملاعلی نوری یعنی ملاعبدالله زنوزی و آقاعلی مدرس‌زنوزی که فرزند ملاعبدالله است، بعدا در تهران ادامه می‌دهند و این بسط پیدا می‌کند و درواقع از مدارسی که به این حکمت توجه کرده‌اند و در رونق این بحث نقش داشتند باید یاد کنیم. مدرسه سبزوار و تهران و مدرسه صالحیه قزوین که سیدجمال‌الدین اسدآبادی هشت، 9 سال در آنجا درس آموخته است. می‌شود این رگه‌ها را پیگیری کرد. آخوند خراسانی هم شاگرد حاجی‌سبزواری بوده و بعدا در تهران شاگرد آقاعلی مدرس زنوزی می‌شود و بعد به نجف می‌رود و مرحوم نائینی هم که در اصفهان 9 سال حکمت فرا گرفته و بعد از آن در نجف، شاگرد آخوند خراسانی است. همین‌طور حکمایی که بعد از اینها بودند و بعضا عارف بودند و این عرفان، حماسی بوده است. مثل مرحوم سیدعلی قاضی‌طباطبایی به‌عنوان یک سرسلسله یا مرحوم الهی‌قمشه‌ای همبه‌همین ترتیب.این جریان‌شناسی شاید نیاز به چندین رساله دکتری دارد. من این مسیر را می‌بینم و قائل نیستم که حکمت‌متعالیه یک‌باره در انقلاب اسلامی و با امام(ره) تاثیرگذار شد.


امام در دهه20 فلسفه تدریس می‌کردند و کتاب کشف‌الاسرار ایشان بیش از آنکه یک کتاب فقهی باشد، کتابی فلسفی، اجتماعی و سیاسی است و مهم‌ترین کتاب حضرت امام(ره) در سال‌های قبل از انقلاب است و حتی ولایت‌فقیه هم بعد از آن و در ادامه این کتاب و شرح یک فصل از کتاب کشف‌الاسرار و شرح گفتار چهارم آن است. بنابراین این جریان حکمی که تابه‌حال از آن صحبت نکرده‌ایم و تاثیرات اجتماعی و سیاسی آن را بحث نکرده‌ایم، در جامعه ما تاثیراتش را گذاشته است. بعضی از این بزرگواران هم گرچه حکمت متعالیه تدریس کرده‌اند، اما ناقد ملاصدرا هم بودند، مانند حکیم تهران، ولی این به‌معنی نفی این دستگاه حکمی نیست و عرض کردم که خوشبختانه یا متاسفانه بعد از ملاصدرا فلسفه دیگری تولید نشده و همین فلسفه تداوم پیدا کرده است.


بنابراین انقلاب اسلامی فضایی است که به تعبیر آیت‌الله جوادی‌آملی توانسته است به‌نفع دانش و دانش فلسفی، انقلاب را رقم بزند و در آنجا می‌توانیم از خدمات متقابل حکمت متعالیه و انقلاب اسلامی صحبت کنیم.


برداشت من این نیست که ملاصدرا می‌خواهد نگاه خادم و مخدومی را طرح کند. شاید تعبیری که من آورده‌ام، اشتباه بوده و باید اصلاح شود، ولی براساس آن بحثی که درباره اسفار اربعه در کتاب داشته‌ام، راه و مسیر برای همه باز است و هرچه بیشتر افراد خودشان را تکامل ببخشند و این معارف را درونی کنند، [می‌توانند] در فضایی که انسان کامل در آن تنفس می‌کند، حرکت کنند. این مسیر برای همه باز است. اگر مسیر برای همه باز است، هرکسی این امکان را دارد که به اوج برسد. در سفر سوم و چهارم که فرد در جامعه حضور دارد، عنصر محبت به کمک ما می‌آید. البته بحث محبت هم مدنظر حضرتعالی بوده و بحث از مستبد خیرخواه هم اینجا مطرح می‌شود و از نظر ملاصدرا ما مستبد خیرخواه نباید داشته باشیم. براساس فرمایشات حضرت امام(ره) هم ‌نباید داشته باشیم. شاید تعبیر من باید اصلاح شود. البته ممکن است فرمایشات ملاصدرا هم قابل نقد باشد.


یشان حکمت عملی را تخلق باخلاق الهی می‌داند و ما می‌توانیم تلقی «دانش سفلگان» را نقد کنیم. در اینجا ایشان از آن مباحث مفهومی‌ای که مطرح کرده، خارج شده است و به‌نوعی شاید بر خلاف چیزی باشد که گفته‌اند. لذا آنجا هم علم برای عمل است. می‌گوید نظر به‌هرحال برتری دارد ولی این بحث به‌نوعی می‌تواند با آن بحث «مفهوم حکمت» متفاوت باشد، اما همه علم برای عمل است تا این انسان و جامعه ارتقا پیدا کند و در مسیر خواست الهی پیش برود. ایشان نگاهی کارکردی هم داشته و [از نظر صدرا] اینکه [شخصی] صرفا این معارف را داشته باشد هم کفایت نمی‌کند. اگر ما دو مجتهد یا دو عارف یا دو عابد داریم، آنکه ناظر به عمل است و می‌خواهد جامعه‌اش را پیش ببرد، مقدم است. فرمایش صدرا راجع‌به اجتهاد را [از این جهت] آورده بودم.


شاخص‌های ولایت فقیه را هم که می‌خواهیم بحث کنیم، حضرت امام علم و عدالت را در ولایت فقیه تاکید دارند و در آثار دیگرشان مباحث دیگری را هم اشاره می‌کنند. الان به‌نظر بنده محبت را هم باید اضافه کنیم. محبت می‌تواند موجب همبستگی اجتماعی شود. اگر اجتماعی‌جهانی شکل بگیرد که کثرت‌های زیاد دارد، آیا ولی‌فقیه جز بر مبنای محبت می‌تواند عمل کند؟ با این رویکرد که نیازهای جامعه را سامان دهد، آیا می‌تواند؟ اصلا وظیفه‌اش همین است و همین کارکرد را هم پذیرفته است. اگر غیر از این بگوییم و بگوییم فقط معرفت و حقیقت مهم است و معیشت مهم نیست، [با این رویکرد سازگار نیست]. به‌لحاظ ارزشی معرفت را ارزش قائل می‌شود اما به‌لحاظ رتبی ایشان در «المظاهر الالهیه» وقتی مقاصد قرآن را ذکر می‌کند که سه مقصد اصلی و سه مقصد فرعی است، در بخش سوم مقصد فرعی، آبادسازی دنیاست که به‌لحاظ رتبی مقدم است، یعنی بحث اقتصادی به‌لحاظ رتبی مقدم است گرچه به‌لحاظ ارزشی ممکن است که آن را در انتها قرار دهید. سد باب معیشت بر حسب شرایط تغییر خواهد کرد.


 افروغ: آن بحث از محبت باید شاخص‌هایش مشخص شود و پیوندش با نوع‌دوستی و اخلاق روشن شود، و الا شخصی می‌شود. من از هرچیز شخصی در حکومت فرار می‌کنم و حتی ولایت‌فقیه را هم قائلم که ولایت‌فقه و قاعده‌مند است. محبت هم باید قابلیت سنجش داشته باشد. مثلا اینکه دروغ تحویل می‌دهیم و آمار غلط می‌دهیم، آیا محبت است؟ نه، حتی فلسفه و عرفان را هم که فرمودید در حکمت متعالیه بر «ولایت‌فقیه متعالیه» بازتاب دارد، عرض کردم حواسمان باشد که فلسفه و عرفان بیناذهنی نیست و نمی‌تواند ابزار حکومت باشد، گرچه پشتیبان خوبی برای حکومت است. فقه باید به‌میان بیاید که بیناذهنی است و می‌تواند شرایط زمانی و مکانی و... را مورد توجه قرار دهد [و می‌توانیم آن شرایط را هم ارزیابی کنیم]، می‌توانیم سوال فقهی کنیم و پاسخ فقهی بشنویم و توجه به تعامل فقه، جامعه و... هم داریم. بنابراین آنجا قدری تأمل دارم گرچه حرف‌ها زیبا هستند و به آنها گرایش هم دارم و باید بین اینها رابطه هم باشد ولی نباید خلط شود. فقیهی که فیلسوف و عارف است البته بهتر است، اما یادمان باشد که نه فلسفه حکم می‌راند نه عرفان، قدرت حکمرانی از آن فقیه است. چرا؟ چون فقه و حکومت از جنس قانون است. هرچه که شخصی باشد، یک صفت شخصی است و خوب است، اما در حکومت باید شاخص‌هایی روشن [در کار باشد] و قابلیت اندازه‌گیری و بیناذهنی داشته باشد.


 



 فقه قدرت حکمرانی دارد نه فلسفه و عرفان(2)


 از آقای دکتر افروغ ممنونم و نکات بسیار مهم و کلیدی‌ای مطرح کردند و قبلا هم در یک گفت‌وگوی مبسوط تلفنی، نگاه و نظر ایشان را به‌صورت اجمالی دریافت کرده بودم و فرمایشات ایشان در آن مکالمه و همین‌طور در جلسه امروز، بسیار آموزنده بود. ایشان کتاب را دقیق مطالعه و یادداشت کرده بودند و نکات کلیدی و پرسش‌های قابل طرح را درمیان گذاشتند.

اگر بخواهم بحث آقای دکتر را صورت‌بندی کنم، بعضی مباحث ایشان در حوزه مباحث روش‌شناسی قرار می‌گرفت و یک‌سری از بحث‌ها هم کاملا محتوایی بود به این معنی که آیا دیدگاه ملاصدرا در آن موارد دقیق منتقل شده یا نه.

یک نکته مقدماتی راعرض می‌کنم و آن این است که وقتی ملاصدرا را بحث می‌کنیم، در قالب دستگاه خودش بحث می‌کنیم و اگر مواردی باشد که در آنجا از دستگاه خودش خارج شده باشد، آنجا کاملا نقد به ملاصدرا وارد است. حضرت امام(ره) وقتی صدرا را نقد می‌کنند، از همین منظر ورود می‌کنند و می‌فرمایند ملاصدرا در این موارد از دستگاه خودش خارج شده است. [ایراد به] برخی از بحث‌ها که [در آنها] خواسته‌ام نگاه ملاصدرا را منتقل کنم، شاید ناظر به همین نکته است و شاید طبق چارچوب نظری باید ملاصدرا را نقد می‌کردم. در فصل اول عرض کرده‌ام که باید سه دوره زندگی ملاصدرا را تفکیک کنیم. یک دوره صدرای جوان است که به تعبیر شهید مطهری، این دوره دوره طلبگی ملاصدرا بوده و بعضی آثار از جمله «شرح الهدایه الاثیریه» را در این ایام نوشته است. البته ما هنوز دقیق نمی‌دانیم که از سایر آثار، کدام در این دوره تقریر شده‌اند. طبیعتا آثار این دوره به‌نوعی به سبک و سیاق حکمت مشائی تقریر شده است. دوره دوم دوره‌ای است که ملاصدرا طرح جدید حکمت را ارائه می‌کند که بعدها به‌عنوان حکمت متعالیه معروف می‌شود و کتاب اسفار اربعه به‌عنوان مهم‌ترین منبع آن مورد توجه قرار می‌گیرد. برخی از آثار هم در این دوره است که البته قابل بحث است و در برخی از این آثار هم تاثیرات حکمت مشاء را شاهدیم و شاید این دوگانه‌ها تاثیر حکمت مشاء باشند. حضرت امام(ره) هم به این نکته اشاره دارند که گاهی ملاصدرا از دستگاه حکمت متعالیه خارج شده است و در دستگاه حکمت اشراق یا مشاء بحث می‌کند. در دوره سوم، صدرالمتألهین کهن‌سال، در پی جامع‌نگری است. ملاصدرا از اجتماعات کامل صحبت می‌کند، اجتماع کبری، کامل تلقی می‌شود ولی اجتماع صغری و وسطی غیرکامل است. اجتماع کبری یا «نظام معموره جهانی»، سرشار از کثرت‌هاست و همه کثرت‌ها در آن وجود دارد، برخلاف اجتماع وسطی یا صغری که در آنها از حکومت‌ها و نظامات منطقه‌ای یا حکومت‌هایی که در بخشی از معموره زمین حکمرانی می‌کنند. در آن حکومت‌ها، کثرت‌ها کمتر است. می‌بینیم نگاه ملاصدرا به‌نحوی کثرت‌گرا هم هست و این نگاه جامع‌نگر هم در مباحث سیاسی -به معنی حکومت- در فرمایشات ایشان صریحا وجود دارد و هم در مجموعه دانش‌ها قابل تحقق و ردیابی است. معروف است حکمت متعالیه جامع عرفان، قرآن و برهان است. استاد مطهری می‌فرمایند چهارراه تفکر اسلامی است که کلام، فلسفه و برهان، عرفان و فقه باشد. یعنی حکمت‌متعالیه در بحث دانشی، جامع‌نگر است. پس اگر از این منظر نگاه کنیم شاید برخی از سوالات پاسخ داده شده باشند.

اما آقای دکتر نکاتی را مطرح کرده‌اند که مهم‌تر است. بحث مشروعیت بحث مهمی است. آنچه من از ملاصدرا دریافت کرده‌ام و در این کتاب هم منعکس شده، توجه به این نکته بوده که ملاصدرا به‌نظر می‌آید، براساس آن نگاهی که در جسمانیه‌الحدوث و روحانیه‌البقاء از آن صحبت می‌کند، حرکت کرده است. یعنی بدنه اجتماعی و حرکت عمومی که می‌تواند به سیاستی ختم شود. تعابیری هم دارند از جمله اینکه مردم کسی که شایستگی دارد را بپذیرند یا نپذیرند.

[آقای دکتر افروغ فرمودند] آیا حاکم یا کسی که شایستگی دارد، می‌تواند اجبار کند؟ این را در فصل قدرت و غیر از آن تاکید کرده‌ام که ملاصدرا خشونت و اجبار را نمی‌پذیرد. سایر تعابیر را هم از این منظر باید دید.

رابطه نفس و بدن و ربط آن با رابطه شریعت و سیاست هم مهم است. «آغاز شریعت، پایان سیاست» هم به‌همین معناست و در همان موضع و در جمع‌بندی آخر کتاب هم آمده، سیاست زمینه‌سازی می‌کند و بعد شریعت وارد می‌شود.به یک معنا شاید بتوانیم بگوییم لایه‌های فرهنگی می‌تواند نگاه متأخری داشته باشد. زمینه فرهنگ باید ایجاد شود. اگر می‌خواهیم دین، ارزش‌ها و فرهنگ را ارائه کنیم، نیاز به فضایی دارد و اگر شکل نگیرد، همان اجبار خواهد بود. آیا دین را می‌توانید اجبار کنید؟ اگر دین را بتوانید اجبار کنید، سایر چیزها را هم می‌توان اجبار کرد.

راجع‌به رابطه شریعت و سیاست تعابیری در کتاب آمده است. «سیاست چیزی است که درخدمت شریعت است و با خدمت به شریعت، زمینه‌های قدرت‌گرفتن شریعت را مهیا می‌کند. درواقع شریعت پس از سیاست فرا می‌رسد و با زمینه سیاست به‌وجود می‌آید.» مثل این است که بگوییم انقلاب اسلامی، به‌مثابه سیاست، شرایطی را فراهم کرده که یک حاکم جامع‌الشرایط بیاید و حکومت را به‌دست گیرد. «به تعبیری شرایط ظهور شریعت با سیاست فراهم می‌شود یعنی همان‌گونه که نسبت بدن و روح حالت زمینه و قوه است، نسبت سیاست و شریعت نیز حالت زمینه و قوه است. هر بدنی روح خود را هستی می‌دهد و هر جامعه‌ای سیاست خودش را خلق کرده و به آن هستی می‌دهد.» اینجا بحث هویت هم مطرح است و حتی بحث تعین سیاست و اینکه «سیاست به کمک دین تشخص پیدا می‌کند» هم مورد توجه قرار گرفته است. در فصل هشتم این مطلب به‌تفصیل ذکر شده است. آنجا حتی این نگاه (یا پرسش) را هم مطرح کرده‌ام که آیا می‌توانیم دانشی که در جامعه دیگری برآمده را اخذ و استفاده کنیم؟ و گفته‌ایم براساس رابطه نفس و بدن، چنین چیزی ناممکن است که روح جامعه دیگری را به بدنی که متعلق به آن نیست، الصاق می‌کنید. دوگانگی‌هایی که در کشور پیدا شده هم [ماحصل] همین الصاق است. یعنی باید [دانش را] خودمان خلق کنیم، البته [حکمت متعالیه] باب تعامل و گفت‌وگو را مسدود نمی‌کند. کمااینکه خود ملاصدرا هم این گفت‌وگو را داشته است چه در اسفار چه در دیگر آثارش، چه با متفکران مسلمان و چه غیرمسلمان. [خلاصه آنکه] از منظر رابطه نفس و بدن، بحث مشروعیت متفاوت می‌شود و از زمین جامعه و مردم برمی‌خیزد. گرچه بهتر است از اصطلاح دموکراتیک برای فلسفه ملاصدرا استفاده نکنیم، اما حالت مردمی دارد و آن را مورد توجه قرار داده‌ایم.


فقه قدرت حکمرانی دارد نه فلسفه و عرفان(۱)



دومین جلسه از سلسله جلسات نقد کتب علوم‌سیاسی که به همت «پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی» و با همکاری روزنامه «فرهیختگان» برگزار می‌شود، به کتاب «فلسفه سیاسی صدرالمتألهین» نوشته دکتر شریف لک‌زایی اختصاص داشت. در این نشست دکتر عماد افروغ به‌عنوان منتقد به نقد کتاب پرداختند. محسن جبارنژاد نیز دبیری این نشست را برعهده داشت. نخستین جلسه از این جلسات نیز به نقد کتاب «احیای علوم سیاسی» اثر دکتر حسین بشیریه اختصاص داشت و متن آن نشست، 8اسفندماه97 در «فرهیختگان» منتشر شد. اینک متن دومین نشست ازاین سلسله جلسات را از نظر می‌گذرانید.

جبارنژاد: جلسه‌ای که در خدمت شما هستیم نقد ایده «فلسفه سیاسی صدرالمتألهین» در کتابی با همین نام نوشته آقای دکتر شریف لک‌زایی است. ایده فلسفه سیاسی صدرالمتألهین را آقای دکتر لک‌زایی یکی دو دهه است که پیگیری می‌کنند. ایده اصلی‌ای که ایشان در این سال‌ها دنبال می‌کردند، آزادی بود و ایشان آثاری هم پیرامون این ایده دارند ولی هرچه جلوتر می‌رفتند - به تعبیر خود ایشان- خلأ آن نگاه پشتیبان فلسفی را بیشتر احساس می‌کردند و به همین دلیل بحث حکمت متعالیه را به‌عنوان آن «ایده پشتیبان مساله آزادی» مطرح کردند. کسی که این کتاب را مطالعه کرده باشد متوجه می‌شود که کتاب بسیار جدی است و در آن بحث‌های بسیار مهمی مطرح شده است. استنباطی که از آن داریم این است که پرداختی به فلسفه سیاسی صدرالمتألهین نبوده و  نویسنده رویکردش در مواجهه با این کتاب و این مساله مهم، کاملا پرابلماتیک بوده است. خود آقای دکتر هم در مقدمه کتاب آورده‌اند که پس از مواجهه با اندیشه‌های مدرن به‌ویژه از دوران مشروطیت، ما سند دانش خودمان را که از سال‌ها قبل به دلایلی دچار کم‌رمقی و کم‌رونقی شده بود، گم کرده‌ایم و این نقطه عزیمتی است که این ایده را برای ایشان پررنگ کرده و چند سال اخیر را تلاش و کوشش داشته‌اند در جهت بسط و صورت‌بندی این ایده که ماحصلش کتاب فلسفه سیاسی صدرالمتألهین شد. تفاوتی که این کتاب با سایر کتاب‌ها در این حوزه دارد این است که صرفا به اثبات شأنیت و ظرفیت فلسفه سیاسی ملاصدرا بسنده نکرده است یعنی هوشمندانه و بدون اینکه وارد نزاع امکان یا یا امتناع فلسفی سیاسی، آن هم ناظر بر کلیتی  که این بحث‌ها در جامعه ما مطرح می‌شود، تلاش کرده است که به استخراج مواد فلسفه سیاسی همت بگمارد، موادی که در این جلسه می‌توانیم درباره آنها صحبت کنیم و استاد محترم جناب آقای دکتر افروغ هم در این‌باره بحث‌های مهمی دارند. و نیز بحث خواهیم کرد از اینکه چقدر این کتاب توانسته است از پس صورت‌بندی این ایده مهم برآید.

 لک‌زایی: از آقای دکتر افروغ ممنونم که کتاب را مطالعه فرمودند و امروز بحث و نقد ایشان را بر مباحث و ایده کتاب می‌شنویم و استفاده می‌کنیم. از اساتید ارجمند حاضر هم بابت تشریف‌فرمایی ممنونم.

ایده اصلی کتاب به «امکان فلسفه سیاسی صدرالمتألهین» می‌پردازد؛ مقدمه‌ای مبسوط برای تبیین نظام‌مند و منسجم فلسفه سیاسی صدرالمتألهین است که تابه‌حال انجام نشده بود. تلاشم این بود که پژوهشی مستقل راجع به فلسفه سیاسی ملاصدرا ارائه کنم و این نکته را در کتاب مورد تاکید قرار دهم که ملاصدرا می‌تواند واجد «فلسفه سیاسی» باشد. اساتید محترم استحضار دارند که در این زمینه دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد و بعضا قائل به امتناع و فقدان فلسفه سیاسی یا زوال اندیشه سیاسی هم در باب ملاصدرا هستند. نباید انتظار داشت که این نوشته توانسته باشد همه مباحث فلسفه سیاسی صدرالمتألهین را پوشش دهد و از این رو کتاب یک درآمد مبسوط و مفصل بر مباحث سیاسی ملاصدراست. بخش عمده تلاش من هم صرف این شده که با ارجاع به مستندات و آرا و آثار ملاصدرا بتوانم این ایده را تقریر کنم و ظرفیت فلسفه سیاسی دستگاه حکمت متعالیه صدرایی را مورد توجه قرار دهم و توجهات را به آن جلب کنم. افزون بر این بحث من این مفروض را هم با خود دارد که توجه به این فلسفه، می‌تواند پشتیبان و پشتوانه امر سیاسی در جامعه ما هم تلقی شود. بنابراین علاوه‌بر اینکه تلاش می‌شود ظرفیت‌های فلسفه سیاسی دستگاه حکمت متعالیه صدرایی برجسته و مطرح شود، طبیعتا به‌طور ضمنی این مطلب را هم مورد توجه دارد که «می‌توان با اتکای به این دستگاه فلسفی، بر برخی از مشکلات نظری‌مان هم فائق آییم» یا اینکه حداقل محل طرح و بحث و گفت‌وگو واقع شود. بنابراین تلاش عمده این بوده که این نمای کلی و اصلی فلسفه ملاصدرا را مورد بازخوانی قرار دهیم و به تبیین مباحث اصلی ملاصدرا در حوزه سیاسی بپردازیم. این نکته را هم تاکید کنم  شاید کارهایی که تابه‌حال انجام شده، از این منظر و موضع نبوده که ملاصدرا واجد فلسفه سیاسی است. شاید نیاز هم نبوده یا شاید این امکان باید فراهم می‌شد که بحث‌ها به نقطه‌ای برسد که قائل به طرح بحث فلسفه سیاسی ملاصدرا شویم و از اندیشه سیاسی عبور کنیم. بنابراین نوشته حاضر ضمن اثبات همین شأنیت و ظرفیت فلسفه سیاسی، این نکته را هم برجسته می‌کند که ملاصدرا هم واجد فلسفه سیاسی است و هم ما می‌توانیم در قیاس فلسفه صدرایی و فلسفه متعالیه، عنوانش را فلسفه سیاسی متعالیه بگذاریم. فلسفه متعالیه نقطه تجمیع و تعالی همه مکاتب پیشین ما –به یک معنا- تلقی می‌شود. بعد از این مکتب فلسفی تابه‌حال دستگاه فلسفی دیگری را –خوشبختانه یا متاسفانه- تولید نکرده‌ایم. آنچه امروزه با عنوان فیلسوفان نوصدرایی و فلسفه نوصدرایی هم مطرح می‌شود، تداوم حکمت متعالیه است منتها با توجه به ابعاد نااندیشیده این فلسفه مانند همین مباحث فلسفه سیاسی. بر این اساس ما باید بر اساس همان مسائل نوپدید بتوانیم این فلسفه را بازخوانی و به‌روز کنیم و طبیعتا توجه به فلسفه سیاسی از این منظر می‌تواند بحثی جدید و تاسیسی تلقی شود و البته بدیهی است که باید بر مبنای دستگاه فلسفی حکمت متعالیه باشد. ورود من به فلسفه سیاسی متعالیه هم از همین منظر بوده و برای مستدل‌سازی یک مساله بسیار مهم در تاریخ اندیشه و در جامعه ما به‌عنوان «آزادی» صورت گرفته. در مباحث به این خلأ پی ‌بردم که بخش مهمی از مسیر به مبانی نظری و فلسفی آزادی ختم می‌شود که از سوی هر متفکری پذیرفته و مطرح می‌شود؛ بنابراین از ورود به مباحث فلسفی گریزی نیست. برای همین در ابتدا طرح وجوه نظریه «اختیار در حکمت متعالیه» مورد توجه بود و بعدا در بخش دیگری «وجوه سیاسی حکمت متعالیه» و بعدا «فلسفه سیاسی صدرالمتألهین» مطرح شد.

اثر حاضر سعی می‌کند هم بحث اختیار را توضیح دهد – به‌عنوان یک مفهوم و مساله کلیدی- و همین‌طور سایر مباحث فلسفه سیاسی که معمولا در فلسفه‌های سیاسی مورد بحث قرار می‌گیرد از جمله عدالت، محبت، قدرت و سعادت. در فلسفه سیاسی اسلامی به‌ویژه بحث شرایط و اوصاف رهبری، مقام نبی و فیلسوف و مدینه فاضله، اینها مختصرا در این اثر اشاره شده‌اند که بتوانند نمای کلی فلسفه سیاسی ملاصدرا را طرح کنند. البته با ارجاع به آثار ملاصدرا تا جایی که من دریافت کرده‌ام و طبیعتا می‌تواند خوانش‌های دیگری هم صورت بگیرد. طبعا این بحث ناظر به مسائل جامعه و نیازمندی ما به یک فلسفه سیاسی هم هست و باید در این زمینه هم بتوانیم از دستاورد متفکران مختلف – چه مغرب‌زمین چه مشرق‌زمین- استفاده کنیم ولی طبیعتا کار تولیدی و رجوع به میراث خودمان و بازسازی و بازنگری و بازشناسی این میراث اهمیت زیادی دارد و نباید از آن غفلت کنیم گرچه دشواری‌های خودش را هم دارد.

امروزه فلسفه متعالی به‌عنوان آخرین فلسفه برآمده در حوزه‌های علمی ایران همچنان محل بحث و گفت‌وگو است و فلسفه زنده‌ای در جامعه ما تلقی می‌شود که می‌توانیم ناظر به این دستگاه، بحث‌های فلسفه سیاسی را مطرح کنیم و از آن پاسخ بگیریم. ممکن است پاسخ‌ها دقیق نباشد و نیاز به گفت‌وگو و تامل داشته باشد. این بحث و گفت‌وگوها می‌تواند مباحث کتاب را کامل کند و نوشته‌های دیگری را در این زمینه شکل دهد.

 افروغ: قبل از ورود به نقد و ارزیابی کتاب ناگزیرم به چند نکته اشاره کنم؛ نکته اول اینکه بحث امروز ما بحث پرحوصله‌ای است. نکته دوم اینکه شاید به‌عمد (دقیقا و یقینا) برخی مباحث خودم را نسبت به ملاصدرا در پرانتز می‌گذارم، چراکه شاید علقه و علاقه من و کارهای گذشته من مانع شود که پرسش‌های اساسی برای بسط اندیشه ملاصدرا را طرح کنم. سوم اینکه می‌کوشم تا به سهم خودم یک نقد خوب عرضه کنم. من سال‌هاست که با آقای لک‌زایی آشنایی دارم و تلاش ایشان را شاهد بوده‌ام. اگر شناخت من از اخلاق و تواضع ایشان نبود، پیشنهاد نمی‌دادم که این کتاب را نقد کنم. نقد خوب اما بیشتر به ماقال کار دارد تا من‌قال. متن را هم به تعبیر گادامر یک مرجع می‌دانم و قرار نیست که فرامتنی جلو بیاید. نقد خوب نقد محتوایی است و نه شکلی. اینکه کتاب ارجاعات و فلان پیوست را دارد، برایم مهم نیست. مهم این است که آیا نکته بدیعی دارد؟ ولو یک عبارت باشد. و دیگر اینکه نقد خوب بستری برای گفت‌وگو فراهم کند و بیش از آنکه بخواهیم طرف مقابل را قانع کنیم، بخواهیم که خودمان قانع شویم و من هم می‌خواهم که خودم قانع شوم گرچه به آسانی هم قانع نمی‌شوم! تلاشم این است که اخلاق و آداب نقد را لحاظ کنم.

از نقد حاضر اهدافی هم دارم که عبارتند از اینکه: بسیاری مواضع ملاصدرا با این بحث روشن شود و سرنخی برای مطالعات عمیق‌تر و تطبیقی‌تر با سایر اندیشمندان - خصوصا مرحوم حضرت امام(رض)- و نیز با واقعیتی به‌نام نظام جمهوری اسلامی که به‌هرحال گفته می‌شود که صدرایی است. خود من هم شاید از اولین کسانی بودم که از این انقلاب به‌عنوان انقلاب صدرایی یاد کردم. و شاید مقدمه‌ای برای کشف برخی پارادوکس‌ها و شکاف‌ها در اندیشه ملاصدرا باشد، لااقل عطف به  این کتاب شما. لااقل کشف ضرورت بسط اندیشه ملاصدرا، همان‌طور که از حضرت آقای جوادی‌آملی نقل کرده‌اید.

سوالاتی هم دارم که برخاسته از کتاب شماست و دوست دارم جواب شما را بشنوم. یکی از سوالاتم این است که فلسفه سیاسی دائرمدار مشروعیت است؛ به ما بگویید ملاصدرا پاسخش به مشروعیت چیست؟ آیا تئوکراتیک است؟ آیا دموکراتیک است؟ آیا مبتنی به مردم‌سالاری دینی است؟ حق مردم، تکلیف مردم، محدوده و قلمروی حکمرانان تا کجاست؟ آیا حق شورش برای مردم محفوظ است؟ آیا صرفا نگاه متافیزیکی و استعلایی دارد یا خیر؛ نگاه انضمامی و زمینی هم دارد؟ بهترین شکل حکومت و دلایل توجیهی اطاعت از حکمرانان و مفاهیم مرتبط با فرمان و اطاعت، چیست؟

در کتاب مسائل مختلفی بحث شده و فقط دائرمدار فلسفه سیاسی نیست. شاید شما حس کرده‌اید که طرح این مسائل ضروری است و من هم نفی نمی‌کنم. بخشی‌اش مربوط به ملاصدراست و برخی هم مربوط به برداشت‌های شماست. اتفاقا عبارات خوب متعلق به خود شماست و مستند به ملاصدرا نیست، جاهایی را که به‌روز و عینی می‌شود عرض می‌کنم.

اشاره کرده‌اید که بازگشت از روستای کهک به مراکز علمی، دوره تعالی اندیشه و عمل ملاصدرا بود. می‌پرسم که عمل ملاصدرا چه بوده؟ برای من که دنبال عمل می‌گردم و شکاف بین نظر و عمل را برنمی‌تابم، به نقل از ملاصدرا گفته‌اید که حکمت همانندی به خداوند به اندازه طاقت بشری در علم و عمل است. می‌خواهم بشکافید و عملش را توضیح دهید و نیز گفته‌اید که حکمت بهترین علم به معلومات و استوارترین فعل در مصنوعات است که مرادم این دومی است.

بحثی را مطرح کرده‌اید که خیلی بحث خوبی است و اگر این را ملاصدرا گفته باشد، می‌تواند به‌لحاظ معرفت‌شناسی، دلالت‌آمیز باشد. برخی متوجه نیستند که در علم حصولی وقتی می‌گویند حقیقت را تعریف کنید، می‌گویند درک مطابق با واقع، درحالی که در علم حصولی درک مطابق با واقع نمی‌توانیم داشته باشیم. شما هم همین را گفته‌اید. کُنه وجود از نظر علم حصولی در غایت خفاست.

گفته‌اید که حکمت متعالیه در حوزه خود سیاست‌پرور است. من این را نمی‌فهمم و می‌خواهم که به من بگویید یعنی چه.

غیرمستقیم از برداشت‌هایتان برمی‌آید که جامعه را اعتباری می‌دانید. اگر جامعه اعتباری بود آیا می‌دانید که دلالت‌های فلسفه سیاسی‌اش چه می‌شود؟ فقط متوجه فرد و وظایف فرد می‌شویم و برداشت اصالت فردی از ملاصدرا مجاز می‌شود و توجه به روابط و ساختارها و... رخت برمی‌بندد. البته نمی‌خواهیم فرد را نادیده بگیرم اما بپذیریم که اصالت فرد، دلالت‌های جدی دارد گرچه شک دارم که نظر شما این باشد. ناظر به این مطلب عرض می‌کنم که وجود را به ضعیف و قوی تقسیم کرده‌اید و قوی را حقیقی و ضعیف را اعتباری دانسته‌اید و نتیجه گرفته‌اید که اگر جامعه هست و با وجود مرتبط است، از این رو است که امور اعتباری دارای بهره‌ای از وجودند.

در جای دیگری به نقل از حکمت متعالیه گفته‌اید که علم، وجود محسوب می‌شود و وجود، علم. در اینکه علم وجود است، اشکالی ندارم؛ اشکالم این است که اگر وجود را علم بگیرید، دچار مغالطه معرفتی شده‌اید. می‌گوییم وجود هست، چه بشناسیم چه نشناسیم. اینکه آنچه را می‌دانیم به وجود تسری بدهیم، مورد اشکال بنده است.

به نقل از حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی نوشته‌اید خود حکمت متعالیه مشمول حرکت جوهری است و می‌تواند در مسیر خود روزبه‌روز نوبه‌نو شود و با بازسازی خود ظرفیت‌هایش را بیش از پیش نشان دهد و این بحث امروز معرفت‌شناسی هم هست که معرفت گذراست اما هستی گذرا نیست، این یعنی معرفت متحول و سیال است و این روزنه‌ای برای بحث و فحص بیشتر است.

در جای دیگری به نقل از ملاصدرا می‌گویید مقام و منزلت هر انسانی در بلندی و پستی به‌قدر مقام و مرتبه «ادراک» اوست. امام در تقریرات فلسفه‌شان نقدی به کسانی‌که در نظر عمل نمی‌خوانند، می‌گویند اگر این‌طور باشد، شیطان از مومنان است (حالی که شیطان از کافران است) چون اهل عمل نیست و ملاک در نظر امام(ره)، در عمل است و نه نظر.

یا از قول آقای جوادی‌آملی نقل کرده‌اید که حکمت متعالیه هم متعالیه است هم متدانیه، یعنی هم می‌تواند متدانیه را با سفر من‌الخلق الی‌الحق متعالیه کند و هم می‌تواند متعالیه را با سفر من‌الحق الی‌الحق متدانی کند. همه مساله همین است و اگر بدون اسیر شدن در پارادوکس، این مساله را بتوانید حل کنید - به پارادوکس‌های ممکن اشاره خواهم کرد- می‌تواند شاهکار اصلی این کتاب باشد.

در بحث اختیار هم یک سوال دارم و اینکه گفته‌اید هر صاحب اختیاری غیر از واجب تعالی در اختیارش مجبور و در افعالش مضطر و ناگزیر است. سوال این است که آیا خدا در اختیارش مختار است؟

نوشته‌اید که هر جامعه و نظام سیاسی نشانه‌هایی دارد که مردم واجد آن هستند یعنی نظام سیاسی معرف جامعه است. اصالت فردی بودن جامعه و سیاست در این عبارت خودش را نشان می‌دهد. با این عبارت موافق نیستم چون یک‌سویه است و موافقم چون یک‌طرف را لحاظ کرده‌است. کسی که ذهن ساختارگرا و رابطه‌گرا نداشته باشد، این‌طور می‌گوید و چیزی به‌عنوان ساختار و مانع نمی‌شناسد، مانعی که انسان‌ها تلاش می‌کنند آن را کنار بزنند یا موفق می‌شوند یا نه و اینکه یا خودآگاه هستند یا نیستند.

بحث امامت را مطرح کرده‌اید. دلالت این بحث برای ولایت‌فقیه چیست؟

مطلبی هم گفته‌اید که برای من طرح سوال کرد که در اندیشه سیاسی ملاصدرا جایگاه آزادی چیست.

نوشته‌اید که در مدینه، انسان واحدی است که رئیس و مطاع است و دیگران در قرب به آن متفاوتند. [افعال افراد به‌حسب] این تفاوت در قرب، به سه دسته قابل تقسیم است؛ افعالی که منوط به قصد رئیسند. افعالی که بر طبق مقصود گروه دومی که بر قصد رئیسند، منوطند و افعال گروه سومی که تنها خادمند و مخدوم نیستند و در پایین‌ترین گروه قرار دارد. در این اندیشه مردم خادمند. بعد قیاس اندام‌واره‌ای می‌کنید و باز تعبیر رئیس و مرئوس را می‌آورید. به این‌ترتیب چطور می‌توانید در مشروعیت جایی برای مقبولیت و رضایت مردم لحاظ کنید؟

تعبیر رئیس و مرئوس، پست و پست‌تر، خادم و مخدوم با روح خدمتگزاری و هدایت و سامان مادی و معنوی نمی‌خواند. با رابطه متقابل خدا و خلق و در میانه محسوس و معقول بودن نبی و رئیس اول مدینه سازگاری ندارد. چه اشکالی دارد از یک زاویه رئیس مدینه فاضله خادم باشد و از زاویه دیگر مخدوم. رافع نیاز باشد و امرش مطاع اما اگر رافع نیاز نباشد که امرش مطاع نیست.

صفات 12‌گانه‌ای که برای رئیس اول ذکر کرده‌اید که معروف است. سوالم این است که آیا اینها را عطف به ملاصدرا به ولایت‌فقیه هم تسری می‌دهید یا خیر.

دریچه‌ای را باز کرده‌اید و پای ولایت فقیه متعالیه را به میان کشیده‌اید. آنجا می‌گویید که حاکم باید واجد عنصر حکمت، فقاهت و عرفان، به‌صورت همزمان باشد و بعد از قول آقای جوادی عبارتی آورده‌اید که حکمت متعالیه یک ولایت‌فقیه متعالیه ترسیم می‌کند و صدرالمتألهین برای فقیهی که فیلسوف نباشد، ولایت قائل نیست بلکه ولایت را برای کسی می‌داند که جامع فقهین، الفقه‌الأکبر و الفقه‌الأصغر باشد، مانند امام(ره) در عصر حاضر.

پرسش من این است که شاخص ولایت فقیه متعالیه چیست و چگونه متوجه می‌شویم که ولایت فقیه ما متعالیه است یا غیرمتعالیه؟

سوال دیگری هم در ادامه برایم پیش آمد که حکمت متعالیه روش کشف است یا هدفی فی‌نفسه؟ روش است یا هدف؟

درخصوص امام(ره) بحث‌هایی را مطرح کرده‌اید که نه‌تنها قائل به ولایت‌فقیه بود، بلکه چون حکیم بود، قائل به ولایت حکیم بود و چون عارف بود قائل به ولایت عارف بود. و او ولایتی را آورد که در آن فقاهت آمیخته با حکمت و حکمت عجین‌شده با عرفان است.

سوال من این است که ولایت عارف و ولایت حکیم باتوجه به شخصی بودن عرفان و حکمت و بیناذهنی بودن ولایت، چه معنای محصلی دارد.

شما در جایی می‌گویید که حکمران سه وظیفه دارد: حق معاد، حق حیات، حق معاش و می‌گویید که معاش اولویت رتبی دارد، یک‌باره چرا دانش عملی دانش سفلگان دانسته شده است؟ اگر ما بخواهیم جامعه آباد بسازیم، مهارت و دانش عملی نیاز امروز ماست، اصلا بدون دانش عملی شکل نمی‌گیرد. اما اینها می‌شود دانش سفلگان و باید ازآن پرهیز کرد؟

«امروزه بیشترسفلگان در پی این دانش‌هایند. دانش‌هایی که ضررشان بیش از سود و در دست نبودن‌شان بهتر از به‌دست آوردن آنهاست.» ملاصدرا دانش نظری را بر دانش عملی و مربوط به مهارت‌های زندگی روزمره رجحان بخشیده و در جایی از کسانی که به دنبال این دانش‌ها هستند به سفلگان یاد می‌کند (که باز هم موجب شگفتی بنده است). در اینکه دانش ناظر به مبدأ و معاد تقدم غایی دارد و مربوط به فهم جهات غایی عالم است تردیدی نیست اما اینکه دفعتا فراموش کنیم که دنیا مزرعه آخرت است و لازمه مزرعه بودن دنیا، فهم مهارت‌ها و لوازم ذی‌ربط است، جای شگفتی دارد. امام(ره) به روایتی اشاره می‌کند که «لودلیتم بحبل الی‌الأرضین السفلی لهبطتم علی‌الله» یعنی اگر با ریسمانی به ته زمین بروید، تازه بر خدا وارد شده‌اید. این نگاه اصلا با شاکله ملاصدرا، که نگاهی تشأنی و آیه‌ای به عالم دارد، هم نمی‌سازد. یا جای دیگری مطرح کرده‌اید که «علومی که نفس انسانی بدان‌ها کمال یابد اینها هستند. البته این کمال به‌حسب بخش نظری نفس است، که همراه او جاودانه می‌ماند، نه به‌حسب بخش عملی که به‌هنگام رحیل از دنیا زایل شود و دیگر دانش‌هایی که به چگونگی نفس ارتباط دارند این درجه نیستند بلکه نیاز به آنها صرفا از نظر اصلاح امر زندگی دنیاست، به‌طوری که مزاحم هدف‌های اخروی نباشند و دانش‌هایی هستند که‌ انگیزه دارا بودن آنها رسیدن به خواست‌های نفسانی و هدف‌های دنیوی است و وسیله به چنگ آوردن منافع حسی و لذت‌های بدنی و قدرت‌یابی و فخرفروشی بر دیگران و رسیدن به منزلت و ریاست بر همگان است.» اینجا به جایگاه عارفان اشاره کردید که دیگران به‌خاطر آنها خلق شده‌اند و رزق داده می‌شوند. این یک عبارت ذوقی است ولی نمی‌فهمم [چرا و از کجا می‌شود چنین گفت که] خدا به‌خاطر عرفا به دیگران رزق و روزی می‌دهد.

منبع پیدایش هر مقامی از مقامات را سه‌چیز دانسته‌اید: علوم، احوال و کردارها. توضیح داده‌اید که این‌ سه را برای علم می‌خواهیم. من این را نمی‌فهمم. علم را برای عمل می‌خواهیم. اگر قرار باشد که بین علم و عمل انتخاب کنیم، قائل به جدایی آنها نیستم ولی نمی‌گویم که کردار و اخلاق، مقدمه علم هستند. تفوق دانش نظری در این کتاب مشهود است: «نزد ملاصدرا علوم نظری الهی برتر از همه علوم است که شأن و مرتبه‌اش بالاتر از علوم عملی است.» اگر [ارزیابی بنده از] تفوق دانش نظری درست باشد، نتیجه‌ای از آن خواهم گرفت.

گفته‌اید: «در یک صورت مجتهد می‌تواند بر عارف برتری داشته باشد. به شرطی که علم او گسترده و فایده علمش همه‌گیر باشد.» گویا اینجا پارادوکسی در تفوق دانش نظری بر دانش عملی پیدا شده است. قبل‌تر توجه به فایده نداشته‌اید اما اینجا پای فایده را وسط کشیده‌اید. باز به نقل از «الشواهد الربوبیه» آورده‌اید که رئیس مدینه فاضله سه سد را باید از میان بردارد: سد باب معرفه‌الله، سد باب حیات انسان‌ها و سد باب معیشت. سوال من این است که لوازم سد باب معیشت کدام است و رفع آن منوط به توجه به چه عواملی است.

وجود اجتماعی و حیات اجتماعی انسان‌ها را مطرح کرده‌اید که انسان نیاز دارد به دیگران گرایش داشته باشد و در وجود و بقای خویش نمی‌تواند به ذات خودش اکتفا کند. به نقل از آقای جوادی‌آملی گفته‌اید که نیازمندی انسان در وجود و بقایش به دیگران مقدمه‌ای برای اثبات سیاست الهی است. من می‌گویم که این نیاز به دیگران مسبوق به نیازمند بودن آدمی است. انسان چه نیازهایی دارد که برای رفع آنها به زندگی جمعی روی می‌آورد و بالطبع پای سیاست الهی به میان می‌آید؟ چرا این را عرض می‌کنم؟ از این جهت که سیاست الهی باید رافع آن نیاز باشد. یعنی قبل از اینکه من وارد دین بشوم باید نگاهی فرادینی نسبت به انسان و نیازهای او داشته باشم و بعد سیاست الهی را وسط بکشم و الا دیگر بحثی از نیازها و سرشت و ماهیت و... در میان نمی‌آید. مرقوم فرموده‌اید: «نقصان آدمی و نیازمندی وی در وجود و بقا باعث می‌شود انسان نتواند در دنیا به‌تنهایی زیست کند مگر به تمدن و تعاون و اجتماع. چنین انسانی اگر بر آن باشد که زندگی حیوانی داشته باشد، کثرت محضه است اما کثرت محضه تا به وحدتی بازنگردد، هیچ‌تمدنی پدید نمی‌آید. چنین حیاتی مانند حیات حشرات در جنگل‌ها و لانه‌هاست که صرف کثرت محضه است. از این‌رو چنین اجتماعی را نمی‌توان زندگی به‌شمار آورد زیرا اساسا سیاست و حکومت شکل نگرفته و نخواهد گرفت. حیات آدمی باید به وحدت بازگردد تا جریان اجتماع، سیاست و حکومت ممکن شود.» این بحث مهمی است. نباید به اسم وحدت، کثرت گم شود و نه به اسم کثرت، وحدت گم شود. قائلان به تفکر دیالکتیکی می‌گویند درست است که ما به دنبال آن اتصال و وحدت درونی هستیم اما خود کلمه اتصال دارد دوتایی را فریاد می‌زند. یعنی از تفاوت آغاز می‌کنند ولی می‌گویند تفاوت را تفاوت‌گرایانه رها نکنیم یعنی هیچ دو متفاوتی نیستند که یک ربط نداشته باشند. بنابراین اگر نمود کثرت در وحدت یا نمود وحدت در کثرت اگر دیده نشود (خصوصا کثرت در وحدت) انسان را مشکوک و ظنین می‌کند. این نکته را هم باید روشن کنید. نوشته‌اید: «اگرچه نباید از تاثیرات جامعه بر سیاست غفلت کرد، به‌نوعی می‌توان گفت سیاست متعالیه می‌تواند مولد جامعه متعالی باشد. درواقع باید به تاثیر هرکدام بر دیگری توجه کرد.» این عبارت خودتان دیالکتیکی‌تر است اما مورد قبلی، دیالکتیکی نبود.

نوشته‌اید: «مدینه فاضله اگرچه با راهنمایی و راهبری انبیا و اولیا سمت‌و‌سو می‌یابد، باید مردم آن را بپذیرند و با اختیار به این سمت‌و‌سو گرایش پیدا کنند.» این به جایگاه اختیار مردم در مشروعیت به‌عنوان یکی از ارکان اساسی فلسفه سیاسی بازمی‌گردد.

عبارتی دارید که «پایان سیاست، آغاز شریعت است». این عبارت را یا در «الشواهد الربوبیه» خوانده بودم یا در کتاب اخوی شما «اندیشه سیاسی صدرالمتألهین». اما هرچه فکر کردم، آن را نفهمیدم. آیا به این معنی است که شریعت در اول و میانه سیاست هیچ حضوری ندارد؟

بحث دیگری که نفهمیده‌ام این است که گفته‌اید: «مدینه فاضله مسئول علاقه‌ها و سلیقه‌ها و افکاری است که در هر جامعه وجود دارد و این میان قالب‌ها نمی‌توانند از محتوا جدا باشند. هر قالبی فضای فرهنگی خاصی را توجیه می‌کند و هر فکر، فرهنگ و سنتی قالب‌ها و ساختارهای خاصی را خلق می‌کند و هستی می‌دهد.» قالب را در دو معنای مختلف گرفته‌اید.

اشاره کرده‌اید که «نزد ملاصدرا مراد و منظور از شریعت قانون است. قانون ضروری که حافظ نظام و ضامن سعادت و آسایش و آرامش کلیه افراد بشر است، عبارت است از شریعت.» دلالت این بحث برای ولایت فقیه چیست؟ مدل شما این است: نیاز افراد، جامعه و حکومت. شریعت و سیاست الهی ناظر به نیاز افراد. اگر این را می‌پذیرید، راجع به آن بحث کنیم.

شما سه عرصه حکمت، شریعت و سیاست را مخلوط کرده‌اید. شاید هم بشود مخلوطش کرد، به‌شرطی که تفاوت‌ها و ربط‌ها را معلوم کنید. این یکی از عبارات محوری کتاب است یعنی کتاب روی این می‌چرخد: «حکمت به‌گونه‌ای تعریف شده است که می‌تواند نسبتی با شریعت و سیاست داشته باشد. آنچه ملاصدرا درباره شریعت می‌گوید درواقع تعریف ایشان از حکمت را شکل می‌دهد که می‌توان گفت همین نگاه در تعریف سیاست نیز، آنجا که از شریعت پیروی می‌کند، حضور دارد. صدرا در تعریف حکمت می‌نویسد الاقتداء بالخالق تعالی فی‌السیاسه. یعنی این ‌سه در عین تمایزاتی که با یکدیگر دارند، نوعی هماهنگی بینشان برقرار است.» اینجا احساس می‌کنم یک اختلاطی بین سه عرصه صورت گرفته است. کدام شریعت؟

سعادت را در دو معنا به‌کار برده‌اید، یکی به‌معنای «خوشبختی» در برابر تعابیری که از سعادت می‌شود و دوم «سعادت معرفتی». این هم ابهامی است که نمی‌خواهم روی آن بمانم. جایی سعادت را خوشبختی گرفته‌اید و جایی هم، هم‌ردیف خوشبختی مادی و جای دیگری هم به‌صراحت گفته‌اید که منظور ما لذت و امثال‌ذلک نیست. [دو نحو اظهارنظر در این‌باره کرده‌اید. یکجا نوشته‌اید:] «سعادت و سیاست بدن و حتی توسعه مادی، مقدمه و وسیله سعادت معرفتی و معنوی، اخلاقی و متعالی است.» این رابطه مقدم و تالی است اما دومین عبارت که دیالکتیکی‌تر است: «این دیدگاه بر آن است تا با اصلاح نفس انسانی و با ارتقا و تقویت بعد معنوی انسان، بر ابعاد معنوی و ظاهری انسان نیز تاثیراتی برجای بگذارد.»

نوشته‌اید: «سیاست باید با پیروی از شریعت، به قدرت یافتن شریعت کمک کند در غیر این‌صورت مشکلاتی گریبان حاکمان را خواهد گرفت.» من می‌پذیرم که سیاست باید تابع شریعت باشد و شریعت روح سیاست است، اما سوالم این است که فرضا قرار است ما چنین کنیم و با فرض اینکه حکمت متعالیه هم پشتوانه نظری انقلاب بوده، الان وضع کنونی ما چگونه است؟ آیا سیاست ما تابع شریعت است؟

نوشته‌اید و سوال خوبی هم هست: «به همین نسبت جامعه و سیاست نیز همانند نفس و بدن تدریجا ارتقا و تکامل می‌یابد و شریعت در زمینه سیاست، همچنان که نفس زیاد می‌شود و هم‌پای بدن پیش می‌رود، همپای سیاست گام برمی‌دارد و پیش می‌رود و زیاد می‌شود و عمق می‌یابد و رو به کمال حرکت می‌کند.» مفهوم حرکت و عمق شریعت و سازوکار آن را بگویید. اینکه شریعت حرکت می‌کند و عمق می‌یابد، یعنی چه و سازوکارش چیست؟

ویژگی‌هایی را درمورد محبت مطرح کرده‌اید که بحث من نیست مگر بگویید محبت جایگاهی در فلسفه سیاسی‌تان دارد.

نوشته‌اید: «ملاصدرا بر این باور است هرچیزی که تاثیری نداشته باشد، از دایره مفهوم قدرت خارج است. بنابراین علم نیز اگر نتواند تاثیری بر فرد و جامعه بگذارد از حضور در اجتماع محروم می‌شود.» این البته باز بحث خود شماست و از نظر من درست هم هست. اما نگاه کارکردی به علم است و نمی‌دانم با بحث‌های قبلی می‌سازد یا خیر. چون اینجا گفته‌اید که علم هم بالاخره باید رافع نیازی باشد.

اما پرسش اصلی‌ام را مطرح کنم و بحثم را خاتمه بدهم. اگر کسی این کتاب را بخواند و این کتاب را مبنای درک «فلسفه سیاسی ملاصدرا» قرار دهد، به‌نظر می‌رسد این‌گونه استنباط می‌کند فلسفه سیاسی ملاصدرا یک فلسفه سیاسی عرفانی، اخروی، نظری-الهیاتی، شخصی، غیرتاریخی، متافیزیکال و استعلایی و شریعت‌محور است. با این نتیجه‌گیری موافقید؟ عباراتی که از این تلقی فاصله می‌گرفت، از خودتان بود و نقل‌قول از ملاصدرا نبود یا لااقل نمی‌دانم چگونه استنباط کرده‌اید.

نتیجه‌ای که من گرفتم و سوال اصلی‌ام این است: به‌نظرم ملاصدرا همه‌جا وفادار به نگرش «وحدت در عین کثرت» و «نگرش منظومه‌ای» نیست. به‌ویژه در حکمت عملی و نسبت آن با حکمت نظری. نگرش مبتنی‌بر رئیس و مرئوس، عزیز و پست، مخدوم و خادم [در فکر و فلسفه ملاصدرا] در جاهایی با «وسیله بودن امر معاش» و «هدف بودن امر معاد» و «نسبت ضروری امر معاد با امر معاش» نمی‌خواند. به تصورم در اندیشه نوصدرایی امام(ره) این شکاف و فاصله‌گیری از نگرش منظومه‌ای کمتر مشاهده می‌شود. علاوه‌بر اینکه در اندیشه امام شاهد بسط این نگرش [منظومه‌ای و وحدت در عین کثرت، یعنی بسط مبنای ملاصدرا و عدم خروج از دستگاه] هستیم، مثل نظر و عمل، نظر و تاریخ، فلسفه سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی در تعریف مشروعیت در قالب مفهوم جمهوری اسلامی، ثبوت و اثبات، فقه و جامعه، زمان و مکان و دین و جامعه.

اما پرسش خیلی اصلی و کلیدی من این است:

چگونه می‌توان ولایت متعالیه نبی(ص) و بالمآل امام معصوم(ع) در قلمرو اجتماعی و سیاسی را به ولی‌فقیه تسری داد؟ به‌نظرم ملاصدرا ولایت نبی(ص) و امام‌معصوم(ع) را هرچه باشد، «شخصی» دیده است، اما این مقوله درمورد ولایت فقیه چه وضعی پیدامی‌کند؟ در هر صورت اگر ولایت نبی(ص) و معصوم(ع) را هم شخصی نبینیم، خواه‌ناخواه مشکلی نیز برای ولایت فقیه پیش نمی‌آید، همانقدر که ولایت نبی و معصوم شخصی نیست، ولایت فقیه غیرمعصوم هم شخصی نخواهد بود و این با روح عبارات امام سازگار است و در کتاب ولایت فقیه، ایشان می‌گویند حتی [اگر] «رای شخصی» [از] پیامبر(ص) هم [باشد، باز] نافذ نیست. آنجا هم قاعده دارد و اگر شخصی‌اش کردید، دیگر نمی‌شود تسری‌اش داد. ولی می‌توانیم مساله را حل کنیم و آنجا را هم شخصی نبینیم.






برخورد گزینشی با اندیشه امام، ظلم به انقلاب اسلامی است


تهران- ایرنا- استاد جامعه شناسی و نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی با اشاره به اینکه جریانات سیاسی کشور با اندیشه امام خمینی(ره) برخورد گزینشی کرده اند، گفت: این برخورد گزینشی باعث تفسیرهای ناروا از اندیشه امام خمینی شده و جای خادم و مخدوم را عوض کرده است.

«عماد افروغ» روز سه شنبه در گفت وگو با خبرنگار گروه دانشگاه و آموزش ایرنا، با بیان اینکه بزرگترین آسیب برخورد گزینشی با اندیشه‌های امام خمینی، جفا در حق امام، انقلاب اسلامی و مردم است، گفت: در نتیجه این برخورد گزینشی و تفسیرهای نادرست به جای اینکه مردم مخدوم باشند خادم شده‌اند و مسئولان به جای اینکه خادم باشند در جایگاه مخدوم قرار گرفته‌اند. بنابراین مردم باید همیشه به حکمرانان خدمت کنند و خود را مدیون آنها هم بدانند.

نماینده اسبق مجلس شورای اسلامی با اشاره به اینکه گروه‌های سیاسی شناخته شده در جامعه برخوردهای گزینشی با اندیشه‌های امام کرده‌اند و در این برخوردها الگو رفتاری یکسانی هم داشته‌اند، اظهار کرد: اندیشه‌های حضرت امام یک منظومه هستند و ما اگر منظومه نگری را در اندیشه‌های امام خمینی لحاظ نکنیم نمی‌توانیم برای عبور از مشکلات فعلی درک و فهم خوبی از اندیشه‌های رهبر فقید انقلاب داشته باشیم.

امام همیشه نگران وحدت در جامعه بودند

وی در پاسخ به این سوال که کدام مولفه‌های اندیشه امام باید در شرایط فعلی بیشتر باید مورد توجه قرار بگیرد، تصریح کرد: اولین مولفه بحث وحدت است که همواره مورد توجه امام بود و نگرانی عمده بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی این بود که نیروهای سیاسی و اجتماعی جامعه، وحدت در هدف را فراموش کنند.

این استاد جامعه شناسی مولفه دوم را توجه به زمان و مکان در اندیشه امام دانست و ادامه داد: اگر بخواهیم فرق قاطعی بین امام خمینی و برخی از فقها مشخص کنیم همین توجه به زمان و مکان است. وقتی به زمان و مکان توجه شود باید به کارشناس هم توجه کرد. وقتی به کارشناس بخواهیم توجه کنیم لزوماً باید به افراد نخبه هم توجه کنیم.

وی تاکید کرد: عدم توجه به کارشناسان، نخبگان و متخصصین یکی از مشکلاتی است که در حال حاضر به طور سیستماتیک در ساختار ما وجود دارد.

امام نگرش پوپولیستی به مردم نداشت

افروغ اضافه کرد: نکته سوم توجه به مردم هست. امام نگرش پوپولستی به مردم نداشت و به جایگاه و تاثیر گذاری مردم در ساختار سیاسی و لزوم مشارکت آنان در عرصه سیاسی و اجتماعی باور و ایمان قلبی داشت. این مسئله هم در حال حاضر کمرنگ شده است.

نماینده اسبق مجلس شورای اسلامی عدالت اجتماعی را از دیگر مولفه‌های برجسته اندیشه امام دانست و تاکید کرد: در اندیشه رهبر فقید انقلاب اسلامی هدف اصلی و انضمامی حکومت اسلامی عدالت اجتماعی است. البته امام در تحلیل نهایی اشاره می‌کند که هدف غایی معرفت خدا است اما این معرفت خدا بی ارتباط با استقرار عدالت اجتماعی نیست. یعنی اگر می‌خواهید به هدف نهایی یعنی معرفت الهی برسید نمی‌توانید نسبت به عدالت اجتماعی بی توجه باشید.

وی با بیان اینکه در حوزه عدالت اجتماعی دچار مشکلات جدی هستیم، گفت: اگر شما به پیمایش‌های ملی و خواسته‌های مردم توجه کنید می‌بینید که مهمترین خواسته مردم عدالت اقتصادی است.

این استاد دانشگاه افزود: با این شرایط به لحاظ ساختاری شما نمی‌توانید شاهد اخلاق در جامعه باشید. به لحاظ فردی وجود اخلاق در این شرایط امکان پذیر است اما به لحاظ ساختاری بدون عدالت اجتماعی اخلاق هم در جامعه وجود نخواهد داشت.

وجه ممیزه انقلاب اسلامی معنویت گرایی این انقلاب است

افروغ هدف غایی حکومت اسلامی را رسیدن به اخلاق و معنویت دانست و ادامه داد: وجه ممیزه انقلاب اسلامی اخلاق است. اخلاق است که می‌تواند دو آرمان بزرگ بشری را با هم جمع کند. بدون اخلاق امکان جمع کردن آزادی و عدالت وجود ندارد چرا که آزادی وجه فردی دارد و عدالت از وجه اجتماعی برخوردار است.


مردم برای امام خمینی ابزار نبودند/ معاش مردم را نباید فدای ملاحظات سیاسی کرد


شفقنا – سمانه جعفرزاده: به مناسبت سی امین سالگرد ارتحال معمار و رهبر کبیر انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی (ره) خبرگزاری شفقنا سلسله گفت و گوهایی را با برخی شخصیت ها، اساتید و کارشناسان درباره مکتب فکری، شیوه رهبری و ابعاد شخصیتی ایشان به انجام رسانده است. در نخستین گفت و گو، آقای دکتر عماد افروغ با بیان رمر و رازهای محبوبیت حضرت امام خمینی و همچنین تفاوت جامعه زمان امام با اکنون و طرح مطالبات و دغدغه های جدید جامعه به شفقنا گفت: جایگاه تاریخی مرجعیت تقلید و جهت گیری به نفع محرومین و عدالت اجتماعی و عبارت معروف جنگ  فقر و غنا، و حضور در عرصه سیاسی و اجتماعی، محبوبیتی بی بدیل برای امام(ره) رقم زد. حساسیت اقتصادی و عدالت محورانه ایشان به حدی بود که وارد جزییات افزایش قیمت هایی که ممکن بود به ضرر محرومین جامعه تمام شود می شدند. او می گوید: مردم برای امام ابزار نبودند بلکه هدف بودند. اما امروز جای خادم و مخدوم عوض شده است. حکمرانان باید برخی از سیاست های خود را تعدیل کنند و بازنگری کنند. اگر واقعا به آینده و امام وفادار هستند باید سیاست های خود را در راستای این اهداف و آرمانها ارزیابی کنند و راه حل ارائه بدهند.

متن گفت وگوی شفقنا با دکتر عماد افروغ را می خوانید:

شفقنا – با توجه به منزلت حضرت امام در نزد مردم که در طول حیات و تشییع ایشان متبلور بود، به نظر شما میزان محبوبیتی که امام داشتند، به چه مولفه های شخصیتی و ابعاد اجتماعی و مذهبی ایشان بیشتر بر می گشت؟

محبوبیت ایشان قطع نظر از جایگاه مذهبی شان به عنوان یک مرجع تقلید، به حساس بودن نسبت به حقوق و دردها و رنج های مردم و علمداری اسلام مبارز در برابر قرائت هایی از اسلام که یا با رژیم شاه اشتراک مساعی داشتند و یا نسبت به سیاست به هر دلیل بی تفاوت بودند، برمی گردد. جایگاه تاریخی مرجعیت تقلید و جهت گیری به نفع محرومین و عدالت اجتماعی و عبارت معروف جنگ  فقر و غنا، و حضور در عرصه سیاسی و اجتماعی محبوبیتی بی بدیل برای ایشان رقم زد. حساسیت اقتصادی و عدالت محورانه ایشان به حدی بود که وارد جزییات افزایش قیمت هایی که ممکن بود به ضرر محرومین جامعه تمام شود می شدند، برای نمونه و حسب نقل قول هایی مخالفت با گران شدن قیمت شکر و حتی سیگار. امام(ره) با صراحت می فرمودند که مردم ولی نعمت ما هستند، یا صحبت معروف ایشان در بهشت زهرا و به هنگام نصب نخست وزیر و با این مضمون که «من با پشتیبانی مردم دولت تعیین می کنم.»

نباید معاش مردم را فدای ملاحظات سیاسی کرد

چه در زمانی که امام در فرانسه بودند و چه بعد از استقرار نظام،  همواره و از طریق بیانیه ها و سخنرانی ها، باور عمیق ایشان به نقش و جایگاه و حضور مردم بروز و ظهور می یافت. ایشان حقیقتا به جمهوریت نظام باور داشتند و البته طبیعی است که جمهوریت گرای صرف نیز نباشند. وقتی می گویند جمهوری اسلامی، یادآور فلسفه سیاسی نوظهوری به نام مردم سالاری دینی می شوند که عقبه ای نیز در اسلام داشت و خلق الساعه نبود. ما در نگاه حضرت امیر (ع) و در قیام حضرت امام حسین (ع) نیز شاهد این فلسفه سیاسی هستیم. ایشان به همین نسبت حساسیت بالایی نسبت به عدالت اجتماعی داشتند و در جایی می فرمایند: «تمام تشکیلاتی که در اسلام تا حالا بوده است و تمام چیزهایی که انبیا از صدر خلقت تا حالا داشتند و اولیای اسلام تا آخر دارند، معنویات اسلام است، عرفان اسلام است، معرفت اسلام است. در راس همه أمور این معنویات واقع است. تشکیل حکومت برای همین است. البته أقامه عدل است. لکن غایت نهایی معرفی خداست و عرفان اسلام.» امام در وصیت نامه خود در  واکنش به کسانی که به دنبال جدایی دین از سیاست هستند به تشکیل حکومت از سوی پیامبر اکرم (ص) و حضرت علی (ع) اشاره می کنند. و نباید از یاد ببریم وقتی پای عدالت اجتماعی به میان می آید پای مردم به میان می آید. یعنی در کل نمی توان در اقتصاد نسبت به دردهای مردم و مساله معاش مردم بی اعتنا باشیم و آن را فدای ملاحظات سیاسی و دیگر ملاحظات کنیم.

مردم برای امام ابزار نبودند بلکه هدف بودند
 
امروز سوگوارانه جای خادم و مخدوم عوض  شده است
 
مردم قربانیان سیاست ها و نوع نگاه ما هستند

اوج  محبوبیت امام را می توان در هنگامه ورود ایشان به کشور و عروج متعالی ایشان مشاهده نمود. در این دنیای فردگرایانه و معنویت زدای حاکم، این عروج متعالی حضوری پر شور و جمعی، کم نظیر و حماسی خلق می کند که در واقع روح و فلسفه تاریخ است. این چیزی است که عالم برای آن به وجود آمده است و ما تجلی آن را در چهارده خرداد دیدیم. این حکایت از آن دارد که مردم برای امام ابزار نبودند بلکه هدف بودند. امام عباراتی به کار می بردند که نشان می دهد مخدوم اصلی مردم هستند. اما امروز سوگوارانه جای خادم و مخدوم عوض  شده است. مردم ما ابزار و قربانی شده اند. در حقیقت مردم قربانیان سیاست ها و نوع نگاه ما هستند. یکی از شاخص های صحت این مدعا مقایسه وضع اقتصادی عامه مردم با وضع اقتصادی دولتمردان و دسترسی سهل الوصول آنها به رانت های حکومتی است.

شکاف های اجتماعی جاری مورد تایید امام نبود
 
انقلاب برای تحول ساختاری است ولی ما تحول ساختاری مورد انتظاری نداشتیم

اقتصاد اسلامی این شکاف ها را بر نمی تابد

شکاف های اجتماعی جاری مورد تایید امام نبود. از نظر امام حاکمان باید حداکثر در اندازه طبقه متوسط باشند، دوری از کاخ نشینی تنها یک توصیه اخلاقی نیست. امام به دنبال تحولی در ساختار بود تا این شکاف رخ ندهد. ما امروز فقط توصیه های اخلاقی تحویل می دهیم ولی ساختارا و عملا گوشت را در اختیار گربه قرار داده ایم و می گوییم نخور. باید چنین ساختاری از میان برداشته شود. انقلاب برای تحول ساختاری است ولی ما تحول ساختاری مورد انتظاری نداشتیم. مظروف انقلاب اسلامی را در ظرف نامناسب گذشته ریخته ایم و این راه جواب نمی دهد. اقتصاد اسلامی این شکاف ها را بر نمی تابد. اقتصاد اسلامی ربا و بانک ربوی را بر نمی تابد، اقتصاد اسلامی با سرمایه داری میانه خوبی ندارد. امام تفکری ضد سرمایه داری داشت و این باید درک شود. علت اصلی محبوبیت امام به جایگاه تاریخی مرجعیت تقلید ایشان که در فرهنگ اسلامی – ایرانی ما جا افتاده است و مبارز بودن ایشان بر می گردد.

امام در حسینیه جمارانی زندگی می کرد که سادگی آن زبانزد خاص و عام است
 
نباید از آرامگاه امام(ره) شبه‌کاخ استنباط شود. می توانستیم آرامگاه ایشان را ساده تر بسازیم

توجه به عمل نزد امام بسیار اهمیت داشت. امام به  آنچه می گفت در زندگی شخصی خود وفادار بود. اگر از زهد و ساده زیستی می گفت واقعا الگوی آن بود. ایشان در حسینیه جمارانی زندگی می کرد که سادگی آن زبانزد خاص و عام است. اینها همه درس است. من واقعا عقیده دارم چنین انسانی که در زندگی خود و در حیات روزانه خود چنین زیستی دارد در بعد از وفات نیز باید این ساده زیستی نمود داشته باشد. نباید از آرامگاه ایشان شبه‌کاخ استنباط شود. مگر حیات و مرگ دو مقوله جدا از هم هستند؟! من شخصا عقیده دارم می توانستیم آرامگاه ایشان را ساده تر بسازیم. حرف من به این معنا نیست که نباید به استحکام و وسعت بنا و تسهیلات رفاهی آن برای زائران توجه داشت، اما شخص نباید وقتی به حرم امام پا می گذارد خدای ناکرده احساس کند وارد یک شبه کاخ شده است، به گونه ای که وجهه و صبغه معنوی و عرفانی مورد انتظار را تحت الشعاع قرار دهد. این بنا می توانست معنوی تر باشد و حس عرفانی بیشتری به ما دست بدهد. چون عارفی بزرگ آنجا دفن شده است.  به علاوه این یک واقعیت است که معماری اثر روحی و روانی دارد. معماری ایرانی و اسلامی موضوعیت دارد.

امام شخصیت بارزی است که ما همگی تشنه او هستیم

امام انتهای حیات را می دید و آخرت باور و قیامت باور بود. به تعبیر امام و نقل به مضمون، انبیا چون باور کرده اند معصیت نمی کنند. محبوبیت امام در نزد مردم به باور امام نسبت به آموزه های دینی بر می گردد. شکاف نظر و عمل چیزی نیست که انسان بتواند آن را پنهان کند. مردم می فهمند، یعنی خداوند در تمام انسان ها قدرت درک این شکاف را به ودیعه نهاده است. امام شخصیت بارزی است که ما همگی تشنه او هستیم. این تشنگی تنها تشنگی ما نیست، تشنگی جهان بشریت است. در هر جایی که چنین شخصیتی بروز کند نسبت به او گرایش و اقبالی خواهد بود.

شفقنا – اساسا یک رهبر دینی سیاسی دارای باید دارای چه ویژگی هایی باشد که محبوب ملتی مانند ایران شود؟ و آیا این امر نسبی است یا به تناسب هر جامعه ای متفاوت است؟

یک سری ویژگی های مشترک وجود دارد تا یک رهبر دینی بتواند محبوب باشد. در عین حال می تواند ویژگی هایی خاص هم وجود داشته باشد. یک سری تفاوت های زمینه ای و یک سری اشتراکات فرا زمینه ای وجود دارد. به اشتراکات فرا زمینه ای اشاره شد، اینکه رهبر دینی مطلوب به مردم به مثابه ابزار نگاه نکند و آنان را هدف بداند. به دردهای آنها توجه داشته باشد و در صحنه حاضر باشد و بین نظر و عمل او شکافی وجود نداشته باشد. ساده زیست باشد و با زهد و تقوا و معنویت انس داشته باشد  و در کل، خداگرا و توحیدگرا باشد. علاوه بر این ویژگی های عام به لحاظ تاریخی و فرهنگی و در خصوص اسلام شیعی ایران یک ویژگی دیگر نیز وجود دارد که در شرایط مساوی، افضلیت و ارجحیت و نفوذی به صاحب آن می بخشد و آن ویژگی مرجعیت تقلید است. اگر فرد مورد نظر ما مرجع تقلید نباشد هرچند که این صفات را داشته باشد باز نمی توان چنین درجه ای از اقبال عمومی را برای او تعریف کرد.

امام مرجع تقلید بود و شرط لازم را داشت و با وجود سایر صفات شرط کافی نیز محقق شد

چون مرجع تقلید جایگاهی تاریخی دارد می توان گفت شرطی لازم است اما شرطی کافی نیست. امام مرجع تقلید بود و شرط لازم را داشت و با وجود سایر صفات شرط کافی نیز محقق شد. در مورد سایر جوامع، معمولا رهبران دینی این ویژگی ها را دارند ولی تفاوت های زمینه ای وجود دارد که به جغرافیای رهبری در آن جامعه مربوط است. تمام جوامع به لحاظ فرهنگی از هر حیث یکسان نیستند و به رغم اشتراکاتشان در ایستارها و نماد ها و باورهایشان، تفاوت هایی دارند. باید به این تفاوت ها توجه شود. ما در جهان مسیحیت شاهد آموزه های دینی خاصی هستیم که با جوامع اسلامی یکسان نیست ولی این تفاوتها نباید مانع از دیدن اشتراکات شود. اگر تفاوت گرایانه ببینیم اشتراکات و عاملیت و حقایق وجودی انسان چه می شود؟ انسان، چه شرقی و چه غربی ارزش های وجودی دارد و می خواهد در ارتباط با حقایق و ارزش های وجودی خود حرکت کند و به رهایی و سعادت برسد. باید عاملیتی وجود داشته باشد و انسان صرفا اسیر ساختار ها نباشد. بسیاری از ساختار ها دست و پا گیر و اسارت بخش هستند. عاملیت می تواند با این ساختار ها مبارزه کند و ساختار های قابل تری را جانشین کند.

شفقنا – امام خمینی وجوه مختلفی داشتند. از بعد مذهبی مرجعی عالی رتبه بودند از بعد سیاسی شخصی هوشمند، کاریزماتیک، ضد دیکتاتوری و عدم وابستگی به غرب و شرق داشتند و از بعد اجتماعی نیز به نوعی بینش و شناخت عمیقی از جامعه زمان خود داشته و از بعد شخصیتی نیز شخصیتی اخلاقی و خودساخته و معنوی داشتند. ایشان بعد از انقلاب بسیار تلاش کردند،  جامعه موعود انقلاب را پیاده وتحقق ببخشند. رهبری به غایت بزرگ و تاثیرگذار بودند. چرا در طی این سالها شناخت های متفاوتی از امام شکل گرفته است؟ چرا برخی ایشان را مطلق می دانند و برخی هم نقدهای بی محابا نسبت به ایشان داشته اند؟ چرا برداشت هایی که از مواضع و دیدگاه های ایشان مطرح می شود برخی مواقع بسیار متناقض است. نگاه شما نسبت به این مساله چیست؟

اینکه شناخت از افراد و پدیده ها و موضوعات و مقوله ها متفاوت باشد، یک پدیده اجتناب ناپذیر است، چون بین هستی شناسی و معرفت شناسی فاصله ای وجود دارد. هیچ معرفتی نمی تواند کاملا با موضوع خود منطبق باشد. ما بحثی تحت عنوان نسبیت معرفتی داریم و می گوییم معرفت ها نسبی اند، چون وقتی به سراغ پدیده ای می رویم ناگزیر از یک وساطت زمینه ای، مفهومی، تاریخی و اجتماعی برای شناحت استفاده می کنیم. به همین دلیل نمی توانیم بگوییم درک مطابق با واقعیت داریم چون ناگزیر از وساطت مفهومی هستیم و فاصله هایی مابین واقعیت امر و شناخت ما ایجاد شده است. مشاهدات ما مفهوم محور است. اما آیا داوری هم نسبی است؟! آیا همه معرفت های نسبی به یک میزان از صحت برخوردارند؟ معرفت ما نسبی است ولی داوری ما نسبی نیست. به همین دلیل وارد گفتگو می شویم. هر معرفتی باید گشوده در برابر نقد باشد. هر معرفتی که توفیق بیشتری در مقوله عقلانیت داوری به دست آورد و در گفتگو، منطق و استدلال برتری داشت گفته می شود به واقعیت نزدیک تر است. لذا ما می توانیم معرفت های مختلف را به داوری بکشیم.

شخص امام جایگاه قدسی برای خویش نمی شناسد

وقتی کسی می گوید امام شخصیتی قدسی است، برای مواجهه با آن می توان از منظر های مختلف وارد شد. آیا اساسا می شود در مورد کسانی که معصوم نیستند در چهارچوب های دینی خودمان صفت قدسیت و معصومیت را نسبت دهیم؟! یکی دیگر از این منظرها رجوع به آثار خود امام است. امام در باب ولایت فقیه که بحث بسیار مهمی است به دو روایت استناد می کنند، یک روایت می گوید، الحسن والحسین إمامان قاما أوقعدا… حسن و حسین امام هستند چه قیام بکنند و چه قعود کنند. در جایی دیگر به روایت دیگری اشاره می کنند: «بنی الإسلام على خمسه اشیاء: علی الصلوه و الزکاه و الحج و الصوم و الولایه …» امام می فرمایند آن روایتی که مربوط به ولایت فقیه است روایت اول نیست. این روایت ناظر به مقام باطنی امامان است که قابل تسری به دیگران نیست. امام اظهار می دارند: «لازم است عرض کنم آیات و روایاتی وارد شده است که مخصوص به معصومین است و فقها و علمای بزرگ اسلام هم در آن ها نقش ندارند، تا چه رسد به مثل اینجانب…. تقاضای اینجانب این است که در صحبت هایی که می شود و پخش می گردد، ابهامی نباشد و مرزها از هم جدا باشد.» لذا کسی که چنین درکی از امام دارد را می توان از منظرهای متفاوت به داوری کشید. یکی از این منظرها آثار خود امام است. خود ایشان چنین ادعایی ندارند.

تفاوت امام با برخی از فقها در این است که امام به زمان و مکان توجه دارد

از طرف دیگر نگاه مطلق گرا برای شخصی که می گوید زمان و مکان را باید دخالت داد چه جایگاهی دارد؟! وقتی زمان و مکان را دخالت می دهید ممکن است برخی از آراء امام نیز مشمول دگرگونی زمان و مکان شود. اگر کسی بحث اجتهاد را مطرح می کند عنصر محوری و هسته گفتمان را نادیده می گیرد؟ هر گفتمانی هسته و مرکزیت و پیرامونی دارد. اگر توجه به زمان و مکان را از امام بگیرید چه چیزی از امام باقی می ماند؟ تفاوت امام با برخی از فقها در این است که امام به زمان و مکان توجه دارد. این بحث فلسفی و اجتماعی بسیار مهمی است، یعنی به علیت و فرهنگ و تغییر و شدن و عرصه تاثیر و تاثر توجه دارد. حال بیاییم و به این امور توجه نکنیم؟ در مقابل، و تاریخی گرایانه و بدون توجه به عنصر محوری، اگر بگوییم امام مشمول زمان و مکان خاص خود است و دیگر حرفی برای گفتن ندارد و هیچ عنصر تداوم بخشی در اندیشه های ایشان و هیچ عنصر هویتی ته نشین شده ای که زمان و مکان نشناسد در اندیشه های ایشان وجود ندارد و با این کار بخواهیم امام را دور بزنیم یا پشت سر بگذاریم و یا تحت عنوان جدایی دین از سیاست و یا جدایی اخلاق از سیاست ماجرای حکومت دینی و رهبری دینی را منتفی بدانیم، به آن سر طیف فروغلتیده ایم و واقعا هم نمی توان از آن دفاع مفهومی کرد. این افراط و تفریط ها جای تامل دارد. به عقیده من امروز می توان هر کسی را نقد کرد. اما نقد چهارچوب و مبنایی دارد، نقد فکر است و توهین به شخص نیست. کسی باب اجتهاد و نقد را نبسته است.

 شفقنا – برخی این نقد را وارد می سازند که جه بسیار در جامعه ایرانی همچنان نگاه شان این است که یک نفر حال به صورت عمومی در دولت یا حکومت بایستی امور را سامان دهد. به تعبیری نگاه آرمان گرایانه نسبت به وجود یک شخص که همه امور آنها را رتق و فتق دهد و به نوعی پرچم دار مطالباتشان باشد؟ ولی در سوی دیگر گویا مسئولیتی بر عهده شهروندان نیست و انتظاری از یک شهروند نیست که مثلا قائم به عدل و انصاف و اخلاق حسنه و شکل دهی به یک جامعه اسوه باشد، اصلاح کند، فساد نکند، دروغ نگوید، حقوق دیگران را رعایت کند و …..

ما نگاهی قهرمانانه به مدیریت کشور داریم
 
 آنچه در ابتدای امر باید حکمرانی کند قواعد است و ولایت فقیه، ولایت فقه است

البته فقهی که مورد نظر امام است و توجه به زمان و مکان و… دارد

این سوال بسیار خوبی است. این نگاه موجه و معتبر نیست و نشان می دهد متاسفانه در فرهنگ ما اتفاقات ناگواری رخ داده و در نتیجه ما نگاهی قهرمانانه به مدیریت کشور داریم. وقتی امام می فرمایند اسلام قائم به شخص نیست، یعنی اسلام قواعد و اصولی دارد. ریچارد فرای نویسنده آمریکایی در کتاب میراث باستانی ایران که کتاب بسیار خوبی است می گوید قبل از ورود اسلام به ایران وفاداری به شاه ملاک هویت بود ولی بعد از حضور اسلام وفاداری به اسلام منشا هویت و زاد بوم ایران شد. یعنی شخص کنار رفت و قاعده آمد. این بحث بسیار مهم است نباید از یاد ببریم که آنچه در ابتدای امر باید حکمرانی کند قواعد است و ولایت فقیه، ولایت فقه است. البته فقهی که مورد نظر امام است و توجه به زمان و مکان و… دارد. بنابراین نگاه شخصی به جامعه و اداره کشور نگاهی معتبر نیست و باید نگاه ما قاعده مند باشد. حال یک نفر باید بیاید و مراقب باشد و ضمانتی بر اجرای درست قواعد باشد که ما به این شخص ولایت فقیه می گوییم. وقتی از ولایت فقیه سخن می گوییم منظور ما ولایت شخص فقیه نیست بلکه ولایت شخصیت فقیه مورد نظر است. یعنی دست او هم باز نیست و قواعدی وجود دارد و او باید بر اساس آن قواعد رفتار کند. وقتی مساله قواعد مطرح می شود مقوله بینا ذهنیت مطرح می شود یعنی دیگری نیز باید به منابع فقهی ولی فقیه حاکم دسترسی داشته باشد و فقط در ذهن ولی فقیه نمود نداشته باشد و فقیهی دیگر به این منابع و جهان ذهنی دسترسی داشته باشد.



وقتی از ولایت فقیه سخن می گوییم منظور ولایت شخص فقیه نیست بلکه ولایت شخصیت فقیه است. یعنی دست او هم باز نیست و قواعدی وجود دارد
 
نباید مسئولیت رهبر جامعه چیزی باشد و مسئولیت مردم چیزی دیگر و مسئولیت مشترکی نداشته باشند. امام می فرمودند ما خودمان باید به میدان بیاییم تا به اصلاح بینجامد

درک های حادثه ای از امام زمان (عج) می تواند مزید بر علت باشد. درک های سطحی  و غیر فلسفی و غیر هستی شناسانه از امام زمان (عج) می تواند در این باب تاثیر گذار باشد. جهان سمت و سویی دارد و بر اساس عدل و حق بنا شده است و هیچ چیزی حادثه ای نیست. وقتی این بحث ها مطرح می شود جایگاه امام زمان به لحاظ هستی شناسی مستحکم تر می شود. استوار شدن و استوار ماندن جهان بر پایه حق و حقیقت یک تجلی اجتماعی دارد و این تجلی اجتماعی با ظهور امام زمان (عج)  پیوند می خورد و شما به جای اینکه نگاه انتظارگرایانه نامعقولی داشته باشید بینشی فلسفی و هستی شناسانه به دست می آورید و درواقع بنیان عقیدتی  خود را محکم تر می کنید. نه اینکه تحت تاثیر عقاید پوچ قرار بگیرید و معتقد شوید که جهان را فساد فرا گیرد، بلکه برعکس باید جهان را آباد کنید. در این صورت شرط ظهورش را همسو شدن با جامعه مهدوی می دانید و خود را با فضایل اخلاقی گره می زنید. اگر جهان مهدوی عقلانی است، عقلانی می شوید، اگر جهان مهدوی اخلاقی است، اخلاقی می شوید و اگر جهانی نوع دوست است، نوع دوست می شوید، تا در ظهور امام  نقش آفرین شوید و در ظهورش تعجیل و تسریع شود. اما اگر نگاه صرف قهرمانانه و حادثه ای داشته باشید از خود سلب مسئولیت می کنید، گویا تکلیفی برای خود ندارید. نباید مسئولیت رهبر جامعه چیزی باشد و مسئولیت مردم چیزی دیگر و مسئولیت مشترکی نداشته باشند. امام می فرمودند ما خودمان باید به میدان بیاییم تا به اصلاح بینجامد. نمی توان گفت کسی از بیرون بیاید و ابعاد بیرونی را اصلاح کند و ما خودمان را اصلاح نکنیم. هر دو لازم است. هم باید به اصلاح برون پرداخت و هم درون را اصلاح کرد. انقلاب نمی تواند به اصلاح برون بی توجه باشد. اصلاح برون یعنی اصلاح ساختار ها و روابط غلط، و اصلاح درون، یعنی هر کسی به سهم خود و به فراخور حال خود، حضور داشته باشد. هم حضور در مقابله با هوا و هوس های خود و هم حضوری برای رفع موانع بالندگی و بهروزی انسان.

سیاست اقتصادی حاکم، بر مصرف گرایی دمید و دامن زد
 
به میزانی که ما از اسلام مورد نظر امام دور شدیم، مصیبت دیدیم

شفقنا – به نظر می رسد اگر بخواهیم مردم زمان اکنون با مردم سی سال پیش را مقایسه کنیم در نوع انتظارات و مطالبات آنان تغییراتی به وجود آمده است. تحلیل شما نسبت به این موضوع چیست؟ چه مطالبات و دغدغه های جدیدی احیانا مردم در مقایسه با زمان حضرت امام (ره) پیدا کرده اند؟

در سال های رهبری حضرت امام یادمان نرود که ظهور انقلاب اسلامی و جنگ، بر روی مطالبات مردم اثر گذاشته بود. جنگ عامل همبستگی و وحدت و قناعت و ساده زیستی و انسجام است و مطالبات محدودتر می شوند و دامنه خاصی پیدا و در جهت مسیر و محتوای خاصی حرکت می کنند، اما بعد از جنگ مطالبات اقتصادی تر و فردگرایانه تر می شوند. اگر ما الگوی اقتصادی خاصی را به کار بگیریم و تنوع طلبی بعد از جنگ و مطالبات مردم را هدایت و مدیریت نکنیم فاصله و تمایز آشکاری بین مطالبات سه و چهار دهه پیش و مطالبات فعلی به وجود خواهد آمد. مصرف گرایی شدید می شود که بخشی از آن طبیعی است و به شرایط بعد از جنگ بر می گردد، ولی بخشی به سیاست های حاکم مربوط است. متاسفانه سیاست اقتصادی حاکم، بر مصرف گرایی دمید و دامن زد. من هیچ وقت آن تابلو را فراموش نکرده ام که نوشته بود مصرف، تولید را بالا می برد. این حرف چه معنایی دارد؟! شما اول باید انباشت سرمایه داشته باشید و به منظور آن باید قناعت پیشه کنید و در حقیقت سرمایه را برای تولید فراهم کنید. پس نباید مصرف را بالا برد. این الگوی حاکم بود و در جامعه دینی ما مردم به حکمرانان اعتماد کردند. این اعتماد باعث شد تا مردم سیاست ها و رفتار ها ی بعضا ناموجه را بپذیرند و در نتیجه اتفاقاتی در کشور رقم بخورد و تنوع طلبی و مصرف گرایی ریشه بدواند و اکنون ما احساس کنیم فرصتهایی را از دست داده ایم. البته برای جامعه ای اسلامی با عقبه ای انقلابی نباید این چنین القا شود تا ناامید شویم و جهت را تغییر ندهیم و اصلاح در مسیر رخ ندهد. اما باید واقعیت را بفهمیم و بدون تعارف آن را به چالش بکشیم. خلاصه عرض می کنم به میزانی که ما از اسلام مورد نظر امام دور شدیم، مصیبت دیدیم. هر قدر توجه کنیم بلایا و مصائب کمتر می شود. قرار بود ایدئولوژی اسلامی مطرح شود و اسلام محقق شود.

مقصران اصلی، ما مردم هستیم. ما تحت هیچ شرایطی حق نداریم دروغ بگوییم و حقوق دیگران را پایمال کنیم و به راحتی ظلم کنیم. باید با این عوامل در افتاد

شفقنا – برخی هم معتقدند جامعه  به لحاظ شاخص های اخلاقی قدری افت داشته است. مثلا رواج دروغگویی و دزدی و اتهام و برخی خصوصیات دیگر در برخی از مردم پررنگ تر شده است. دیدگاه شما چیست؟

بخشی از این موضوع به خود مردم بر می گردد. هر کس که دیالکتیک ساختار و عامل را می پذیرد باید در تحلیل نهایی مشخص کند ساختار گرا است یا عامل گرا؟! چون در دیالکتیک ساختار و عامل، بیشتر عامل گرا هستم، عقیده دارم، مقصران اصلی، ما مردم هستیم. ما تحت هیچ شرایطی حق نداریم دروغ بگوییم و حقوق دیگران را پایمال کنیم و به راحتی ظلم کنیم. شاید کسی بگوید عوامل مستعدی برای انواع و اقسام بی اخلاقی ها وجود دارد ولی بحث من این است که باید با این عوامل در افتاد. هیچ کدام از این عوامل باعث نمی شود ما دروغ بگوییم. آنها علت هستند ولی اینجا علت، دلیل نیست. هیچکدام از علت های ناموجه دلیل نمی شوند ما دروغ بگوییم. البته نمی توان یک سوی قضیه را دید. باید هم دلیل را دید و هم علت را. دلیل، به مردم بر می گردد و علت، به محیط بر می گردد، به نحوه سیاست های مسئولان. به این بر می گردد که شما تا چه اندازه بستر و زمینه را برای صداقت و یا دروغ فراهم کرده اید. مشکلات اقتصادی موثر است و یا دروغ گفتن مسئولین، در لعابی از صداقت که بعدها پوشش کنار می رود و حقیقت آشکار می شود، علت را تشدید می کند و بی توجهی مردم به اخلاقیات را سبب می شود. بخشی به الگوی اقتصادی حاکم و بخشی به دروغ پردازی و فریب و اغوای حاکمان مربوط است و بخشی به وضعیت بد اقتصادی مردم ربط پیدا می کند.



ای انسان، ای ایرانی، ای شریف، شرافتمندانه زندگی کن و زیر بار نرو و مقابله کن. حتی اگر فقیر باشید، بجنگید تا سلطه زدایی کنید و روابط ارباب رعیتی را از بین ببرید، بجنگید تا پاک و خوب باشید
 
وقتی یک نفر اخلاقی شد زندگی اخلاقی اشاعه پیدا می کند و این اشاعه ها به بمبی علیه روابط و ساختار های غلط تبدیل می شوند و آنها را منفجر می کنند

باید این موارد را دسته بندی کنیم و با علت ها مقابله کنیم. هرچند که به عنوان یک عامل گرا باید بگویم هیچ کدام از این موارد توصیه ای برای دروغ گویی و زندگی بدون شرافت نیست. اگر قرار باشد حرف نهایی خود را در مورد این موضوع بزنم حرف آخر من این است که ای انسان، ای ایرانی، ای شریف، شرافتمندانه زندگی کن و زیر بار نرو و مقابله کن و بجنگ. باید با این عوامل در بیفتید حتی اگر فقیر باشید، بجنگید تا سلطه زدایی کنید و روابط ارباب رعیتی را از بین ببرید، بجنگید تا پاک و خوب باشید. جامعه اخلاقی در درجه اول، دلیل محور است و دلیل آن علت است و دلیل تو علتی می شود برای تحولات ساختاری. به این معنی که در خود آمادگی ایجاد می کنید و قابلیت های خود را به سطحی از علیت می رسانید، تا دلیل تو علت باشد یعنی عامل تغییر بیرون باشد. این توصیه من است. اگر به این توصیه توجه شود، جامعه ما زیبا و زندگی در آن شیرین می شود و اشاعه می یابد. وقتی یک نفر اخلاقی شد به دیگری سرایت می کند و به این ترتیب پیش می رود، این مقوله ای جامعه شناختی است. زندگی اخلاقی اشاعه پیدا می کند و این اشاعه ها متراکم می شوند و به بمبی علیه روابط و ساختار های غلط تبدیل می شوند و آنها را منفجر می کنند. اینکه قرآن کریم می فرماید إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ… یعنی همین، یعنی ما جامعه ای را تغییر نمی دهیم مگر خود را تغییر بدهند. یعنی دلیل محورانه پاک بشوند و علت شوند برای تغییر برخی روابط و ساختار های غلط که حاکم است ولو در حکومت های دینی.

حکمرانان اگر واقعا به آینده و امام وفادار هستند باید برخی از سیاست های خود را تعدیل کنند و بازنگری کنند

شفقنا – ایران آینده را چگونه می بینید؟ فکر می کنید نگاهی که مردم نسبت به جامعه ایده آل با حضرت امام (ره) داشتند که عدالت، آزادی و استقلال را تبیین و نوید می داد، آیا همچنان همان آمال را جامعه ایرانی در آینده هم خواهد داشت؟

بحثی وجود دارد که می گوید به شرط ثابت ماندن سایر شرایط و عدم تحول و تغییر یک حکم و به شرط ایجاد تغییر یک حکم دیگر صادر می شود. عرض کردم اگر به همین شکل باشد تداوم آسیب هایی خواهد بود که شما ذکر کردید، این کاملا روشن است. چون قرار نیست معجزه ای رخ بدهد. این روند ناشی از یک سری سیاست ها و رویکرد ها است. بنابراین اگر سیاست ها و رویکرد های فعلی تداوم پیدا کند همین وضعیت ادامه خواهد داشت و مشخص است آینده چگونه خواهد بود. اما جامعه آن چنان ایستا نیست و فعل و انفعالات و آگاهی بخشی هایی صورت می گیرد و فشاری ایجاد می شود و دلایل متراکم فشار می آورند و میل به تغییر در آنها فزونی می یابد و این خواه ناخواه تغییراتی ایجاد می کند. از طرف دیگر حکمرانان باید برخی از سیاست های خود را تعدیل کنند و بازنگری کنند.

عمده مشکل امروز ما اقتصادی است. باید ببینند رویکرد اقتصادی آنها چیست و در  کجاها اشکال دارند
 
مردم از بی عدالتی و شکاف درآمدی و گرانی و گرفتاری های اداری می نالند
 
وقتی سیاستی غیر اخلاقی شد، نباید توقع داشته باشید جامعه را غیر اخلاقی نکند

مردم تحت تاثیر حکمرانان هستند، بخصوص در جامعه ای دینی که حکمرانان به نام دین حکومت می کنند و به حسب این اعتماد، تبعیت نیز بیشتر است

اگر واقعا به آینده و امام وفادار هستند، باید سیاست های خود را در راستای این اهداف و آرمان ها ارزیابی کنند و راه حل ارائه دهند. عمده مشکل امروز ما اقتصادی است. باید ببینند رویکرد اقتصادی آنها چیست و در  کجاها اشکال دارند. مردم از بی عدالتی و شکاف درآمدی و گرانی و گرفتاری های اداری می نالند. این مسائل و موضوعات است که مردم را نگران می کند. گاهی به رغم این همه شعار اگر بخواهید گزارش کار ارائه کنید با توجه به شعار ها یک چیز است و با توجه به عمل چیزی دیگر خواهد بود. بار ها آمار های غلط داده شده است و بعد مردم متوجه شده اند که آمار ها غلط بوده است. تعارف نکنیم، زمین خواری و کوه خواری و جنگل خواری و این زمین خواری ها از کی باب شد؟! نباید مردم را احمق پنداشت. باید ردیابی کنیم و ریشه این مسائل را فهم کنیم و بدانیم چه سیاست هایی باعث این مسائل شد. وقتی سیاستی غیر اخلاقی شد، نباید توقع داشته باشید جامعه را غیر اخلاقی نکند. اینکه امام علی (ع) می فرمایند: مردم آنقدر که به حاکمان خود شبیه هستند به پدران خود نمی مانند و یا این عبارت که وقتی سلطان عوض می شود زمان عوض می شود نکته مهمی است. یعنی قاطبه مردم تحت تاثیر سیاست ها و رفتار حاکمان خود هستند. هر چه توصیه کنیم توصیه است و در نهایت افراد محدودی به فطرت و قابلیت های الهی خود رجوع می کنند و ایجاد تحول می کنند. ولی قاعده امور این است که مردم تحت تاثیر حکمرانان هستند، بخصوص در جامعه ای دینی که حکمرانان به نام دین حکومت می کنند و به حسب این اعتماد، تبعیت نیز بیشتر است.


مردم می‌توانند ساختارها را دگرگون کنند


روزنامه همدلی: رضا دستجردی : عماد افروغ (زاده هزار و سیصد و شش در شیراز) نویسنده، جامعه‌شناس و سیاست‌مدار ایرانی است. او نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در دوره هفتم و رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس بود. با او در مورد برخی رفتارهای مردم در شرایط بد اقتصادی صحبت کردیم. او معتقد است ساختارها نتیجه افعال اجتماعی انسان ها در کنش روزمره هستند. بنا بر این این افراد می توانند ساختارها را تعدیل کنند و حتی تغییر بدهند به رغم اینکه من قبول دارم که تحلیل جامعه شناختی و اجتماعی به عوامل اثر گذار بر رفتار افراد بر می گردد اما افراد نباید منفعل باشند. به اعتقاد دکتر افروغ ، ما نیاز به یک نگرش دیالکتیکی به اخلاق داریم . نگرش دیالکتیکی به اخلاق ضمن این که نقش عاملیت را بالا می برد، اما بی توجه به روابط و ساختار ها و شرایط محیطی موثر بر اخلاقیات اجتماعی نیست.

برخی رفتارهای اقتصادی مردم در روزهای اخیر مثل شکل دادن صف های طویل و یا خریدهای مازاد بر نیاز را از لحاظ جامعه شناختی چطور تحلیل می کنید؟

این موضوع یک تحلیل جامع فردی و اجتماعیِ یا روانشناختی و جامعه شناختی می طلبد. این تحلیل عاری از وجه هنجاری هم نیست. یعنی فکر نکنید که حالا عینیتی در اختیار ما هست و ما می توانیم این عینیت را منهای چهارچوب نظری و منهای بعد هنجاری مرتبط با آن عینیت تحلیل کنیم.

ما می توانیم در تحلیل این رفتار فردی و اجتماعی قضاوت ارزشی و اخلاقی هم داشته باشیم و این قضاوت ارزشی و اخلاقی هم بخشی از واقعیت است و چیزی نیست که ما به آن اضافه کنیم. یعنی اگر داوری کنیم که مثلا رفتاری نا پسند است و ریشه در یک نگاه غلط دارد و پیامد های غلطی هم دارد، در واقع ما تحلیل واقعی کردیم.

متاسفانه در جامعه شناسی لیبرال یا خنثی، جا افتاده است که واقعیت از ارزش جداست. در حالی که واقعیت از ارزش جدا نیست. یعنی این رفتارها هم می‌توانند ریشه در یک نظم ارزشی خاص داشته باشند و هم دلالت ارزشی خاص داشته باشند.

حالا اگر من بخواهم تا حدودی تحلیل واقع بینانه‌تری داشته باشم می گویم این نوع رفتارها یک بخش ساختاری دارد و یک بخش فردی. بخش ساختاری آن این است که ظاهرا کسانی که دراین صف ها می ایستند و مازاد بر احتیاج خودشان را می خرند، نا امن هستند، یعنی احساس می کنند که ممکن است شرایط آتی سخت تر شود و اینها همین فرصت‌های فعلی را هم از دست بدهند در واقع از حوادث و اتفاقاتی که ممکن است در آینده رخ دهد به نوعی پیش گیری می کنند.فکر می کنم غالب افراد با همین نگاه دست به این نوع اقدامات می زنند.یعنی غالبا احساس می کنند که ممکن است اتفاقاتی رخ دهد که زندگی آنها را دچار تنگنا کند.

یک تحلیل هم بخش فردی آن است که واقعش من احساس می کنم برخی کسانی که چنین رفتارهایی را بروز می دهند، خوب تربیت نشدند.

در واقع اگر اینها درک درستی از مسئولیت اجتماعی و مسئولیت های ملی شان داشتند و اینکه به هر حال مسئولیتی در قبال دیگری دارند، اگر به سرنوشت کشورشان علاقه‌مند و پایبند بودند این صف‌ها را رقم نمی زدند. اتفاقا این صف ها باعث می‌شود آن چیزی که نسبت به آن نگرانی دارند بیشتر سراغشان بیاید. اما اگر از اجناسی که گران شده استقبال نکنند طبیعتا بازار تکانی به خودش خواهد داد و اجناس در نهایت ارزان خواهد شد. این هم به لحاظ فردی توجیهی ندارد، هم به لحاظ اجتماعی. یعنی حتی اگر به حسب پیش بینی که درباره آینده اقتصادی خودش دارد اجناسی را تهیه کند، هم بر قیمت این اجناس می افزاید، هم به لحاظ اقتصادی هم برای فرد مقرون به صرفه نیست. مثلا بسیاری از اجناس تاریخ مصرف دارند. علاوه بر اینکه این‌کار بار اجتماعی و اخلاقی نا موجهی دارد. از یک طرف بیانگر حرص و طمع یک فرد است و از طرف دیگر بیانگر عدم مسئولیت اجتماعی فرد است.

باید ببینیم در چنین مواقعی شهروند های کشور‌های دیگر چگونه عمل می‌کنند.اصلا استقبال نمی‌کنند این عدم استقبال خودش باعث می‌شود که قیمت‌ها بشکند و در اثر عدم استقبال راحت‌تر به چیزی که می‌خواهند برسند تا این استقبالی که متاسفانه ایجاد می شود.

البته عوامل دیگری هم موثر هستند من نمی‌خواهم بگویم عوامل اقتصادی موثر نیستند. عوامل اقتصادی قطعا موثر هستند. اما این‌ها همه علت هستند. هیچ کدام دلیل نیستند . علت، دلیل نیست. این یک نکته بسیار اساسی است. انسان‌ها و شهروندان با نگاه صحیح و تربیت صحیح و رویکرد صحیح می‌توانند به جای اینکه علت دلیل باشد دلیل را علت کنند.

وقتی دلیل علت می‌شود یعنی در واقع رفتارهای فردی و رفتارهای معطوف به عاملیت آنها خیلی از این شرایط را عوض می‌کند. در یک شرایط خاص ما بیشتر باید دنبال عاملیت افراد باشیم نه تابعیت افراد. افراد نباید تابع یک سری روابط و ساختار ها و اتفاقات ناگوار باشند. بلکه باید بر هم زننده این اتفاقات باشند. وقتی که قرار است بر هم زننده باشند باید خودشان کار کنند، باید مانور فردی بدهند . اینجاست که جامعه شناسی تحت الشعاع روان شناسی قرار می‌گیرد. یعنی روانشناسی افراد در چنین شرایطی باید حاکم بر جامعه شناسی شان باشد.

به نظر می‌رسد این تغییر ارزش ها و سلب مسسئولیت‌های فردی بر مردم تحمیل شده است. یعنی این‌طور نیست که مردم از قبل چنین نظام ارزشی و رفتاری داشته باشند و سپس شرایطی که هم اکنون دچارش هستیم از آن نتیجه شود؟

عرض کردم. این‌ها علت هستند. یعنی عواملی که اتفاق می افتد و مردم را تحت تاثیر قرار می‌دهد. علت مربوط به تاثیر و تاثر است یعنی عوامل که باعث تغییر رفتار مردم می‌شود یا حیات روزمره آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اما تحلیل نباید صرفا جامعه‌گرایانه یا ساختار‌گرایانه باشد. ما قدرت مانوری هم برای افراد قائل هستیم. جامعه صرفا ساختار نیست جامعه تلفیقی از عامل ها و ساختارهاست.

عامل مربوط به افراد است. ساختار مربوط به روابطی است که تا حدی از کنترل افراد خارج است اما نتیجه رفتار افراد می‌شود. بنا بر این ساختارها از آسمان زاده نشدند،ساختارها نتیجه افعال اجتماعی انسان ها در کنش روزمره هستند. بنا بر این این افراد می توانند ساختار ها را تعدیل کنند و حتی تغییر بدهند به رغم اینکه من قبول دارم که تحلیل جامعه شناختی و اجتماعی به عوامل اثر گذار بر رفتار افراد بر می گردد اما افراد نباید منفعل باشند. افراد دست و پا بسته این روابط و ساختارها نیستند. آنها می توانند روابط و ساختارها را دگرگون کنند بنا بر این بحث این است که حالا در تحلیل نهایی مان کدام اولویت دارد، ساختار یا عامل؟

ما در تحلیل نهایی می گوییم عامل اهمیت بیشتری دارد عامل می تواند خیلی از این روابط را کاهش بدهد و تعدیل کند. برخی مغازه داران اجناس از قبل خریداری شده را به قیمت جدید می فروشند این ناموجه است باید با این مقابله کرد حالا یک وقتی هست که می گویید مقابله ساختاری صورت بگیرد یعنی به هر حال دستگاه های ذی ربط نظارتی باید وارد عمل بشوند اما یک وظیفه هم روی دوش تک تک افراد است. افراد باید همدردی اجتماعی و نوع دوستی خودشان را نشان دهند. نشان دهند یک شهروند متعهد هستند. افراد نباید حسب مناقع شخصی شان مانور بدهند. اینجا بحث ارتباط با دیگری است. بحث اخلاق و بحث نوع دوستی هست. حتی اگر نوع دوستی را هم کنار بگذاریم حتی اگر ملاحظات اقتصادی فرد را هم در نظر بگیریم ، منافع دراز مدت اقتصادی مردم اقتضا می کند حتما از این صف‌ها و رفتارها فاصله بگیرند.

اما ممکن است بگوییم که به هر حال فشار های اقتصادی زیاد هست، تحریم زیاد هست. پس مقاومت چه معنایی می‌دهد؟ وقتی به عنوان یک انسان و یا یک شهروند سبک، سنگین می کنیم . این تحریم ها و تهدید ها بابت چیست؟ چرا باید جمهور ی اسلامی تاوان مواضع نوع دوستانه خودش را پس بدهد ؟ چرا تاوان مقاومت خودش را پس بدهد؟ من بارها این را گفته ام. ممکن است بنده نقد های زیادی به بسیاری از سیاست ها و رفتارها داشته باشم، اما اتفاقا موضع ظلم ستیزانه جمهوری اسلامی را تایید می کنم.

اما از طرف دیگر جمهوری اسلامی هم باید به فکر معاش مردم باشد وتعدیل شکاف‌های درآمدی را در دستور کار خودش قرار بدهد، فاصله درآمدی بین طبقات مختلف را کاهش بدهد، سیاست‌های اقتصادی اش را دگر گون کند. در این صورت چرا مردم نباید هم نوایی کنند؟

نکته دیگر اینکه به نظر من از وقتی شرایط سخت‌تر شده است افکار مردم و خلاقیت های مردم فوران کرده است. زمینی بودکه بلاکشت بوده آمده و دوباره آن‌ را کشت می کند. رو به پرورش دام و طیور آورده است.یعنی اتفاقی در حال رخ دادن است. اتفاقی که دوست داشتیم در شرایط عادی رخ بدهد در شرایط بحران در حال رخ دادن است و این مبارک است. همیشه می گفتیم اقتصاد مقاومتی ، اقتصاد درون‌زا، اما اتفاق نمی افتاد الان دارد اتفاق می‌افتد.

درمجموع باید به مردم هم امید ، هم راه حل بدهیم. دولت باید فرصت ها را فراهم کند. این اتفاقاتی که دارد رقم می خورد و باید هم رقم بخورد و به هر حال زودتر از این باید اتفاق می‌افتاد، ظرف لازم دارد. به فرصت سازی‌ها نیاز دارد . اما دولت اقدام لازم را انجام نمی‌دهد این چیزی نیست که ما صرفا روی دوش مردم بگذاریم.اگر قرار است مردم نوع دوستانه عمل کنند،مقتصدتر باشند، اگر قرار است مردم مقاوم تر باشند باید شرایطش فراهم شود. بخشی از آن مربوط به خود مردم است و بخشی هم مربوط به فرصت سازی‌های جمهوری اسلامی است که متاسفانه انجام نمی‌دهد. نمی شود که ما از خودمان سلب مسئولیت بکنیم واقدامات لازم را انجام ندهیم و از مردم توقعات خاص داشته باشیم. 

آیا این نوع رفتار ها ازدید جامعه شناسی تاریخی هم قابل بررسی است؟ آیا مردم پیشینه این رفتار را داشته اند؟

در رفتار شناسی ما ایرانیان در شرایط عادی آن اتفاقی که در شرایط بحران رخ می دهد، رقم نمی‌خورد. یعنی در شرایط غیر عادی و بحران همبستگی اجتماعی شان، نوع دوستی شان و عرق ملی شان فوران می کند، اما در شرایط عادی متاسفانه چنین نیست.

این نشان می دهد که ما یک ضعف تربیتی داریم. ما نباید صرفا مردم شرایط بحران باشیم. ما در شرایط غیر بحران هم باید شبیه شرایط بحران عمل کنیم.

مثلا ما نوع دوستی را در دفاع مقدس و دوران انقلاب دیدیم. و همچنین در همین قضیه سیل اخیر. ولی این رفتارها باید همیشه باشد، باید استمرار داشته باشد. این استمرار به اخلاق جمعی و تربیت اجتماعی بر می گردد . البته بخشی از آن فرهنگ سازی و تربیت و اخلاق جمعی است و بخشی مربوط به روابط و ساختارهاست.

روابط و ساختارها بسیار موثر هستند. در این تربیت اخلاقی اما یک نکته اساسی وجود دارد .حتی اگر روابط و ساختار ها نقش آفرین نباشند و مانع باشند اینها هیچ کدام دلیل بر بد اخلاقی و بی اخلاقی افراد نمی شود . این نکته ای اساسی است. یعنی اگر همه دروغ بگویند توجیهی برای دروغ گفتن شما نیست. اگر همه شرایط برای دزدی و سرقت فراهم باشد این توجیهی برای دزدی شما نیست.

اینها مسائل ریز تربیتی و اخلاقی است که متاسفانه خوب منتقل نمی شود . ما نیاز به یک نگرش دیالکتیکی به اخلاق داریم . نگرش دیالکتیکی به اخلاق ضمن این که نقش عاملیت را بالا می برد، اما بی توجه به روابط و ساختار ها و شرایط محیطی موثر بر اخلاقیات اجتماعی نیست.

اول بایدیک رویکرد اساسی در تربیت به کار گرفت. رویکرد ها نمی تواند صرفا دلیل محور باشد ما نیازمند به یک رویکرد دلیل و علت محوری همزمان با هم هستیم. یعنی نمی شود که فقط افراد را تربیت کرد. باید شرایط اجتماعی را هم دگرگون کرد. ما نیاز به اخلاق اجتماعی هم داریم متاسفانه نوع شناسی اخلاقی ما بیشتر فرد گراست تا جامعه گرا. مثلا آنقدر که حساسیت روی گناهان فردی هست که مشمول حق الله است، حساسیت روی حق الناس نیست. یعنی آموزش های اخلاقی ما به جای اینکه نسبت ارتشا و فساد و اختلاس تاشایسته سالاری همت بگمارد روی گناهان فردی تاکید می کند.. من نمی گویم روی گناهان فردی نباید حساس بود اما اولا باید به دلالت اجتماعی خطاهای فردی توجه داشت ثانیا باید نوع‌شناسی خطاهای اجتماعی را برجسته تر کرد.

دیالکتیک دلیل و علت را باید لحاظ کرد و در شرایطی که علت ها غلط هستند، شرایط محیطی غلط هستند و روابط ناسالم هستند نمی شود از همه مردم توقع داشت که اخلاقی باشند.عده قلیلی همیشه اخلاقی زیست می کنند اما به هر حال خیلی‌ها تابع شرایط اجتماعی هستند اینکه ما داریم الناس علی دین ملوکهم، نه این که چیز خوبی‌است. یک واقعیت است . در این شرایط اما عده ای باید مقاومت کنند این عده قلیل هستند.

بنا بر این تربیت اخلاقی ما باید دیالکتیکی از دلیل و علت باشد. دلیل به قابلیت های فطری انسان بر می‌گردد و علت به شرایط اجتماعی و محیطی موثر بر اخلاقیات فردی.


معامله قرن، کشورهای خائن به آرمان‌های فلسطین را آشکار کرد


آقای «عماد افروغ» استاد دانشگاه، درگفت‌وگو با خبرنگار روزنامه «صبح‌نو»، با اشاره به اینکه معامله قرن و عادی‌سازی روابط کشورهای عربی مرتجع با رژیم صهیونیستی می‌تواند ابعاد بیشتری از روابط پیدا و پنهان آن‌ها را به ما نشان دهد، گفت: برگزاری کنفرانس منامه یا داشتن روابط سیاسی برخی دولت‌های عربی با رژیم صهیونیستی اتفاق تازه‌ای نیست و شاید هم مبارک باشد چرا که پرده‌ها کنار می‌رود و روابط پنهانی و غیرمستقیم آن‌ها آشکارتر می‌شود.


این کارشناس مسائل سیاسی و اجتماعی افزود: به نظر من این‌گونه روابط با یک نگاه فرایندی یک اتفاق مبارک است و البته اگر به آن نگاه فرایندی توجه نکنیم، خوشایند نیست؛ اینکه بخشی از کشورهای اسلامی با دشمن اسلام پیمان دوستی ببندند و پیوند امپریالیسم و صهیونیسم را تحکیم کنند نامبارک است. کشورهایی که در یمن شاهد تجاوز آنها بوده و هستیم، این که چگونه مردم را بمباران می‌کنند یا در تقویت گروه‌های تروریستی داعش و غیره نقش داشتند.


افروغ ادامه داد: خیلی‌ها تردید داشتند عربستانی که در ظاهر و در مقطعی به فلسطینی ها کمک می‌کرد، چگونه می‌شود به روابط عادی‌سازی بپردازد. معلوم می شود که این کمک ها و همراهی‌های ظاهری پوششی بوده برای منویات پنهانی که هم اکنون برملا شده است. هر چند این‌گونه روابط ضربه‌ای به پیکره جهان اسلام است ولی اکنون این پرده‌ها کنار رفته و توطئه ها آشکار شده است. ملت های اسلامی باید فشار بیشتری به سران خود وارد کنند تا در نتیجه آن  اتفاق مبارکی رخ دهد.


وی با اشاره به روند معامله قرن گفت: صهیونیست‌ها هر سیاستی که تاکنون در جهت نابودی آرمان‌های رهایی بخشی فلسطین به‌کار گرفته اند با ناکامی و شکست روبرو شده است. یقیناً معامله قرن هم با شکست مواجه خواهد شد و نشانه این شکست این است که کشورهایی وارد این موضوع شدند که خائنان اصلی به آرمان‌های فلسطین هستند.


سه شنبه 7 خرداد 1398

شكل‌دهی منفی جامعه

نوع مطلب :گفتگوها ،

شكل‌دهی منفی جامعه



عماد افروغ در یادداشتی شفاهی در روزنامه اعتماد نوشت:

پرسش این است كه آیا سینما روی جامعه تاثیری دارد یا خیر؟ به راحتی نمی‌توان به این سؤال پاسخ داد. در واقع، باید مورد آزمون قرار بگیرد. مخصوصا اینكه باید وجوه ذهنی را از طریق پرسشنامه و وجوه عینی را به واسطه تحقیق درباره آثار سینما در جامعه بررسی كرد. با تمام این تفاصیل،  باید به طور كلی بگویم که سینما كماكان تاثیرگذار است. این رسانه هم جامعه را بازتاب و هم شکل می‌دهد. شاید در یك مقاطعی بیشتر بازتاب بدهد تا شكل. فكر می‌كنم، سینمای ایران در سال‌های اخیر در حال شكل‌دهی جامعه بوده است. این شكل‌دهی هم بسیار بد و منفی انجام شده است.

البته فیلم‌های  خوبی هم داشته ایم. همیشه هم وجود داشته‌اند و سال‌هاست درباره اهمیت و فضیلت آنها بحث و گفت‌وگو شده است. با این حال، بسیاری از فیلم‌ها در حال شكل‌دهی هستند و ای‌كاش دنبال شكل‌دهی اخلاقی بودند. ای‌كاش این نوع سینما دنبال شكل‌دهی آگاهی و منزلت بود. متاسفانه آنها شكل‌های لودگی را گسترش داده‌اند. این فیلم‌ها سلایق و علایق مردم را كاهش داده‌اند. سینما به‌شدت مسوول است. برخی از مسوولیت‌های سینما به آگاهی‌بخشی به طبقات مختلف مردم برمی‌گردد؛ اینکه مشكلات را برجسته و مردم و مسوولان را نسبت به آنها حساس كند. در واقع، یكی از وظایف اصلی سینما تنبه و تذكر دادن نسبت به مشكلات اجتماعی است. بعضا فیلم‌هایی چنین بوده‌اند.

من بیش از ۹۰ فیلم سینمایی را در جشنواره سی و پنجم فیلم فجر دیدم. یكی از اعضای هیات انتخاب جشنواره بودم. بیشتر این فیلم‌ها در حال «بازتاب» بودند. این فیلم‌ها به خوبی فقر و آسیب‌های اجتماعی بازتاب داده می‌شد. بنده در همان زمان عنوان كردم كه با دیدن این فیلم‌ها آگاهی‌ام نسبت به برخی مشكلات اجتماعی بیشتر شد. حتی مطرح كردم كه برخی از كارگردانان سینما در مقایسه با جامعه‌شناسان نسبت به مسائل اجتماعی آگاه‌تر هستند. آنها ارتباط نزدیكی با مسائل اجتماعی دارند. به هر حال، سینمایی داریم كه به موضوعات اجتماعی می‌پردازد و به بدنه جامعه هم نزدیك است. ولی این سال‌ها، شاهد آثار كمدی و طنزی بودیم كه هدف اخلاقی ندارند. نگاه این نوع از آثار به جیب مردم است. متاسفانه رقابتی شكل گرفته است تا فیلم‌های به اصطلاح طنز ساخته شود و بدین وسیله  جیب مردم را خالی كنند. این چه نوع سینمایی است؟ این فیلم‌ها در حال شكل‌دهی منفی هستند.

این نوع از سینما نه تنها در حال بازتاب نیست بلكه «شكل‌دهی منفی» می‌كند. این مساله در سیما هم به خوبی مشخص است. سیما در حال شكل‌دهی منفی جامعه است. آنها می‌گویند مردم این جریان را می‌خواهند؛ در صورتی كه مردم این را نمی‌خواستند! مدیران ذائقه مردم را تنزل دادند. این اتفاق باعث پسرفت شده است. چرا زبان فارسی دچار مشكلات عدیده‌ای شده است؟ چرا با معضلی به نام «سلبریتی‌ها» روبه‌رو شدیم؟ چرا گروه‌های مرجع در ایران تنزل پیدا كرده‌اند؟ اگر رد این موضوع را بگیرید، متوجه می‌شوید در ابتدا این اتفاق از سیما شروع شده است.

برنامه‌های سیما را نگاه كنید تا متوجه این موضوع بشوید. اگر نمی‌توانیم شكل‌دهی مثبت داشته باشیم و جامعه را ارتقا بدهیم؛ حداقلش باید بازتاب بدهیم؛ به اصطلاح، بازتاب تمام‌نمایی از مسائل اجتماعی. به هر حال، در جامعه، زشتی‌هایی وجود دارد. مع‌ذلك، سینما در جامعه نقش دارد. هر‌گاه رسانه‌ای در جامعه نقش نداشته باشد خودبه‌خود تعطیل خواهد شد. سینما هشدارهایی را از سوی جامعه دریافت می‌كند و اینگونه نیست كه بی‌تفاوت باشد. 
اگر گفته می‌شود: كسی سینما نمی‌رود؛ هیچ كس فیلم نگاه نمی‌كند؛ فردی پیدا نمی‌شود تا بلیت سیما بخرد و... در جواب باید گفت سینما تاثیر خودش را دارد؛ حتی اگر فیلم‌های لوده مورد توجه قرار بگیرند.

نباید هیچ رسانه‌ای را فاقد تاثیر بدانیم. اصل تاثیرگذاری در رسانه بدیهی است. به هیچ عنوان نیاز نیست تا در این مورد نظریه‌پردازی صورت بگیرد و پژوهش شود. اگر رسانه‌ای اثربخش نباشد خودبه‌خود تعطیل خواهد شد. پرسش اساسی میزان كیفیت و كمیت اثربخشی است. من معتقد هستم سینما رسانه‌ای تاثیرگذار است. سینما یكی از اجتماعی‌ترین رسانه‌های ایران است. 


 اظهارات رئیس‌جمهور در خصوص افزایش اختیارات نباید در حد کلی‌گویی باشد/ دولت برای حل مشکلات اقتصادی چه کرده است؟



عماد افروغ، استاد دانشگاه، گفت: افزایش اختیارات رئیس‌جمهور باید منوط به اختیارات مشروط و ذیل نظارت‌هایی صورت بگیرد که اگر موفقیت و کارآمدی حاصل نشد، این اختیارات پس گرفته شود.

عماد افروغ استاد دانشگاه و نماینده ادوار مجلس در گفت و گو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس، با اشاره به موضوع اختیارات رئیس جمهور اظهار داشت: رئیس جمهور به عنوان رئیس قوه مجریه در ساختار سیاسی ما نسبت به دو قوه قضائیه و به ویژه مقننه اختیارات خوبی دارد و امکانات و فرصت های زیادی در اختیارش است.

افروغ افزود: در کشوری که رابطه قدرت ثروت حاکم است و بیش از آنکه ثروت به قدرت برسد، قدرت به ثروت می رسد و ثروت ما هم عمدتا نفتی است و اختیار و زمام این اقتصاد نفتی در اختیار قدرت دولتی است و با توجه به عزل و نصب هایی که از اختیارات رئیس جمهور محسوب می شود، نمی توان  درباره  اختیارات اندک صحبت کرد. 

وی افزود: رئیس جمهور به لحاظ ساختاری اختیارات خوبی دارد، البته بعضا ما ملاحظه می کنیم و تفکیک و استقلال قوایی که در قانون اساسی است، رعایت نمی شود؛ برای مثال نمایندگان در عزل و نصب ها دخالت می کنند، اما این دخالت ها ربطی به اختیارات حقوقی و قانونی آنها ندارد و این موضوع میان نمایندگان عرف شده است که باید جلوی آن را گرفت.

افروغ در ادامه خاطرنشان کرد: در این عرف غلط، مجلس و قوه مجریه مسئول اند؛ زمانی که نمایندگان پس از اتمام دوره نمایندگی چشم به پست اجرایی دوخته اند و غالبا می بینیم که این یک استثنا نیست و قاعده است،  نتیجه می گیریم که خود قوه مجریه هم در این دخالت ها بی تقصیر نیست.

وی یادآور شد: در شرایط غیرعادی و بحرانی که حتما باید این شرایط تعریف شود؛ یک گزاره جامعه شناختی است که  وجه اقتدار گرایی و تمرکزگرایی افزایش می یابد و در رأس آن قوه مجریه است و طبیعی است که در شرایط خاص همچون زمان جنگ اختیارات قوه مجریه باید افزایش یابد.

افروغ اظهار داشت: افزایش اختیارات رئیس جمهور منوط به شرایط غیرعادی است که مجموعه نظام، دست اندرکاران و مقامات باید به این نتیجه برسند که الان شرایط خاصی است و در شرایط خاص، اختیارات قوه مجریه افزایش یابد؛ طبیعی است که در زمان جنگ هم شاهد بودیم و پس از جنگ امام راحل فرمودند که به روال قانونی برگردیم.

وی بیان کرد: اتفاقاتی که در شرایط بحرانی رخ می دهد، اختیارات را بالا می برد، اما اختیارات باید تعریف و تعیین شود که چه اختیاراتی افزایش یابد. حتما باید نوع اختیارات تعیین شود. 

افروغ تصریح کرد:‌ این پرسش برای همه مطرح است که رئیس جمهور در شرایط عادی تا چه حدی از اختیاراتش برخوردار بوده و در چه حدی از جایگاه خود با مدیریت و برنامه ریزی خوب استفاده کرده است که در شرایط بحرانی این اطمینان را داشته باشیم که می تواند به احسن وجه از این اختیارات افزایشی خود استفاده کند.

وی اظهارات رئیس جمهور در خصوص کم بودن اختیاراتش را کلی گویی عنوان کرد و گفت: ایشان باید به صورت جزئی اشاره کند که در کدام قسمت از اختیاراتش با محدودیت هایی مواجه است و می خواهد در چه عرصه هایی اختیاراتش افزایش یابد. این نوع کلی گویی شائبه های سیاسی را ایجاد می کند.

افروغ اضافه کرد:‌ در قانون اساسی جایگاه ویژه ای برای قوه مجریه درنظر گرفته شده است که رئیس جمهور باید از آن جایگاه مراقبت کند. استقلال و تفکیک قوا باید لحاظ شود. ما اختیارات زیادی برای رئیس جمهور تعریف کرده‌ایم که می توان به زمام اقتصاد نفتی و عزل و نصب اشاره کرد که برعهده دولت است. دولت باید برنامه ریزی کند و از تمام ظرفیت های کشور استفاده کند.

وی با بیان اینکه بایستی با توجه به آمایش سرزمین، ظرف لازم را برای اداره کشور نیز تعبیه کنیم، افزود: درواقع رئیس جمهور باید به استان ها تفویض اختیار کند چراکه اگر قرار باشد از همه ظرفیت ها، فعلیت ها و قابلیت های کشور استفاده کنیم باید اختیارات بیشتری به استان ها و استانداری ها دهیم اما الان این تفویض اختیار صورت نگرفته، یعنی برنامه ریزی ها موفق نبوده است. درواقع برنامه ریزی در کشور با آمایش سرزمین باید گره بخورد که متأسفانه گره نخورده است.

نماینده سابق مجلس تصریح کرد:‌ این پرسش مطرح می شود که دولت برای شرایط کنونی جامعه که دچار مشکلات اقتصادی شده،‌ چه کرده است؟ این مشکلات به مدیریت داخلی، عدم کنترل ها،‌ عدم تعدیل ها و شکاف های درآمدی مربوط می شود. در این چند سال نه ناوی بوده و نه توپ و تشری بوده که بگوییم مشکلات مان از این است. البته ما از ناوها و توپ و تشر دشمن هم نمی هراسیم چراکه همه آنها توخالی است.

وی بیان کرد: در این سال ها شاهد تظاهرات آرام و ناآرام از سوی مردم بودیم؛ دولت با کدام آمارها و شاخص های مستند جواب مردم را داد؟ کدام سیاست را برای مهار گرانی اتخاذ کرد؟ این گرانی ها فزاینده است و امیدواریم تکانی بخورد و سیاستی اتخاذ شود تا فرصتی اتفاق بیفتد و مردم دلشان خوش باشد که دولت از اختیارات بالفعل و تعریف شده اش در شرایط عادی استفاده کرده است و بنابراین در ادامه این برنامه ریزی های موفق خواهان اختیارات بیشتری است.

افروغ در پاسخ به این پرسش که چه تضمینی وجود دارد که با افزایش اختیارات شاهد ناکارآمدی دولت باشیم، گفت: این موضوع به دولت برنمی‌گردد بلکه مربوط به نظام ها و سیستم های نظارتی ما می شود. سیستم نظارتی ما باید اختیارات مشروط دهد، ذیل نظارت هایی که باید صورت بگیرد. اگر موفقیت و کارآمدی حاصل نشد، این اختیارات پس گرفته شود.

وی ادامه داد: ابتدا باید مشخص که رئیس جمهور چه اختیاراتی و در چه قلمروهایی می خواهد، دوم آنکه این اختیارات را در چه موقعیت و شرایط خاصی باید مشخص شود و در نهایت اینکه این اختیارات ذیل نظارت و کنترل دقیق باشد.


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic