دوشنبه 20 دی 1395

گرد و خاک روی خطوط قرمز

نوع مطلب :عمومی ،

گرد و خاک روی خطوط قرمز


روزنامه صبح نو:  بیرون ماندن فیلم آقای کیانوش عیاری از جشنواره فجر، این روزها حواشی فراوانی ایجاد کرده است. فارغ از اتفاق عجیبی که از نظر مضمونی در فیلم عیاری وجود دارد، منتقدان به این تصمیم اصرار دارند که نام عیاری، خود عیاری برای سنجیدن تصمیم هیات انتخاب جشنواره است و بیرون ماندن این نام از جشنواره دلیلی است بر نادرستی تصمیم هیات انتخاب!

«من از ابتدا می‌دانستم که این فیلم برای بخش جایزه انتخاب نخواهد شد، زیرا بازیگران خانم ما در این فیلم روسری به سر ندارند، در کاناپه 6 بازیگر خانم ایفای نقش کرده‌اند که همه آنها موهایشان را با نمره چهار کوتاه کردند. تمام سکانس‌های فیلم این خانم‌ها با کلاه گیس هستند و پوشش خاصی ندارند.» این‌ها بخش‌هایی از اظهارات آقای کیانوش عیاری است که این روزها فیلمش از جشنواره بیرون مانده است.
عیاری در بخش‌های دیگری از گفت‌وگوی خود با پایگاه «سینما سینما» گفته است: «از ابتدا برای من روشن بود و می‌دانستم که دوستان این فیلم را کنار می‌گذارند. یعنی به شخصه این موضوع را می‌دانستم و با این علم فیلم را ساختم. هیچ اعتراضی ندارم بلکه منتظرم آنها به من اعتراض کنند که چرا این بازیگران خانم را بدون روسری جلوی دوربین فرستادی!»
عیاری در بخش‌های پایانی صحبت‌هایش البته حرف‌هایی زده است که نشان می‌دهد برخلاف آنچه می‌گوید، از بیرون ماندن فیلمش از جشنواره تا حدی عصبانی است.
او در عباراتی که لحن ناخشنودی از آن به مشام می‌رسد به طور ضمنی مدیریت فرهنگی را هم تهدید کرده و گفته است: «زحماتی که کشیده‌ام برایم اهمیتی ندارد.
 این تصمیم را گرفته بودم و پای آن خواهم ایستاد دیگر هیچ فیلم سینمایی نمی‌سازم که خانم‌ها در آن روسری به سر داشته باشند، چه در خلوت خودشان؛ چه در مقابل محارم، این کار را نخواهم کرد.»

نام عیاری، خودش عیار است!

این اما تمام ماجرا نبود. مدیرمسوول و صاحب‌امتیاز پایگاه فوق هم که رفت و آمدهایی با سازمان سینمایی و یکی از گروه‌های سینمایی دارد، روز گذشته یادداشتی را در روزنامه شرق منتشر کرد و حکایت از آن دارد که از سمت و سوهایی که دبیر جشنواره اتخاذ کرده رضایت چندانی ندارد. آقای کیوان کثیریان البته در این یادداشت اشاره‌ای هم به فیلم عیاری داشته و با اعلام اینکه فیلم را ندیده، عنوان کرده است که نفس بیرون ماندن نامی چون عیاری از جشنواره محل تأمل است چرا که کسی چون عیاری تکلیفش با خودش معلوم است؛ بقیه و سیستم ممیزی باید خود را با او تنظیم کنند! از نگاه وی نفس نام عیاری خود یک منطق برای پذیرفتن اثرش در جشنواره است با این حال ظاهراً هیات انتخاب جشنواره نظر دیگری داشته است.

از اول هم قرار نبود به نام‌ها توجه کنیم!

در سمت مقابل این قضیه، دکتر عماد افروغ قرار دارد. یکی از اعضای هیات انتخاب جشنواره که این روزها حضور رسانه‌ای بیشتری دارد. حرف‌هایی که او درگفت‌وگوی چند روز قبل با سوره سینما درباره منطق انتخاب فیلم‌ها زده، شاید پاسخ یادداشت آقای کثیریان هم باشد. او در بخش‌هایی از این گفت‌وگو گفته است که تصمیم خود هنرمندان هم همیشه این بوده است که اثرشان را فارغ از نامشان برررسی کنیم: «از ابتدا هم روش اینجانب و هم نظر دیگر اعضای هیات انتخاب این بوده که به نام‌ها توجه نکنیم و تحت تأثیر نام کارگردان نباشیم و به ارزش، کیفیت و محتوای فیلم‌ها توجه کنیم. آیا در خواندن یک مقاله[ باید به محتوای اثر توجه کرد یا] نام نویسنده و مجله‌ای که در آن منتشر شده؟ به همین منظور ما فیلم‌ها را قطع نظر از اسم کارگردان و تهیه‌کننده مورد ارزیابی قرار دادیم... در پس ذهن ما نام کارگردان محترم و تهیه‌کننده وجود داشت اما تلاشمان این بوده که تحت تأثیر اسم خاصی قرار نگیریم. اصلاً خواسته همه فیلمسازان است که اثر را بدون توجه به نام کارگردان قضاوت کنید.»

افروغ البته در ادامه اشاره‌ای هم به چگونگی و مکانیزم انتخاب فیلم‌ها داشته است: «راجع به هر فیلمی بعد از پایان فیلم نقد و بررسی داشتیم و تحلیل‌هایمان را ارائه می‌دادیم. ضمن ارائه تحلیل و نظر، یادداشت خودمان را هم راجع به فیلم مربوط مکتوب می کردیم. بعد از هر مقطع و بعد از دیدن 40 فیلم دوباره این یادداشت‌هایمان را می‌خواندیم و دوباره جمع‌بندی می‌کردیم. چند مرحله انتخاب‌هایمان را مورد ارزیابی قرار دادیم. تمام اعضای هیات انتخاب ساعت‌ها به بحث و تحلیل راجع به فیلم می‌پرداختند تا حضور ذهن در مورد فیلم‌ها داشته باشیم. با این همه باز در روز پایانی یک‌بار دیگر از نقطه صفر تمام انتخاب‌ها را مرور کردیم، نتیجه را روی تخته نوشتیم و بعد از چند بار رأی و نتیجه‌گیری به این اسامی رسیدیم.»

با این حال مشکل ممیزی آخرین اثر عیاری آن‌قدر بوده است که دبیر جشنواره هم ترجیح داد با کنار گذاشتن ملاحظه‌کاری‌ها و روی آنتن زنده تلویزیون اشاره‌ای به این موضوع داشته باشد. آقای محمد حیدری، جمعه‌شب گذشته و پیش از آغاز این حواشی با حضور در برنامه «هفت» گفته بود: «فیلم آقای عیاری، کاناپه بیشتر به‌دلیل محتوا و موضوع فیلم مورد بررسی قرار گرفت و با توجه به اینکه تصمیم جشنواره باید قاطع و سریع باشد، به‌دلیل شرایط خاص این فیلم، تصمیم‌گیری درباره آن نیاز به ورود مراتب بالاتری داشت و ما به آنها موکول کردیم.»


یکشنبه 19 دی 1395

انتخابی جسورانه؛ آرایی عادلانه

نوع مطلب :عمومی ،

انتخابی جسورانه؛ آرایی عادلانه



 برخی حواشی رخ داده در روزهای اخیر که از سوی همان هیاهوپردازان همیشگی و رسانه های اصلاح طلب ایجاد شد، در حالی است که سوابق کاری اعضای هیات انتخاب و منش فکری مستقل و عادلانه ای که در طول مسیر کاری خود داشته اند، بهترین گواه برای استقلال آرای صادره از سوی این هیات انتخاب مستقل بوده است


گروه فرهنگی «آوینی فیلم»: هر سال که به ایام جشنواره فیلم فجر و زمان بررسی آثار برای معرفی به جشنواره می رسیم، برخی رسانه هایی که ارتزاق مالی و اصولا حیات زیستی و کاری خود را در قبال ایجاد حواشی و فراهم سازی هیاهو به دست می آورند، شروع به ساختن سناریوهایی جعلی می کنند. در ابتدا از اعضایی که نامشان هنوز از سوی دبیرخانه جشنواره به طور رسانه ای اعلام نشده، پرده برداری می کنند؛ به این ادعا که اولین کاشفان نام های پنهانی و پشت پرده هستند! در حالی که بسیاری از گمانه زنی هایشان با اعلام رسمی نام اعضاء فاصله ای با حقیقت داشته و مشخص می شود که نام های عنوان شده توسط رسانه های جوساز تنها در مسیر جریان سازی بوده است. بعد از انتخاب اعضای هیات انتخاب به شکلی خیالی، دیگر نوبت به انتخاب فیلم های جشنواره فجر می رسد که در لیست متوهم این گروه جعل نما! عناوینی از فیلم های مختلف به خود گرفته و برخی فیلم ها هم در تصور این گروه جایی در میان اعلام های جشنواره نخواهند داشت که باز هم نقیصه میان ادهای این رسانه ها با لیست اعلام شده توسط جشنواره و در واقع فاصله آشکار میان خیال و واقعیت با انتخاب نهایی آثار توسط اعضای هیات انتخاب آشکار می شود. در نهایت هم هنگامی که تئوری بی منطق این گروه که مبتنی بر فریب رسانه ای است، برباد رفته می نماید، آن ها در پنداری فرار به جلو دست به تخطئه انتخاب ها و انتقاد از رای مستقل هیات انتخاب و حتی زیر سوال بردن کارنامه حرفه ای اعضای هیات انتخاب می زنند!

در جشنواره سی و پنجم فیلم فجر به تبعیت از دوره های اخیر هم این روال شکل گرفت و از گمانه زنی های حاشیه ساز تا ایجاد حواشی علیه داوران انتخابگر آثار پیش رفت. چنان که هجمه ناجوانمردانه و به دور از حقیقت علیه اعضای هیات انتخاب جشنواره فجر به دلایل واهی و با ادعای عدم انتخاب آثاری هنری از فیلمسازان نامی مانند کیانوش عیاری و تهمینه میلانی رخ داد. این در حالی است که برخی از اعضای هیات انتخاب مانند عماد افروغ در گفته های خود به شفافیت عنوان کردند که برای اعضای هبات انتخاب جشنواره فارغ از نام و آوازه فیلمسازان شرکت کننده در جشنواره تنها کیفیت محصول و مفاهیم به کار رفته در آثار ملاک داوری ها قرار گرفته است. برای نمونه عماد افروغ، کارشناس فرهنگی و جامعه شناس شناخته شده کشورمان در تازه ترین اظهار نظر پس از انتخاب 28 فیلم جشنواره فجر امسال عنوان کرد: «در حوزه خانواده، دفاع مقدس ژآنر اجتماعی رصد کردیم و آن هایی که از بهترین کیفیت برخوردار بودند و نظر هیات انتخاب را جلب کردند در نهایت انتخاب شدند.» این جامعه شناس و کارشناس فرهنگی همچنین به برخی افراد معترض و کسانی که به دنبال مفهوم سینما، جامعه و نسبت بین سینما و جامعه هستند، پیشنهاد کرد که حوصله داشته باشند و فیلم های امسال جشنواره را حتما ببینند.

برخی حواشی رخ داده در روزهای اخیر که از سوی همان هیاهوپردازان همیشگی و رسانه های اصلاح طلب ایجاد شد، در حالی است که سوابق کاری اعضای هیات انتخاب و منش فکری مستقل و عادلانه ای که در طول مسیر کاری خود داشته اند، بهترین گواه برای استقلال آرای صادره از سوی این هیات انتخاب مستقل بوده است. چنان که دکترعماد افروغ با توجه به سوابق و تحصیلات عالیه در رشته جامعه شناسی و اشراف به مباحث استراتژیک فرهنگی و سیاستگذاری های کلان فرهنگی و با جسارت و شفافیت در اعلام آرای خود که نمونه ای از آن را در زمان کاندیداتوری اش در مجلس شورای اسلامی دیده بودیم، شخصیتی نیست که اهل مدارا و یا انتخابی خارج از نگاه عادلانه و متفکرانه باشد.

نرگس آبیار با کارنامه قابل دفاع در عرصه هنر و با ساخت آثاری قابل ستایش در سینمای ایران که نه تنها در داخل بلکه در رویدادهای هنری بین المللی نیز توجهات منتقدان و اهالی رسانه را به خود جلب کرده بود، از دیگر اعضای هیات انتخاب جشنواره امسال بوده که سال ها در ادبیات داستانی و سینمای ایران با انتشار کتاب های داستانی و ساخت مستند و آثار «شیار 143»، « اشیاء از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند» و «نفس» به عنوان یکی از جریان سازهای هنری کشور خود را نشان داده و به طور حتم داوری اش برای انتخاب آثار جشنواره فجر از سر قریحه و شناخت دستاوردهای هنری بوده است.

سید ضیاء هاشمی دیگر عضو هیات انتخاب جشنواره سی و پنجم فیلم فجر، نه تنها برای جامعه سینمایی امروز بلکه برای آن ها که از ابتدای انقلاب اسلامی سینمای ایران را دنبال می کنند، نامی آشنا است و صراحت لهجه، شجاعت و ذوق هنری اش چه در تولید آثار سینمایی و چه در مناصب و موقعیت های حرفه ای در ارتباط با مدیریت فرهنگی کشور بارها به اثبات درآمده است. تهیه کننده فیلم های ماندگار سینمای ایران مانند شاخص ترین آثار بهروز افخمی چون «عروس»، «روز فرشته» «روز شیطان» و «شوکران»، فعالیت های مدیریتی در حوزه هنری و خانه سینما و نقش آفرینی برجسته در مجامع و کانون های تهیه کنندگی و پخش سینمای ایران از سید ضیاء هاشمی شخصیتی خبره و کارشناس برای داوری ساخته است.

محمدعلی حسین نژاد دیگر عضو هیات انتخاب جشنواره از افراد جامع و آگاه در زمینه فرهنگی و جامعه شناسی است و حضورش برای داوری آثار سینمای ایران که به طور عمده ارتباطی به مسائل اجتماعی دارند، منطقی می نماید. این عضو هیات انتخاب که کارشناسی ارشد رشته علوم اجتماعی و دوره دکتری توسعه سیستماتیک از استرالیا داشته و دارای مدرک کارشناسی ادبیات و زبان های خارجی است، در زمینه فرهنگ و هنر نیز دارای سوابق مدیریتی قابل توجهی است و سال ها فعالیت در رسانه ملی، سوره حوزه هنری، امور سینمایی و سمعی و بصری و فرهنگستان هنر و پژوهش های بسیار در زمینه سینما فرهنگ و هنر و ارتباطات را داراست و حضورش در ترکیب هیات انتخاب جشنواره وزن و تنوع این هیات را برجسته می سازد. مدرس سینما و مترجم آثاری چون کتاب «ویرانگری خلاق» نه تنها در تئوری عرصه هنر بلکه به شکل عملی هم به عنوان نویسنده فیلمنامه با فیلم «براده های خورشید» و ایده پرداز در فیلم «طعم شیرین خیال» و تهیه کننده با فیلم «طهران- تهران» همکاری داشته است.

دکتر حسین کرمی دیگر عضو هیات انتخاب جشنواره فجر سی و پنجم، پیش از این هم در این هیات فعال بوده است و با سال ها مدیریت در عرصه فرهنگ و رسانه برای افراد آگاه با امور فرهنگی آشنا است. مدیریت شبکه های تلویزیونی «تماشا» و «نمایش» و شبکه «چهار» و قائم مقامی و مشاور معاونت سیمای جمهوری اسلامی ایران و نیز عضویت در شورای پروانه نمایش از جمله سوابق وی بوده و سال ها خدمت در عرصه فرهنگ این مملکت در کارنامه اش نشسته است.

حجت الاسلام و المسلمین سیدطاها مرقاتی تنها روحانی عضو هیات انتخاب جشنواره سی و پنجم فجر بوده و با توجه به هم کیشی آثار هنری کشورمان با مبانی و اعتقادات دینی، حضور این شخصیت هم کاملا منطقی و پذیرفتنی است. از سویی حضور حجت الاسلام مرقاتی جدا از این که ایشان استاد دانشگاه و کارشناس فرهنگی است، به دلیل لزوم حضور اعضایی از شورای پروانه نمایش در هیات داوری جشنواره جهت دور شدن از مصائب و حواشی انتخاب آثارِ مساله دار به لحاظ ممیزی منطقی می نماید. سال ها تدریس و مدیریت در دانشگاه های قم و فقه و حقوق تهران و معاونت توسعه مدیریت و منابع حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت از فالیت های این عضو هیات انتخاب بوده است.

تنها اندکی تامل و توجه به سوابق اعضای هیات انتخاب و فاصله گرفتن از هرگونه جبهه گیری های بی منطق و هیاهوی بی دلیل می تواند سندی محکم در استقلال رای هیات انتخاب جشنواره باشد تا با رعایت انصاف و احترام به آرای صادره برای جشنواره فجر، آماده برای برپایی رویدادی ارزنده و قابل اعتنا برای سینمای ایران و در ایام فرخنده فجر انقلاب باشیم و استقبال کنیم از آثار فیلمسازان جوان و خلاق و آینده دار این سینما و انتخاب جسورانه و آرای عادلانه اعضای هیات انتخاب فجر.


دوشنبه 8 شهریور 1395

مواضعم با افراد گره نخورده است(1)

نوع مطلب :عمومی ،

مواضعم با افراد گره نخورده است(1)



صبح نو( چهره): گفت و گوی ما با عماد افروغ در یک صبح تابستانی در منزلش صورت گرفت. گفت و گویی پر حرارت، پر چالش و فعال. اینها در واقع مؤلفه های شخصیتی این جامعه شناس منتقد نیز هست. عماد افروغ از روزنگاشت ها و حال و هوای تنهایی اش گفت و سعی کرد تا کمتر وارد حوادث سیاسی روز شود. او این روزهایش به تفکر و نوشتن می گذرد و به تازگی در دو شورای فرهنگی مهم کشور عضو شده است. این گفت و گوی داغ و خواندنی را از نظر می گذرانیم.

 با تشکر از  وقتی که در اختیار ما قرار دادید به عنوان سؤال اول بفرمایید که فعالیت­های روزانه دکتر عماد افروغ را چه کارهایی تشکیل می دهد؟

بسم الله الرحمن الرحیم بهترین سند برای اینکه فعالیت­های روزانه من چیست رجوع به روزنگاشت­های تنهایی من است که هر روز آن را می­نویسم. اتفاقاتی که "با من" و "بر من" رخ می دهد و مکتوب می­شود و الان هم وارد پنجمین سالش شده است. یعنی سال اولش که 90 تا 91 بود چاپ شد و 91-92 ،  92-93 ، 93- 94 و 94-95 هم زیر چاپ است.

روزنگاشت­ها ناظر به چیست؟

همان طور که عرض کردم اتفاقاتی است که "بر من" و "با من" رخ داده است. "بر من" یعنی چیزی که ناخواسته است. "با من" چیزی است که خواسته و ارادی است و مطمئناً نحوه مواجهه بنده با "بر من" ها ریشه در "با من" ها دارد. یعنی وقتی چیزی بر من اتفاق می­افتد آماده­ام برای اینکه با آن مواجهه­ای­ داشته باشم و آن مواجهه به عاملیت، فاعلیت و قابلیت­هایی بر می گردد که این سال­ها داشته ام و مکتوب می­شوند. اما اینکه این روزها چه  می­کنم؟ از یک طرف باید بگویم که بنده هیچ چیزی را برای یک انسان بااراده هزینه نمی­دانم و باید بگویم که خیلی خوش می­گذرد، اما از طرف دیگر و از نگاه یک ناظر بیرونی و با ملاک های عینی، وقتی نگاه می­کنید و فشارها و هزینه­ها را می­بینید چندان هم خوش نمی­گذرد و این یک انزوا و عزلت کامل است؛ اما چون هیچ وقت نخواسته ام دشمن شاد شوم و هیچ گاه در یک نگرش فرآیندی و غایت­مدار و دیالکتیک به عالم اینها را هزینه تفسیر نکرده ام، خیلی هم خوش می گذرد. عرض کردم در یک مسیر فرآیندی و غایت­مدار اینها را هزینه نمی­دانم و مطمئن هستم که عاقبت خیر و خوبی در انتظار است؛ کما اینکه درکش می­کنم اما از نگاه یک ناظر بیرونی که می­گوید افروغ الان چه کاره هست؟ باید بگویم چون بیشتر به نگاه اول گرایش دارم، اصولاً مایل نیستم راجع به این دومی صحبت کنم و پاسخ دهم که افروغ الان چه کاره است. بنابراین به آن حالت عینی کار ندارم و به سوال شما پاسخ می­دهم.

 کار روزانه من مطالعه و تحقیق و نوشتن در قالب های مختلف، کتاب، مقاله، یادداشت و برخی اوقات و البته به ندرت انجام مصاحبه و گفتگوست. همین مجموعه روزنگاشت های تنهایی و جلد چهارم "ما قال و من قال" را اخیراً تنظیم و تدوین و برای چاپ فرستاده ام. به طور خاص یکسری مطالعات فلسفی در راستای علائق و دغدغه­های همیشگی ام دارم و خدا را شاکرم که این فرصت برایم رقم خورده است. یکی دو جلسه هم شرکت می­کنم، یکی جلسات دو هفته یکبار شورای فرهنگ عمومی و دیگری جلسات هفتگی شورای پروانه نمایش فیلم است که یک ماه از آن می گذرد. خیلی هم با وسواس شرکت می­کنم و بعضا حسب تشخیص اعضا ممکن است در جلسات فوق­العاده هم شرکت کنم، برای اینکه احساس می­کنیم برای مثال فلان فیلم باید بادقت و عمق بیشتری دیده شود.این، دو کار تعریف شده و اصطلاحاً روال­مند و روتین بنده است ولی الباقی وقتم در خانه صرف مطالعه و مصاحبه و گفت و گو می­شود. البته در دو شورای دیگر هم عضو هستم که جلسات آنها دیر به دیر تشکیل می شود. در وبلاگم می توانید شرحی از فعالیت های علمی و جاری ام را ملاحظه فرمایید.

به علاوه، معمولا با باز گشایی دانشگاه ها یک درس فلسفه علوم اجتماعی برای دکتری دارم. برخی از پیشنهادات تدریس می­­شود و من نمی­پذیریم برخی را هم می­پذیرم ولی اگر دست خودم باشد مِن حیث المجموع ترجیح می­دهم برای همیشه بروم یک گوشه­ای و خلوتی اختیار کنم. بعد از سال­ها منتظر بودم که اثری از بنده خلق شود که الحمدالله خلق شد و بهمن ماه رونمایی شد که بحث رئالیسم انتقادی دیالکتیک بود که شامل دو جلد بود، یکی "شرحی بر دیالکتیک روی بسکار" و دیگری ترجمه کتاب "دیالکتیک و تفاوت" در شرح دیالکتیک روی بسکار، اثری از آلن نُری. اخیراً هم و با اصرار از بنده خواسته شده که یک نقد عمیق فلسفی بر پوزیتیویسم بنویسم و طرحش را نوشتم. اگر این را هم به جریان بیاندازم فکر می­کنم یک اثر خوب و به یاد ماندنی خواهد شد. این اثر حاوی مبانی فلسفی و هستی­شناسی­، مولفه­ها و شاخه­ها و نقدها و واکنش­های سه جریان عمده به پوزیتیویسم است. بعد هم قرار است با استفاده از نتیجه اثر نقدی بر جایگاه علم و شاخص­های علمی در کشور داشته باشیم و یک پیشنهاداتی هم ارائه دهیم. شاید این کار را هم انجام دادم. البته این کار را سال­ها به صورت پراکنده انجام داده ام ولی اگر بخواهد به صورت یک تحقیق منسجم دربیاید، حال یا با نظارت یا با اجرای مستقیمِ بنده نیازمند یک تلاش منسجم تر است.

آن طرف ماجرا را گفتم؛ این طرفش را دیگر حالا شاید درددل زیاد باشد نمی­خواهم بگویم چون احساس می­کنم دردِدل، نوعی عقب ­نشینی است. درددل نوعی بی­توجهی به عاملیت و اراده است. آدم بی­اراده­ای نیستم. یک جمله­ای را در یکی از برنامه­ها گفتم و نوشتم اما همان جمله هم سانسور شد. نوشتم: "آنگاه که از آسمان و زمین بر تو محدودیت می­بارد؛ آنگاه که همه چیز علیه تو است؛ تازه آغاز شکفتن و بالیدن توست." بنده با این فرض که همه چیز علیه بنده است و همه محدودیت­ها بر بنده شروع به باریدن کرده است؛ معتقدم تازه اول شکوفایی من است، بنابراین نباید گلایه ای داشته باشم.

ولی داور بیرونی باید ببیند اوضاع چیست و واقعیت­ها چگونه است؟ واقعیت این است که در این مملکت نقد و نقادی ارزشی ندارد. کسی نقد نمی­خواهد و آن چیزی که سکه رایج است نگاه ابزاری است. یعنی تو را می­خواهند که ابزارشان شوید چه چپ، چه راست، چه حاکم چه محکوم.

اصلاً چرا در سال 88 خود را از دانشگاه بازنشسته کردید؟

در واقع سال 82  بنا به جهاتی از دانشگاه تربیت مدرس رفتم  و هیچ وقت هم این جهات را علنی نکردم.

این خودش سوال بود که چرا از تربیت مدرس رفتید؟

سال 88 خودم را از پژوهشگاه مطالعات فرهنگی و علوم انسانی هم بازنشسته کردم و این را هم باز علنی نکردم و اگر سوال­تان باشد حرفی ندارم.

در صورت امکان بفرمایید.

من سال 82 از تربیت مدرس رفتم به این دلیل که هیچ وقت احساس خودی بودن در تربیت مدرس نداشتم و همیشه احساس می­کردم یک غریبه هستم به رغم همه تلاش­هایی که می­کردم، احساس غربت داشتم.  

 بعد از مصاحبه ای که با بسیج تربیت مدرس درباره فرمالیسم و شاخص های صوری و غیر محتوایی علم در کشور و حتی ناظر به این دانشگاه کرده بودم، رئیس وقت دانشگاه که وابسته به جریان سیاسی مشارکت بود، و هیچ انتقامی هم از او نگرفتم، به بهانه ای بنده را خواست و مشاجره ای لفظی بین ما در گرفت. بگذارید فعلاً این مشاجره را در پرانتز بگذاریم.  شما می دانید که بنده از منتقدین جدی فرمالیسم در علم هستم و این ربطی به این دانشگاه و آن دانشگاه ندارد؛ یعنی شکل ­گرایی و صورت­ گرایی را هیچگاه توجیه نکرده ام. معتقدم باید به محتوای یک اثر علمی توجه کرد نه اینکه کجا چاپ شده است؟اینکه کجا چاپ شده نباید اعتبار بیاورد بلکه باید محتوا اعتبار بیاورد و محتوا ارزشیابی شود. این را هم بگویم که این نقد متوجه سیاست­های وزارت علوم هم بود که آن موقع آقای معین بود. خوب اینها خیلی ناراحت شدند. در ضمن این مصاحبه­ای که با بسیج کردم قرار نبود علنی شود و به اصطلاح اینترانتی بود بعد رفت در اینترنت. متولیان دانشگاه با من تماس گرفتند و گفتند که مصاحبه ای علیه این کار بسیج بکن. گفتم: به هیچ وجه علیه بسیج مصاحبه نمی­کنم و احساس می­کردم بسیج آن موقع به حد کافی مظلوم و سرخورده و سرکوب شده هست. البته اضافه کنم که سال ها بعد بسیاری از همین سایت های بسیجی همواره بنده را مشمول الطاف هتاکانه خود قرار می دادند و بنده همواره سکوت اختیار کردم. بنده همزمان با تبدیل وضعیتم از رسمی - آزمایشی به رسمی – قطعی که مقارن با مشاجره بنده با رییس دانشگاه بود تقاضای رفتن از این دانشگاه را کردم. گفتم از دانشگاه می روم ولی چنین کاری، مصاحبه ای علیه بسیج، نمی­کنم. مقارن با طرح پرونده ام برای تبدیل وضعیت، اعلام نیازی از دانشگاه صنعتی شریف برای انتقال، تحویل دانشگاه دادم. منتهی چون مصادف با تبدیل وضعیت من شد؛ بلافاصله دانشگاه جلسه تشکیل دادند و همه اعضای هیئت مورد نظر بدون استثنا به من رای مثبت دادند. پس از انجام مصاحبه مزبور، مصاحبه ای نیز علیه سیاست های وزیر علوم با یکی از جراید یومیه داشتم. حال واقعاً تقدم و تأخر حوادث یادم رفته است، این را اضافه کنم فردی که آن موقع معاون امور مالی دانشگاه بود و هم اکنون سمتی در مرکز الگوی اسلامی – ایرانی پیشرفت دارد حسب شایعه هایی مبنی بر رفتن افروغ از تربیت مدرس تا چند ماه حقوق بنده را قطع کرده بود، به هر حال بعد از مدتی همین فردی که رئیس مرکز آمار است، اگر بعد از سمت جدیدش به عنوان رییس دیوان محاسبات تغییر نکرده باشد، و آن موقع رییس دانشکده علوم انسانی بود با بنده تماس گرفت  که الان اگر بخواهید بروید ما موافقت می­کنیم. گفتم اولا اگر نخواهم بروم هیچ کسی نمی­تواند من را وادار به رفتن کند، اما بنده دیگر در این دانشگاه نمی­مانم. به قول یک بنده­ خدایی می­گفت شما ببری هستید که چنگال انداخته اید و باید پایبند به این چنگال خود باشید. گفتم بله من چنگال انداختم و می­روم. قرار بود به دانشگاه صنعتی شریف بروم که معلوم شد آقای معین این دانشگاه را تحت فشار قرار داده است که حتی به اعلام نیاز رسمی خود نیز اعتنایی نکنند و ظاهراً رییس دانشگاه هم مایل نبوده یک چهره جنجالی! و منتقد را بپذیرد. می دانید که در این مملکت هر چه بی بو و بی خاصیت تر، منفعل تر و منطبق تر باشی عزیزتری. دیروز اعلام نیاز دادند و امروز به دلیل فشار از بالا نسبت به اعلام نیاز خود بی تفاوت شدند. این فشار هم به دلیل مصاحبه بنده علیه فرمالیسم حاکم بود که خود جریانی دارد که به آن اشاره خواهم کرد.

ظاهرا سیاست زدگی علم در کشور تمامی ندارد.

آفرین. بله. بنده یک اراده­ای دارم بعضی وقت­ها می­گویم طرف هر چه می­خواهد بگوید ولی لیاقت آب دهان هم ندارد. شما فکر می­کنید من رفتم پیگیر شدم که پس اعلام نیاز چه شد؟ شما خودتان اعلام نیاز کردید، فکر کردید اعتراض کردم؟ به محض اینکه از این خبر مطلع شدم، گفتم هیچ پیگیری نمی کنم. آقای گلشنی گفت بیا پژوهشگاه گفتم به شرطی می­آیم که نامه انتقال قوی­ و عزت بخش باشد. ایشان نامه را نوشت و بالاخره ما رفتیم پژوهشگاه علوم انسانی. بعدها معلوم شد پژوهشگاه هم برای پذیرش بنده تحت فشار بوده است. لابد بنده به تعبیر امام عنصر "شرق زده" یا "غرب زده" یا "بی فایده" ای بودم که نمی بایست در دانشگاه باشم! یا برگزاری کلاس برای استادان رسمی دانشگاه و به درخواست آنان، حکایت از بی سوادی من می کند! چه بگویم؟

پس از نقد بنده خبری و از منبعی واثق دریافت شد که آقای معین در یک جلسه­ای که به نظر جلسه مدیران دانشگاه ها و پژوهشگاه ها بوده است نقد مرا دست گرفته و گفته است که افروغ علیه من صحبت کرده است؛ از من دفاع کنید. در آنجا دو نفر مامور می­شوند که من را نقد کنند. همه اینها سابقه و  سندش موجود است.

مطلب بنده در روزنامه رسالت چاپ شده بود. روزنامه رسالت زنگ زد گفت دو تا نقد رسیده شما جوابی دارید؟ گفتم بفرستید برای بنده. بنده نقد را دیدم و جواب هر دو را دادم. یک استاد دانشگاه علامه نقد کرده بود که البته باامضاء محفوظ و بی نام و نشان و دیگری شخص محترمی با نام و نشان، اما متأسفانه آن هم سفارشی. جوابی که به استاد دانشگاه علامه دادم این بود که عزیز من شرط نقد این است که حداقل بدانم طرفم کیست و چرا بدون اسم وارد نقد می­شوید؟ اصولا چرا نقد سفارشی می نویسید؟ هیچ گاه در طول عمرم مطلبی با اسم مستعار ننوشته ام. بی­محابا بیا مرا نقد کن جواب هر دو را دادم. بعد آقایان می­آیند شعار جامعه مدنی  و مدارا می­دهند.  شما یک نقد کوچک استاد دانشگاه را تحمل نکردید و حتی دانشگاه مقصد انتقال را تحت فشار گذاشتید. البته خدا می داند که از بیان این حوادث ناراحتم چون به غرور و عزتم برمی خورد، اما حسرت یک آه هم به دلشان گذاشتم. من از بیان این حرف ها ناراحت می­شوم چون به شخصیتم آسیب وارد می­شود، ولی این یک واقعیت است. این آقایان به رغم اینکه این همه شعار مدارا می­دادند تحمل این را نکردند و این را مردم بدانند.

 رفتم پژوهشگاه مشغول فعالیت علمی بودم که دیدم کلاً متاسفانه سیاست­زدگی و بی­توجهی به جایگاه فرهنگ و نسبت فرهنگ با علم، که با تلقی فراجناحی بودن پیوند خورده؛ سال­هاست که از کشور رخت بربسته و یک نگاه جناحی و حتی تبارگرایانه حاکم است. دیدم دیگر باید بروم کنار  و از بیرون فعالیت علمی بکنم، چون این جا علم نیست. علمی که با جناح پیوند خورده، علمی که با تبار گره خورده است که علم نیست. من برای فعالیت علمی بیرون آمدم و تقاضای بازنشستگی کردم. از همان قانون 25 ساله استفاده کردم و بازنشست شدم. شما ببینید بعد از بازنشستگی، چند تا کتاب چاپ کردم و چقدر فعالیت علمی و پزوهشی دارم. آمدم که فعالیت علمی بکنم و احساس کردم آن حریت و آزادگی در محافل رسمی علمی وجود ندارد. احساس کردم که در واقع علاوه بر فرمالیسم یک مطالب آزاردهنده دیگری هم هست. یا باید خودم را وفق می­دادم که اهل وفق دادن نیستم یا باید خون­دل می­خوردم که اهل خون­دل خوردن هم نیستم. چون باید خون­دل بخورید و بمانید و همیشه ته صف باشید. من آدم ته صفی نیستم. برای اینکه تلاش­های علمیِ بنده را باید فعالیت های علمی خودم، ارزیابی کند نه شاخص­هایی که معمولا با سرقت علمی از دانشجو گره خورده است و این می­شود اخلاق علمی؟ اخلاق در دانشگاه حکم می­کند که ما شاهد سرقتی نباشیم.



چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395

یادداشت های روزانه(34)/ در اهمیت اقتصاد مقاومتی

نوع مطلب :عمومی ،

یادداشت های روزانه(34)/ در اهمیت اقتصاد مقاومتی


 کماکان به فکر اقتصاد مقاومتی یا مردمی و مؤلفه ها و زیر ساخت های آن هستم. تمام ذهنم را به خود مشغول کرده است. یقیناً بخش اعظمی از تحقق آن به فرصت ها و مهارت هایی بر می گردد که بستر ساز آن باید دولت یا حاکمیت باشد. اما اگر حاکمیت کوتاهی کرد، چه؟ اگر فقط حرف زد، چه؟ اگر فریب داد، چه؟ اگرعمل پارادکسیکال داشت، چه؟ اگر مردم خواستند و نتوانستند، چه؟ اگر گشتند و نبود، چه؟ باید دید قطع نظر از سیاست ها و اصول خوبی که در اسناد مرتبط با اقتصاد مقاومتی وجود دارد، مانع اصلی عملی شدن آن چیست؟ پذیرفتیم ریا و تظاهر و کارکرد مثبت حرف بدون عمل در کشور یک مانع عمده به شمار می رود، پذیرفتیم ظرف تمرکزگرایی و اقتصاد نفتی مانع ساختاری اصلی است، پذیرفتیم تحریم نیز جزء موانع محسوب می شود، پذیرفتیم فقدان شجاعت در بیان واقعیات هم یکی از این موانع است و ... گفتیم و گفتیم و گفتیم. کار تمام می شود؟ می خواستم بنویسم خیر، اما عبارتم را تغییر دادم، ممکن است نشود، اما گامی اساسی برداشته شده است.
 باید فکر ها و فرصت های بالفعل برای ایجاد خلاقیت جدید و فرصت های نوظهور روی هم ریخته شوند. از مردم و راه حل های آنان استفاده شود. از آنان خواسته شود تا از تجربیات خود به ما بگویند. از موانع پیش روی خود به ما بگویند. در فرصت سازی ها به ما کمک کنند. دانشگاه ها عملی تر شوند. در کل رشته های دانشگاهی رافع نیاز شوند و پاسخگوتر و عملی تر تعریف شوند. شاخص های ارتقاء استادان باید به جای بهره گیری صرف از زبان گزاره ای، معطوف به زبان چگونگی و ساختن و ایجاد کردن باشند. بیگانگی علم و جامعه مبدل به رابطه پویا و دیالکتیک علم و جامعه شود.
نمی دانم شاید مشکل ما در ندیدن چیزهای ریز و خُرد است. احتمالاً از این پس باید زاویه دید خود را تغییر دهیم. اگر قرار است از تمرکزگرایی و اقتصاد نفتی فاصله بگیریم، اگر قرار است چشممان به صنایع کوچک و متوسط باشد، ناگزیر باید جوری دیگر بنگریم و فرصت سازی کنیم. باید متوجه ضرورت این دگرگونی باشیم و ضمن پذیرفتن مسئولیت های خود، آن را به مردم منتقل کنیم. مردم بیاموزند که دیگر نباید چشم امیدی به اقتصاد دولت محور داشته باشند و باید خود آستین ها را بالا یزنند و ارتقاء بخش مهارت های متناسب و سازگار با این تحول شرایط باشند. حال این تحول شرایط و آمادگی پذیرش آن چه الزامات و تبعاتی دارد باید آماده آن باشیم و در انتقال وضعیت یاری رسان مردم باشیم.
این یادداشت را نیمه های شب می نویسم. خوابم نمی برد. مدام در فکر اقتصاد مقاومتی و ابعاد و مؤلفه ها، زیر ساخت ها و موانع آن هستم. این اقتصاد می تواند موضوع مقالات، پروژه ها، پایان نامه های دانشجویی، برنامه های رسانه ای، فیلم ها، همایش ها، میزگردها، گفتگوها، و ... باشد. جلسه مسئولان و متولیان گفتمان سازی اقتصاد مقاومتی، از جمله دبیر خانه شورای فرهنگ عمومی با روحانیان، معلمان و دانشگاهیان، هنرمندان، اصحاب رسانه  و صنوف مختلف برای فراگیر شدن ضرورت اقتصاد مقاومتی و دریافت پیشنهادات آنها و استفاده از ظرفیت ها و امکانات نهادها و سازمان های مرتبط با اشخاص حقوقی این متولیان می تواند با جدیت و اهتمام بیشتری دنبال شود. این گفتمان سازی می تواند به همین ترتیب در دستور کار متولیان استانی و به طور خاص دبیر خانه های استانی شورای فرهنگ عمومی و با ضرورت بیشتر قرار گیرد، چون اگر قرار باشد اتفاقی عمده رخ دهد در نهایت باید این اتفاق عمده در سطح استانی رخ دهد. در این سطح است که باید نمود تمرکز زدایی و ایجاد فرصت های نوظهور را شاهد باشیم. متعاقب دریافت این پیشنهادات و فهم موانع تحقق اقتصاد مقاومتی است که باید رفع قوانین مزاحم و تصویب قوانین رهگشا در دستور قرار گیرد.
 به نظر می رسد با تنظیم، تصویب و ابلاغ اصول اقتصاد مقاومتی، سیاست های کلان الگوی مصرف، اشتغال و حمایت از تولید ملی، همراه با مواضع رهبری در تاریخ 92/12/20 و اول فروردین 95، گام اساسی برداشته شده است. گام های بعدی را باید محکم برداشت. این گام ها مربوط به شناسایی موانع و مجاری مربوط به فرصت هاست. عضویت در شورای فرهنگ عمومی فرصتی است برای طرح پیشنهادات و دنبال کردن آنها. وظیفه ای است سنگین که فشار روحی و روانی ام را افزون کرده است. حتی برنامه های مطالعاتی ام را به هم ریخته است. قصدم این است که از هر فرصتی استفاده کنم و طرح موضوع کنم. در سخنرانی ها از اهمیت و ضرورت و الزامات آن بگویم، به ابعاد و مؤلفه های آن در قالب پیشنهاد عنوان پایان نامه به دانشجویانم بپردازم. از استادان و همکارانم بخواهم راجع به این قضیه جدی تر بیندیشند. از موانع بگویند. برای رفع مانع پیشنهاد بدهند و مطالبه داشته باشند. چه می دانیم شاید در کنار موانع ساختاری و حقوقی، افرادی خاص و با منافعی خاص هم شناسایی شوند، که در ظاهر ردّی از آنان در ساختارها نیست. باید در شناسایی موانع فانوس یه دست در هر چاله و چولۀ مرتبطی سرک بکشیم و اراده و عزمی ملی برای شناسایی و مقابله با موانع ایجاد کنیم.
حساسیت ما در مورد اقتصاد مقاومتی به این خاطر است که برای اولین بار با سندی مواجهیم که یک منظومه است. هم بُُعد اقتصادی دارد، هم سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و انقلابی و حماسی و هویتی. نشانه و نمادی از انقلاب اسلامی و اهداف و شعارهای آن است. هم ناظر به مظروف است و هم مستعد فهم و شناسایی ظرف مربوط به تحقق آن. امید بخش، شور آفرین و اعتماد بخش است. پیوند دهنده مردم با حاکمیت است. اتصال دهنده قدرت مدنی با قدرت رسمی است. یک ضرورت همیشگی و تاریخی است. باید قدردان آن باشیم، قدر فرصت را ندانیم از دست می رود. خدایا ما را در انجام وظیفه خطیرمان یاری کن.


یادداشت های روزانه (33)/ تروریستی خواندن حزب الله لبنان


روزانه پیامکهای زیادی برایم ارسال می شود؛ از مسائل داخلی تا اتفاقات خارجی. چندی پیش خبری ارسال شد مبنی بر اینکه شورای همکاری خلیج فارس حزب الله لبنان را یک جماعت تروریستی اعلام کرده است. از چند زاویه می توان این اتفاق را تحلیل کرد، اینکه این کار نوعی ادا در آوردن است. می خواستم بگویم ادای بزرگترها را در آوردن، اما پیش خود گفتم بزرگی که رسم بزرگی را نمی داند نمی توان آن را بزرگ دانست. به هر حال تقلید از کسانی است که حداقل عنوان رسمی و مخصوص به این کار را یدک می کشند.

ثانیاً چقدر باید احمق باشند که مخاطبان و شهروندان خود را این اندازه احمق بپندارند که با این کار سرپوشی بر حمایتهای بی دریغ خود از بزرگترین و شهره ترین گروه تروریستی به نام داعش بگذارند. آخر کمی حیا هم خوب چیزی است، کمی احتیاط هم خوب چیزی است. در این کشورها چه می گذرد که اینها را برای این مانورها جری و گستاخ می کند. آخر حماقت هم به خصوص در عالم سیاست برای خود پیچ و خمی دارد، این همه حماقت آشکار چه توجیهی دارد؟

ثالثاً این را یک دوراهی یا راه خود ویرانگر برای غرب به ویژه آمریکا تفسیر می کنم. از یک طرف موفقیت صوری و آشکار آمریکا را می بینم که تا کجا پیش رفته است که علناً کشورهای اسلامی و عرب زبان(حداقل برخی از آنها) را به اتخاذ یک چنین موضعی کشانده است، که مقاوم‌ترین، خوشنام ترین و مؤثرترین گروه مقاومت به نام حزب الله را یک سازمان تروریستی اعلام می کنند و حمایتهای آشکار از رژیم صهیونیستی را تداوم می بخشند، اما از طرف دیگر، وجه خود ویرانگری این پیشروی را در همین حمایتهای احمقانه و آشکار می بینم.

به نظر می رسد این حماقت و جهالت دامن خود آمریکا را هم گرفته است. اگر بتوان از حامیان و دوستان یک سیاست، یک کشور و یک فرد، به قضاوت در مورد سیاست، کشور و یک فرد نشست، حداقل حمایت دوستان احمق در برخی از کشورهای اسلامی پرده از حماقت و جهالت آمریکا بر می دارد که راه دیگر این دوراهی و یا همان خود ویرانگری یک سیاست را بر ملا می سازد.

آمریکا چه اندازه باید احمق باشد که دنیا را اینگونه احمق بپندارد. نمی دانم، آیا این یک قاعده عمومی است که برخی پیروزی ها و پیشروی ها نشانه و علامت شکست باشد؟ آیا شروع هر ناکامی و سراشیبی با ظاهر کامیابی و سربالایی گره خورده است؟

قطع نظر از فراگیر و پیچیده بودن این قاعده، حداقل، قاعده پیروزی باطل که چنین است. به طور قطع این حماقت نیست که کامیابی صوری می آورد، این کامیابی صوری و ناموجه است که حماقت می آورد و حماقت مقدمه فروپاشی و ناکامی پی در پی می شود.

لذا ممکن است در اتخاذ این سیاستها و رفتارهای ناموجه، ذهنها متوجه مخاطب زودباور و بااحتیاط، احمق شود، اما این خطاست، این سیاستها و رفتارها از یک ذهن احمق می تراود و نشأت می گیرد که به گونه ای با پیشروی ناصواب گره خورده و منتظر فرصت ظهور و بروز است.

ظهور و بروز این سیاستها و رفتارها و بی خردی ها مقارن است با ناکامی و شکست این سیاستها و رفتارها و این ناکامی و فروپاشی ها بیش از آنکه ریشه در خرد متصدیان آنها داشته باشد ریشه در حماقت آنان دارد. و ما امروز شاهد اوج این حماقتها و در نتیجه افول و شکست تدریجی آنها هستیم و از این بابت قلبم بسیار روشن است.


شنبه 23 آبان 1394

تعامل با علوم انسانی غربی

نوع مطلب :عمومی ،


تعامل با علوم انسانی غربی


عماد افروغ یکی از چهره‌هایی است که معمولا او را با وجهه سیاسی‌اش به یاد می‌آورند. اما افروغ در سال‌های اخیر در حوزه علوم انسانی و آن‌گونه که خود تاکید می‌کند، فلسفه علوم اجتماعی فعال بوده است. حضور افروغ در نمایشگاه مطبوعات و غرفه روزنامه «فرهیختگان» فرصت مغتنمی بود تا درباره علوم انسانی در ایران، مبانی آن و نسبت این علوم با رسانه‌ها به گفت‌وگو بپردازیم.

هم‌اکنون گروهی از رسانه‌های حاضر در فضای مجازی و نشریات مکتوب به صورت خاص به حوزه علوم انسانی می‌پردازند. سوال من این است که چنین ورودی را چگونه ارزیابی می‌کنید و مزیت‌ها و آسیب‌های آن را در چه می‌دانید؟

به نظر می‌رسد در این موضوع هیچ اشکالی وجود نداشته باشد به شرط اینکه این پرداختن به علوم انسانی موضوعی، روشمند، به‌گونه‌ای غیر‌سیاسی و بیانگر اشراف به رویکردهای جاری علوم انسانی باشد. از سوی دیگر در پرداختن به حوزه علوم انسانی در رسانه‌ها باید به این نکته دقت شود که برخورد سطحی، تُنُک و هیجانی، صورت نگیرد. اما مساله‌ای که در اینجا وجود دارد این است که من در کل احساس می‌کنم مباحثی که در ذیل علوم انسانی و تحول آن مطرح می‌شود، متاسفانه مطالب درخور و عمیقی نیست.

چرایی پیدا‌نشدن این عمق در چنین مباحثی به چه دلیل بوده است؟

به نظر می‌رسد مباحث علوم انسانی به خوبی فهمیده نشده و حتی رویکردی هم که امروزه قصد دارد توجه شایسته‌ای به علوم انسانی داشته باشد، یک رویکرد بیشتر مبتنی‌بر مهندسی - پزشکی است تا انسانی. این سوال پاسخ سطحی ندارد و پاسخی چند‌وجهی را می‌طلبد. از همان روزهای اول که قرار بر پرداختن به علوم انسانی باب شد، مبانی یک‌سری از رشته‌های نوظهور در کشور به‌خوبی مطرح یا اینکه اصلا بیان نشده است. این در حالی است که در این مباحث بیشتر به نتایج پرداخته شده تا مبانی. اگر از همان زمان به جای نتایج، به مبانی پرداخته می‌شد، شاید امروز با نتایج و دلالت‌های دیگری مواجه بودیم. متاسفانه کاری که صورت گرفت این بود که محصولات حوزه علوم انسانی در کشورهای دیگر به دانشگاه‌ها وارد شد، بدون اینکه اشرافی به آن مبانی وجود داشته باشد. حتی امروزه نقدهایی که خود غربی‌ها بر خود آن مبانی و آثار دارند نیز به درون جامعه علمی کشور منتقل نمی‌شود، چون اشرافی به مباحث علوم انسانی وجود ندارد. حتی اگر واقعا ما به آنچه هم‌اکنون در غرب می‌گذرد توجه می‌کردیم، بسیاری از رویکردهایی که امروزه اتخاذ می‌کنیم را دیگر به کار نمی‌گرفتیم. خود من چون همیشه دغدغه علوم انسانی و توجه به مبانی را داشته‌ام، حوزه فلسفه علوم اجتماعی را اختیار کردم و آثاری نیز که تاکنون از من منتشر شده، حول و حوش توجه به آن اتفاقات جدیدی است که در این حوزه رخ می‌دهد.

نکته مهمی که در بحث از علوم انسانی امروزه در کشور وجود دارد، مفهوم «علوم انسانی اسلامی» است که رویکردهای متفاوتی نیز در قبال آن وجود دارد. آیا این مفهوم در حوزه فلسفه علوم اجتماعی، امکان تبیین دارد؟

در این حوزه بحث کنار‌گذاشتن علوم انسانی غربی مطرح نیست بلکه بحث درباره دیالوگ و تعامل است. من تعامل با علوم انسانی غرب را نه‌تنها جایز می‌دانم، بلکه توصیه می‌کنم. اما تعامل دوسویه است و یک‌سویه نیست. مساله‌ای که درباره علوم انسانی و علوم اجتماعی به‌طور خاص وجود دارد این است که شرایط فرهنگی، تاریخی، زبانی و... که این علوم از دل آن شرایط بیرون می‌آید، روی محتوای آن اثر می‌گذارد. ما نمی‌توانیم در علوم انسانی بگوییم که علمی به صورت مطلق برای همه کشورها توصیه می‌شود؛ زیرا بیان این مساله، از مبنا غلط است. علم، مفهوم‌محور است و وقتی علم مفهوم‌محور می‌شود، پای زبان، شرایط اجتماعی، زمینه‌های تاریخی، فرهنگی و... به میان می‌آید. البته این مسائل باعث رقم‌خوردن علم نمی‌شود اما علم رنگ و بوی آن جامعه را به خود می‌گیرد. جامعه‌شناسی - به هر حال و طبق یا خلاف خواسته ما - فرهنگی است اما قرار نیست تابع فرهنگ باشد، هر چند که باید بوی فرهنگ را بدهد. این مسائل، مباحث بنیادی علوم انسانی است که امروزه در دنیا مطرح است. متاسفانه این اتفاق در کشور ما نیفتاده، درحالی که تحولات زیادی در خود غرب روی داده است. تاکنون در میان مباحث علوم انسانی غربی گفته می‌شد دین به عرصه ایمان بپردازد و علم به عرصه حقیقت. اما امروزه بسیاری از عالمان قوی علوم انسانی اظهار می‌کنند این حرف غلط بوده و دین نیز به حقیقت می‌پردازد.
پس باید دیالوگی بین دین و علم برقرار شود چون که دین هم ادعای حقیقت را دارد. این رویکردی بسیار مهم برای رابطه دین و علم است. اگر امروزه بخواهیم از علوم انسانی اسلامی سخن بگوییم، می‌توانیم درباره خود عالم اسلامی، ‌انگیزه‌های او، جامعه اسلامی، فلسفه تعلیم و تربیت اسلامی و... صحبت کنیم که تاثیراتی روی علوم انسانی اسلامی بگذارند اما همه این مباحث باید روشمند بحث شود. متاسفانه اکنون این احساس وجود دارد که این بحث‌ها بیشتر سیاسی و جنجالی است.


نوع شناسی خطا در جامعه


صبح امروز حسی برای نوشتن در خصوص رابطه انسان و خدا و پیچیدگی ها و رمز آلود بودن  آن به دست داد، اما به دلیل ضیق وقت موفق به انجامش نشدم. می خواستم به این نکته یا نکات اشاره کنم که این رابطه پیچیده تر از آن است که برخی ساده و یکنواخت می پندارندش. نمی دانم اما به این نکته رسیده ام که زندگی، دیالکتیکی از خطا و صواب در رابطه انسان و خداست. زندگی عاری از خطا، فاقد حسی از صواب و حتی صواب خواهد بود. خطا، حتی در وجه منفی اش، می تواند گام و تحولی به سوی صواب و از طریق رجعت به سوی خدا باشد. سال ها پیش عبارتی موجز بالای صفحه اول کتاب گفتارهای انتقادی نوشتم: «و خدا شکارچی لحظه هاست، باشد که در زندگی ما نیز لحظاتی برای شکار وجود داشته باشد.» قرار نیست، ممکن هم نیست، که تمام لحظات زندگی ما و با تعبیری خاص، مثبت و متعالی باشد، مهم روحیه رجعت و تعالی جو و کمال گرای امیدوارانه ماست. چه بسا حالات صواب ما عُجب آورد و حالات خطای ما رجعت. و چه تحولی است، اگر با حالت رجعت در حال صواب باشیم. یعنی در عین صواب، حسی از خطا و در نتیجه رجعت داشته باشیم و البته که این حس اولیاء خداست؛ اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم ... تنزل النقم ... تغیر النعم ... تحبس الدعا و یا در جایی دیگر اللهم اغفر لی کل ذنب اذنبته حضرت امیر(ع) بیانی از این حس اولیایی است، و این منافاتی هم با واقعی بودن این حس برای ایشان ندارد که حسنات الابرار سیّئات المقربین، اما می توان آن را آرزو کرد.
اما سخن دیگر و شاید مهم تر، سنخ شناسی ما از خطا و متقابلاً صواب است. اینکه انسان نسبت به همه خطاهایش حساسیت داشته باشد و در صورت بروز خطا، حالت رجعت و انابه داشته باشد، بسیار نیکوست، اما این حساسیت منافاتی با حساسیت بیشتر و کمتر، نسبت به خطاهای مختلف ندارد. اینکه حساسیت ما به خطاهای اجتماعی تر و بزرگتر، بیشتر از خطاهای فردی و طبیعتاً کوچکتر باشد. در این بین نباید از تأثیر تابوها و منع های فرهنگی و اجتماعی بر نوع شناسی خطاها و در نتیجه حساسیت ها و واکنش های درونی و عاطفی نیز غافل شد. آیا فقدان حساسیت اجتماعی و سیاسی نسبت به خطاهای بزرگ و پیچیده و بعضاً نا آشکار بر احساس عذاب درونی و واکنش عاطفی نفرت انگیز، بی اثر است؟ آیا شرایط و سازوکارهای اجتماعی و فرهنگی بر نسبت سنجی خطاها بی تأثیر است؟ آیا در این نسبت سنجی ها صرف یک رابطه و شناخت فردی و درونی با خدا کفایت می کند؟ پس نقش وحی و انبیا و مفسران وحی و درک های متناظر با شرایط متنوع زمانی و مکانی و آثار ساختارها و روابط نهادینه شده اجتماعی، اعم از مثبت و منفی، چه می شود؟ بپذیریم که فهم خطا و صواب، صرفاً فردی و از جنس رابطه بین انسان و خدای صرف، منهای شرایط و روابط ساختاری اجتماعی نیست، آنگاه می توانیم به داوری در این خصوص بنشینیم که حال و روز شرایط و روابط ساختاری ما چه حال و روزی است؟ بر کدام خطاها حساسیت دارد و نسبت به کدام خطاها بی حساسیت است؟ آیا اصولاً خطاهای پیچیده و نه چندان آشکار اجتماعی که مصداق بارز ظلم و تعدی اجتماعی اند، دیده می شوند یا خیر؟ بالاتر از این، با گذشتن از خیر مجازات، آیا به این خطاهای پیچیده، پاداش داده می شود یا خیر؟ اصولاً در نسبت سنجی خطاها، کدام خطا سنگین تر است، خطاها و اشتباهات فردی یا خطاها و اشتباهات اجتماعی؟ جامعه مطلوب، چه جامعه ای است؟ بله، مطلوب آن است که هیچ خطایی و در هیچ مرتبه ای صورت نگیرد و هیچ خطایی هم کوچک شمرده نشود که به تعبیر حضرت امیر(ع) اشد الذنوب مااستهان به صاحبه( بزرگترین گناه آن است که صاحبش آن را ناچیز شمارد)، اما با شناختی که از انسان و هستی و رابطه دیالکتیک او با خدا، خود، دیگری و جایگاه خطا و نسبت آن با صواب وجود دارد، این امر حداقل برای انسان های معمولی امکان ناپذیر است و برای انسان های متعالی هم نمی توان نسخه یک انسان شناسی استاتیک و غیر پویا را پیچید. حسب مراتب تشکیکی عالم، جنس و نوع خطاها و صواب ها فرق می کند، اما فرض فقدان هر گونه خطا و فعلیت محض و نبود هر گونه کمال گرایی، به نظر حتی برای انسان های متعالی نیز محال می آید. اما قطع نظر از این مطلوب، سخن ما درباره نسبت سنجی خطاهاست، اینکه کدام بر دیگری به لحاظ سنگینی و بُرد در اجتناب و مواجهه، ارجحیت دارد، نسبت به کدام باید حساس تر بود و بقاء جامعه در گرو کدام حساسیت است. به راستی این عبارت الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم به چه معناست؟ چرا جامعه با کفر دوام می آورد، اما با ظلم خیر؟ بحث ما در مورد ظلم است، قطع نظر از ارتباط بین ظلم های شخصی و اجتماعی، کدام ظلم وزن سنگین تری دارد، یا باید داشته باشد. با ذکر مثالی حرفم را بهتر می توانم منتقل کنم: دونفر را در نظر بگیرید، یکی، از خطاهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی اجتناب می کند، آبرو نمی ریزد، افترا نمی بندد، رانت خواری نمی کند، از مواهب اجتماعی – سیاسی و به صورتی غیر منضبط و غیر متعارف بهره مند نمی شود، اما فرضاً یک سری خطاهای فردی در حیات خلوت خود مرتکب می شود. دیگری و در حالت مثالی اش( هر چند بسیار بعید به نظر می رسد) در حیات خلوتش از خطا اجتناب می ورزد، اما آگاه یا نا آگاه مبتلا به انواع و اقسام ظلم ها و تعدیات اجتماعی می شود، به نام ارزش ها، آبرو می ریزد، هتاکی می کند، متنعم ار انواع و اقسام رانت ها و امتیازات سیاسی تعریف شده می شود. کدام خطا سنگین تر است و جامعه عادل باید حساسیت اصلی به کدام سمت داشته باشد و هم اکنون در مورد یک جامعه بخصوص به کدام سمت است؟ اگر بتوان جوامع را بر حسب حساسیت هایشان نسبت به خطا و صواب داوری کرد، که به نظرم این کار خود بزرگترین صواب است، آنگاه می توان در مورد جوامع مختلف و در این خصوص به داوری نشست و از این طریق پی به شبکه های اغوایی و القایی قدرت و انواع و اقسام روابط و ساختارهای فریب دهنده و منطوی و پیچیده با فسادهای مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی فرهنگی برد. یکی از موضوعات خوب تحقیق می تواند خطاشناسی در دین(کتاب و سنت) و یا ارتباط این خطا شناسی با شرایط تاریخی و اجتماعی و یا تعابیر مختلف از این خطا شناسی های دینی باشد. به طور قطع، پیش فرض های ما در نحوه شناسایی این خطاها بی تأثیر نخواهد بود، اما باید نهایت دقت روش شناختی را در پرهیز از القاء این پیش فرض ها در جواب های دریافتی نمود، این دیگر بستگی به شناخت شناسی ما در بررسی این موضوع دارد. 


محاوره ای انسان شناختی بین تو و او(دعوت متقابل خداشناسی و آگاهی از واقعیات تاریخی دینی)


امروز صبح بحثی در خصوص انسان، چیستی و سرنوشت او در گرفت. داستان از اینجا شروع شد که اکر فردی بگوید زندگی چیزی جز خور و خوراک و خواب و لذت و قدرت و شهوت و بهره کشی نیست و نوع دوستی، خیر خواهی و اخلاق و امر متعالی و امثال ذلک ابزار کلاه برداری و پیش برد همان غرایز و اهداف مادی اند، به او چه باید گفت؟ اگر کسی بگوید که انسان همان حیوان اما مجهز به سلاح فریب و نیرنگ است، به او چه باید گفت؟ اگر به او بگویی در این صورت دنیا جنگل می شود، می گوید اولاً بشود، ثانیاً مگر نیست؟ چه می گویی؟ اگر بگویی همین که من و تو بحث می کنیم، یعنی اندیشه ای در پس آن است، پس حیوان نیستیم، می گوید: گفتم که حیوان درنده مجهز به سلاح تدبیر است، قوه اندیشیدن مورد نظر تو، قوه تدبیر و پهن کردن دام برای بهره بیشتر بردن از مواهب مادی و استثمار دیگران است. تو چه می گویی؟ اگر بگویی اما برخی این گونه نیستند، به دیگران کمک می کنند، خیر خواه هستند، نوع دوست اند، عشق و ایثار را می فهمند. می گوید: اینها یا نادان اند یا کلاه بردار، یا فریب قوه تدبیر دیگران را خورده اند و در دام فریب دیگران گرفتار آمده اند و یا خود دامی تازه پهن کرده اند. اگر بگویی از کجا که خود دام پهن نکرده باشی، می گوید: کدام دام؟ من که رُکّ و صریح از دام و قدرت طلبی و کام جویی و شهوت و بهره کشی گفتم. اگر بگویی اما درون و احساس من به من چیزی دیگر می گوید، می گوید: اما درون و احساس من چیزی دیگر می گوید. می گویی: خب در این صورت کدام صواب است؟ می گوید: اصلاً صواب چیست؟ می گویی: منظورم از صواب اشاره به امر بایسته نبود، کدام واقعیت دارد؟ تو نمی توانی هر که مثل تو نیندیشید و عمل نکرد متهم به فریب و حماقت کنی، حداقل می توانی به یک نسبیت بیفتی و بگویی هر دو واقعیت دارد. اما نمی توانی منکر واقعیت داشتن قول و قائل مخالف خودت بشوی. می گوید: گیریم که حرف تو را پذیرفتم، حاصل چیست؟ یک نسبی گرایی. تو هم نسبی گرایی، تو هم نمی توانی شالوده و ذات و غایت و اصل و نَسَبی را باور کنی. زیاد با هم فرق نداریم. نسبی گرایی من با لذت گرایی پیوند خورده و نسبی گرایی تو با دیگر خواهی. اما کماکان گرفتار در این نسبی گرایی هستی و به نظر نمی رسد با نسبی گرایی بتوانی توفیقی در ارجحیت حیات اخلاقی و متعالی بر حیات مادی و غیر متعالی به دست آوری. ظاهراً عدم تناقض بین بینش و عمل من کمتر از توست. می گویی: تو هم متناقض می گویی، در ابتدا مطلق انگارانه سخن می گفتی اما حالا از نسبی گرایی دم می زنی.
 اصلاً بیا از خود نسبی گرایی آغاز کنیم. می توان درکی از مطلق نداشت اما نسبی گرا بود؟ می توان مطلق گرا نبود و نسبی گرا شد؟ می گوید: با تو موافقم نمی توان، خب که چی؟ می گویی: پس مطلقی هست، می گوید: باشد، من که منکر آن نیستم، تفسیرم از محتوا و مضمونش با تو یکی نیست. می گویی: پس بیا راجع به محتوا و مضمونش حرف بزنیم. اصلاً به چه می گوییم مطلق، چگونه متوجه آن می شویم، راه داوری اش چیست؟ آیا در این شناخت و داوری، ارجاعی به بیرون صورت می گیرد؟ می گوید: گیریم که آن را صرفاً یک ابزار معرفت شناختی و گفتگو و زبان شناختی و قاعده بازی و امثال ذلک تفسیر نکردم و برای آن حقیقتی قائل شدم، که چی؟ می توانم بگویم مطلقی وجود دارد که خالق و مؤید انسان حیوان نمای مجهز به قوه تدبیر است، چه می گویی؟ تو می توانی بگویی: اما ما که اصل انسان حیوان نمای مجهز به قوه تدبیر را علی الاطلاق نپذیرفتیم و حداقل به این رسیدیم که می توان تفسیر دیگری هم از آن به دست داد، یعنی نسبی اندیشی. چگونه خالق مطلق می تواند خالق و حامی هر دو انسان(شناسی) باشد، هم انسان را خود خواه و لذت جو وهم دیگرگرا و خیرخواه به طور مطلق بیافریند. تصور نمی کنی حال که پذیرفتیم مطلقی وجود دارد که وراء زبان و توانایی سخن گفتن ما و محدودۀ علایق و گرایشات ما وجود دارد، باید فهمی از او و ویژگی های او و تمایل او به تفسیر خودخواهانه یا دیگر خواهانه به دست آوریم؟ می گوید: اما چگونه؟ لابد مرا دعوت به پذیرش و گرایش به مدعیان دینی در پذیرش کتب مقدس، آن هم با تفسیر خود، برای اطلاع از انسان شناسی خودخواهانه یا دیگر خواهانه مورد نظر خدا یا موجود مطلق می کنی! من که از اساس آن را کلاه برداری دانستم. می گویی: چه کسی این را گفت، آن چه من گفتم، بسط مطلق اندیشی، حتی الامکان فهم ملزومات و استلزامات و احتمالاً تن دادن به این استلزامات است. می گوید: پس مرا به خداشناسی دعوت می کنی؟ می گویی: بله. می گوید: مسئله ای نیست به آن فکر می کنم. امیدوارم با خداشناسی به بایسته شناسی برسم. راستش را بخواهی، درست است که از کلاه برداری اخلاقی و دینی منزجرم، درست است که نمی توانم از خواسته های روزانه زندگی ام به نام خیرخواهی و نوع دوستی دست بکشم، اما از اینکه دیگران حسب تفسیر خودم از انسان و زندگی با من برخورد ابزارانگارانه کنند و مرا آلت فعل قدرت طلبی ها و خواسته های مادی خود قرار دهند هم احساس خوشی ندارم و تصور می کنم اگر آن تفسیر از انسان را به دست دهم در وهلۀ اول گریبان خودم را می گیرد و من در واکنش و ذیل آن انسان شناسی، گرگی هستم که گرگ تر خواهم شد. می گویی: حال که به نظر می رسد لااقل عطف به اصل طلایی اخلاق مبنی بر اینکه چیزی که برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم مپسند، اگر نمی خواهی ابزارت کنند، دیگران را هم ابزار نکن، بیا و درون کاوی کن، به خودت بنگر، با خودت حرف بزن. منکر آن خود طبیعی ات نیستم، اما می خواهم تو را به یک خود دیگری در درونت دعوت کنم که پیامش وراء خودخواهی ها و متمایل به دیگر خواهی ها و نوع دوستی ها و ایثارهاست. به نظر من اینجا همان تناسب و سازگاری انسان شناسی غیر خودخواهانه با موجود مطلقی به نام خداست که از آن بحث کردیم، یعنی انسان شناسی ای مطلق نگر و متناسب با خدای مطلق. به عبارتی خیر خواهی و نوعدوستی و انفاق و ایثار به مطلق گرایی نزدیک تر است تا نسبی گرایی. شاید این تفسیری از همان افعال مطلق و غیر نسبی گرا و غیر تاریخیگرایانه اخلاقی باشد. و آنان که اخلاق را مطلقا تاریخی و قراردادی می دانند، در وافع با نسبی کردن امر مطلق یا خدا، فضای آشفته و درهم و برهمی را رقم زده اند که حتی نسبیت مفهومی نیز رخت بر بسته و همه چیز تابع قدرت و زور می شود. می گوید: هرچند خیلی زود می خواهی مرا به نتیجه برسانی، اما دعوت تو را به خدا شناسی و واکاوی درونی می پذیرم، اما اجازه ده من هم تو را دعوت به نیازها و خواسته های مادی، از یک طرف و واقعیات تاریخی به نام دین و اخلاق، از طرف دیگر بکنم. می گویی: بله، من هم می پذیرم. پس دیدار مجدد ما پس از این تأملات و تفکرات دوگانه.


با خودت حرف بزن/ نه ارباب شو نه رعیت


مهم گذران روزمره زندگی نیست، مهم نحوه گذران آن است که در گرو تفسیر انسان از هستی و عمل به آن تفسیر در حد امکان و توان است. این امکان، هم به فعلیت ها و هم به قابلیت های انسان در مواجهه با موانع و محدودیت ها تعریف می شود. تفسیر محدود یا غلط از عالم و یا بی توجهی به تفسیر در عمل، هر قدر هم خوب و جامع و واقع گرا، در عمل هر دو بازدارنده و غیر وافی به مقصوداند. هم رسیدن به یک تفسیر جامع از عالم، طبیعی و اجتماعی و هم عمل حتی الامکان به این تفسیر کار دشواری است. اول باید تفسیر خوب و مؤلفه های یک تفسیر جامع معلوم شود و بعد محتوا و جوهر این تفسیر مشخص و متعاقباً به آن عمل وفادارانه شود. و شاید سخت ترین قسمت، کار عمل وفادارانه باشد. گذر زمان گرد تردید بر او ننشاند و تفاسیر متعالی و ماورایی را قربانی تفاسیر محدود و سطحی نکند. با موانع درونی و بیرونی سد راه تفسیر خوب و مقابله با موانع درونی و بیرونی در افتد و به عمل وفادارانه خود به این تفسیر سامان دهد. هم در نظر، هم در عمل، هم در رابطه نظر و عمل و به طور عمده در تجلی این رابطه در عمل، مدام مراقب این ارتباط منظومه ای و عناصر این ارتباط باشد. در هر دو بعد نظر و عمل به هر دو مانع درونی و بیرونی توجه داشته باشد. مواجهه و گفتگو با خود و درون خود و ارزیابی مواجهات خود با خود و خود با دیگری و دیگران و بیرون از خود، باید مهم ترین دغدغه او و به صورتی مستمر باشد. خودم به خودم می گوید که چه طریقی طی شده است، افت و خیزهایم چه بوده است، سر عهدم بوده ام یا خیر؟ آزاد زندگی کرده ام یا بنده و رعیت دیگری بوده ام؟ حاضر به پرداخت تاوان رهایی و آزادیم بوده ام یا خیر؟ مرگ آگاهانه و عزیزانه زندگی کرده ام و یا در لحظه ها و دم غنیمت شمری ها غوطه ور بوده ام؟ در این مسیر تا چه حد به دیگری اندیشید ام و سرنوشت او را سرنوشت خودم دیده ام، خودخواهانه اندیشیده و عمل کرده ام یا خودم را در ارتباط با دیگری تعریف کرده و توأمان نظری و عملی پیش رفته ام؟ پیش روی ها و پس روی هایم چه بوده است؟ داشتن هایم مقدم بوده یا شدن هایم؟ وضع شدنم در مقایسه با داشته هایم چگونه است؟ چه قدر شده ام و چه اندازه راه دارم؟ تمامی که ندارد، اما من کجای مسیرم؟ تا چه اندازه عمر کوتاه خود را در پرداختن به سوال های اصلی و تفکر در هستی در ابعاد مختلف بهره برده ام؟ قدر اندیشه و اندیشیدن را دانسته ام؟ از بالا به خودم نگریسته ام؟ متوجه شده ام که موجودی اندیشنده هستم و تاکنون هیچ فیلسوف و اندیشمندی یارای مخالفت عملی با اندیشه نبوده است؟ قدر این اندیشیدن را تا چه حد دانسته ام؟
خدایا! چرا قدر نمی شناسیم، چرا غافل می شویم؟ چرا فراموش می کنیم؟ خدایا! چه می شود که قدر نمی شناسیم و غافل می شویم؟ این ماییم که باید شجاعانه مسئولیت غفلت ها و فراموشی ها را بر عهده بگیریم و به دیگری فرافکن نکنیم. یا در تفسیرمان از عالم خودمان را ندیده ایم یا کم دیده ایم یا دیده ایم و فراموش کرده ایم. هر چند نباید از رابطه منظومه ای و دیالکتیک در عرصه های مختلف، از جمله رابطه فرد و جامعه یا عامل و ساختار غافل شد، اما این منم و من های مثل من اند که ساختار و جامعه را ساخته اند و امروز خود گرفتار آن شده اند. اینها ابزار یک حیات خوب و اخلاقی و معقول اند. بشکنید ابزارهای بد و دست و پا گیر و برده پرور را. جایگزین کنید ساختارها و ابزارهای رهایی بخش انسانی را. به میزانی که انسان خود و قابلیت ها و به تبع مسئولیت های خود را بشناسد، شرایط، محدودیت ها، موانع و فرصت های بیرونی، رخ عیان می کند و زشتی ها یا خوبی های خود را برملا می سازد. تا خود را نشناسی سره از ناسره نمی کنی و اسیر بندهای بیرونی می شوی. محدود می شوی، از فلسفه وجودی ات غافل می شوی، گرفتار می شوی، برده اربابان در لباس های عیان و غیر عیان می شوی. آن قدر اسیر داشتن و تمایل به داشتن بیشتر می شوی که فراموش می کنی بردگی ات بیشتر شده است. داشتن در حد حرّیت و عدم وابستگی به غیر نیکو و ضروری است، از آن حد که بگذرد الحاق و چسبیدن به زمین است و مانعی برای پرواز روح و عقل. اگر حرّیت و قناعت، هم هدفی نیکو و هم ابزاری مطلوب برای رسیدن به غایات برتر است، بدان که نداشتن و ولع هر دو مانع یک حیات آزاد و قانع است. قرار نیست به نام قناعت فقر پیشه کنی که حرّیتت پایمال شود و قرار هم نیست آن قدر غرق در داشتن بشوی که حرّیت و آزادگی و مسئولیت خویش در برابر خود و دیگری را فراموش کنی. یادت برود که انسانی و برای اندیشیدن و مسئولیت های انسانی و اجتماعی زاده شده ای. مراقب هم باش رابطه ارباب و رعیتی اشکال متنوعی دارد. نه ارباب شو، نه رعیت. این را هم بدان تا جایی رعیت نشوی ارباب و رعیت نمی شوی. رابطه ای پیچیده و دیالکتیک در اینجا وجود دارد. تا بنده دنیا و نفسانیاتت نباشی نه ارباب می شوی و نه رعیت. ارباب نفس و رعیت خود واقعی ات باش تا نه رعیت باشی، نه ارباب مصطلح. مراقب رعیت شدن خودت باش. رعیت یک شکل و یک مظهر ندارد. رعیت اقتصادی، سیاسی و فکری و از همه پنهان تر، پیچیده تر و ظریف تر رعیت فکری است که مادر همه رعیت ها و رعیت پروری هاست. تلاش کن اشکال نوین رعیت پروری و دور شدن از خود واقعی را بشناسی و بشناسانی.


برگی از روزنگاشت تنهایی/ که شهیدان کِه اند این همه خونین کفنان


امروز سه شنبه 1/1/91 است. طبق قرار قبلی ساعت 7:30 صبح جهت شرکت در مراسم سال تحویل از اقامتگاه خود در آبادان راهی مسجد جامع خرمشهر و به یاد شهیدان بزرگوار آزادسازی خرمشهر و به یاد حضور خود در این عملیات شکوهمند شدیم. ...  حدوداً نیم ساعت مانده به تحویل سال وارد مسجد شدیم. یاد خاطرات شیرین دفاع مقدس، آزادسازی خرمشهر و شهیدان عالی مقام لرزه بر اندامم انداخت. بعد از اقامه دو رکعت نماز زیارت امام حسین(ع) با جمع حاضر در قرائت آیاتی از سورۀ بقره و دعای عهد همنوا شدیم و بعد از مقداری عزاداری و ذکر مصیبت امام حسین(ع) با نزدیکانم تماس گرفتم و عید را تبریک گفتم.  شاید یکی از به یاد ماندنی ترین مراسمی بود که در آن شرکت کرده بودم. در واقع من بودم و یک دنیا خاطره که جلوی چشمم حاضر می شدند و رژه می رفتند. یاد حماسه ها و خاطرات خود با برخی رزمندگان و شهدا، حال خوش و پر شور و شعفی برایم رقم زد.
می توانم بگویم که این شور و اشتیاق و حال را مدیون الطاف خدا و نورانی بودن اینجا هستم. مدت ها بود یک چنین حال خاصی به بنده دست نداده بود. هرچه در وصف آن بگویم، کم گقتم. احتمالاً حضور شهدا در این مسجد، همه را متحول می کرد. حالی بی غِلّ و غِش. حالی پاک و صاف، حالی زلال و بی رگه.
بعد از انجام مراسم سال تحویل ... سری به نمایشگاه عکس شهدا و رزمندگان آزادسازی خرمشهر زدیم و چند عکس نیز از نمایشگاه، از جمله عکسی که مرحوم رسول ملاقلی پور انداخته بود، گرفتیم. جهت صزف صبحانه وارد یک پارک خلوت شدیم. بعد از صرف صبحانه، خانم مجری از رادیو نزد ما آمد و گفت: می خواهم با شما در مورد فصل بهار مصاحبه ای داشته باشم که بنده پدر خانم یکی از پسرانم  که با ما همسفر بود را معرفی کردم، اما این مجری محترم گفت: می خواهم با شما مصاحبه کنم. به هر حال بعد از دقایقی، این مجری رادیو جلو آمد و گفت: در یک جمله، بهار را توصیف کنید. من از او خواستم با همسرم که تفألی به حافظ زده است مصاحبه کند. بعد از برقراری ارتباط، همسرم این دو خط شعر را تقدیم این برنامه کرد:


رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که کشید


و بعد از روبرو شدن با این سؤال که فصل بهار را در یک جمله توصیف کنید، ایشان پاسخ را به بنده احاله داد و بنده نیز در وصف این فصل گفتم که یک زایش و حیات مجدد است. هم زایش طبیعی و هم زایش انسانی. این دو زایش در کنار شهیدان خرمشهر که زایشی جدید را برای ملت و وطن ما رقم زدند، مضاعف می شود و زایش ما گذشت و ایثار است. یاد بگیریم که ببخشیم و با این کار دوباره متولد شویم. در آخر نیز از مردم غیور و شهید پرور خرمشهر تشکر کردم که پذیرای ما در تجدید خاطره شهدای فتح خرمشهر بودند.
از همسرم نیز خواستم که برای این خانم مجری محترم فالی بگیرند. این کار انجام شد و خانم مجری با تشکر فراوان از ما خداحافظی کرده و در پایان گفت: همسر شما خیلی خوب شعر حافظ می خوانند. بنده گفتم: ایشان لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه شیراز دارند و سی سال است در آموزش و پرورش تدریس ادبیات می کنند. ضمناً شوهر خوب هم بی تأثیر نیست. ایشان با لبخندی از ما خداحافظی کردند و قرار شد همسرم برای جمع ده نفری حاضر تفألی بزنند. به بنده که رسید، نیت شهدا کردم و پس از قرائت فاتحه به روح حافظ ، ایشان فال را بلند خواندند. دقیقاً در این شعر نام شهیدان به این شرح آمده است:


با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان کِه اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شکّر دهنان
(غزل 396)


ایشان به نیت خود نیز فالی زد و این شعر آمد:


دلا رفیق سفر بخت نیک خواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
(غزل 76)


متعاقباً جهت استراحتی مختصر راهی اقامتگاه خود در ابادان شدیم. ساعت 3 بعد از ظهر به منظور صرف ناهار و بازدید از منطقه شلمچه، محل اقامت را ترک کردیم. حدوداً ساعت 5 بعد از ظهروارد شلمچه شدیم. هیئت ها و دسته جات مختلف، تجمعات و سخنرانی های خود را داشتند. در یک جا نیز نمایش و تئاتری (یک عملیات)، احتمالاً توسط سپاه و بسیج در حال اجرا بود. دو رکعت نماز بجا آوردیم (نماز زیارت امام حسین (ع)) و به هنگام نماز مغرب و عشا وارد مسجد شدیم و بعد از اقامه نماز، شلمچه را به سمت خرمشهر و آبادان ترک کردیم. تقریباً می بایست مسیری نسبتاً طولانی را طی می کردیم که هم وارد شلمچه بشویم و هم از آن خارج شویم. بعد از خروج ما، یکی از همراهان متوجه شد که تلفن همراهش را جا گذاشته است، قرار شد آن ها برگردند و ما هم راهی اقامتگاه خود شویم. در بین راه نیمچه بازاری چینی توجهمان را جلب کرد، با این تفاوت که فروشندگان این بازار نیز غالباً چینی بودند. بنده پس از پرسه زدن در یکی دو مغازه به اتفاق امیرحسین آنجا را ترک کردم و روی سکویی کنار خیابان نشستم، منتظر شدم تا بقیه به ما بپیوندند، جالب اینجاست که تلفن همراه نیز در تاریکی شب پیدا شده بود. به هرحال به اتفاق به منزل (اقامتگاه) رفتیم و یک جا به جایی  هم صورت گرفت، چون واحد ما فاقد اجاق گاز و وسیله گرمایش برای دوش گرفتن بود، با واحد همراهان خود که قبلاً از آب گرم استفاده کرده بودند، تعویض کردیم. با این توضیح که باز هم نتوانستیم دوش بگیریم، چون این بار فشار آب پایین بود. به هرحال، و به تعبیر مولوی: کوزه بودش آب می نامد به دست، چون آب آمد به دست، خود کوزه شکست.
(فریادهای خاموش، روزنگاشت تنهایی، ص 257- 260)



تنهایی و غوغا و آوای دل


1. تنهایی و عادت به تنهایی، لذت تنهایی، بهره مند شدن از تنهایی، آداب و اخلاق خاص خود را می طلبد. باید پذیرای سکوت و دنیای درونت و پیام های این دنیا باشی. حواست فقط به این دنیا و ما فیهای آن باشد. هیچ چیز توجهت را به خودش جلب نکند. تنهایی نیز سلوک و نیروی خودش را می طلبد. مسلم است که این سکوت، بی پیام و این حالت، نیستی و خلأ نیست. چه بسا رساترین پیام و فریاد در همین سکوت و تنهایی باشد که هست. خود نوعی خلاص شدن از وابستگی به بیرون است. وابستگی به بیرون هم خود یک اسارت از درون است. اگر اسیر درون نباشی به بیرون وابسته نخواهی بود. باید بخواهی که توجهی به سویت جلب نشود یا توجهت به سویی جز درونت و پیام های درونت جلب نشود، بگذار درونت ترا به هر کجا که خواست ببرد. تو فقط درونت را از تعلقات پاک کن، رها شو. در تنهایی به هیچ چیز فکر نکن. فکر نکن این خلأ است، نه! این عین وجود است، اصل وجود است، حقیقت وجود است. به هیچ تعینی میدان نده، بگذار نامتعین خود متعین شود و جلوه نماید. خودت را به موج این تنهایی بسپار. اگر چیزی از بیرون حواست را پرت کرد، یا توجهت را جلب کرد به آن شک کن، این مانع رسیدن تو به غایت تنهایی است. همه آسیب ها از بیرون و توجه به بیرون است. فرض کن تنهای تنهایی. فرض کن در این عالم جز تو کسی نیست. بیندیش، با درونی رها و پاک از بیرون بیندیش. به هیچ چیز متعین و شناخته شده دیگر میندیش. کمی خودت را رها کن، شاید باید به جایی برسی که حتی نیندیشی. رها و شناور شوی، بگذار بر تو بتاید آنچه باید بتابد. تو فقط با تنهایی خوی بیشتری بگیر، آن را در بغل بگیر. فرصت مغتنمی است قدرش را ندانی از دستت می رود. نمی دانم اسم شناور بودن چیست؟ آیا شناور بودن خود یک غایت نیست؟ شناور شو، خالی شو، بی رنگ و بی تعلق شو. اما به چه می خواهی برسی؟ نمی دانم، اسمش حقیقت باشد یا خیر؟ گمشده ای به نام حقیقت ندارم، هیچ گاه حقیقت برایم معما نبوده است، هیچ چیز برایم روشن تر و بدیهی تر از حقیقت نیست، هیچ گاه هم به دنبال استدلالی برای آن نبوده ام. برایم روشن روشن، حتی روشن تر از آفتاب بوده است. اما کماکان نمی دانم کجا می روم و نامش چیست؟ اما باید بروم، درخلوت و تنهایی هم باید بروم، تنها هم باید بروم، شناور و بی تعلق هم باید بروم، کجاست آن جا که می خواهم بروم، فعلاً نمی دانم، اما باید بروم. باید با هر محرک ناصواب و بازدارنده از بیرون و از درون در این رفتن مقابله کنم. این رفتن، سیر در انفس است و چه سیر بی انتهایی است. به نظر تاریک می آید، اما نه تاریک محض. رگه های نور در آن دیده می شود. و چه ابزاری به جز قلب پاک و شناور می تواند ابزار این سلوک انفسی باشد؟ آن چه به دنبالش هستی در درون توست، بیرون دنبالش نگرد. حقیقت در تمام لایه هایش درون توست. در این تاریکی رگه دار روشنایی، محکم و استوار و پاک و منزه قدم بردار، چه دیدی شاید ثمره اش نور بی رگه تاریکی باشد. آن جا همان جایی است که می خواهم و باید بروم. اما چند سطر قبل نوشتی که «کجاست آن جا که می خواهم بروم»، اما الآن نوشتی که می خواهم به جایی بروم که در آن نور محض و بدون هیچ رگه ای از تاریکی باشد. آیا این عبارت ناقض آن نیست؟ خیر، آیا در سؤال نمی تواند جوابی نهفته باشد؟ آیا سؤال خوب نمی تواند به جوابی خوب رهنمون شود؟ آیا اگر قرار است نوری بتابد، این نور نمی تواند پس از یک سؤال خوب تابیده شده باشد؟ آیا «نمی دانم» و «می دانم» قابل جمع نیستند؟ آیا در هر ندانستنی یک دانستن یا قابلیتی برای دانستن نهفته نیست؟ رها کن این پرسش ها را، این قال و قیل ها را، فقط به تنهایی، به شدن و حرکت، به گام زدن در درون و به سلوک و تعالی انفسی اهتمام بورز.


2. بارش پیاپی باران توجهم را جلب نمود. در سکوت خلوت شب، تنها، صدای گوش نواز و دل انگیز باران توجه را جلب می کند. اما خوب که می نگرم صدای دیگری هم به گوش می رسد، صدای تیک تیک ساعت دیواری. اما، نه! یک صدای خفیف تر دیگر هم به گوش می رسد ، صدای شعله های کوچک بخاری نفتی و صدای هر از چند گاه دریچه بخاری. ظاهراً دیگر صدایی به گوش نمی رسد. خیلی دوست دارم به این صداها، صدای حال خودم را هم اضافه کنم. «حالی» که به نظر بی صداست، هرچند بی صدا نمی ماند و در جایی، وقتی و به گونه ای به صدا خواهد آمد. اصلاً صدا چیست؟ اگر شنیدنِ چیزی باشد، من صدای کلمات و حرف هایم را می شنوم. من با خودم حرف می زنم و صدای آن را می شنوم. «خودم» ساکت است، اما من حرف می زند. خودم موضوع یا به اصطلاح ابژه خودم شده است. نمی دانم، موضوع خودم هم حرف می زند یا فقط گوش می دهد؟ اصولاً وقتی انسان با خودش حرف می زند، می تواند دو طرفه نباشد؟ آیا گوش دادن هم صدا ندارد؟ ... خیلی می خواهم بدانم در درونم چه می گذرد، بیش از این متوجه نمی شوم. نمی خواهم آن را پیش پای های و هوی های بیرونی ذبح کنم. آن جا ها دلم بیشتر می گیرد، شاید تنها در آن جا ها دلم می گیرد. شاید اشتباه باشد که در تنهایی بگوییم دلمان گرفت. چرا در تنهایی دل انسان بگیرد؟ گرفتگی دل به تنهایی کور و بی جهت دل بر می گردد، به تنهایی واقعی، و لو در جمع، به تنهایی عاری از درون یا کور بودن درون، نه درون بی انتها و پایان ناپذیر. دل گرفتگی و تنهایی معنادار برای کسی که همه معانی را در درون و خلوت جستجو می کند چه توجیهی دارد؟ اصلاً چرا دل گرفتگی جهت دار بد باشد؟ دل گرفتگی کور بد است، اما دل گرفتگی منتج به نور، عین صواب است. «در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان است». به نظر می رسد هنوز گوش دلم قادر به شنیدن آوای دل و تنهایی ام نیست. می خواستم صدای تنهایی ام را بشنوم، اما قادر نبودم. هنوز ابتدای راهم. هنوز بی صبرم، هنوز کورم و این یک نقص است که باید بر آن فایق آیم و به رهایی و بیداری برسم. کماکان منتظر می مانم تا بتابد آن چه باید بتابد و مطمئنم که خواهد تابید.


جمع ضدین؛ عقل و عشق، روزمرگی و فرا روزمرگی ...


بعداز نماز صبح نوشته ای در باب جمع عقل و عشق و لزوم توجه به احساس و عاطفه و نور و اشراق به مثابه نهایی ترین سطح شدن انسانی که مرتبط با اتصال و یگانگی و درک شهودی ناثنویت است نوشتم. در این نوشته از یک نوع احساس گرایی که نتیجه رشد و کمال عقلی است دفاع کردم و اصولاً عقل را ابزار قلب و بستر ساز یک قلب روشن و آماده دانستم. تمام تلاش عقلی ما برای رسیدن و ارتباط و اتصال است و اتصال کار دل است. پرواز به سوی امر متعال  کار دل است. جوان ما باید بداند که در انجام مسئولیت ها، در شدن و فعلیت خویش، نباید احساس سوزی کند. باید در کنار رشد و کمال عقلی اش به بارور شدن احساس و عاطفه اش نیز بیندیشد و اهتمام ورزد. هرچه عقل بارورتر و استدلال قوی تر و غنی تر، احساس رقیق تر و لطیف تر، جمع عقل خشک و چوبین و قلب نرم و منعطف، جمع برهان و عرفان یا خرد و عشق. این هم  نمود و جلوه دیگری از جمع ضدین. اصولاً حرکت، شدن، تغییر، فراگیری و جامعیت بدون عنصر نفی، نفی نفی، غیاب و حضور و جمع ضدین امکان پذیر نمی شود. به تعبیری سهم بخش حضور در مقایسه با دریای بی انتها و بی کران غیاب، به سان یک موج گذرای کوچک است. هر چند سهم عقل در برابر امر محسوس، همان دریای بیکران و بی انتها در برابر موج کوچک است، اما سهم عقل در برابر وادی حیرت و متعالی برهوتِ عشق و ذات احدیت، همچون موجی کوچک در برابر دریای بی انتها و بیکران است.
اگر به من بگویند آیا «شدنی» بر همین روزنگاشت هایت مشاهده نمی شود؟ می گویم: بله، خاضعانه، خودم این احساس را دارم که بتدریج نوشته ها سمت و سوی عرفانی تری پیدا کرده است، امیدوارم این سمت و سو حفظ شود. احساس می کنم باید کمتر به امور روزمره بپردازم و بیشتر تأملات نظری وغلیانات احساسی و عاطفی را روی کاغذ بیاورم. اما عزیزانی به بنده این مطلب را انتقال دادند که نوشته های روزمره جاذبه ای خاص و عمومی ایجاد می کند که نباید در روزنگاشت نادیده گرفته شوند، آن هم خوانندگان خاص خودش را دارد. آن هم دنیایی است که شاید به چشم نیاید و قدرش ناشناخته باشد، اما همچون آب و هوا تا از دستش ندهیم پی به اهمیت و ضرورتش نمی بریم. همین واقعیات روزمره، حیات فردی و اجتماعی ما را اشغال و اشباع کرده است. دنیای عقل و شهود نیز سرشار از این امور و واقعیات روزمره است. برای برخی این واقعیات و نحوه مواجهه با آن موضوعیت دارد. ما از لا به لای همین روزمرگی هاست که  مسیر تعقل و شهود خود را می یابیم. نوع مواجهه ما با همین روزمرگی هاست که جهت تفکر و احساس ما را تعیین می کند. اگر تفکری منظومه ای و ناثنوی دنبال می شود، این هم قطعه و بخشی از پازل این تفکر و گرایش منظومه ای است. به عبارتی ارتباط بین تعالی و حالّ است، ارتباطی بین بخش انتزاعی و انضمامی است، ارتباطی بین عام و خاص است، ارتباطی بین پرواز و سکوی پرواز است.
وجه روزمرگی و انضمامی هر فرد جلوه و مظهری از وجه عام و متعالی اوست. هرچه روزمره تر باشی، وجه مورد انتظار فرا روزمرگی ات هم روزمره تر است و هرچه متعالی تر باشی، وجه و سطح روزمرگی ات هم فرا روزمره و متعالی تر است. آدم دل مشغول فرا روزمرگی و امر متعالی، آدم گوشه نشین و خلوت گزینی نیست، او از لا به لای همین روزمرگی هاست که خود را برمی کشد و با همین برکشیدن هاست که بر روزمرگی های خود و دیگران اثر می گذارد. از مواجهه هر شخص با روزمرگی هایش می توان وضعیت فرا روزمرگی او را به داوری نشست، چگونه فردی می تواند در روزمرگی هایش، متعالی و مسئولیت پذیر نباشد، اما فردی متعالی و فرا روزمره تفسیر و تعبیر شود.
از کجا به کجا رسیدم! به هر حال، سعی خواهم کرد بیشتر به تأملات و شهودات و مطالعاتم بپردازم و کمتر به اتفاقات روزمره، بیشتر به «با من» تا «بر من»، اما با نیت تأثیر گذاری بر «بر من» های افراد بنویسم. مردم، از جمله خودم، باید بیاموزند که چگونه و بر پایه قابلیت ها و فعلیت هایشان، اتفاقات رخداده بر خود را مهار و مدیریت کنند و با مواجهه ای متعالی، تغییر مطلوب را رقم زنند و وجه انضمامی امر متعالی را نشر داده و روزمرگی خوب را جایگزین روزمرگی بد کنند. این مطلب غریبی نیست، انسان های متعالیِ در نظر و البته در عمل، با مواجهات روزمره خود به نشر خوبی ها می پردازند. بین نظر و عملشان شکافی دیده نمی شود، نظرشان دلالت عملی دارد. از یک سو، درگیر و آمیخته با روزمرگی هستند، دوشادوش دیگران انجام می دهند و می زیند و دوشادوش دیگران با این روزمرگی ها مواجهه می کنند، اما فرق است بین روزمرگی متعالی و روزمرگی متدانی. مردم از افراد بیگانه با روزمرگی ها و فعالیت ها و به اصطلاح تجربه زیسته خود نخواهند پذیرفت و از سوی دیگر، غرق شدن در روزمرگی و بیگانگی با فرا روزمرگی و امر متعالی نیز نمی تواند شدن و تغییری مطلوب رقم زند.

 


 پاسخ به سؤال حکومت چگونه باید باشد که بتوان به آن اعتماد کرد؟


سایت الف: کاربران گرامی الف در 27 دی ماه، با مشارکت قابل توجه در صفحه "باشما" به سوال دکتر عماد افروغ پاسخ گفتند. اینکه ایشان چه پرسیدند، و پاسخ ها در چه تعداد و چه کیفیتی بود در ادامه قابل مشاهده است.

عین سوالی که دکتر افروغ از کاربران صفحه باشما پرسیدند:

 حکومت( نظام سیاسی) چگونه باید باشد که بتوان به آن اعتماد کرد و شرایط کنونی با آن امر بایسته چه تفاوتی دارد؟

درطول 3 روز امکان پاسخ دهی به سوال فوق 490 پاسخ تفضیلی به الف رسید، از پاسخ دهندگان خواسته شده بود، جنسیت، سن، محل زندگی، تحصیلات یا شغل خود را قید کنند. مقادیر حاصل شده حاصل بررسی کلیه پاسخ ها بدون هرگونه حذف می باشد.

کلیه پاسخ ها برای دکتر افروغ ارسال شد و ایشان پس از چندین روز مطالعه دقیق همه پاسخ های رسیده، متن زیر را جهت انتشار در الف آماده کردند:

بسم الله الرحمن الرحیم
از تمام عزیزانی که با صبر و حوصله و با اعتماد به بنده و سایت الف به یک سئوال مبنایی و کلیدی یعنی، «بایستگی های یک حکومت یا یک نظام سیاسی برای جلب اعتماد عمومی»، پاسخ از سر باور و اعتقاد دادند صمیمانه سپاسگزارم. برای روشن شدن بیشتر این داستان و رفع سوءتفاهمی که ممکن است برای برخی افراد بسیار معدود پیش آمده باشد توضیحی درباره نحوه شکل‌گیری و زمان طرح این سئوال احتمالا ره‌گشا خواهد بود.

در حال رفتن به کلاس یکی از درس‌هایم بودم که زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد، آقایی که خود را از طرف سایت الف معرفی می کرد، بعد از یادآوری طرح چند سال پیش که کاربران محترم از بنده سئوال می کردند و بنده پاسخ می دادم، که به حدود سی سئوال و سی پاسخ ختم شد، این بار از بنده خواست تا سئوالی طرح کنم که کاربران عزیز پاسخ دهند. بنده هم که ذهن آماده ای برای این کار داشتم بلافاصله این سئوال را طرح کردم: «حکومت (نظام سیاسی) چگونه باید باشد که بتوان به آن اعتماد کرد و شرایط کنونی با امر بایسته چه تفاوتی دارد؟»

 


ادامه مطلب

فلک الحمد علیّ فی جمیع ذلک


امروز پنج شنبه 2/11/93 است. کماکان به مطالعه کتاب عارفان مسیحی ادامه دادم. برخورد من با این کتاب بیش از آنکه نظری باشد، عملی است. قصدم آشنایی با عارفان در دوره های مختلف نیست، قصدم نوعی همذات پنداری و تلاش برای قرار دادن خودم در موقعیت آنهاست. در غیر این صورت بحثی که نویسنده محترم در بخش «درآمد» کتاب کرده، بحث مبسوطی از عرفان نظری یا شرح بیرونی و تاریخی از عمل عارفان مسیحی است. نظر خودم این است که واقعاً نویسنده خود بهره ای از عرفان برده است و الا نمی توانست این چنین زیبا و شهودی به شرح احوالات درونی آنها پی ببرد. قطع نظر از مقام متعالی و نورانی حضرت عیسی(ع) باید برای عارفان راستین این دین نیز قرب و منزلت ویژه قائل شد. می فهمم که چه سختی ها و مشقت هایی برای رسیدن به مقام «یگانگی» و اتحاد با خدا متحمل شده اند. حس می کنم تلاش برای درک بی واسطه یا اتصال و اتحاد با خدا چه زیبایی ها و چه مرارت هایی دارد. این کتاب را صرفاً از باب درک فضای روحانی و معنوی این عارفان می خوانم. قصدم به هیچ وجه آشنایی با شرح زندگی و احوالات آنها نیست، برخلاف سه کتاب اخیر عالم مسیحیت که خلاصه ای تفصیلی از آنها به دست دادم، در این جا فقط می خواهم با ورود به عالم آنها تلاش کنم تا به یک حس مشترک با آنها برسم. نمی دانم شاید تا آخر مطالعه این کتاب، سلوک عرفانی یکی از آنها توجهم را بیشتر جلب کرد، اما اگر این چنین هم بشود، باز قصدم اشاره مکتوب به او و سلوک عرفانی او نیست، بگذار اثر خود را بگذارد، ولو ناآگاه و ناخواسته. ولو به بیان نیاید و توصیف نشود. آخر مگر یکی از ویژگی های تجربه عرفانی همین غیر قابل توصیف بودن آن نیست؟ حال می توانم یک مثالی برای این گزاره شناخت شناسی داشته باشم که حدود دانش و آگاهی ما به مراتب از محدوده آنچه می توانیم بگوییم بیشتر است. تجربه معنوی و عرفانی مثال بارزی برای همین گزاره رئالیستی در نقد مغالطه معرفت زبانی است.
امیدوارم مطالعه این قبیل متن ها اثر خود را روی قلب و روح و عمل من بگذارد، ولو آنکه توان شرح و بیان آن را نداشته باشم. یعنی خدا! می شود من هم بهره مند از بارقه و جلوه ای از این نور بشوم و جرعه ای از این شراب ناب بچشم؟ من هم مست شراب محبت الهی و از خود بی خود شوم؟ جسمم در زمین و روحم به پرواز در آید، چشمم به کرم و قضل توست که الهی عاملنا به فضلک. به یاد نیایش ها و دعاهای آشنای کمیل و مناجات شعبانیه و ابوحمزه ثمالی افتادم. تصور می کنم این دعاها با فضای ذهنی و تاریخی و گذشته من مأنوس تر باشد. از کودکی در گوشم زمزمه می شد، می خواندم، می شنیدم. تنهایی می خواندم، در جمع می خواندم. هرچند، خواندن آن را در تنهایی و خلوت بیشتر می پسندیدم. با این آشنایی که با درونم عجین شده است باید گمشدۀ خود را اینجا ها پیدا کنم. اما این به معنای نادیده انگاشتن نیازها و تجارب مشترک عرفانی و معنوی بین الادیانی نیست. در همین چند کتاب هم می توان تا حدودی به این تجارب مشترک پی برد. شاید مبنایی ترین لایه عملی وحدت بین الادیانی و درون دینی همین تجربه عرفانی مشترک باشد. بهتر است بگویم «عرفان، محور وحدت برون دینی و درون دینی». این لایه، بحث ها را از لایه های تحلیلی و توصیفی و تا حدودی رویین به لایه های زیرین و مورد نیاز و عطش امروزی بشر می کشاند. شاید از این طریق بهتر بتوان به وحدت رسید. وحدت عرفا، وحدت به مقام یگانگی رسیدن انسان های متعالی. چون این مقام، تمایز ها را کنار می زند و خود و دیگری را با محوریت خدا یکی می انگارد، دیگر تمایزی نمی بیند که بخواهد بر سرش بحث کند و به وحدت برسد.
امشب شب جمعه است و اختصاص به دعای کمیل دارد، بعد از نماز مغرب، حسب قولی که به خودم داده بودم به خواندن دعای کمیل در حیات تنهایی ام  پرداختم. دعای عجیبی است، انگار از زبان ما می گوید. فرازهایی دارد که برخی گفته های بین خوف و رجای ما را تأیید می کند. قبل از خواندن دعا می خواستم بنویسم خدا! چه بخواهی، چه نخواهی دوستت دارم. چه باور کنی، چه باور نکنی، فکر کردم این عبارت شاید کمی گستاخانه به نظر آید. اما دیدم حضرت امیر(ع) چه دقیق تر و به گونه ای و در قالبی دیگر و لطیف تر یک چنین عبارتی را بیان کرده است: فبعزتک یا سیدی و مولای اُقسم صادقاً لئن ترکتنی ناطقا لاضجن الیک بین اهلها ضجیج الاملین ... ولانادینک این کنت یا ولی المؤمنین یا غایة آمال العارفین یا غیاث المستغیثین ... علی(ع) در ادامه می گوید: ما ذلک الظن بک و لاالمعروف من فضلک و لا مشبه لما عاملت به الموحدین من برک و احسانک (پس به عزتت سوگند ای آقا و مولای من، به راستی سوگند می خورم که اگر زبانم را در آنجا باز بگذاری حتماً در میان دوزخیان شیون را به سویت سر دهم، شیون اشخاص آرزومند و مسلماً چون فریادرس خواهان به درگاهت فریاد برآرم و قطعاً مانند عزیز گمگشتگان بر دوری تو گریه و زاری کنم و با صدای بلند تو را می خوانم و می گویم کجایی ای یار و نگهدار مؤمنان، ای منتهای آرزوی آرمان عارفان ... چه بسیاراز تو دور است و چنین گمانی به تو نیست و فضل تو این سان معروف نیست و نه شباهت با رفتار تو نسبت به یگانه پرستان دارد و با آن نیکی و احسانت که نسبت به آنها داری)
خواندن این بار دعای کمیل حالی دیگر داشت و دو عبارت توجهم را جلب کرد: « و استشفع بک الی نفسک ( و شفیع آوردم به درگاهت، خودت را) و دیگری ... الهی و مولای اجریت علیّ حکماً اتبعت فیه هوی نفسی و لم احترس فیه من تزیین عدوی، فغرنی بما اهوی و اسعده علی ذلک القضاء و تجاوزت بما جری علیّ من ذلک بعض حدودک و خالفت بعض اوامرک، فلک احمد علیّ فی جمیع ذلک و لا حجة لی فیما جری علیّ فیه قضاؤک و الزمنی حکمک و بلاؤک و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی معتذراً نادما منکسراً مستقیلا مستغفراً منیباً مقراً مذعنا معترفاً لا اجد مفراً ممّا کان منّی و لا مفزعاً اتوجه الیه فی امری غیر قبولک عذری و ادخالک ایّای فی سعة من رحمتک ... ( ای خدای من و ای مولای من تو بر من حکمی را مقرر داشتی که در اجرای آن پیروی هوای نفسم را کردم و از فریبکاری دشمنم در این باره نهراسیدم، پس او هم طبق دلخواه خویش فریبم داد و قضا و قدر هم به او کمک کرد و در اثر همین ماجرای شومی که بر سرم آمد نسبت به پاره ای از حدود و احکامت تجاوز کردم و در بعضی از دستوراتت راه مخالفت پیمودم، پس در تمام آنچه پیش آمده تو را ستایش می کنم و اکنون در حکمی که درباره کیفر من جاری گشته و قضا و آرمایش تو مرا بدان عزم ساخته حجت و برهانی ندارم و اینک ای معبود من در حالی به درگاهت آمده ام که درباره ات کوتاهی کرده و بر خود زیاده روی نموده و عذرخواه و پشیمان و دل شکسته و پوزش جو و آمرزش طلب و بازگشت کنان و به گناه خویش اقرار و اذعان و اعتراف دارم و راه گریزی از آنچه از من سر زده نیابم و پناهگاهی که بدان رو آورم در کار خویش ندارم، جز اینکه تو عذرم بپذیری و مرا در فراخنای رحمتت در آوری ... )
عبارت مورد نظرم «فلک الحمد علیّ فی جمیع ذلک» است. یعنی بعد از آن همه ماجراها و خطاها و پیروی از نفس و فریب خوردن و تجاوز از احکام و دستورات می گوید: «پس در تمام آنچه پیش آمده ترا ستایش می کنم». اگر این عین امید و رجا و بازگشت نیست، پس چیست؟ به نظرم این از عبارات شگفت انگیز دعای کمیل است. یعنی ستایشی همراه با ابراز ندامت و پوزش و طلب آمرزش. درست است که از همان مقامی که مورد ستایش است باید طلب بخشش کرد و درست است که این عبارت اوج امید و بازگشت است، اما نمی دانم چرا کماکان بر این باورم که این عبارت و بر خلاف ظاهر قدرگرایانه اش، مضمونی دارد که بر من پوشیده است. بماند، هرچه بود سبک و روان شدم، بشدت به این فرازها و حتی معماها و راز و رمزها نیازمند بوده و هستم.


پرواز کار دل است


مگر می شود تجربه و احساس و شهود دینی را در دینداری نادیده گرفت؟ مگر می شود حالت خضوع و خشوع و پناه آوردن به درگاه الهی و استمداد جستن از او برای غفران و دستیابی به آرامش روحی و روانی را نادیده گرفت؟ به عبارتی مگر می شود وجه عرفانی دین را نادیده انگاشت و آن را پیش پای وجه شریعت و صورت عبادی و رفتاری دین ذبح کرد؟ اگر کسی بگوید جوهر دین همین خضوع و سجده به پیشگاه الهی و اذعان به بزرگی او و بندگی و کوچکی است، سخن عجیبی نگفته است. به نظرم تمام زیبایی دین به همین سجده رفتن ها و احساس بندگی و حیرت کردن آدمی است. در این حالات است که به آدمی احساس پرواز و سبکبالی دست می دهد. در تعلیم و تربیت دینی نیز باید این حس را هدف قرار داد و تقویت نمود. این حس و حالت در نهایت تنها با دین و ذوب شدن در آن به دست می آید، ممکن است علم و فلسفه مقدماتی را فراهم کنند، اما مقدمه کجا و ذی المقدمه کجا؟ عقل و دانش بستر را فراهم می کنند، اما پرواز کار دل است. پروازِ دل هم موضوع و متعَلق می خواهد، هم مقصد. موضوعش احساس عجز و بندگی و مقصدش خداست. موضوعش رنج و غم و احساس ناتوانی و مقصدش امری والا و متعالی است. باید به جایی پناه ببری و استمداد بجویی تا از این رنج ها راحت بشوی، یا آن ها را به هیچ بگیری و روان و شناور بشوی. بی تردید این حس سراغ همه می آید، همه در زندگی احساس کمبود و کاستی و رنج و غم دارند و موضوع پرواز دلشان معلوم است، اما ممکن است مقصد را فراموش یا گم کنند و یا دچار بد فهمی در مصداق شوند و مصداقی را مصداق حقیقی یک معنا و مفهوم مورد انتظار تفسیر کنند. به نظرم انبیاء نمی خواهند موضوع را به ما بیاموزند، موضوع مشخص است و سراسر زندگی ما با این موضوع گره خورده، آمده اند تا ما را با مقصد و مصداق واقعی رهایی و نجات بخشی آشنا کنند، هم، مصداق واقعی رهایی بخش، هم مصداق واقعی رهایی. با مصداقی که بیش از هر کس دیگر با درد ما آشناست، غم غربت ما را می داند، گرفتاری ما را حس می کند و چاره درد و غم و گرفتاری ما هم در دست اوست. اویی که همه جا در کمین جذب ماست، او که تور محبتش همه جا پهن است، چه آنگاه که خیر و صوابی مرتکب می شویم و چه آنگاه که دچار خطایی می شویم. در صواب ما هشدار غفلت و عُجب را می دهد و در خطای ما آوای غفران و رجعت را سر می دهد. خدایا اگر قرار است عمل صوابی، سرّاً و علانیاً( پنهان و آشکار) مرتکب شوم، ظرفیت آن را هم روزی ام کن و اگر خطایی از من سر زد، قطرات اشک عفو و غفران و رجعت را بر گونه هایم جاری ساز. اما خدا نمی شود در عمل صوابم قطرات اشکم جاری باشد؟ خدایا این را روزی ام کن.

 


بستر سازی هانتینگتونی از بیرون و زمینه سازی سلفی و تکفیری از درون


بدون شک توهین به پیامبر(ص) و اصل تفکر داعشی و تکفیری، بی ارتباط با هم، قطع نظر از ریشه های متفاوت نیستند. مقابله با معنویت گرایی و توحید گرایی، تحقق بخشیدن به نبرد تمدنی دینی، خواه نا خواه ابزارها و محرک هایی از بیرون و از درون می طلبد. از بیرون ارائه چهره ای خشونت بار، منفی و غیر رحمانی از پیامبر(ص) و از درون، تقویت و تحریک و برجسته کردن تعابیر و تفاسیر ضد عقلانی، ظاهرگرایانه و سلفی و تکفیری از اسلام. یعنی بستر سازی هانتینگتونی از بیرون و زمینه سازی سلفی و داعشی از درون. شرایط بسیار بغرنج و پیچیده است و تا حدودی شاهد موفقیت این ترفندهای ضد دینی و غیر انسانی هستیم. راهش جلوگیری از احساسات و هیجانات زودگذر و مدیریت آن و مقابله رحمانی با این قبیل اتفاقات خونبار و ناموجه است. راهش ارائه تصویری صلح آمیز از اسلام و رحمانی از پیامبر(ص) و مراقبت از مقابله به مثل های نا مشروع و نامعقول است. باید از کلیت پیام انبیاء که همان کلیت وحی و نجات انسان ها و تفاسیر و حیات معنوی از عالم است دفاع کرد. راهش کماکان وحدت ادیان در دو سطح برون دینی و درون دینی از طریق گفتگو و شیوه های مسالمت آمیز است که دشمن هر دو را هدف گرفته است. راهش مقابله با افراطی گری در هر قالب و لباس و تفسیری است. باید هر دو را محکوم کرد، هم اقدامات تحریک آمیز بیرونی را، هم اقدامات وحشیانه و سبعانه سلفی ها و تکفیری ها را.


تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5