غیرت متعصبانه ربطی به سنت ندارد / نیاز نظام قضایی به نگاه اجتماعی


به گزارش ایکنا، وهاب خدابخشی: خبر قتل «رومینا» به حدی تلخ و باورنکردنی بود که هنوز جامعه در شوک این اتفاق شگفت‌انگیز است. پدری که حاضر شد به طرز وحشتناکی دختر نوجوان خود را به کام مرگ بفرستد؛ اما در این میان، آنچه پس از حادثه برجا می‌ماند، تفسیر‌ها و برداشت‌های متفاوت از این اتفاق است، تا جایی که حتی برخی ناجوانمردانه به قانون‌ها و آموزه‌های دینی هم تاخته‌اند و نام چنین رفتار شومی از سوی پدر را، برگرفته از سنت، غیرت و تعصب ناموسی گذاشتند. تعصبی که ردی از عقلانیت در آن نیست و گویا فرد بر مدار هیجان‌های برخاسته از درون خویش بوده است. بر همین اساس و با توجه به اهمیت موضوع، با عماد افروغ، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه به گفت‌وگو نشستیم که حاصل این گفت‌وگوی صریح و چالشی از نظر می‌گذرد.

ایکنا ــ بسیاری از افراد قتل رومینا را برگرفته از تعصب و عقاید سنتی می‌دانند، این در حالی است که تحلیل‌های جامعه‌شناختی مختلفی درباره زمینه‌های اجتماعی این اتفاق مطرح است. از نظر شما چه عواملی در وقوع چنین اتفاقی دخیل بوده‌ است؟

حقیقت این است که نباید در این اتفاق یک تصویر وحشتناک از سنت ارائه داد. یک سنت علمی و یک سنت متصل با خرده‌فرهنگ‌های مختلف داریم که همه این موارد را باید از هم تمیز داد؛ درست است که این جریان وجوه مشترکی دارد، اما وجوه متمایزی نیز دارد که باید بررسی بیشتری نسبت به آن انجام شود. در این قضیه شاید خیلی راحت بتوانیم مسئله را ساده کنیم و بگوییم، این اتفاق ناشی از یک تعهد و تعلق ناشی از سنت است، اما سؤال اینجاست که کجای سنت ما می‌گوید که به صرف فرار یک دختر، باید او را کشت و یا سرش را برید؟

نمی‌توانیم این قرائت را از سنت داشته باشیم، چراکه با توجه به حضور و ورودی که نظام قضایی کشور با ویژگی‌های سنتی دارد، خیلی راحت می‌توانست حکم ازدواج صادر کند و این چیزی است که ما می‌شناختیم و امر کاملاً متداول و معروف است؛ لذا نمی‌توانیم به راحتی پای سنت را در میان بکشیم و همه زیبایی‌ها و لطافت سنت، فرهنگ و هویت ایرانی را پیش پای یک اتفاق که جزئیات آن نیز هنوز مشخص نیست، ذبح کنیم.

در این زمینه باید اطلاعات دقیق‌تری به دست بیاوریم؛ اطلاعاتی در زمینه زندگی قاتل و بررسی اطلاعاتی در زمینه اجتماعی و فرهنگی منطقه‌ای که این اتفاق در آن رخ داده است. همچنین اطلاعاتی در خصوص فردی که باعث فرار این دختر شده است؛ تا جایی که گویا این فرد، دام‌های دیگری را هم برای دختران پهن کرده و آن‌ها را نیز فراری داده است؛ لذا سؤال اینجاست که در چه زمینه‌ای این اتفاق می‌افتد؟

مسئله بعدی اینجاست که اگر این اتفاق(قتل رومینا به دست پدرش) ناشی از سنت است، اسم اتفاق دیگر(فرار دختر به همراه پسر) چیست؟ یعنی اینکه اگر یک پسر بتواند به راحتی با یک دختر ارتباط برقرار کند و به راحتی باعث فرار دختران شود و در نهایت هم به عیش و نوشش برسد، آیا برگرفته از سنت است؟ یا از روابط ناصحیح نشئت گرفته از لگام‌گسیختگی مدرنیته و شبکه‌های اجتماعی است که بر روی این ماجرا اثرگذار بوده است.

ایکنا – به نظر شما این لگام‌گسیختگی ناشی از چیست و اگر پدری سنتی، در این موقعیت قرار گیرد، چه کاری باید انجام دهد؟

همه این موارد را باید در کنار هم دید و به این مسئله توجه داشت که هر اتفاقی که می‌خواهد رخ دهد و هر حکمی که می‌خواهد صادر می‌شود، نباید به صورت فردی صادر شود و باید به ابعاد فرهنگی و اجتماعی این قضیه کاملا توجه شود. در اینجا یک سؤال از قاضی محترم پرونده دارم و آن این است که چرا باید این حکم را صادر کند؟ چرا در شرایطی که هیچ شناختی از وضعیت روحی و روانی پدر دختر که بعداً مرتکب قتل می‌شود، نداشته است، اجازه داد که این دختر به پدر سپرده شود؛ این قاضی می‌توانست رجوعی به زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی چنین قضیه‌ای داشته باشد.

در حقیقت غیرت متعصبانه جاری ربطی به سنت ندارد چرا که سنت فراگیر‌تر و گسترده‌تر از آن است که آن را به این غیرت کور متعصبانه و جاهلانه تقلیل دهیم. سؤال اینجاست که وقتی قاضی در آن محل زندگی می‌کند و شناختی از وضعیت این منطقه دارد، با چه شناخت اجتماعی‌ای اجازه داد تا این دختر به پدر سپرده شود؟ اینکه مدام گفته می‌شود جامعه‌شناسی و نگاه اجتماعی باید در کنار نظام قضایی باشد برای پیشگیری از همین اتفاقات است. این یک بحث شناخته شده است و این فرصت را مغتنم می‌شمارم تا این بحث را مطرح کنم که انسان‌ها اجتماعی هستند، اما نظام قضایی فردی است. به این معنی که شرایط اجتماعی در بروز و ظهور بسیاری از رفتار‌های بزهکاران مؤثر است، اما هیچ وقت به این زمینه‌ها و شرایط فرهنگی و اجتماعی توجه نمی‌شود و در واقع حکم فردی صادر می‌شود؛ لذا سؤال من از قاضی پرونده این است که براساس چه شناخت اجتماعی این دختر را به پدرش سپرد و آیا این فرصت را نداشت که تحقیق بیشتری در این زمینه انجام دهد؟

بحث بسیار مهمی در رابطه با قدرت داریم، که می‌تواند مشمول حال این حکم نیز شود و آن رابطه قدرت و مسئولیت است؛ به این معنی که هرجا قدرت باشد مسئولیت هم وجود دارد؛ لذا مسئولیت قاضی در این قضیه چگونه تعریف می‌شود؛ می‌گویند اگر داروسازی دارویی را در اختیار جامعه قرار دهد و آن دارو عوارض سوئی داشته باشد، می‌گویند داروساز مقصر است، چراکه او فرصت تحقیق بیشتر برای دارو را داشته است و می‌توانست دارو را به بازار عرضه نکند؛ لذا صرف‌نظر از اینکه به لحاظ فردی پدر در قتل مؤثر بوده است و پسری هم که موجب اغفال دختر شده است، تقصیر داشته و برادر‌های پدر هم که تحریک کننده بوده‌اند، هم مقصر هستند و زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی حاکم(به هر میزانی که وجود داشته‌اند) هم مقصر هستند، اما سؤال اینجاست که قاضی چه می‌شود؟ یعنی اگر قاضی دختر را به پدر نمی‌سپرد آیا این اتفاق رخ می‌داد؟ قاضی حسب چه شناختی این دختر را به پدرش سپرد و شناخت وی برای این حکم از روی دین، رابطه خونی و یا موارد دیگر بود؟

ایکنا – از نظر شما حکمی که قاضی صادر کرده و ضعف نظام قضایی هم در چنین اتفاقی بی‌تأثیر نبوده است؟

با توجه به اینکه تاکنون اطلاعات کافی و تحقیق شده‌ای از جزئیات این قتل منتشر نشده است که می‌تواند ابعاد مختلفی را دربرگیرد، اما سؤال اینجاست که چرا یک‌بار دیگر، حکم فردی، توسط قاضی صادر می‌شود و حسب یک ساده‌اندیشی و بی‌توجهی به ابعاد فرهنگی و اجتماعی ناظر به شرایط منطقه این حکم صادر شده است. حتماً باید ویژگی‌های روانی پدر مشخص و سؤالاتی از او شود تا معلوم شود او در چه حس و حالی این اقدام را انجام داده است. همچنین باید مسائل ریز قضیه نیز روشن شود، اما داوری من براساس اطلاعاتی بوده که تا کنون صادر شده است و باید برای سایر موارد اطلاعات دقیق‌تری هم در دست داشت.

ایکنا _ جامعه ما معمولاً حاضر نیست دست از سنت‌هایش بردارد و در این میان، کسانی که برداشت صحیحی از رفتار‌های اصیل ندارند، ممکن است رخدادهایی، چون این حادثه را باعث شوند. قرآن در مواجهه با چنین رفتار‌هایی چه دستوری داده است و آیا این دستورات با رفتار‌ها و هنجار‌های خانواده‌های امروزی مطابقت دارد؟

اولاً آیه معروف تشکیل خانواده می‌فرماید: «وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَ رَحْمَةً»؛ به این معنی است که بین اعضای خانواده مؤدت و رحمت است. از سوی دیگر رابطه پدر و دختری هم خاص و مثال‌زدنی است؛ لذا اگر به فرض پدر هم بخواهد حکم اسلام را جاری کند، لازم بود که چهار شاهد عادل را برای این کار داشته باشد و به صرف فرار نمی‌توان کسی را متهم به یک رابطه نامشروع کرد. در روایت داریم که حضرت امیر(ع) در قضاوت‌های خودشان حتی اگر شاهد هم وجود داشت می‌گفتند که من چیزی ندیدم؛ این یعنی که به راحتی حکمی صادر نمی‌کردند و به اصطلاح بدون مستندات کافی حکم صادر نمی‌کنند؛ لذا باید از خودمان سؤال کنیم که این کدام دین و کدام اسلام است که این اجازه را به فرد می‌دهد تا دختر خودش را سر ببرد. در حقیقت این یک تعصب کور است که ممکن است بخشی از فرهنگ یک منطقه باشد، این هم جای تأمل و تحقیق بیشتر دارد که آیا چنین چیزی وجود داشته است یا خیر؟

این مورد نیازمند مدرک کافی است تا روانشناسان، جامعه‌شناسان و کارشناسان این قضایا را خوب تحلیل کنند؛ اما هنوز این داده‌ها و اطلاعات را در اختیار نداریم. آیا پدر دختر را تحریک کرده‌اند؟ آیا عده‌ای او را تحریک به قتل کرده‌اند؟ آیا افرادی تلاش کرده‌اند که فرد قاتل را آرام کنند؟ آیا به او هشدار داده‌اند و حتی به قاضی هم در مورد رفتار پدر هشدار داده‌ بودند و یا تحریک به برخورد شدید کرده‌اند؟ لذا معلوم است که صرفاً یک خرده فرهنگ و به اصطلاح سنت خاص هم حکم‌فرما نبوده و در این بین تعارضاتی هم وجود داشته است.

در این زمینه باید ابتدا یک تحقیق کافی و کامل صورت گیرد؛ اما مسئله اینجاست که غیرت جاهلانه یک بحث و غیرت موجه و معتبر بحث دیگری است. کسی منکر بودن غیرت نمی‌شود و نباید غیرت‌زدایی کرد، اما اینجا شاهد غیرت‌زدایی توسط عده‌ای هستیم که می‌تواند منتج به اتفاقات ناگوار شود؛ از طرف دیگر هم می‌توانیم از غیرت حکیمانه، موجه و معتبر بحث کنیم. غیرتی که با عفاف و حجاب گره خورده است. غیرتی که با حفظ حریم رابطه دختر و پسر گره خورده است و چیز قابل قبولی است که در جامعه ما جاری و ساری است و معمولاً بچه‌های خوب ما از خانواده‌هایی بیرون آمده‌اند که همیشه حفظ حریم کرده‌اند و این حس حریم در واقع سازگار با غیرت بوده است.

نباید به اسم اینکه کسی ادعایی می‌کند و یا ادعا‌هایی را به او نسبت می‌دهد و می‌گویند که رگ گردن و غیرتش به‌ جوش آمده است، کل غیرت حکیمانه و فرهنگی را زیر سؤال برد. این‌ها همه در صورتی اتفاق می‌افتد که ما اطلاع کافی از فرهنگ منطقه، ویژگی‌های روانی قاتل، اطلاع کافی از فردی که عامل اصلی فرار شده و گذشته این اتفاق داشته باشیم تا کارشناسان و صاحب‌نظران بتوانند نتایج بهتری به دست بیاورند.

ایکنا _ براساس گفته‌های شما الگو‌های تصمیم‌گیری قضایی کشور باید اصلاح شود. در مورد قتل رومینا و قتل‌هایی از این دست چه اصلاحاتی باید در نظام قضایی ایجاد شود تا شاهد چنین وقایعی نباشیم؟

نگاه من به پدیده جرم یک نگاه خاص است؛ نگاه فردی به این قضیه ندارم، چراکه جرم، فردی نیست، بلکه جرم یک پدیده اجتماعی است. وقتی که می‌گویند همه در برابر قانون یکسان هستند من معتقدم که این موضوع به لحاظ انضمامی صحیح نیست، شاید به لحاظ حقوقی درست باشد، اما به لحاظ عینی درست نیست. فردی که در منطقه جرم‌خیز زندگی می‌کند احتمال ارتکاب جرم بیشتری از کسی که در منطقه جرم‌خیز زندگی نمی‌کند دارد و این نشان‌دهنده تأثیر محیط، فضا، روابط اجتماعی و جامعه‌شناسی در این حوزه است که می‌توان در این زمینه متوجه این روابط و ساختار‌های اجتماعی شد. شکل‌گیری خرده فرهنگ کج‌رو، ناشی از روابط نابرابری قدرت در سطح کلان است که در واقع صاحبان قدرت ایجاد می‌کنند. خود این موضوع احتمال شکل‌گیری رفتار بزهکارانه در منطقه‌ای که خرده فرهنگ‌ها کج‌رو شکل گرفته است را بیشتر می‌کند. شاهد این حرف، منطقه جغرافیایی زندانیان است. مشخص است این افراد در مناطق حاشیه‌ای زندگی کرده‌اند؛ البته این در خصوص برخی از جرایم است و در خصوص جرایم متوسط به بالا، شاخص مربوط به مناطق بالای شهر می‌شود. اما باید دید مواردی که ما بیشتر می‌شناسیم و تلویزیون نیز آن‌ها را پخش می‌کند، مانند اشرار خیابانی، اراذل و اوباش برای کدام منطقه هستند؟ چرا آن منطقه را اصلاح نمی‌کنند؟ چرا روابط قدرت را عادلانه‌تر نمی‌کنند که چنین مناطقی شکل نگیرد؟ البته این موضوع نیازمند یک گفت‌وگوی مفصل است که در اینجا امکانش وجود ندارد.

نظام قضایی باید یک وجه اجتماعی پررنگ داشته باشد و متحول شود و صرفاً نگاه فردگرایانه به قضایا نداشته باشد، چراکه انسان یک موجود اجتماعی است؛ ما نمی‌خواهیم وجه فردی انسان را نادیده بگیریم، اما باید به تعامل و ارتباط متقابل فرد و جامعه نیز توجه داشته باشیم. اگر این توجه وجود داشت، حداقل در این مورد خاص شاید شاهد این نبودیم که قاضی به راحتی دختر را به پدرش بسپارد. پدری که سر تا پا خشم و آماده برای انتقام است. قاضی بی‌جهت این دختر را در اختیار پدر متعصب خشمگینی قرار داد و نهایتاً این اتفاق برای جامعه رخ داد که همه را به واکنش واداشت و متأثر کرد؛ لذا باید در کنار همه تحقیقاتی که می‌شود قوه قضاییه نیز حداقل متوجه این معنا شود؛ نه اینکه اگر اتفاقی رخ داد، ما هم تحلیل پس از وقوع کنیم و بازهم دوباره به این وجوه اجتماعی توجهی نداشته باشیم و مجدداً یکبار دیگر و در نقطه‌ای دیگر از کشور حوادث مشابهی را شاهد باشیم.

لذا قوه قضاییه باید از حضور جامعه‌شناس، روانشناس و حتی اقتصاددان نیز بهره‌مند باشد، چراکه بسیاری از این مسائل ریشه‌های ساختاری دارد و صرفاً فردی نیست. واقعیت این است که خود مسئله فرد هم، فردی نیست. اگر جامعه نباشد انسان‌ها بقا ندارند، این در حالی است که توجه‌ای به این مقوله نداریم؛ یعنی به وجوه ساختاری اجتماعی و فردی بی‌توجه هستیم. به نظر می‌رسد که نظام قضایی ما نیازمند یک تجدیدنظر است و باید به وجوه اجتماعی توجه بیشتری داشته باشد.
 



عده‌ای با پشتیبانی صوری از ولایت فقیه بارشان را بستند



یک جامعه شناس و استاد دانشگاه گفت: وضعیت امروز ما مثل شلوار چهل تیکه است. نگرش منظومه‌ای، مدیریت فقهی، دیالکتیکِ دلیل و علت، اقتصاد و فلسفه اقتصادی نظام، مبهم و نامشخص است و هر دولتی سر کار آمد به صورت کاریکاتوری سیاست هایی را دنبال کرد و تحویل دولت بعد داد و این چرخه تا امروز ادامه یافته است. چه کسی متضرر شد؟ مردم. وقتی مردم ضرر می‌کنند مقصر ضررشان را نظام و انقلاب می دانند و با عملکردی که در زندگی مسؤولان همچنان شاهد هستند چرا نباید پای نظام و انقلاب بنویسند؟

به گزارش ایسنا،‌ عماد افروغ در گفت‌وگویی تفصیلی به بررسی وجوه و ابعاد شخصیتی و اجتماعی امام خمینی (ره) و تاثیر آن بر ایجاد و تثبت نظام جمهوری اسلامی ایران و همچنین به تبیین آثار منفی کهنه‌پنداری اندیشه امام خمینی و القاء تقابل اندیشه و عملکرد مقام معظم رهبری با دیدگاه‌های امام خمینی پرداخت و اظهار کرد: یا حکومت اسلامی نباید راه می انداختیم یا به شیوه‌های مختلف باید ساختارهای اجرایی و نظارتی‌ای تعبیه می کردیم تا مردم عدالت اجتماعی را به چشم ببینند و زندگی اخلاقی و معنوی مسئولان‌شان را به الگوی زندگی خودشان مبدل کنند، اما متاسفانه از دیدن چنین الگویی در زندگی مسؤولان فاصله زیادی داریم.

این استاد دانشگاه خاطرنشان کرد: به نظر بنده هیچ اشکالی ندارد که تفاوت های اندیشه رهبری با اندیشه امام خمینی مطرح شود. مسئله مهم این است که باید تحمل شنیدن چنین تفاوت‌هایی به وجود بیاید و بنده این تفاوت‌های را در مقاله چالش‌های عمده انقلاب اسلامی بیان کردم.

مشروح گفت‌وگوی تفصیلی ایسنا با دکتر عماد افروغ را در ادامه بخوانید.

چه زمینه‌های شخصیتی و چه بسترهای اجتماعی باعث تولد شخصیت منحصر به فرد و متفاوت امام خمینی در عصر سیاه پهلوی شد؟

پاسخ به این پرسش چندان آسان نیست. اگر بخواهم نظریه پردازانه به این سوال پاسخ دهم باید هم به عاملیت و فاعلیت امام و هم روابط و ساختارهایی که بر شکل گیری نظام فکری و مواضع سیاسی امام موثر بودند توجه کنیم. به بیان دیگر نباید صرفاً به وجوه ساختاری جامعه شناختی منهای شخصیت امام توجه کنیم و نه صرفاً به شخصیت اثرگذار امام بپردازیم و از زمینه‌های اجتماعی اثربخش، غافل شویم. این تئوری خاصی است که به رابطه عامل و ساختار معروف است. این تئوری در برابر افرادی است که صرفاً یا به عامل و یا صرفاً به ساختار توجه دارند.

در ابتدا باید تکلیف مان را مشخص کنیم و بدانیم که امام یک شخصیت خاص، نظم ارزشی خاص و یک عاملیت خاص داشتند که اگر این وجوه به درستی فهم و درک نشود تحلیل درستی از نهضت فکری و نظام سیاسی مدنظر امام به دست داده نمی شود. برای فهم جنبه عاملیت امام باید به آثار فلسفی - عرفانی، اجتماعی و سیاسی ایشان در قبل از انقلاب رجوع کنیم تا بفهمیم ایشان تحت تاثیر کدام افراد و شخصیت‌ها این آثار را نوشتند، اگرچه خودِ امام نام افراد تاثیرگذار بر زندگی شان را برده اند.

امام در پاسخ به حسنین هیکل، روزنامه نگار معروف مصری که این انقلاب مرهون چه متفکری است، نام فیلسوف عارف مسلکی چون ملاصدرا را برده اند. امام را منهای ملاصدرا و ابن عربی دیدن، ناتوانی در تحلیل شخصیت امام را فریاد زدن است. باید به این موضوع توجه داشت که نگرش صدرایی قائل به وحدت در عین کثرت است و اصولاً کلید فهم مواضع امام در وحدت در عین کثرت است. در نگاه امام همه کثرات و دوگانه ها به یک وحدت ختم می شوند، به بیان روشنتر نوعی ناثنویت یا نادوگانگی و کل گرایی توحیدی بر اندیشه امام حاکم است که اگر به درستی فهم نشود شخصیت و مواضع سیاسی امام به هیچ وجه به درستی درک نمی شود.

چرا امام دین را وارد سیاست کردند و تفسیر سیاسی از دین و اخلاق ارائه کردند؟ این موضوع نشان از نگاه خاص و توامان ایشان به فلسفه و عرفان دارد. در نگاه امام استقلال و جدایی ظاهریِ پدیده ها از یکدیگر همانند مهره هایی که با نخی به یکدیگر متصل هستند، نگریسته می شود. این سخن به معنای یکسان انگاری پدیده‌ها نیست. امام استقلال پدیده ها را به رسمیت می شناختند و به ریسمان وحدتی که این کثرات را به هم متصل و مرتبط می کردند باور داشتند. امام نمی توانست سیاست را مجزای از نگرش عرفانی - فلسفی اش تحلیل کند. این نگرش هیچ دوگانه ای را بر نمی تابد. دوگانه دنیا و آخرت، خدا و انسان، فرد و جامعه و ... را بر نمی تابد؛ بنابراین یک همچین زیرساخت عرفانی و فلسفی خواه‌ناخواه دلالت سیاسی، اجتماعی و مبارزاتی دارد. عرفان امام صرفا عرفان فردی و معتکفانه نیست، بلکه عرفان حضور و با کارکرد سیاسی و اجتماعی است.

اسفار اربعه ملاصدرا در سلوک عرفانی، اجتماعی و سیاسی امام و ظهور انقلاب اسلامی قابل ردگیری و ردیابی است. به همین دلیل است که وقتی امام امت اهداف انقلاب اسلامی و تشکیل حکومت اسلامی را تشریح می کردند صراحتاً تاکید می کردند این نظام برای افزایش معرفت مردم به مبداء هستی و همگانی کردن معرفت الهی در جامعه ایجاد شده است و این همان عینیت بخشیدن به سفر چهارم اسفار اربعه ملاصدرا، یعنی سفر فی الخلق بالحق است. به عبارت دیگر امام طی سال های قبل از انقلاب و پس از آن وظیفه خود می دانستند مردم را ارتقاء معنوی بدهند و به سوی حق رهنمون سازند.

در کنار این نگرش فلسفی، ویژگی‌های شخصیتی امام نظیر شجاعت، درک و بصیرت عمیق، تیزهوشی و زمان شناسی و مکان شناسی منعطفانه و هوشمندانه نیز در انجام این مهم نقش تاثیرگذاری داشت. امام می دانستند کجا، چه موضعی بگیرند و چطور بر موضع خود بایستند، موضع هم که می گرفتند صرفا یک موضوع خشکِ متصلبانهِ بی حکمت نبود. در راستای نادوگانه هایی که بیان کردم، امام به نادوگانه فقه و جامعه و نقش زمان و مکان در فقه که توجه به مقتضیات زمانی و مکانی دارد، توجه ویژه داشتند و این یکی از بزرگترین شاهکارهای امام بود. به بیان روشن تر امام هرگز با ایده ها و مفاهیم صرف و نظم بین آنها مشی نمی کردند، بلکه به عرصه واقعیت ها و روابط عینی و تأثیر و تأثر علّی مربوط به زندگی جاری مردم و در واقع دیالکتیک دلیل و علت، و دین و جامعه پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی نیز توجه خاصی داشتند.

برخی جامعه شناسان، مراجع تقلید و روحانیون عصر امام قبل از انقلاب و مربوط به دهه ۴۰ را به سه دسته تقسیم می کنند. دسته اول روحانیون انطباق گرایی بودند که هرچند با رژیم وقت همکاری نمی کردند اما اقدام قابل توجهی نیز علیه حکومت وقت نداشتند. دسته دوم آخوندهای درباری بودند که با رژیم پهلوی همکاری داشتند و دسته سوم روحانیون مبارزی بودند که امام خمینی به عنوان راهبر این دسته از روحانیون، عَلم مبارزه با رژیم را برافراشت و دیگران نیز با ایشان همنوا شدند.

امام نسبت به آموزه‌های دینی و وعده های الهی و راهی که در پیش گرفته بودند کاملاً ایمان و باور قلبی داشتند. از این رو بر نظرات حکیمانه، عارفانه و هوشمندانه خود که مقتضیات زمان و مکان را نیز در خود هضم کرده بود، تأکید خاص داشتند.

از سوی دیگر، مرجعیت امام تاثیر بسزایی در موقعیتی که در جامعه به دست آوردند، داشت. به لحاظ تاریخی اگر ایشان مرجع تقلید نبودند نفوذ لازم را در توده های مسلمان به دست نمی آوردند. امام خمینی مرجعی بودند که برخلاف برخی مراجع که چندان اهل مبارزه نبودند و یا زمان مبارزه را مناسب نمی دانستند، مبارزه را رها نکردند. امام در مقطعی رفتن شاه را به عنوان اصلی ترین مطالبه مطرح کردند که برخی حتی در مخیله‌شان تصور طرح و تحقق چنین چیزی نمی گنجید. اطرافیان امام وقتی این قاطعیت را در امام می دیدند این سوال برایشان مطرح بود که امام به پشتوانه کدام منبع و با چه بصیرتی خواستار رفتن شاه و مضمحل شدن حکومتش بودند؟

از سوی دیگر وقتی علت ها و ریشه های ظهور امام واکاوی می شود نمی توان از شرایط اجتماعی آن دوره غافل شد. کاریزمایی که درباره شخصیت امام خمینی عنوان می‌شود را نمی‌توانیم حسب روایات، به ولی فقیه نسبت بدهیم. این نوع کاریزمای ذاتی مختص به اهل بیت عصمت و طهارت است، اما در خصوص امام باید گفت که مردم نوعی کاریزما را به رهبر و ولی فقیه خود اعطاء کردند. کاریزمای امام ریشه های مردمی و اجتماعی داشت. مردم در ایشان اخلاص، ساده زیستی، دلسوزی و صداقت دیدند و ارادتشان را نثار ایشان کردند و مصداق این مثل معروف شدند که «از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن.»

اما چه عوامل اجتماعی دیگری باعث شد تا امام در دوران سیاه پهلوی همچون نوری به تاریکخانه بتابد؟ امام قابلیت ها و ظرفیت های بالقوه ای داشتند که در ظرف زمانی و بستر اجتماعی مناسبی تجلی پیدا کرد. از روشنگری و نقشی که برخی روشنگران از جمله شهید استاد مطهری، شهید بهشتی و مرحوم شریعتی و غیره در آگاهی بخشی به جامعه و شکل گیری شخصیت سیاسی امام بین آحاد مختلف جامعه داشتند، نمی‌توان غفلت کرد. موضوع دیگر مبارزات سیاسی، فرهنگی و مسلحانه و تاثیر آن بر خانواده مبارزان بود. جان باختن مبارزان و زندانی شدن آنان در دهه ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ و پس از آن، تاثیر فراوانی بر خانواده آنها داشت، به نحوی که موجب زنده شدن و تشدید حس انتقام جویی از رژیم پهلوی شد که تبلور این موضوع را به خصوص در ماههای پایانی عمر رژیم در کوچه و خیابانها شاهد بودیم.

از اینها بالاتر، اگر ایرانیان یکتاپرست نبودند و گذشته خاصی در زمینه اعتقادات مذهبی نداشتند و شیفته و دلداده خاندان وحی و امام حسین (ع) نبودند، امام خمینی نمی توانست چنین انقلابی را هدایت و رهبری کند. از آن گذشته، سیاست‌های فرهنگی توأم با حقارت پهلوی، بسترساز انقلاب اسلامی شد. رژیم پهلوی تصمیم داشت نظام اجتماعی کاملا وابسته به غرب سرمایه داری را در ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در کشور مستقر سازد. رژیم پهلوی در دو بعد سیاسی و اقتصادی موفقیت هایی به دست آورده بود و با اتکا به قدرت های غالب، در صدد تحول در عرصه فرهنگی جامعه، برای تکمیل پروژه خود در سطح فرماسیون اجتماعی بود، غافل از اینکه دست در لانه زنبور می کند و با واکنش مردم در آن مقطع زمانی روبرو می شود.

مردم ایران نتوانستند حقارت و استحاله فرهنگی و اعتقادی را تحمل کنند به همین دلیل قیام مردم شکل گرفت. امام خمینی معتقد بود اگر کشور استقلال فرهنگی نداشته باشد سایر استقلال های اقتصادی و سیاسی هم زیر سوال رفته و هوا می شود. امام با علم به این مسئله بازگشت به خویشتن و بازگشت به اسلام را مدام مطرح می‌کردند.

برخی افراد و جریان های فکری معتقدند اندیشه امام کهنه و زمان ایشان گذشته است. به نظر شما این افراد چه هدفی را در پس این القائات دنبال می کنند؟

افراد یا جریان هایی که دوره امام را از حیث شخصیت و هویت امام پایان یافته می دانند در حقیقت پایان عقل، عشق، عرفان، سیر و سلوک، مبارزه و منفعل شدن در برابر کاستی ها، لب فرو بستن در برابر آسیب ها و زشتی ها و پایان تفقهِ در دین را فریاد می زنند. آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟

این نگرش در انجمن حجتیه مسبوق به سابقه است. سؤالم از پیروان این طایفه این است که چرا در زمانه غیبت حضرت حجت باید دست روی دست گذاشت و اجازه داد تا همه جا پر از ظلم، گناه و زشتی شود؟ شما که چنین عقیده ای دارید معلوم نیست که اگر حضرت حجت هم قیام کردند باز دست روی دست نگذارید و سکوت پیشه نکنید. بنده در خصوص قیام حضرت حجت بحث مبنایی دارم. معتقدم کسی می‌تواند سرباز خوبی برای امام زمان باشد که سرباز خوبی قبل از قیام حضرت حجت باشد اما پیروان این فرقه متاسفانه معتقدند باید نسبت به چرکی، زشتی و پلیدی جامعه دست روی دست گذاشت تا جامعه دچار انحطاط شود و زمینه قیام حضرت حجت به وجود بیاید تا حضرات برای اصلاح امور وارد عمل شوند. بنده این نوع تفکر را منجمد با جمود بالا می دانم که باید در برابرش ایستاد.

اما اگر منظور از پایان دوره امام، گذشت زمان و شرایط حاکم بر آن دوره باشد، سخن گزافی نیست. اصولاً باید به تغییر شرایط توجه کرد، در غیر این صورت اسیر تحجر و تصلب اندیشه می شویم. زمان و مکان دو عنصر اساسی در اجتهاد امام بود که باید حتما به آنها توجه داشت. باید آسیب شناسی کنیم که در چه شرایط زمانی و مکانی به سر می بریم؟ آیا به اجتهاد مستمری که در قانون اساسی آمده، سامان داده ایم؟ این‌ها درد است.

شرایط بعد از استقرار نظام تفاوت هایی با شرایط قبل از استقرار نظام جمهوری اسلامی دارد، اما به این تفاوت ها توجه نکرده و متاسفانه مکانیزمی هم برای توجه به این شرایط و تفاوتها طراحی نکرده ایم. نمی توانیم کشور را صرفاً بر اساس ایده ها اداره کنیم و به دیالکتیک بین ایده ها و علتها بی توجه باشیم. علت مربوط به شرایط اجتماعی متحول و مربوط به نگرش ها، خواسته ها، آرزوها، نیازها و انتظارات مردم است که به آنها به صورت سیستماتیک و روشمند توجه نکرده ایم. این مسئله بحثی بسیار اساسی، مبنایی و کلیدی است. متاسفانه دیالکتیک دلیل و علت و دیالکتیک ایده و مردم نداریم. نظام سیاسی حاکم، خودش را قفل کرده است و باید هر چه زودتر خودش را باز کند. باز کردن هم یعنی گشوده در برابر قلمرو تاثیر و تاثر که حیات مردم و جامعه را با خود دارد. متاسفانه در کل، در عرصه نظارت، تئوری پردازی و رابطه دیالکتیکی علت و دلیل، اقتصاد، عدالت اجتماعی و اخلاق همچنان مشکل داریم.

ما بستر را فراهم کردیم تا عده ای با تظاهر و ریا به دینداری و پشتیبانی صوری از اسلام و ولایت فقیه بار خود و خاندان شان را ببندند، در حالی که این عملکرد هیچ ربطی به روح دین و روح انقلاب اسلامی ندارد. حالا هم جوهر را رها کرده و به ظاهر و فرم چسبیده ایم. وضعیت امروز کشور، اِشکال امثال این افراد و جریانهای فکری کاسبکار است - در بهترین حالت باید پای جهالت را پیش کشید - و هیچ ربطی به اهداف انقلاب اسلامی و شخص امام خمینی ندارد.

با توجه به اتفاقاتی که کم و بیش در چهار دهه گذشته در جمهوری اسلامی رخ داده است، اتفاقا معتقدم به شخصیت های کم نظیری مثل امام خمینی بیشتر از دوره های قبل حتی در دوره خودِ امام نیاز داریم؛ چرا؟ اصلا قصد شبیه سازی با دوران پهلوی را ندارم اما باید بگویم همان الزامات و شرایطی که موجب تبلور امام خمینی و انقلاب اسلامی در اواخر دهه ۱۳۳۰ و بعد ۱۳۵۰ شد، با همان الزامات، البته به سبک و سیاق جدید، در دهه پنجم انقلاب روبرو هستیم.

امروز در نظام جمهوری اسلامی با مشکلات عدیده ای روبرو هستیم که اگر نخواهیم با این مشکلات دربیفتیم، مشکلاتِ عمیق تر و لاینحل تری گریبانگیرمان می‌شود. برای درافتادن با این مشکلات نیازمند تفکر و نگرش انتقادی درون گفتمانی هستیم، در غیر این صورت باید نسخه انفعال و وادادگی را پیچید. این سخن اصلا به این معنا نیست که بی حکمت عمل کنیم، بی مغز باشیم و فقط رگ گردن متعصبانه، جاهلانه و بعضاً ریاکارانه کلفت کنیم. به نظر بنده این رفتارها نوعی جهالت یا نوعی کلاهبرداری است که از سوی افراد و جریان هایی مشاهده می شود.

اگر از روز پس از رحلت بنیانگذار جمهوری اسلامی، مشی، اندیشه و سیره نظری و عملی ایشان را ملاک قرار می‌دادیم، یا از این پس ملاک قرار دهیم، می توانستیم و می‌توانیم مشکلات نظام را حل کنیم. کسی که حضرت علی علیه السلام را بشناسد آن گاه خواهد فهمید که امام خمینی چقدر به آن حضرت ارادت داشت و با اندیشه ایشان عجین بود. با مرور بر نهج البلاغه متوجه نگرش امام علی به دنیا، آخرت، اخلاق، معنویت، عدالت و آزادی می شویم. به هر حال اندیشه آن رهبر فرزانه زمان و مکان ندارد که گفته شود دورانش گذشته و کهنه شده است.

بسیار طبیعی است که در دهه پنجم انقلاب شرایط زمانی و مکانی کشور نسبت به دوران حیات امام تغییر کرده است. مسئله اصلی این است که ما با سیالیت زمانی و مکانی مطلوب و مورد انتظار جمهوری اسلامی چه مواجهه ای داشته ایم؟ متأسفانه مواجهه اصولی و تئوریک با این سیالیت نداشته ایم. به عبارت روشن تر رابطه دیالکتیک و گفت و گوی دوسویه، متوقف و قفل شده است. در بهترین حالت صرف نظر از رفتارهای متظاهرانه برخی، عده ای می خواهند با زبانِ باید و نباید صرف، کشور را اداره کنند. این کفایت نمی کند، زبانِ باید و نباید باید منبسط شود، اما چطور منبسط می شود؟ از طریق اثر گرفتن از عرصه علیت. این زبان اگر بخواهد روی سطوح اجتماعی - فرهنگی جامعه اثر بگذارد، باید اثرپذیر بشود. برای اثرپذیر شدن باید فرم و ساختاری پیدا کند که جریان های فکری، صاحب جایگاه شده و بتوانند ابراز اندام کنند، مسئله ای که سالهاست از داشتن آن محروم هستیم. در مقاله چالش های عمده انقلاب اسلامی به تفصیل به جزییات آن پرداخته ام.

در کنار جریانی که کهنه شدن اندیشه امام خمینی را مطرح می کند جریانی هم تقابل رهبری با اندیشه بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را دنبال می‌کند، چه تحلیلی از اهداف این جریانها دارید؟

نباید صرفاً به زمینه توجه کنیم و باز نباید فقط به شخصیت توجه کنیم، بلکه باید توأمان هم به زمینه و هم به شخصیت توجه داشته باشیم. اگر زمینه گرایانه عمل کنیم به سمت و سوی افراطیِ جامعه شناسیِ معرفت سوق پیدا می کنیم. اینکه معرفت به خودی خود قابلیت و استقلالی ندارد بلکه تماما به شرایط سیاسی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی برمی گردد. این که بگوییم شرایط عوض شده پس دیگر نیازی به امام نداریم نوعی نگرش مارکسیستی کلاسیک است. در این نگاه صرفاً جایگاه اجتماعی - مادی افراد است که به اندیشه ها، شکل و ارزش می دهد. از سوی دیگر اگر صرفا به فرد توجه کنیم و به شرایط اجتماعی توجه نکنیم آن هم غلط است. باید به شرایط زمانی و مکانی و دگرگونی‌های آن توامان توجه داشت و آن را در نظم ایده ها حل کرد و بعد ایده‌ها را بسط داد و منبسط کرد.

مانور فردی افراد را تا حدودی بر می تابیم. مثلاً ممکن است گفته شود اختلاف سلیقه بین امام و رهبری وجود دارد، اما در اداره فقهی جامعه نمی توانیم به چنین سلیقه هایی توجه کنیم. ما اصول و قاعده داریم. نباید ولایت‌فقیه مان، ولایت شخصی تفسیر شود، بلکه ولایت قاعدمند و به تعبیری ولایت شخصیت فقیه است، نه ولایت شخص فقیه. شخص فقیه ولایت ندارد این فقهِ فقیه است که ولایت دارد. این، بحث بسیار اساسی است که کمتر به آن توجه شده است. اداره قاعده‌مند و بیناذهنی فقهی می خواهیم که زمامش دست ولایت فقیه است. ولی فقیه آن را اجرا می‌کند و اگر در اموری با موانعی روبرو می شود از اختیارات قاعدمندش استفاده می کند.

دو نگرش به ولایت فقیه وجود دارد. یک نگرش صرفاً نگاه احساسی دارد و نگرش دیگر ولایت فقیه را امری عقلی و البته توأم با نشت عاطفی می داند. نگرش دوم بستر ساز ارادت ورزیدن مردم و تبعیت آگاهانه آنان از ولایت فقیه می شود. اما وقتی نگرش اول به دلایلی چون جهالت، رندی یا منفعت طلبی در جامعه نهادینه می‌شود، برای برخی این سوال به وجود می آید که مشی مقام معظم رهبری، مغایر و متفاوت با مشی امام خمینی است. در حالی که اصولاً بحثِ مشی شخصی، بحثی انحرافی است. چنین چیزی معنا ندارد، بلکه مشی اصلی، اصول سیاست هاست. ضمن آن که رهبری بارها گفته اند اندیشه سیاسی امام خمینی را می‌خواهند دنبال کنند.

به نظر بنده هیچ اشکالی ندارد که تفاوت های اندیشه رهبری با اندیشه امام خمینی در چنین بستری مطرح شود. مسئله مهم این است که باید تحمل شنیدن چنین تفاوتهایی را داشته باشیم. سال ۸۶ به یک تفاوت، آن هم حسب شرایط تحمیلی اشاره کردم، شاهد بودید که چه حملاتی، در مجلس شورای اسلامی و خارج از مجلس توسط رندان متظاهر به بنده شد. در حالی که باید اجازه داده شود نظرات مختلف مطرح شود تا جامعه رشد کند. باید اجازه داد تفاوت‌ها مطرح و بحث شود و مشخص شود آیا درک و استنباط افراد اشتباه است یا قضیه چیز دیگری است.

باید درباره رهبر هم بتوان بحث کرد. اگر نتوان درباره اصلی ترین رکن نظام جمهوری اسلامی بحث کنیم پس راجع به چه چیزی می توان بحث کرد؟ اگر رکن اصلی مان را به بحث و گفتگو نکشیم، به طور طبیعی سایر کارگزاران نظام نیز حساب کارشان را نمی‌کنند. با توجه به شخصیت رهبری می توان مؤدبانه از ایشان سوال کرد. وقتی از رهبر بتوان این چنین سوال کرد سایر کارگزاران نظام حساب کارشان را خواهند کرد.

افرادی که تفاوت مشی امام و رهبری را مطرح می‌کنند باید بتوانند در عرصه جامعه تفاوت های مد نظرشان را مطرح کنند و بگویند تفاوت ها در چیست؟ آیا در این می‌بینند که امام اهل مبارزه بودند و مقام معظم رهبری این چنین نیستند؟ آیا در مواجهه با مردم و رفع مشکلات آنها، تفاوتی وجود دارد؟ آیا در سیاست خارجی تفاوت دیدگاهی وجود دارد؟ افراد در محافل دانشگاهی، حوزوی و رسانه‌ای نظراتشان را به طور سریع و شفاف بیان کنند، نه اینکه پشت پرده، مجموعه ای از ابهامات را مطرح کنند و منظورشان اصلاً شخص رهبری نباشد، بلکه زدن اصل نظام و انقلاب باشد.

این افراد ممکن است با نگاهی تعٓیُن گرایانه، تغییر شرایط زمانی را بهانه کرده و بگویند دیگر نمی خواهیم. سؤالم از آنها این است که آیا راهش، انفعال، تسلیم و کنار گذاشتن روحیه مبارزه است یا تازه اول مبارزه است؟ به نظرم حمل یک مضمون لیبرالی آن هم در پرده و در فضایی پر از ابهام، صواب نیست. آنان اگر می خواهند دیگران به سوء ظن نیفتند شفاف مواضع شان را بیان کنند.

از سوی دیگر فضای بیان نظر و اندیشه، آن قدر باید باز باشد که اگر کسانی فکر می کنند تفاوت هایی بین امام و رهبری وجود دارد بتوانند حرف بزنند و عده دیگر در مورد مسائل مطرح شده بحث و مناظره کنند و برویم به این سمت که یک عقلانیت داوری حاکم شود تا افراد و جریان‌های فکری بتوانند منظور یکدیگر را به درستی درک کنند و در نهایت به یک اجماع برسند. راهی جز این وجود ندارد. توجه به این مسئله، اجتناب ناپذیر است.

راه‌های تشخیص پیروان واقعی از مدعیان دروغین مکتب امام چیست؟

اندیشه امام چیزی نیست که کسی بتواند آن را مصادره کند یا به راحتی، تفسیرهای غلط از آن ارائه بدهد. به بیان روشن تر اندیشه امام به حدی صلابت دارد و روشن است که نمی‌توان از آن تفسیرهای غلط ارائه کرد. مشکل آنجاست که انتساب به رهبری یا به امام، آلوده به منافع سیاسی و اقتصادی می شود. این درد دهه های اخیر نظام است. بنده به افرادی که به اسم امام و رهبری کاسبی می کنند و برای منافع سیاسی و اقتصادی خودشان کلاه می‌دوزند، اصلاً اعتناء نمی کنم. چون این، تظاهر و کلاهبرداری است. با کلاهبردار اصلاً صحبتی نداریم، چون اصل در گفتگو، قول مخالف و متقابل صادقانه و با گشودگی در برابر نقد است. چگونه می توان با یک متملق ریاکار که اصولا چیزی جز حمایت و تملق را نمی فهمد وارد گفتگو شد. مطمئن هستم یکی از موانع گفتگو و تداوم مشکلات جامعه، وجود همین افراد است و این درد مضاعف ماست.

حرف کسی را می پذیرم که وقتی از امام یا از رهبری می گوید زندگی‌اش، مؤید موضعش باشد، نه فقط پوششی برای کیسه دوختن سیاسی و اقتصادی برای خودش و گروه ذی نفعش باشد. حالا شما به من بگویید چند درصد از کسانی که دم از خط امام یا دم از خط رهبری می زنند طی چهار دهه گذشته به منافع مادی خودشان سامان نداده اند؟ این دردِ امروز جامعه ایران است.

جمهوری اسلامی بهترین فرصت شد تا این افراد و جریان ها به نان و نوایی برسند، متظاهرانه هم به نان و نوایی رسیدند و کسی هم توی دهن آنها نزد و بر دارایی و زندگی آنها نظارت نکرد. کسی که در حال و هوای انقلابی خاص قبل از انقلاب به سر می برد و یک زندگی ساده داشت، چرا دفعتاً سر از خانه ها و مِلک های آنچنانی در آورد؟ چرا؟ اگر این انقلاب، اسلامی نبود و ایدئولوژی اسلامی نداشت، این فرصت برای این افراد و امثال آنان به وجود نمی آمد. چرا در طول چهار دهه گذشته ساز و کارهایی تعبیه نشد تا تکاثر و تمرکز ثروت ها، مال ها و قدرت های آنچنانی به وجود نیاید؟ چرا نهادهای دینی، نظریه پردازی و نظارت نکردند؟ چرا در تصدی‌گری نقش آفرینی کردند و وظیفه خودشان را تنها در تصدی‌گری دیدند؟ اینها مشکلات ماست که باید بیان می شد.

امروز باید به این جمله امام علی که فرمودند «کلمه اش حق است اما انگیزه اش باطل است» با ژرفا و توجه بسیار بیشتری فکر کنیم. باید به گوینده سخن، به حرفی که می زند و غرضی که از بیان آن دارد با معیار حضرت علی دقت کنیم. باید از خودمان بپرسیم که با چه غرضی چنین سخنان زیبا و ظاهراً دینمدارانه و ولایت مدارانه گفته می شود؟

متاسفانه این سفره پهن است و افرادی پای این سفره به راحتی به نان و نوا می‌رسند. مدتهاست که افراد، جمهوری اسلامی را فدای خود می کنند در حالی که در جریان پیروزی انقلاب اسلامی این افراد بودند که خود را فدای انقلاب اسلامی می کردند.

مقام معظم رهبری در جایی بیان کردند «مخالفتی با نظام نباشد» بنده معتقدم با اصل نظام، بله، چون پشتوانه فلسفی، عرفانی، فقهی، تاریخی و هویتی انقلاب را می دانیم، اما ما نظام را صرفا روی کاغذ و ذهن نمی‌خواهیم بلکه روی زمین می خواهیم. بنابراین باید با زشتی های این نظام بی محابا دربیفتیم و متناسب با مبانی و اصول اولیه نظام، سیاست‌ها و رفتارهای سازگاری را مستقر کنیم.

مفاسد ساختاری و فسادهای اقتصادی چه تاثیری بر ریزش سرمایه اجتماعی و شکاف بین بدنه اجتماعی و نظام سیاسی حاکم داشته است؟

معتقدم مفاسد ساختاری و فسادهای اقتصادی موجب عمیق تر شدن هر چه بیشتر شکاف بین بدنه اجتماعی و نظام سیاسی شده است. مردم بین ارزش های رهبران انقلاب و عملکرد بدنه فاسد مدیریتی تفکیک قائل نمی شوند بلکه نظام را در حکم یک پیکره واحد می بینند و هر چه فساد می بینند پای کل نظام می نویسند.

مردم بر دین ملوکشان هستند، یعنی حاکمان هر عملی انجام دهند مردم پیرو و تابع عمل آنها می‌شوند، رنگ حکما و امرای شان را می گیرند. وقتی می گوییم «الناس علی دین ملوکهم» این، امر مطلوبی نیست، هر چند که یک واقعیت اجتماعی است. یعنی هرچه نا درستی و بدی در ظاهر زندگی مردم مشاهده می‌شود ریشه اصلی آن تا زندگی خصوصی مسؤولان قابل ردیابی است.

مردم وقتی می‌بینند مسؤولان آنها ساده زیست نیستند و فقط شعار می دهند و دسترسی به قدرت و ثروتِ بیشتر برای زندگی و رفاه بیشتر برای خود و اطرافیانشان دارند، اگر نگوییم آلوده می شوند از نظام منزجر و زده می شوند، حالا شما برای آنان مدام دلیل و استدلال بیاورید که عمل مسؤولانِ فاسد هیچ ربطی به آرمان های انقلاب اسلامی و اندیشه امام و رهبری ندارد.

مسؤولان باید مراقبت و دقت فوق‌العاده زیادی داشته باشند تا آلودگی داخل قدرت سیاسی نشود، اگر هم شد، باید با آن مقابله کرد تا در جامعه گسترده و نهادینه نشود و واکنش ناامیدانه یا همرنگ شدن جامعه با باطن زندگی مسؤولان را در پی نداشته باشد. مردم وقتی چنین عملکردی از مسؤولان می بینند با خود می گویند آنان به ما نیرنگ زدند پس چرا ما چنین نکنیم، آن وقت هم به دولت نیرنگ می زنند و هم به خودشان، به همین دلیل با رواج نیرنگ و دروغ در جامعه روبرو می شویم.

یا حکومت اسلامی نباید راه می انداختیم یا به شیوه های مختلف باید ساختارهای اجرایی و نظارتی ای تعبیه می کردیم تا مردم عدالت اجتماعی را به چشم ببینند و زندگی اخلاقی و معنوی مسؤولانشان را به الگوی زندگی خودشان مبدل کنند. اما متاسفانه از دیدن چنین الگویی در زندگی مسؤولان فاصله زیادی داریم.

جمهوری اسلامی گفتمانی دارد که این گفتمان ریشه دار است و امیدوارم همچنان حفظ شود تا به اتکای آن بتوانیم به نقد سیاست ها و رفتارهای ناموجه مسؤولان بپردازیم و دست به اصلاحات اساسی بزنیم. اصولگرا و اصلاح طلب که دم از اسلام و انقلاب می زنند باید به روشنی از اصولِ اصلاحات مدنظرشان سخن بگویند و بگویند قصد دارند چه چیزی را اصلاح کنند و منشور عمل خود را برای جامعه تبیین کنند و فقط شعار ندهند.

وضعیت امروز ما مثل شلوار چهل تیکه است. نگرش منظومه‌ای، مدیریت فقهی، دیالکتیکِ دلیل و علت، اقتصاد و فلسفه اقتصادی نظام، مبهم و نامشخص است و هر دولتی سر کار آمد به صورت کاریکاتوری سیاست هایی را دنبال کرد و تحویل دولت بعد داد و این چرخه تا امروز ادامه یافته است. چه کسی متضرر شد؟ مردم. وقتی مردم ضرر می‌کنند مقصر ضررشان را نظام و انقلاب می دانند و با عملکردی که در زندگی مسؤولان همچنان شاهد هستند چرا نباید پای نظام و انقلاب بنویسند؟


دوشنبه 12 خرداد 1399

انقلاب بدون مردم نزد امام معنا نداشت(۲)

نوع مطلب :گفتگوها ،

انقلاب بدون مردم نزد امام معنا نداشت(۲)



وقتی گفتیم حکومت فی نفسه هدف نیست، یعنی قابل نقد است


اگر هدف در وسیله خود را نشان ندهد، آن وسیله متناسب با هدف نیست و چنانچه به این ظرایف توجه نکنیم با مشکل مواجه می‌شویم و به این وادی فرو می غلتیم که حفظ حکومت تحت هر شرایطی واجب است حتی به قیمت نادیده گرفتن عدالت اجتماعی، اخلاق، معنویت و معرفت خدا و... این به معنای اباحه گری در سیاست بوده که بدترین فعل اخلاقی است. هدف وسیله را توجیه نمی‌کند و هدفی که وسیله خود را توجیه کند، هدف خوبی نیست. بنابراین اگر قرار باشد یک نادوگانه‌نگری بین ابزار و هدف یا میان حکومت و غایاتش باشد، ابزار باید از جنس هدف باشد. از این رو، عباراتی که به امام نسبت داده و بعضاً در قالب حکم حکومتی تفسیرش کرده اند باید مورد بحث قرار گیرد.


بعد از اینکه من در یک برنامه تلویزیونی عبارتی از امام نقل کردم، با تأسف یکی از امامان جمعه گفت حکومت را نمی‌توان نقد کرد. این حرف به چه معناست؟ اگر حکومت فعل وسیله است، به طریق اولی می‌توان آن را نقد کرد. وقتی گفتیم حکومت فی نفسه هدف نیست، یعنی قابل نقد است. شما نمی‌توانید هر رفتار و  اقدامی که در جمهوری اسلامی می شود را به این بهانه که قرار است در راستای اهداف غایی باشد، نقد نکنید. ما نمی‌توانیم فعل سیاسی یا حکومت اسلامی را نقد نکنیم.

 

اگر فقه حکومتی را مطرح می‌کردیم اسیر چنین ابهاماتی نمی‌شدیم


در نقد حکومت‌اسلامی نیز باید از همان اهداف و غایات استفاده کنیم. یعنی باید ببینیم که تا چه اندازه سیاست‌ها در راستای اخلاق و معنویت بوده و عدالت‌جویانانه هستند و معرفت‌خدا را نشر می‌دهند؟ تفسیرهای اشتباه تا حدی منسوب به بحثی از امام هم هست. یعنی عده ای به عباراتی از ایشان استناد کرده و این تفسیر غلط را ارائه می‌دهند. به نظر من باید این بحث را باز کرد و به اجتهاد کشاند و شاید می طلبد که همایشی در این خصوص برگزار یا یک کار فکری صورت گیرد که مقصود از این نظرات چه بوده؟ و اینکه آیا محدود به شرایط، زمینه یا قرینه خاصی بوده است یا خیر؟


تا آنجا که من به خاطر دارم، زمینه و قرینه این نظرات امام به بحث هایی برمی‌گردد که در نمازجمعه مطرح شد و آنجا بحث‌های اسلام را به احکام فرعی تقلیل دادند و امام آمدند در برابر فقه مصطلح و فردگرا، بحث«حکم حکومتی»را مطرح کردند. به نظرم حکم حکومتی خودش محصور به شرایطی خاص بوده و قیدبردار است. اما اگر فقه حکومتی را مطرح می‌کردیم اسیر چنین ابهاماتی نمی‌شدیم و می‌توانستیم پاسخ مبنایی‌تری ارائه دهیم.


امروز فاقد فقه حکومتی هستیم


چرا که فقه حکومتی، حکم حکومتی را هم در برمی‌گیرد. این فقه سیستماتیک‌تر، منظومه‌ای‌تر و به تعبیری دیگر جدی‌تر است. زیرا مجبوریم که در آن به مبانی فلسفی و اجتماعی نیز توجه کنیم و بگوییم که اسلام دینی فردگرا نبوده و فقه صرفاً فردی نیست و تنها به جنبه جمع جبری نمی‌اندیشد. به نظر من همانطور که امام فقه فردی و مصطلح را یک گام به جلو برد و آن را تبدیل به حکم حکومتی کرد، فقهای ما نیز باید یک گام جلوتر رفته و آن را در قالب فقه حکومتی مطرح کنند.

ما امروز فاقد فقه حکومتی هستیم و اگر آن را مطرح کنیم خواه ناخواه باید مسائل فلسفه سیاسی و اجتماعی هم مطرح کنیم و در صورت مطرح کردن آنهاست که کشور از بن بست خارج می‌شود. بی‌تردید کشور ما امروز اسیر یک بن‌بست شده و با مطرح‌کردن فقه حکومتی زمینه برای یک دیالکتیک بین دلیل و علت یا ایده‌ها و مردم فراهم می‌شود. از آثار امام می‌توان چنین استنباط کرد که ولی فقیه یک مقوله شخصیتی است نه شخصی. یا به تعبیری دیگر یک مقوله بیناذهنی است نه فردی.

 

ولی فقیه در محدوده فقه فردی نیست


یکی از مواردی که از سوی منتقدان و مخالفان نظام به کار می رود، کلمه اطلاق در ولایت مطلقه فقیه است که کسی به معنای خاص فقهی با آن مواجه نمی شود بلکه چیزی شبیه دیکتاتوری و استبداد معنا می شود، به نظر شما امام در آن مقطع چه مقصودی از به کار بردن این اطلاق داشتند؟


با توجه به برداشتی که از این عبارت دارم، امام با بیان آن می‌گویند که اختیارات سیاسی و اجتماعی پیامبر و ائمه معصومین قابل تسری به ولی فقیه است. این امری طبیعی بوده و یک فهم فلسفی سیاسی نیز از آن وجود دارد. پس یکی از معانی «مطلقه» این است. ولایت‌فقیه تنها محدود به موضوعات شخصی نبوده و شامل امور اجتماعی و سیاسی، اعم از مستحدثه و جاری و غیر مستحدثه هم می‌شود. عده ای در گذشته بحث می کردند که محدوده اختیارات ولی فقیه در محدوده فقه فردی و مصطلح است. لذا ولی فقیه در محدوده فقه فردی نیست و حکومت اقتضائاتی دارد که برای پاسخگویی به آن اقتضائات، باید واژه مطلقه را به کار برد.


اما باید توجه داشت که با توجه به مقوله بیناذهنیت ولایت فقیه و مولفه‌هایی که مربوط به مصلحت معطوف به حکم حکومتی و ابعاد علمی و اخلاقی ولی فقیه می‌شود، برخلاف تصور عده ای ولایت مطلقه فقیه به شدت مقیده است. مقید به مقوله علم و بیناذهنیت فقه، مقید به مصلحت در موارد حکم حکومتی و مقید به اخلاق و عدالت است.

 

ولی فقیه باید مقید باشد


امام در باب ولی فقیه می‌گوید که اگر ولی فقیه گناه کوچکی مرتکب شد از ولایت ساقط است. این بدان معناست که ولی فقیه باید مقید باشد. بنابراین، این مطلقه اصلا جنبه شخصی ندارد و اگر بخواهم پاسخی صریح به شما بدهم هیچ شبهه دیکتاتوری ندارد. زیرا وجه ممیزه دیکتاتوری این است که شخصی بوده و فرد در آن بر اساس اندیشه و رأی شخصی خودش تصمیم می‌گیرد. بیناذهنی بودن یعنی فقیه دیگری هم بتواند به منابع و ادله ولی فقیه دسترسی داشته باشد، البته قدرت تشخیص و خلاقیت در برداشت مقوله دیگری است. شاید یکی از ویژگی هایی که ولی فقیه را از سایر فقها متمایز می کند همین قدرت تشخیص و خلاقیت در برداشت ها باشد. به هرحال امام وقتی مقوله مصلحت و حکم حکومتی را مطرح کردند، برای اینکه شخصی نشود بلافاصله مجمع تشخیص مصلحت نظام را تشکیل دادند.


بر اساس فهمی که از آثار و اندیشه‌های امام دارم، هیچگاه نمی توانم به این نتیجه برسم که ولایت مطلقه فقیه یعنی ولایت یک فرد با تصمیم و نگاه شخصی. بنابراین مقوله قاعده مندی و بیناذهنیت نه تنها برای امام که برای پیامبر نیز امری جدی بوده است. امام در کتاب ولایت فقیه عبارتی می‌آورند که «حتی رأی شخصی پیامبر هم در حکومت نافذ نیست» که متاسفانه کسی به آن توجه نمی‌کند.

 

امام این را مفروض می دانست که فقه باید متوجه نیازها باشد


در همین بحث مطلقه، انگار امام می خواستند توازنی میان فقه و نیازهای روز ایجاد کنند. یکی از شواهدش هم همین بحثی است که درباره مجمع تشخیص مصلحت اشاره کردید. ایشان قبل از تشکیل مجمع در سال 66 می گفتند که اگر دوسوم نمایندگان مجلس اصرار بر مصوبه خود داشته باشند، آن مصوبه اجرا شود. آیا این برداشت درست بوده؟


پاسخ به این سوال هم بله است هم خیر، اسلام در همه ابعاد خود برای پاسخ به نیازهای انسان آمده است. یعنی توجه به نیازهای واقعی انسان باید بر اسلام حاکم باشد. در نگاه امام نیز فقه باید پاسخگوی نیازها باشد چه فقه فردی چه حکومتی، بنابراین عرف الزاماً «نیاز» نیست. چرا که ممکن است عرفی مطابق با نیازی واقعی باشد یا نباشد. فقه و اسلام باید به نیازهای واقعی مردم توجه داشته باشد. امام هم که به فلسفه فقه توجه ویژه ای داشت و این را مفروض می دانست که فقه باید متوجه نیازها باشد. بنابراین اگر بخواهد متوجه نیازها باشد حتما باید به شرایط زمانی و مکانی توجه داشته باشد.


ما نباید صرفا بر اساس بایدها و نبایدهای ایدئولوژیک کشور را اداره کنیم. حتی اگر این بایدها و نباید‌های ایدئولوژیک، فقه معقول باشد. امروز ما نیازمند فقه منبسط هستیم. این فقه زمانی حاصل می‌شود که توجه به عرصه علیت، تاثیر و تاثر مردم به عنوان نیازهای واقعی آنها داشته باشد. اگر ما فقه را به عنوان زبان دلیل داشته باشیم، این زبان باید در اثر تاثیرپذیری از زبان علت یا علیت که همان نیازهای واقعی مردم است، منبسط شود. به نظرم فقه منبسط مورد نظر امام هم بوده، چرا که ایشان مدام به زمان و مکان اشاره می‌کردند و می‌گفتند که شما اگر زمان و مکان را در موضوع دخالت دهید، حکم عوض می‌شود.

 

تداخل میان دین و جامعه، باعث انبساط دین می‌شود


نگاه امام به فقه و دین برخاسته از یک تعامل عموم و خصوص من وجه بین دین و جامعه است. بدین معنا که دین یک امر انتزاعی صرف نیست و باید تعاملی با جامعه داشته باشد. این تداخل میان دین و جامعه، باعث انبساط دین می‌شود.


مسائلی مستحدثه ای هم وجود دارند که در زمان امام نبوده و بعد از ایشان به وجود آمده مانند فضای مجازی و...آیا انبساطی که می فرمایید شامل این مسائل هم می شود؟


بله، حتی می‌توان بحث انبساط فقه و توجه به زمان و مکان را شامل برخی مواضع امام کرد. ایشان می گفتند به زمان و مکان توجه کنید. این شامل برخی مواضع محتوایی امام هم می‌شود. این قاعده به شما اجازه می‌دهد که اجتهادی درباره برخی مواضع امام داشته باشید. مثلاً امام در جایی اصرار دارند که روحانیت تصدی‌گری کند. اما این تصدی گری نقش نظارت و نظریه پردازی را تحت الشعاع قرار داده است. باید گفت که موضع امام در آنجا برحسب ضرورت‌هایی بوده است. باید بین سه نقش تصدی، نظارت و نظریه پردازی در تفسیر رابطه دین و سیاست تعادلی به وجود آورد.

 

متجددان و دینداران نباید پُز این را بدهند که متحجر نیستند


ایشان یک زمانی نظرشان بر نظارت روحانیون بود، بعد حسب شرایط و اقتضائاتی بحث تصدی‌گری را مطرح کردند. لذا قطع نظر از خاستگاه سیاسی و  اجتماعی و فرهنگی برخی مواضع امام، ما می‌توانیم این قاعده کلی را برای برخی مواضع ایشان به کار بریم. برمبنای آن نیز می‌توان گذشته امام را تحلیل و برای زمان فعلی احکام جدید صادر کرد.


بحث تحجر‌ستیزی و سکولاریسم از نگاه حضرت امام مانند دولبه قیچی هستند. به نحوی که متحجران از خاستگاه دین حرکت می کند و به این نقطه می رسد و سکولارها از نقطه دیگری.


 یکی هستند. آنها در نهایت به یک نقطه می‌رسند. یعنی تحجر یک نوع سلفی‌گری و ظاهرگرایی است. ولی سکولاریسم پدیده ای نوظهور بوده که به اومانیسم و لیبرالیسم مرتبط است. هردو یک حرف می‌زنند یکی می‌گوید ما را با سیاست چه کار؟ دیگری می‌گوید ما را با دین چه کار؟ بنابراین هردو جدایی دین از سیاست را می‌خواهند. یعنی متجددان و دینداران نباید پُز این را بدهند که متحجر نیستند. چرا که نتیجه رویکرد هر دوی آنها یکسان است.

 

روح تحجر، قدیم و جدید نمی‌شناسد


امروزه فیلسوفانی هستند که سکولاریسم را به لحاظ مفهومی، تحلیلی و تاریخی تایید نمی‌کنند. هیچ نظامی در عالم سکولار نیست و نظام ها تنها در مرتبت غیرسکولاریستی با هم متفاوتند. همچنین سکولاریسم شاید عنوان جدیدی برای وجهی از تحجر باشد. من نمی‌گویم همه سکولارها متحجرند اما جهتی همسو با تحجر دارند. منتها وقتی تحجر را به کار می‌بریم در دایره مسائل دینی است و امام نیز در این دایره به موضوع تحجر پرداختند. ولی اگر تحجر نوعی بی توجهی به زمان و مکان باشد، اگر تحجر در دیالکتیک فقه و جامعه نوعی بی توجهی به نیازهای واقعی مردم باشد، تحجری در قالب جدید است. یعنی خیلی افراد هستند که قالب تحجر را ندارند اما بی‌توجه به نیازهای واقعی مردم هستند.


کسی که در مکتبی با یک مبانی فکری مقابل خیلی از مسائل می‌ایستد و توجهی به ضرورت های مکانی و زمانی ندارد هم متحجر است. روح تحجر، قدیم و جدید نمی‌شناسد. اگر بیشتر به روح تحجر توجه کنیم نه به سابقه تاریخی آن در همین جامعه فعلی و در دنیای امروز، متحجران زیادی داریم. بی‌توجهی به تغییر و فلسفه تغییر وجه مشترک متحجران سنتی و جدید است. این بی توجهی وجه بارز فلسفه غرب بوده که می تواند هم شامل دینداران شود، هم ملحدان و کسانی که اومانیستی فکر می‌کنند.

 

ممکن است کسی ادعا کند که متحجر نیست ولی در اوج تحجر باشد


این در اندیشه امام بود که می گفت فقه و جامعه، موضوع، زمان، مکان و تغییر حکم. این بحث مهمی است که کمتر به آن توجه شده است. برخی فکر می کنند که دنیای جدید مدرنیته و سکولاریسم، متحجر نیستند. در حالی که آنها نیز به دلیل اینکه به تغییر بی‌توجه اند، متحجرند. باید معنای زیربنایی‌تری برای تحجر تعریف کنیم تا اسیر تاریخی‌نگری صرف نشویم. ممکن است کسی ادعا کند که متحجر نیست ولی در اوج تحجر باشد. شاید هم به کسانی لقب متحجر داده شود ولی آنها به فلسفه تغییر توجه داشته باشند.


مشاهده می کنیم که بعد از رحلت ایشان عده ای تلاش می کنند نقش مردم را از دیدگاه امام کمرنگ نشان دهند و این ادبیات در گفتار برخی افراد وجود دارد و حتی گاهی می گویند مردم چه کاره هستند؟ به نظر شما این مسأله و همین طور موضوع وحدت و مشارکت مردم  تا چه اندازه از دیدگاه امام مهم بوده است؟


پاسخ به این سوال اندکی سخت است. من تنها می‌توانم بگویم که امام مردم را ولی‌نعمت می‌دانستند و برای مشارکت مردمی جایگاه بالایی قائل بودند. امام برای عرصه علیت و نیازهای واقعی، تاثیر و تاثر و قدرت اجتماعی جایگاه بالایی قائل بودند. اصلا منشاء انقلاب اسلامی، قدرت اجتماعی بود نه قدرت سیاسی و امام برخاسته از قدرت مدنی و اجتماعی بود.

 

انقلاب بدون مردم نزد امام معنا نداشت


نباید خدای ناکرده قدرت سیاسی برخاسته از قدرت اجتماعی، به سمت و سویی حرکت کند که مردم را نادیده بگیرد. اگر می‌خواهیم نبض زمان و مکان بزند و اسیر قفل شدگی تاریخی نشویم، اگر می‌خواهیم به فلسفه تغییر توجه کنیم و اتفاق جدیدی در کشور بیفتد، حتما باید به مردم توجه کنیم. این نوع نگرش در دیدگاه امام جایگاه بالایی دارد. امام در جایی قریب به مضمون می‌گویند که مشارکت مردم بدین معنا نیست که تنها الله اکبر بگویند.


انقلاب بدون مردم نزد امام معنا نداشت. مردم برای امام ابزار نبودند بلکه هدف بودند. امام در سال 43 در بیاناتی می فرماید: «آقا دولت مال مردم است، بودجه مملکت از جیب مردم است. شما نوکر مردم هستید. دولت ها خدمتگزار مردم هستند. هی لفظا نگویید من خدمتگزار و تو سر مردم بزنید و این ارباب‌های بیچاره تان را پایمال کنید». در جای دیگر پس از انقلاب می‌فرماید: «حکومت ها باید خدمتگزار ملت ها باشند. چنانچه در اسلام این سیره بود که حکومت در خدمت مردم بود و ارتش در خدمت مردم بود. حکومت ها از مردم منشأ می‌شدند و ارتش نیز از آنها و اگر حکومت‌ها و ملت ها به سیره رسول اکرم(ص) و ائمه معصومین عمل می‌کردند، آرامش در همه جا برقرار بود و این اختلاف ها و خونریزی ها نبود».


شما اگر در آثار امام کلمه «ولی نعمت» را جستجو کنید، به موارد زیادی برمی‌خورید.

 

امام فرمودند مردم را در صحنه حاضر نگه دارید 


ما در کتاب «ولایت فقیه» حضرت امام نقش مردم را به گونه ای که در آثار بعد از پاریس تا ایران مشاهده می کنیم، پررنگ نمی بینیم. آیا امام تفاوتی بعد از این دوران قائل می شد؟


کتاب ولایت فقیه مربوط به سال 49 است، خب همین جملاتی که من از ایشان خواندم مربوط به سال 4۳ بود. ایشان در آن کتاب بر مدار ولایت فقیه صحبت‌هایی را مطرح می کند و برای جاانداختن مطالب به آیات و احکام استناد می‌کنند. اتفاقا در همان جا می گویند ولایت فقیه چیز عجیبی نیست و آگاهان به فقه باید حکومت کنند.


ایشان در سال 62 می فرمایند: « مردم را در صحنه حاضر نگه دارید که آنچه انقلاب و ایران را حفظ کرده، حضور مردم در صحنه است. در تمام دنیا مردمی به خوبی مردم ایران پیدا نمی شود. امروز مردم پشتیبان انقلاب اسلامی و دولت هستند. پشیبانی آنها از دولت به خاطر این است که دولت را اسلامی می‌دانند و می دانند که طرفداری از دولت طرفداری از اسلام است. تنها به این خاطر است که از دولت پشتیبانی می‌کنند و این پشتیبانی را باید حفظ کنند».

 

امام عنایت ویژه‌ای به اقشار محروم داشتند


ما در آثار امام زیاد داریم که به جایگاه مردم و نقش مردم اشاره شده است. اما وقتی پای مردم را وسط می کشیم باید توجه داشته باشیم که امام عنایت ویژه‌ای به اقشار محروم داشتند. کتابی به عنوان هندسه انقلاب چاپ شده که برگرفته از بیانات رهبر کبیر انقلاب حضرت امام و بر اساس بیشترین و تکرارپذیرترین واژه هایی است که ایشان به کار برده، است. اولین واژه‌ای که امام بیشتر از همه به کار برده «مردم» است، دوم «استقلال»، سوم «تدین و پایبندی به اسلام»، چهارم «مبارزه با استکبار و زورگویی»، پنجم«فلسطین» و بالاخره ششم  «توجه به معیشت مردم و رفع فقر» بوده است.


وقتی امام می‌گوید«مردم» باید به این توجه داشت که ایشان یک نگرش عدالتخواهانه اجتماعی داشتند. نگرش فقرستیزانه، یعنی درست است که مردم واژه ای مشکک است، ولی در این بین امام یک نگاه ویژه به محرومین و توجه خاصی به موضوع عدالت اجتماعی داشته است.


 انقلاب بدون مردم نزد امام معنا نداشت(۱)



پایگاه خبری جماران، سعید گیتی آرا: یکی از تاکیدات حضرت امام مقابله با تحجر بوده است و از دیدگاه ایشان، تحجر و سکولاریسم به مثابه دولبه یک قیچی عمل می کنند. این موضوع بهانه ای شد تا دیدگاه عماد افروغ را درباره تحجرستیزی  در شخصیت امام جویا شویم. 


از نگاه افروغ اگر موضع امام درباره جدایی دین از سیاست را به درستی درک کنیم، می‌توانیم به موضع ایشان درباره تحجر هم پی‌ببریم. وی همچنین باور دارد که نباید با عبارات امام برخوردی گزینشی جناحی و سیاسی و غیر‌معرفت‌شناسانه شود. 


این جامعه شناس در بخشی از گفت و گوی پیش رو گفت: اگر تحجر نوعی بی توجهی به زمان و مکان باشد، اگر تحجر در دیالکتیک فقه و جامعه نوعی بی توجهی به نیازهای واقعی مردم باشد، تحجری در قالب جدید است. یعنی خیلی افراد هستند که قالب تحجر را ندارند اما بی‌توجه به نیازهای واقعی مردم هستند.


متن کامل گفت و گوی عماد افروغ با خبرنگار جماران را در ادامه بخوانید:


امام خمینی(س) معمولا با عناوین مختلفی چون رهبر کبیر انقلاب، معمار انقلاب و... شناخته می شود. در این میان آیا می توان میراث سیاسی ایشان را برای نسل امروز بازگو کرد؟ نظر ایشان در مورد تحجر چیست؟


بازگو کردن میراث سیاسی در تراز حضرت امام با آن صبغه فلسفی، عرفانی، کلامی، فقهی و سیاسی کار ساده‌ای نیست. لذا باید اجازه داد تا شخص مورد سوال قدرت مانور داشته باشد و بتواند برداشت‌های خود را بازگو کند. راهی هم جز این نیست. ما برحسب بحثی دقیق معرفت شناختی نمی‌توانیم درکی مطابق واقع داشته باشیم. بنابراین معرفت‌ها و برداشت‌ها در عین گشوده بودن در برابر نقد، نسبی هستند و هیچ معرفتی نمی‌تواند ادعای انطباق با واقع را کند.


وقتی برداشت خود را از امام خمینی می‌گویم، آزادتر هستم


لذا من قصد دارم برداشت خود از امام را بازگو کنم و این ادعا را ندارم که مطابق با اندیشه‌های ایشان صحبت می‌کنم، بلکه ادعاهای خود را در معرض نقد قرار می‌دهم تا دیگران آن را نقد کنند. در عین حال معتقد نیستم که اگر معرفت‌ها نسبی هستند، حقیقت نیز امری نسبی است. حتی داوری‌ها نیز نسبی نیستند و این‌گونه نیست که همه برداشت‌ها درست بوده باشد.


وقتی برداشت خود را از امام خمینی می‌گویم، آزادتر هستم. زیرا این دست مصوبات که هرکس نقل قولی به امام نسبت دهد باید مستند باشد و به تایید مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام برسد، هرچند در جای خود و بعض موارد نیکوست اما عملاْ دست رجوع آزاد و نقل های ته‌نشین شده ذهنی و خلاقانه افراد از ایشان را می‌بندد و حتی می‌تواند منجر به کنار گذاشته شدن استناد غیر‌مستقیم و شهودی از ایشان و در نتیجه پر‌دادن افکار ایشان از صحنه حیات فکری و اجتماعی شود. لذا ترجیح می دهم از عبارت قریب به مضمون استفاده کنم.

 

نباید قابلیت استناد به مضامین و محتوای کلامی امام را از مردم بگیریم


البته این موضوعی که می فرمایید در بحث خاطرات نیست و تنها مربوط به نقل قول هایی می شود که به سخنرانی ها و بیانات امام برمی گردد.


نباید برای جلوگیری از کسانی که می‌خواهند سوءتعبیر کنند یا نقل قولی به امام نسبت دهند، قابلیت استناد به مضامین و محتوای کلامی ایشان را از مردم و نخبگان بگیریم. مسلماً یکی از راه‌های فراری دادن نخبگان و مردم از امام همین است که فرد نتواند ته‌نشین شده‌های ذهنی خود را از امام بازگو کند.


نباید به گونه‌ای باشد که برای هر نقل قول مستقیم، غیرمستقیم یا مضمونی از امام، نامه ای به موسسه تنظیم و نشر آثار ایشان نوشته و تأییدیه‌ای گرفته شود. مسلما با چنین رویکردی هیچ ناشری به سراغ حضرت امام نخواهد رفت. البته بنده، حسب عضویتم در شورای نظارت بر نشر کتاب در این‌باره نظری دادم و صواب هم تشخیص داده شد. اینکه اگر پیشتر آثاری از مؤسسه منسوب به فرد بزرگواری چاپ شده و به آن استناد شود کافی است، این‌گونه نباشد که دوباره برای هر نقل قولی از آن بزرگواران کسب اجازه صورت گیرد.

 

امام(ره) مخالف جدی سکولاریسم بود


نباید دست نخبگان را بست و برای کسانی که خاطرات، مطالعات و تحقیقاتی درباره امام دارند، محدودیت قائل شد. البته من می‌دانم که نیت موسسه تنظیم و نشر آثار امام خیر است و نمی‌خواهد مطلب غلطی به امام نسبت داده شود. ولی این نیت صواب نباید باعث جلوگیری از صد صواب دیگر شود. فراموش نکنیم کسی که مضمونا به امام استناد می‌کند، مجبور نیست که بلافاصله متن اصلی آن را بیاورد.


باید اجازه داد افراد به آسانی بتوانند برداشت‌های خود از امام را بازگو کرده و پای برداشت‌های خود بایستند.  بگذریم، درخواست من این است که از حرف هایم چیزی سانسور نشود. زیرا سانسور سکه ای رایج بوده که چپ و راست هم نمی شناسد.


سوال درباره میراث سیاسی امام با اینکه عبارتی کوتاه است، ولی پاسخی سخت و پیچیده دارد. بنابراین از آنجا که جنس این سوال گزینش بردار است، من نیز ناچارم گزینشی پاسخ دهم. امام(ره) مخالف جدی سکولاریسم بود و می‌توان آن را بسط داد و به جنبه‌های دیگر حیات بشری هم مربوط کرد.


امام مخالف هرگونه دوگانه‌نگری بودند


امام مخالف هرگونه دوگانه‌نگری بودند و تفکری ناثنوی، فلسفی و عرفانی مبتنی بر وحدت در عین کثرث داشتند. یک نگاه منظومه ای و نگرشی دیالکتیکی مبتنی بر تمایز در عین اتصال که شامل علم و دین، دنیا و آخرت، فرد و جامعه، حوزه و دانشگاه و تمامی عرصه ها می‌شود. همانطور که در ابتدای پاسخم گفتم، امام از جمله مخالف جدی جدایی دین از سیاست بوده و همین جدایی دین از سیاست، مبنای تعریف و تدقیق ایشان درباره «تحجر» مورد سؤال شما است.


در واقع اگر این موضع امام را به درستی درک کنیم، می‌توانیم به موضع ایشان درباره تحجر هم پی ببریم. سکولاریسم در واقع خاستگاه فلسفی و عرفانی کلانی درقالب تفکر ناثنوی ایشان دارد که می تواند متأثر از فیلسوفان گذشته از جمله ملاصدرا نیز باشد. شکی نیست که امام متفکری صدرایی بود. شما در تقریرات فلسفی ایشان که به کوشش «مرحوم عبدالغنی اردبیلی» تدوین و تنظیم شد، می‌بینید که تا چه اندازه به ملاصدرا ارادت و به اصالت وجود و تفکر منظومه ای باور داشته اند.

 

نباید فراموش کنیم که «حکومت اسلامی» هدف نیست بلکه ابزار است


با اینکه امام جدایی دین از سیاست را به هیچ وجه برنمی‌تابند، اما دقایق و ظرایفی در این خصوص وجود دارد. یعنی به رغم اینکه امام معتقد به دین سیاسی بوده و ادلّه ای از جمله تشکیل حکومت از سوی پیامبر اکرم(ص) و حضرت امیر(ع) اقامه می کنند اما هدف حکومت را استقرار عدالت اجتماعی و معرفت خدا می دانند. اگر سیاست را «حکومت» بگیریم، ایشان هدف غایی را حکومت نمی‌دانست. زیرا اگر حکومت را هدف غایی می دانست جای طرح  این سوال بود که فرق امام با معاویه یا ماکیاولی چیست؟ به دلیل اینکه آنها هم غایت حیات سیاسی را حفظ حکومت می‌دانستند.


امام به رغم اینکه هیچ گرایشی به جدایی دین از سیاست نداشت، اما روح دین را حاکم بر سیاست می‌دانست. از نظر ایشان «سیاست» گام اول است. یعنی تقدمی رتبه ای و زمانی دارد نه غایی. بدین معنا که اگر دین اهدافی دارد، لازمه تحقق آن اهداف و آرمان‌های کلان، برپایی یک حکومت است. بی تردید بدون تشکیل و برپایی حکومت اسلامی امکان تحقق بسیاری از ارزش‌ها نخواهد بود. در عین حال نباید فراموش کنیم که «حکومت اسلامی» هدف نیست بلکه ابزار است.

 

اسلام دینی سیاسی است و جدایی از سیاست را برنمی‌تابد

«فعل سیاسی» فعلی مشروط است نه مطلق، یعنی برای چیزی باارزش می‌شود و فی نفسه ارزشی ندارد. امام نقل به مضمون می‌فرمایند تمام تشکیلاتی که از صدر اسلام تاکنون بوده، برای عدالت اجتماعی و معرفت خدا بوده است. به باور من، مهم‌ترین میراث سیاسی امام این بوده که اسلام دینی سیاسی است و جدایی از سیاست را برنمی‌تابد. اما قدرت سیاسی فعل هدف نبوده، و جنبه‌ای مشروط دارد.


امام به دو روایت اشاره می‌کنند یکی «الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا» یعنی امام‌حسن(ع) و امام‌حسین(ع) «امام» هستند چه قیام کرده باشند چه قعود. تحت هر شرایطی امام هستند، اما ولی‌فقیه نمی‌تواند تحت هر شرایطی امام باشد. امام برای ولایت‌ فقیه آن روایت مشهور را می‌آورند که «بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسٍ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْ‌ءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ» یعنی با ذکر ارکان به این اشاره می‌کنند که هیچکدام اهمیتی به مثابه ولایت ندارند. چرا که ولایت فقیه و زمینه سیاسی اعمال ولایت ضابطه مند است  که باعث تحقق آن ارکان می‌شود.

 

ولایت باطنی مربوط به غیرمعصومین نیست


بنابراین قعود ولی‌فقیه معنا ندارد و برخلاف معصوم اگر ولی‌فقیه قعود کند دیگر امام نیست.  مقام ملکوتی و معنوی ائمه ‌معصومین قابل‌تسری به ولی فقیه غیرمعصوم نیست. این بحث را خود امام مطرح و بارها به آن اشاره می‌کنند. ایشان حتی در پاسخ به کسانی که با اغراق از ایشان یاد می‌کنند؛ می‌فرمایند که این نوع صفات مربوط به ما نیست بلکه مختص معصومین است. بنابراین اینکه برخی به ولایت باطنی اشاره می‌کنند، باید گفت که این نوع ولایت مربوط به غیرمعصومین نیست. وقتی گفته می‌شود ولی فقیهی که قعود کرده باشد، امام نیست بدین معناست که باید در دوران غیبت قیامی وجود داشته باشد و آن قیام است که ولی فقیه را موجه می‌کند.


وقتی ولی‌فقیه قیام می‌کند تنها برای برپایی حکومت نیست و حکومت نباید برای او تبدیل به هدف شود. بلکه وسیله ای برای رسیدن به اخلاق، معنویت، عدالت اجتماعی و معرفت خداست. بنابراین اگر «حکومت اسلامی» به عنوان هدف تلقی شود، پس فرقش با ماکیاوللی چه خواهد شد؟ امیرالمومنین(ع) می‌فرماید به خدا قسم من از معاویه سیاستمدارترم، ولی دستم بسته است. باید فهمید چرا امام علی(ع) دست خود را بسته می‌دید؟ اگر امام علی(ع) به عنوان یک رهبر معصوم دینی دستش بسته است، ولی فقیه به طریق اولی دستش بسته خواهد بود.

 

نباید با عبارات امام برخوردی گزینشی جناحی و سیاسی و غیر معرفت شناسانه شود


در حکومت اسلامی، سایه دین همواره باید بر حکومت مشهود و متجلی باشد و حفظ حکومت در هر شرایطی موجه نیست و اهمیت حکومت اسلامی از باب اهداف غایی آن بوده که فعل هدف هستند.


نه تنها در متن جامعه بلکه در میان نخبگان نیز برخی نقل قول های غیردقیق از حضرت امام گفته می شود که هدف ایشان و جمهوری اسلامی فقط حفظ حکومت است و نه حفظ دین و اخلاق، علاوه بر سخنان امام آنها به اتفاقاتی اشاره می کنند که در این سه چهار دهه اخیر افتاده است. ما امروز چطور می توانیم مسائل را با توجه به مطالبی که در این خصوص گفته می شود، به درستی تبیین کنیم؟


به نظر من نباید با عبارات امام برخوردی گزینشی جناحی و سیاسی و غیر معرفت شناسانه شود. همچنین نباید برخوردی صوری و لفظ‌گرایانه با عبارات ایشان صورت گیرد. امام به عنوان فیلسوف و عارف، مخالف جدی تحجر و اخباری‌گری بودند. زیرا اخباریون علاوه بر حذف قرآن و عقل تنها به لفظ تکیه کرده و ظاهرگرایانه مسائل خود را پیش می‌برند و توجهی به روح دین ندارند. بنابراین نفس چنین کاری به مثابه مخالفت با اندیشه امام است.

 

امام تمام تشکیلات صدر اسلام تاکنون را برای عدالت و معرفت خدا می‌دانند


باید به تمام آثار امام و روح آن توجه کرد. زیرا همین امامی که برخی چنین برداشتی از اندیشه ایشان می‌کنند،  همان‌گونه که اشاره شد تمام تشکیلات صدر اسلام تاکنون را برای عدالت و معرفت خدا می‌دانند. بنابراین خود آن تشکیلات فی نفسه هدف نبوده‌اند. اگر اهداف غایی مهم هستند، برای تحقق‌شان نیاز به برپایی یک حکومت است. از این‌رو، اگر حکومت مهم است و لزوم حفظ آن وجود دارد، به آن دلیل است که آن اهداف مهم هستند. فراموش نکنیم اگر وسیله صرفا وسیله باشد و در جهت اهداف متعالی باقی بماند، باید روح اهداف را در خودش داشته باشد. یعنی اگر حکومت از جنس هدف نباشد، نمی تواند ابزار مناسبی برای تحقق آن باشد. این بحثی بسیار مهم است.


با نگرش ماکیاولیستی به سیاست و حکومت نمی‌توانیم تحقق‌بخش اهداف متعالی اسلام در وجوه اخلاق، معنویت، عدالت و معرفت خدا باشیم. بنابراین اگر بگوییم از دیدگاه امام حفظ هدف در هر شرایطی معتبر است، آن وقت فرق نگاه مطلق‌گرایانه به سیاست، یعنی نگاه ماکیاوللی با امام در چیست؟ اگر وسیله ارزشمند است، بدین خاطر بوده که روح و صبغه ارزش ها در آن است. والا فی نفسه هیچ ارزشی ندارد. بنابراین چنین نگرشی ناموجه بوده و ما را گرفتار یک ثنویت می‌کند.

 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic