مردم را باید شاد نگه داشت و به نیازهای واقعی آنها توجه کرد/ تا حق معاش مردم تأمین نشود، نمی‌توان ادعای دیگری داشت


در حکومت دینی، اولین نیاز«نیاز اقتصادی» و نخستین حق نیز حق معاش است. بنابراین تا حق معاش تأمین نشود، ما نمی‌توانیم ادعای دیگری داشته باشیم.

پایگاه خبری جماران: بحث رضایتمندی و خشنودی مردم همواره یکی از موضوعاتی است که مورد توجه قرار گرفته، اما به راستی مردم با انجام چه اقداماتی از سوی مسئولین به درصد رضایتی نسبی در جامعه می رسند یا مهم‌ترین اولولیت‌ها برای خشنودی بیشتر مردم کدامند؟

نمی‌توانیم از تقدم حقوق اقتصادی و حق معاش مردم غافل شویم

دکتر عماد افروغ در گفت و گو با خبرنگار جماران درباره چگونگی افزایش رضایت‌مندی و خشنودی مردم گفت: ما برای مردم یک نیاز واقعی و یک نیاز غیرواقعی قائلیم یا در برخی موارد نیازهای القایی. از این رو، نیازهای واقعی مردم مراتب دارد که به حقوق مردم بازمی گردد. مردم حقوقی متناظر با ذات و هستی خود دارند که می‌تواند جنبه‌های فردی، گروهی و اجتماعی داشته باشد.

وی افزود: در بین سه گروه فردی، گروهی و جامعه‌ای می‌توان تقدم و تأخری قائل شد. در حقیقت ما نمی‌توانیم از تقدم حقوق اقتصادی و حق معاش مردم غافل شویم. این مسأله یک واقعیت و امری شناخته شده است که اگر حق معاش مردم تامین نشود، نمی‌توان از نیازها و حقوق شادی آنها و حقوق مربوط به ابعاد هیجانی آنها سخن گفت.

اگر رضایت مردم را می‌خواهیم باید حق‌معاش آنها را تامین کنیم

این جامعه‌شناس در ادامه گفت: با اینکه ممکن است در برخی موارد خاص، انسان حاضر شود از حق معاش خود صرف‌نظر کرده و آنجا که پای شرافت، ناموس، وطن و دینش به میان آید، از آن بگذرد، چنانچه نمونه‌های بزرگی را در تاریخ دین خود و بشریت سراغ داریم که چنین کردند. اما ما نمی‌توانیم با حرف و حدیث و فرافکنی رضایت مردم را به دست آوریم یا با فرآیندهای اغوایی و القایی رضایت آنها را کسب کنیم.

وی با بیان اینکه بزرگترین و مهم‌ترین حق برای مردم «حق معاش» است، گفت: اگر رضایت مردم را می‌خواهیم باید حق‌معاش آنها را تامین کنیم و این حق هم مطلق و هم نسبی است. به نحوی که مطلق آن همگانی و مربوط به حق مطلق فقر و نسبی‌اش به محرومیت‌های نسبی ربط پیدا می‌کند که در مقام مقایسه تعریف می‌شوند. اینکه قشرها متناسب با انتظارات و توقع‌هایشان، امتیازات و امکانات خود را با دیگر اقشار مقایسه کنند و ببینند که از امتیازات عادلانه برخوردار نیستند.

مردم را باید واقعاً شاد نگه داشت و به نیازهای واقعی آنها توجه کرد


نماینده اسبق مجلس در ادامه گفت: ما امروز شاید در وجه مطلق قضیه کمتر مشکل داشته باشیم، یعنی شاهد نباشیم که کسی در حال دست و پنجه نرم کردن برای تأمین معیشت حداقلی خود باشد که البته من در این باره نیز دچار تردید هستم، اما ما از محرومیت‌های نسبی و مقایسه‌ای رنج می‌بریم. بنابراین ممکن است بتوانیم مردم را شاد نگه داریم و این کار را از طریق سرگرمی‌ها و تفنن‌های روزانه انجام دهیم. اما من شخصاً چنین مقوله‌ای را برنمی‌تابم، زیرا معتقدم که مردم را باید واقعاً شاد نگه داشت و به نیازهای واقعی آنها توجه کرد.

وی بیان کرد: ممکن است یک برده نیز از وضع موجودش راضی باشد و از روی عدم آگاهی یا جهالت فراموش کند که یک برده است، اما به هرحال برده بودن او یک واقعیت انکار ناشدنی است. شاید بتوان یک برده را از برده بودن خود راضی نگه داشت، اما بدون شک این یک رضایت واقعی نیست. بنابراین باید با شاخص‌های عینی و حقیقی رضایتمندی مردم را سنجید نه با شاخص‌های القایی و مبتنی بر اوهامات و تصورهای کاذبی که در جامعه به وجود می‌آیند.

شکاف درآمدی میان اقشار بیانگر این است که این دولت و دولت‌های گذشته موفق نبوده‌اند

این جامعه شناس در ادامه گفت: من پیش از هر چیز در شرایط فعلی، حق تقدم را به معاش، حقوق اقتصادی و به از بین بردن یا تعدیل نابرابری‌ها می‌دهم و معتقدم در این خصوص دولت ما موفق نبوده است. شکاف درآمدی میان اقشار و آحاد اجتماعی بیانگر این است که این دولت و دولت‌های گذشته موفق نبوده‌اند. بنابراین عدم موفقیت محدود به دولت فعلی نبوده و دولت‌های پیشین نیز چنین تجربه‌ای داشته‌اند.

وی افزود: ما زمانی می‌توانیم بگوئیم که ملت ایران راضی و خشنود است که به لحاظ نابرابری‌های اجتماعی شاهد شکاف‌های فزاینده و مضاعف اقتصادی و درآمدی نباشیم. اما وقتی که در شاخص‌های عینی گفته می‌شود که 81 درصد پاسخ دهندگان یک نظرسنجی معتقدند ناآرامی های دی ماه سال گذشته به دلیل مسائل اقتصادی و نارضایتی ناشی از آن به وجود آمده یا در نظرسنجی ملی نشان داده می‌شود که 78 درصد، مهم‌ترین دغدغه کشور را مسائل اقتصادی می‌دانند، نمی‌توان مسأله دیگری را مطرح نمود.

دولت و خبرگزاری‌های وابسته به آن باید واقعیت‌ها را بشنوند

افروغ گفت: تا نظرسنجی‌ها و آمارها این گونه‌اند، حکایت از عدم موفقیت دارند. حال ممکن است با حاکم شدن یک گروه سیاسی و تلاش برخی رسانه‌های منتسب به آن، واقعیت بازگو نشود یا عده‌ای در تلاش باشند تا دغدغه‌ها و اولویت‌ها را به شکل دیگری بازگو کنند. ولی دولت و خبرگزاری‌های وابسته به آن باید آنچه واقعیت دارد را شنیده و تلاش نکنند تا با فعالیت‌های هژمونی و استیلایی در اختیار خودشان، تصویر دیگری از واقعیت بسازند.

وی در پایان گفت: در حکومت دینی، اولین نیاز«نیاز اقتصادی» و نخستین حق نیز حق معاش است. بنابراین تا حق معاش تأمین نشود، ما نمی‌توانیم ادعای دیگری داشته باشیم. این حدیث پیامبر اکرم(ص) که می فرمایند؛«من لا معاش له لا معاد له» کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد، باید مورد توجه قرار گیرد. نمی‌توان به نام حکومت دینی، معادگرایی کرد و از نیازهای روزمره مردم غافل شد. بحث این نیست که خورد و خوراک روزانه مردم تامین شود، بلکه بحث اصلی محرومیت نسبی است که باید در جهت برداشته‌شدن شکاف‌ها اقداماتی را انجام داد.


برخی سینماگران از حال ناخوش مردم سوءاستفاده می‌کنند


گروه هنر؛ یک استاد دانشگاه گفت: سینماگران سودجو این روزها از حال ناخوش مردم سوء‌استفاده می‌کنند و با تولید فیلم‌های به اصطلاح طنز درصدد کسب درآمد مالی هستند.

 سینمای انقلاب را نباید جدای از سینمای اجتماعی دانست

عماد افروغ، استاد دانشگاه در گفت‌‌وگو با خبرنگار ایکنا( داوود کنشلو ) ماهیت سینمای انقلاب را این چنین توصیف کرد: ابتدا باید بگویم اظهارات من بیشتر نظری و مفهومی است نه مصداقی و تاریخی، برای همین انتظار نداشته باشید تا بگویم به اسم سینمای انقلاب تا به امروز چند کار تولید شده است. سینما به مدد انقلاب اسلامی رشد کیفی خوبی داشته است، البته می‌شود این موضوع را در قالب یک ژانر تعریف کرد، زیرا اشاعه معنا و مفاهیم ارزشی در قالب یک گونه سینمایی به نظرم عملی غیرمعقول نیست.

وی افزود: سینمای انقلاب تا زمانی که مفهوم انقلاب به خوبی تعریف نشود، قابل تشریح نیست؛ تعریفی که مبانی نظری، فلسفی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی آن درک شده باشد، در غیر این صورت تعریفی که ارائه می‌شود بیشتر جنبه احساسی و هیجانی به خود می‌گیرد. یکی از پارادوکس‌هایی که در هنر هفتم آن را تجربه کردم این است که به لحاظ جریانی، مصداقی و تاریخی، بین برخی سینماگران ایرانی به وجود آمده است و این موضوع به جداسازی سینمای اجتماعی و سینمای انقلابی بازمی‌گردد. اتفاقی که درک آن برای من راحت نیست، زیرا این دو‌گانگی در حقیقت نقض غرض انقلاب اسلامی است.

افروغ ادامه داد: انقلاب یک پدیده اجتماعی است که هدفی اجتماعی هم دارد، برای همین چگونه می‌شود گونه‌ا‌ی را با عنوان سینمای انقلاب تعریف کرد، ولی در آن حوزه به موضوعات اجتماعی نپرداخت؛ باید بگویم سینمای انقلاب باید در مهم‌ترین قدم خود، انقلاب را درک کند؛ حال ممکن است سؤال شود انقلاب اسلامی چیست؟ انقلاب اسلامی یک تحول ساختاری در جهت آزادی، عدالت اجتماعی و اخلاق است برای همین هر فیلمی بتواند این وجه را به تصویر بکشد به نظرم فیلمی انقلابی است، البته باید توجه داشت، چون انقلاب ما شاخصه اسلامی را در معنا دنبال می‌کند، فیلم‌ها هم باید از شاخصه توحیدی بودن بهره ببرند. باید تأکید کرد فیلم توحیدی اثری نیست که در آن تنها رفتار یا مناسک توحیدی تصویر شود.

افروغ متذکر شد: با این توضیح ممکن است، فیلم‌هایی ساخته شود که عنوانشان انقلابی نباشد، اما معنای آن‌ها درباره سینمای توحیدی باشد، بنابراین از نظر من این فیلم‌ها، انقلابی هستند. در همین راستا بسیاری از فیلم‌های اجتماعی که عنوان انقلابی ندارند در حقیقت آثاری انقلابی هستند و برعکس آن، برخی فیلم‌هایی که ظاهر انقلابی دارند هیچ نشانی از معنای مورد نظر را دنبال نکرده‌اند.

وی درباره مصادیق و چارچوب‌های سینمای انقلاب گفت: با این‌که علاقه‌ای ندارم از فیلم‌های خاص نام ببرم، ولیکن چون پرسیده شد تنها تجربه خود را در این زمینه می‌گویم؛ به باور من «آژانس شیشه‌ای» و «از کرخه تا راین» فیلم‌هایی هستند که آن‌ها را بسیار پسندیدم و اطلاق عنوان انقلابی به آن‌ها کاملاً درست است، البته نام بردن از این دو فیلم به معنای این نیست که آثار دیگری در این حوزه وجود ندارد، اما چون در این گفت‌‌و‌گو نمی‌توان همه آثار را نام برد من تنها به دو مثال اکتفا می‌کنم، درباره این دو فیلم باید اضافه کنم این آثار با جامعه ما بیگانه نیستند و اصطلاحاً برای خلاء ساخته نشده‌اند، برای همین درد‌ها و مشکلات جامعه را می‌توان در آن‌ها مشاهده کرد.

وی در پاسخ به این سؤال که آیا تولیدات سال‌های اخیر سینما را می‌توان نمودی از آثار انقلابی نام برد؟ گفت: نمی‌توانم به طور قاطع در این زمینه اظهارنظر کنم، زیرا رگه‌هایی از آثار انقلابی را در سینمای امروز می‌توان مشاهده کرد. این مسئله را در جشنواره دو سال پیش که داور آن بودم به خوبی مشاهده کردم، ولی در مقایسه با کل، تعداد این فیلم‌ها به اندازه‌ای کم است که نمی‌شود روی آن حساب جدی باز کرد. نکته دیگری که باید درباره فیلم‌های سینمایی این دوره مطرح کنم این است که برخی کارگردانان سعی دارند از حال ناخوش مردم سوءاستفاده کنند و با تولید کار‌های به اصطلاح طنز سوداندوزی کنند؛ این رویه آزار دهنده‌ای است که جای توجیه و توضیحی باقی نمی‌گذارد.

وی ادامه داد: در این مقطع باید کلیت فیلم‌های سینمای ایران را نقد کرد و تعریفی از آثار فاخر داشت. در این زمینه می‌توان فیلم «ویلایی‌ها» را به عنوان کار فاخر نام برد. این فیلم در تمامی قالب‌های سینمای امروز تحسین برانگیز بود و جای تأسف است که این اثر نتوانست جایزه‌ای را به خود اختصاص دهد.

افروغ درباره پرتره‌سازی در سینمای انقلاب اظهار کرد: جواب به این پرسش برای من دشوار است، چون بر خلاف ستایش قهرمان در سینما، آنچنان با قهرمان‌پروری در سینما موافق نیستم و بیشتر طالب سینمایی هستم که در آن اصل بر قاعده‌گرایی است؛ منظور این‌که در گرایش‌های سینمایی هیچ‌وقت شخص محور نیستم، بلکه قاعده برایم اهمیت دارد. این تفکر نشئت گرفته از باور‌های جامعه‌شناسانه بنده است. جامعه افت و خیز دارد برای همین ممکن است بر موضوع پرتره‌نگاری تأثیر بگذارد و این نوع برخورد سبب آسیب به اثر است. البته درباره این موضوع حرف‌های زیادی برای گفتن دارم که از بیان آن معذورم.
 



تحریم‌های آمریكا و بار سنگین مسئولیت سینمای مقاومت


به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری دانشجو، عماد افروغ رئیس اسبق كمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی مقابله با تحریم‌های آمریكا علیه ایران را مقاومت مردم در شرایط امروز منطقه اعلام كرد و گفت: اعمال تحریم علیه ایران مسئله جدیدی نیست و از بدو ظهور و پیدایش انقلاب اسلامی آغاز شده است .بنده معتقدم مسائل هسته‌ای و مذاكرات بین‌المللی و غیره بهانه است مشكل آمریكا ریشه در انقلاب اسلامی دارد كه منجر به مقاومت انسانی، اسلامی و سیاسی در برابر زیاده خواهی در  برابر پیوند نامیمون استکبار و صهیونیسم می‌شود.

وی افزود: مقاومت در لفظ و محاوره آسان است اما در عمل جریان سازی سیاسی و اعتقادی را به بار می‌آورد. در شرایط جنگ نرم و تحریم‌های اجباری آمریكا، ایستادگی و مبارزه در برابر حق به تاراج رفته یك ملت جامه عمل به خود گرفته و ساز و كاری اساسی را می‌طلبد. نمود این جریان در سبك زندگی مردم، به ریشه‌های تاثیرگذار آن در سرنوشت یك كشور  باز می‌گردد.

افروغ خاطر نشان كرد: اوج قدرت مقاومت در ایران، به اوایل انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس باز می‌گردد كه با مدیریت، جریان سازی و عملگرایی به نتیجه مطلوبی رسیده است. به طور كلی مقاومت از بدو ورود اسلام یك حركت جدی بوده و در سیره امام علی(ع) به آن اشاره شده است. آنچه كه امروز در عرصه بین‌الملل می‌بینیم یك آسیب بزرگ است كه در بی توجهی به ظرفیت مقاومت در هر كشوری، ادامه پیدا می‌كند. مقاومت زمانی نتیجه بخش می‌شود كه همه جوانب سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و غیره را در بر گیرد و از ذهن، محصول و كنش مقاوم بهره مند شود.

افزایش تحریم‌های آمریكا که به نوعی شامل دارو و تجهیزات پزشکی نیز می‌شود واكنش پذیر است و بار مسئولیت سینمای مقاومت را در بخش فرهنگی سنگین‌تر كرده است. به تعبیری دیگر تحریم‌ها دستی بر تشدید معضلات و مشكلات اجتماعی داشته و بهبود آن به مشاركت و همراهی همه حوزه‌ها نیاز دارد.

تصور اشتباه برخی مسئولان نسبت به تفاوت سینمای اجتماعی با سینمای انقلاب، پیامدهای جبران ناپذیری برای بخش فرهنگی داشته است. در حالی كه انقلاب خود یك پدیده اجتماعی بوده و هدفی اجتماعی دارد. تناقض و مغایرت این دو سینما ناشی از جهل و منفعت پرستی برخی افراد است و هیچ توجیه منطقی ندارد.


یکشنبه 20 آبان 1397

از جنگ تا صلح

نوع مطلب :گفتگوها ،

از جنگ تا صلح


فرهنگ امروز 24(محمد سعید پروین): عماد افروغ جامعه شناسی که این روزها دامن از گرد سیاست برچیده و سرگرم دل مشغولی های مطالعاتی و فلسفی خود است، معتقد است که صلح با ذات دین در ارتباط است، او به آرمان شهری قائل است که بخشی از واقعیت است و برخی اتفاقات باعث تشکیل آن می گردد. افروغ در نظریات خود به جهانی شدن حقیقی تأکید دارد و وضعیت موجود را نوعی جهانی سازی می داند و منشأ بسیاری از نزاع ها و جنگ های معاصر. نویسنده کتاب توحید گرایی و صلح می گوید، اگرچه آزادی و عدالت بدون اخلاق و عرفان جمع نمی شود، اما صلح هم به تنهایی نه مثبت است و نه مفید، بلکه وجه در خدمت انسان بودن آن است که ارزش آن را تعیین می کند؛ به همین دلیل، اگر انسان مورد تعدی قرار بگیرد و ارزش های انسانی دچار تهدید شود، باید به دفاع از آن جنگید. برای تعیین نگاه دکتر افروغ در خصوص آنچه موجب برهم خوردن توازن زندگی بشر و بروز جنگ می شود و همچنین ریشه های هستی شناسی پدیده جنگ و صلح با ایشان به گفتگو نشستیم.
 
واقعیتی بنام جنگ شاید یکی از رخدادهای مکرر و غیر قابل اجتناب در طول تاریخ بشر است؛ به نظر شما چه عواملی سبب بروز جنگ و خشونت های فاجعه آمیز می شود؟


بر این باورم كه یكی از عوامل بسیار مؤثر در بروز و ظهور افراط‌گری‌ها، جنگ‌ها و خشونت‌های فاجعه‌آمیز در حیات بشری، دور شدن از حقایق وجودی و نگاه تاریخی‌گرایانه و در نتیجه قدرت‌گرایانه به حقایق است. نگاه قدرت‌گرایانه یا به عبارتی تبارشناختی به حقایق وجودی به قیمت نفی حقایق قطعی و فروكاستن آن به انسان و محدودة شناختاری اوست كه ترجمانی از تفوق معرفت‌شناسی بر هستی‌شناسی است. نفی سوژگی انسان در شناخت حقایق وجودی و تقلیل آن به فعلیت‌ها و واقعیات گذرای تاریخی یا به عبارتی نفی وجه لایتناهی بشری و ناوجود و غیابی كه در فرآیند شدن خود، فعلیت‌های خود را می‌یابد عملآً انسان را به موجودی متناهی با تجربه‌ای محدود مبدل می‌سازد كه هرگونه كوششی برای فراتر رفتن از شناخت ذاتاً محدود و محصور در جهان خود یا شرایط زمانی - مكانی‌اش را ابتر می‌سازد. نادیده انگاشتن وجه لایتناهی بشری در فرارفتن از محدودة زمانی - مكانی خود و فروكاستن وجود به فعلیت، عملاً انسان را گرفتار در دو محدودیت و دو جهان وجودی و شناختاری بسته می‌كند. نقی حقایقی وراء فعلیت‌ها و نفی من استعلایی انسان در شناخت این حقایق، عملاً چه نتیجه‌ای جز قدرت‌گرایی در ارزیابی واقعیات و فعلیت‌ها در برخواهد داشت؟ حاصل این قدرت‌گرایی، یا تسلیم محض و برده واقعیات موجود شدن است و یا ورود در نبرد قدرت برای سلطه بیشتر. از هر طرف كه بنگریم حاصلی جز رادیكالیسم نخواهد بود، یا تلاشی رادیكال و بی‌بنیاد و بدون پشتوانه وجودی و حقیقی برای دستیابی به قدرت لگام گسیخته برای سلطه بر دیگری و یا تلاشی متقابلاً رادیكال برای رهایی از این سلطه و انقیاد. تلاشی رادیكال كه با میل آزادی و رهایی از یك سو و حسب تفسیر تبارگرایان قدرت‌گرا، میل به سلطه و قدرت بیشتر، مضاعف خواهد شد. در این رابطه ارباب - رعیتی همه چیز بوی قدرت و خشونت می‌دهد، چیزی جز جنگ قدرت و رهایی نخواهد بود. اصل بر سلطه است، یا باید مسلط باشی و یا تحت سلطه. همه در نبردی بی‌امان برای سلطه به سر می‌برند، نتیجه چیست؟ آن كه مسلط می‌شود به قصد نوعدوستی و خدمت به خلق نیز مسلط نمی‌شود كه اصولاً انسان‌شناسی و هستی‌شناسی نوعدوستانه تفاوتی بنیادین با انسان‌شناسی خودپرستانه و معطوف به قدرت دارد. در حالت نیچه ای و اراده‌گرایی معطوف به قدرت، قدرت وسیله نیست، هدف است، اما در حالت نوعدوستانه، قدرت ابزار است، نه هدف. بنابراین، بی‌اعتقادی به قطعیات و حقایق فراتاریخی و عدم باور به وجه لایتناهی انسان، برخلاف باور القایی رایج نه تنها به زندگی مسالمت‌آمیز نمی‌انجامد كه بسترساز خشونت و افراطی‌گری متقابل از هر دو طرف‌ معادله حاكم و محكوم خواهد بود.

جنگ های رخ داده در طول تاریخ به نام دین است اما در جوهر دین نیست، این انتخاب جنگ به جای صلح چه سودی به بشر می رسانده است؟ اگر فرض بگیریم مبنای جنگ های تاریخ بیشتر اقتصادی بوده تا اعتقادی، چطور می توان این جنگ هایی که براساس اختلافات اعتقادی شکل می گیرد را توجیه کرد؟


اینطور نیست که چنین جنگ هایی نبوده، به نام دین بوده است زیرا درک نادرستی از دین وجود داشته و توحید، محور قرار نگرفته است. آنچه باید در  ادیان مورد توجه قرار داد، صرفا الوهیت خداست یعنی توحیدگرایی یک دین و نه رفتارها، مسلک ها و آیین های دینی باید ملاک ناب داوری از ادیان باشد. این موارد یعنی رفتارها و آیین ها و... دینی می توانند چندگانه باشند، می توان یک نگاه پلورالیستی به آیین ها و رفتارهای دینی داشت. منظور این نیست که بین دین و غیر دین تفاوت نیست، صحبت در حیطه ادیان است. از نظر من هر دینی که الوهیت ناب تری داشته باشد، حقانیت بیشتری نیز دارد زیرا دین جز توحید و یکتاپرستی ناب نیست؛ البته رسیدن به این داوری که الوهیت و توحیدگرایی ناب، ملاک داوری ادیان است، مجوزی برای تحریک و تشویق به دینی از طریق جنگ نخواهد بود. همان دینی که از آن به عنوان یکتاپرستی یاد می شود، به انسان دستور داده که چگونه با غیر هم کیش خود برخورد کند. این دین در کجا مسلمانان را دعوت کرده است که برای نشر دین بجنگید؟ آنجا که سخن از جنگ می رود، جنگ با کافر حربی و متجاوز است، جنگ با کسی است که سد راه اخلاقیات، پاکی ها و خوبی ها شده و در حال تهدید خوبی و پاکی است. سخن بسیار روشن است، آن جنگ ها به نام دین و یکی از دلایل آن تفسیرهای سطحی از دین بوده است؛ حاضر نبودند اولا بفهمند یعنی فهم دقیقی از لایه های زیرین دین خود داشته باشند، ثانیا این فهم خود را از طریق گفت وگو به دیگری انتقال دهند. دلایل دیگر آن علاوه بر تفسیرهای قشری، منفعت طلبی ها، زیاده خواهی هایی و اغراض دیگری که در فرهنگ قرآنی به زیبایی هر چه تمام به تصویر کشیده شده است، در بعضی مقاطع تاریخی روکش دینی نیزیافته اند البته در همان زمان نیز افرادی آگاه به مسایل حضور داشتند. به طور مثال فردی به نام فرانسیس(لقبی که پاپ فعلی برای خود انتخاب کرده است)که یکی از قدیسان معروف عالم مسیحیت است. فرانسیس، اسقف یایک مقام بالای کلیسا نبود، فردی عادی و فرزند یک پوشاک فروش مرفه بود. تمام  دارایی پدر را ترک و خود ژنده پوشی اختیار می کند. ایشان درست در زمان جنگ های صلیبی زندگی می کند. این را از کتاب خود مسیحیان نقل می کنم که فرانسیس در آن دوره جنگ های صلیبی نزد مسلمان ها می رود و از آنها می پرسد که «آیا حاضر به دست برداشتن از جنگ هستند؟» مسلمانان موافقت می کنند و او خوشحال نزد سردمداران جنگ صلیبی می رود و مطلب را منتقل می کند که «مسلمانان حاضرند دست از جنگ بردارند، شما چه می کنید؟» اما آنها نمی پذیرند و پس از آن فرانسیس گوشه نشین می شود. مشاهده می شود که در آن دوران نیز مسلمان ها چهره خوبی از خود بر جای می گذارند، جنگ صلیبی را خود مسیحیان آغاز می کنند، به رغم این که مسلمان ها حاضر به پایان دادن جنگ هستند. اینها واقعیت های تاریخی است که خود عالم مسیحیت متوجه شده است و بارها گفته اند که بخشی از اختلافات موجود، ناشی از آن تاریخ ماست.

آیا گروه هایی که منافع اقتصادی آنها ایجاب می کند فرقه ها و ادیان با هم بجنگند در تلاش برای افروختن شعله جنگ هستند؟

منافع اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در آن دخالت دارند اما آنها می دانند و می فهمند که مردم، دینی هستند؛ حتی هنگامی که جناب آقای هانتینگتون می خواهد توجیهاتی دینی از وضعیت موجود جهان ارائه دهد، گویی به طور غیر مستقیم اعتراف می کند که جهان کنونی، جهان دینی است. به دلیل اینکه جهان امروز جهانی دینی است و غرب سرمایه داری و تجاوزگر نیز این مطلب را دریافته است که باید سنگری به نام دین برای خود بیابد، سخن از جنگ های صلیبی را تازه می کند. بسیار متاسفم که در دولت گذشته با نوشتن نامه به بوش، این سنگر مسیحیت را به او اعطا کردند. من همان زمان نطق کردم، گفتم که این کار را نکنید! سنگر مسیحیت را به بوش ندهید! او هیچ ربطی به مسیحیت ندارد! او را به عنوان یک مسیحی خطاب نکنید زیرا این توجیهی می شود برای سربازان مسیحی که تصور خواهند کرد انگیزه ای دینی نیز در پس سیاست های جنگ طلبانه بوش در منطقه وجود دارد. چرا متوجه نمی شوید جمهوری اسلامی ایران جایگاه حساسی دارد؟ جایگاه حساس آن برای بسط دین، معرفت دینی و جوهر دین است و جوهر دین، توحید است و ادیان توحیدی با هم دعوا ندارند. ادیان غیرتوحیدی نیز باید به این مسایل جهان معاصر توجه داشته باشند. تاکید می کنم برای بسط دین، عطف به آموزه های دینی حق جنگ کردن وجود ندارد. به زور شمشیر می خواهیم دین را گسترش داد، اصلا چنین عملی مغایر با روح دین است؛ اگر جنگ هایی نیز بوده، جنبه دفاعی داشته است. باید نگاه جوهر گرایانه به دین، توجه به شرایط زمانیو مکانی، فهم دقیقی از جهان معاصر و فهم عمیقی از همیشه تاریخ داشت. برخی اوقات جنگ هایی اتفاق می افتند که ظاهری از دین را دارند اما جوهر دین را ندارند حتی به نام دین هم نیستند و برخی فکر می کنند که یک دین گرایی در این اندیشه ها وجود دارد. به طور مثال سخن از خدایی می کنند که خواهد آمد؛ مگر خدا نیست و نبوده که خواهد آمد؟ خدا همیشه بوده است، انسان است که حجاب دارد. تفسیرهای آنچنانی و قدرگرایانه می کنند و یک نوع عرفان کاذب را به جوانان پاک نیت القا می کنند. خود اینها در تاریخ غرب، موید جنگ و نازیسم بوده اند و امروز می خواهند برای جوانان به متفکران نوعی ایمان گرایی و عرفان گرایی تبدیل شوند. جهان تا بوده، خدا بوده است؛ این انسان است که رجعت نکرده و دور شده است، انسان است که پرده ها در برابر چشمانش قرار گرفته، اوست که باید رشد کند. در حال حاضر بزرگان تمام ادیان بایدمتوجه شرایط حساس زمانی و مکانی شوند، بدانند که روح دین مهم تر از آیین ها و رفتارهای دینی است، دعواهای تاریخی را کنار بگذارند و جوهر گرایانه به دین بنگرند. باید متوجه شوند چه دام هایی به نام نبرد ادیان بر سر راه آنها ایجاد شده تا منافع خود را پیش برند. باید از قشری گری، تفکر جمودگرا، متعصبانه و بنیادگرایی های سلفی مآبی که امروز در جهان مسیحیت و به طور ویژه در جهان اسلام مشاهده می شود، فاصله گرفت و به گونه ای دیگر جهان را نگریست. چه انسانی-حتی بدون دین- برحسب فطرت خود می پذیرد که به طور مثال فردی در جمع هم کیش های خود عملیات انتحاری انجام دهد؟ آن هم به نام خدا و قربت الی الله، با این فرض که به بهشت می رود. کدام بهشت؟

 براساس تحقیقاتتان شما معتقدید که ارائه تصویری آرمانی و وفاق گونه و بدون توجه به ریشه های مستعد تکثرگرایی و بروز اختلاف، نه تنها به گسترش واقعی صلح نمی انجامد بلکه عملاً اذهان را از توجه به بخشی عمده از عوامل بروز جنگ و نا امنی منحرف می کند و شرایط را برای مانور جنگ افروزان مهیاتر می سازد. چرا؟


بدون تردید بخشی از اتفاقات جنگی و تنازعات فی ما بین انسان ها و کشورها، معلول بی توجهی به عوامل فرهنگی و اخلاقی است و در این مساله هیچ تردیدی نیست، اما نباید عوامل بروز جنگ را محدود به این عوامل دانست. نگارنده معتقد است، قطع نظر از عوامل اجتماعی، واقعیت و سرشت انسانی به گونه ای است که اختلاف و تنازع را اجتناب ناپذیر می کند و طبعاً بخشی از لایه های عینی و اجتماعی بروز اختلافات و تنازعات نیز معلول همین لایه طبیعی و انسانی است. به عبارت دیگر، بعد مادی و جسمانی انسان و وجه صیرورت و مبتنی بر حرکت و تکاپوی این عالم، اقتضای تضاد و درگیری دارد. بی توجهی به این مقوله با اهمیت، نادیده انگاشتن بخش عمده اختلافات و برخورد خیالی و پنداری با مقوله جنگ و صلح است. خواجه نصیر طوسی، یکی از فیلسوفان اسلامی، عالم را به سه دسته جسمانی یا شر محض، نفسانی یا درهم آمیختگی خیر و شر و عقلانی یا خیر محض تقسیم می کند. اهل عالم جسمانی، اهل تضاد شناخته شده اند و مقتضای تضاد، اختلافی است که میان مردم دنیا وجود دارد. اهل عالم نفسانی، اهل ترتب شناخته شده اند و مقتضای ترتب، اتفاق و اتحادی است که میان اهل ایمان وجود دارد و بالاخره اهل عالم عقلانی، اهل وحدت شناخته شده اند و مقتضای وحدت، یگانگی اهل قیامت و روز رستاخیز است.

وقتی اتحاد و اتفاق در باطن اشخاص تحقق داشته باشد، اختلاف ظاهری آنها می تواند رحمت تلقی شود زیرا اختلاف ظاهری نه تنها به اتفاق باطنی آسیبی وارد نمی سازد، بلکه می تواند در استحکام و استواری آن نیز موثر باشد. اما اتحاد و اتفاق غیر باطنی و در واقع ظاهری نمی تواند اختلاف و تفرقه باطنی را از میان بردارد؛ زیرا اختلاف در باطن به این معناست که اهل ظاهر و مردم دنیا از حقایق امور، نا آگاه و بی خبرند. واقعیت آن است که دنیا هم اکنون درگیر وحدت صوری و اختلاف باطنی است و بخشی از لاینحل ماندن تنازعات بشری نیز ریشه در همین واقعیت دارد.

 اختلاف باطنی از چه مسایلی نشأت می گیرد؟


حکیم نامی، بین کمال اول و کمال ثانی، معتقد به ثنویت و دوتایی است. کمال اول یا فلسفه نظری مربوط به هویت اولیه انسان، ولی کمال ثانی یا فلسفه عملی یا همان اخلاق فردی و اجتماعی، مربوط به منش و شخصیت کامل و عالی انسانی است که صرفاً با دانش فلسفه به دست نمی آید، بلکه بایستی شخص، صفات کمالی را به دست بیاورد تا یک حکیم یعنی انسان ذی قیمت شناخته شود، نفس انسانی نیز تا به اصول اخلاقی متصف نشود، جهان اطراف او روی صلح و عدالت و امنیت و سعادت را نخواهد دید.

انسان در یک تحلیل فلسفی – روان شناختی، دارای دو نظام درونی و روانی است و می توان آن را به ثنویت روح و نفس تعبیر کرد که هرکدام مدعی حاکمیت بر بدن و قوای آن می باشند و مدام بر سر این حکومت نزاع دارند. یکی روح خاکی و حیوانی – که در قرآن از آن به «نفس اماره» تعبیر شده – و تابع نظام عام جهانی است و دیگر روح ملکوتی و انسانی – که تعبیر قرآنی «نفس لوامه» را می توان اشاره به آن دانست. اقتضای روح حیوانی، خود مرکزی و خودپرستی و انحصار طلبی و بی اعتنایی به حقوق دیگران است. این روح همان است که انسان را به تجاوز و سلطه بر اموال و جان و شرف دیگران سوق می دهد و ستم و دشمنی و جنگ را پدید می آورد و انصاف و عدالت را نمی شناسد. ولی روح انسانی، برعکس، خود را مسئول تامین سعادت و حفظ حقوق دیگران می داند و خود را در برابر جامعه مسئول می بیند و گاه در این راه به فداکاری هایی دست می زند و حتی مال و جان خود را ایثار می کند و گاه خود را قربانی آرمان های الهی و خیرخواهانه و بشر دوستانه می کند.

آیت الله جوادی آملی، از فیلسوفان صدرایی معاصر، جنگ و صلح را از رخدادهای عالم طبیعی می داند و معتقد است که البته در دنیای ماورای طبیعت غیر از صلح مطلق چیزی راه ندارد. از نظر ایشان، تنها منطقه ای که در آن جنگ و تهاجم از یک سو و گریز یا دفاع از سوی دیگر یافت می شود، نشئه حرکت و تکاپو است، چنانکه تنها محدوده ظهور شر و پیدایش آسیب، مرحله طبیعت و ماده است. در محدوده ثبات و تجرد هیچ مزاحم و آسیبی رخ نمی دهد. انسان از آن جهت دارای بعد مادی است و در محدوده حرکت به سر می برد و از منطقه تکاپو بیرون نیست، از آشوب جنگ و ستیز، خواه به عنوان تهاجم و خواه به عنوان دفاع بیرون نیست. در اصل جنگ فرقی بین پیامبر الهی که معلمان جوامع بشری هستند و زمامداران خودسر، که دشمن بشریت اند، نیست. به تعبیر ایشان، قیام و اقدام در راه تکامل و جهاد و اجتهاد در مسیر تعالی فرد و جامعه از سنت های مشترک همه انبیا بوده و هست، سوره حدید که متکفل بیان برنامه نبوت عامه است همه انبیا را با صلاح کتاب آسمانی و سلاح آهن زمینی همره می داند بنابراین از نظر ایشان همه انسان ها در زندگی طبیعی خود در ستیز و سازش به سر می برند. خواه به عنوان رهبر باشند، خواه به عنوان پیرو، خواه در صراط حق گام بردارند، خواه در طریق باطل تفاوت عمده در مبدأ فاعلی و غایی و نیز در ساختار نظام داخلی آن است. بر این اساس نمی توان علی الاطلاق جنگ را قطع نظر از مبدأ فاعلی و غایی و انگیزه، جهت و هدف آن، پدیده ای مذموم دانست.

 عوامل اجتماعی به چه صورت موجب بروز جنگ می شود؟


قطع نظر از هستی شناسی فردی و ابعاد دوگانه خلقت بشری و تنازع فراگیر در بعد جسمانی عالم وجه هستی شناسی غیر فردی و یا به عبارتی وجه اجتماعی، اعم از گروهی و ملی انسان ها نیز از عوامل بالقوه دیگر نزاع و مناقشات فی ما بین است. بحث این نیست که این وجوه عملاً باعث درگیری می شوند. بحث این است که اینها از عوامل بالقوه منازعات محسوب می شوند، اما در شرایطی دیگر و مشروط به توجه به عواملی، همین عوامل می توانند عامل تقویت کننده صلح و آشتی و یا حداقل نسبت به آن بی تفاوت باشند. فرایند تفکیک اجتماعی یا به عبارتی گروه بندی های اجتماعی، اعم از طبیعی و مدنی، در بعد گروه های منزلت، گروه های قدرت و طبقات اجتماعی که متناظر با مواهب کمیاب اجتماعی، منزلت، قدرت و ثروت است، خواه ناخواه بسترهایی را برای نابرابری و قشربندی اجتماعی و طبعاً مبارزه بر سر منابع و مواهب کمیاب طبیعی و اجتماعی فراهم می کند. به سخن دیگر خصلت تکثرگرایانه و تفاوت گرایانه ناگزیر حیات اجتماعی، استعدادی برای بروز ستیزها و درگیری های اجتماعی است. همان گونه که اشاره شد، دامنه این گروه بندی های جنسی، نژادی، مذهبی، قومی، ملی، منطقه ای، قاره ای تا گروه های منزلت، قدرت و طبقات اجتماعی در نوسان است. یک مواجهه با این گروه بندی ها و تعلقات مختلف، پاک کردن صورت مساله و نادیده انگاشتن آنها و به قیمت وحدت گرایی و یکپارچه گرایی صوری است، اما مواجهه ای دیگر اصالت و اعتبار بخشیدن به این تفاوت ها در فضایی بدون توجه به عموامل وحدت بخش و پیوند دهنده است. البته مواجهه سومی نیز وجود دارد که با نگاهی واقع گرایانه هم متوجه این تفاوت ها وتکثرها و هم دل مشغول عوامل وحدت بخش و پیوند دهنده است و تصور این است که نگاه سوم، نگاه صواب و مورد نیاز حیات بشری، به ویژه در دوران معاصر است.

 در جلوگیری از افراط‌گرایی و ستیز خشونت آمیز و استقرار صلح چه پیش فرض‌ها و پیش شرط‌هایی مؤثر است؟

1- ذات مشترك و طبعأ حق یكسان و برابر انسان‌ها
باور به اینكه انسان‌ها در ذات و سرشت یكسان‌اند و تفاوتی به لحاظ خلقت و طبیعت ندارند. ماده یک اعلامیه حقوق بشر تصریح می کند که «ابنای بشر همه آزاد به دنیا می آیند و در کرامت و حقوق با هم برابرند، همه از موهبت خرد و وجدان برخوردارند و باید با هم برادروار رفتار کنند.»

2- توجه به جهت و غایت آفرینش
جهت متعالی و صلح‌آمیز، امید بخش و بهجت زای عالم و عاقبتی اخلاقی و عادلانه برای این عالم، تحقیقاً مورد تأیید تمام ادیان ابراهیمی است. باور به "شدن" و صیرورت عالم از یك سو و قائل شدن به جهت تعالی و اخلاقی برای آن از دیگر سو، از لوام چنین باوری است.

3- دیگرگرایی، عشق و محبت

پرواضح است كه عدم خشونت یا صلح را باید در پرتو عشق و عدم نفرت و عدم تمایل به جنگ و انتقام به دست آورد. به تعبیری «هیچ صلحی با قرارداد و شمشیر برقرار نمی‌گردد، ولی با عشق می‌توان صلح را برقرار كرد» از مقولات اساسی و مرتبط با تحمل و مدارا، وجود "یك گرایی"و فقدان "دوآلیسم" یا ثنویت است. نتیجه یك گرایی در شیوه تفكر، پیوستگی میان "من" و "دیگران" است و نتیجه دوآلیسم، جدایی "من" و "آن دیگری" است. «بر اساس محوریت عشق در عرفان، اساس آفرینش بر جاذبه است و قانون عشق بر همه موجودات حكومت دارد و این رابطه وقتی بین انسان و خدای او دایر می‌شود، همه موجودات جهان نیز برای انسان، گرامی و دوست داشتنی است، "عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست".»

4- شكیبایی و گذشت
اگر در محور بالا ، تأكید بر هویت فرهنگی و عرفانی یك گرایانه است، دراینجا بیشتر تأكید بر وجه فردی رفتار اخلاقی و توأم با شكیبایی و ایثار است. در اینجا بیشتر مراد اخلاق قناعت و از خودگذشتگی و به تعبیر خواجه نصیر تفوق كمال ثانی بر كمال اول است. اقتضاء كمال ثانی و روح انسانی، احساس مسئولیت در برابر تأمین سعادت و حقوق دیگران است و «گاه در این راه به فداكارهایی دست می‌زند و حتی مال وجان خود را ایثار می ‍كند و گاه خود را قربانی آرمان ‌های الهی و خیرخواهانه و بشردوستانه می‌كند.»

5- توجه به تفاوت‌ها و كثرت‌ها
انسان‌ها درحیات فردی و اجتماعی خود برخوردار از هستی شناسی‌های مختلف فردی، گروهی، جامعه‌ای76، منطقه‌ای، بین‌المللی و متدرجاً جهانی و طبعاً، احساس تعلق‌های متناظر خواهند بود. این تعلق‌های هویتی امری اجتناب ناپذیر بوده و باید در سیاست‌های مربوط به وحدت و همبستگی مطمح نظر قرار گیرند. نمی‌توان با نادیده انگاشتن این تفاوت‌ها و كثرت‌ها به دنبال انسجامی اندامواره و یك شكل بود. همان گونه كه تفاوت‌گرایی محض و بی‌توجهی به میثاق‌ها و پیوندهای مشترک قابل قبول نخواهد بود، بی‌توجهی به تفاوت‌ها نیز ناگزیر به اقتدارگرایی و تحمیل‌های زوری و تهدیدآمیز خواهد انجامید.

پذیرش این تفاوت‌ها و تكثرها برای جلوگیری از قوم‌مداری و ارزیابی سایر فرهنگ‌ها و ملت‌ها از زاویه فرهنگی خاص است كه غالباً از سوی صاحبان قدرت و در برهه‌ای در قالب نظریه‌های شرق شناسی صورت گرفته است. توجه به این تفاوت‌ها، بستر برای نگاه بومی و متناسب با شرایط و ویژگی‌های محیطی و فرهنگی فراهم می‌كند، تنها باید مراقب بود كه این بومی گرایی اولاً مانع توجه به عوامل وحدت‌زا نباشد و ثانیاً مانع فهم نقاط ضعف "خودی" و نقاط قوت فرهنگ و اندیشه دیگر نشود.

6- همكاری متقابل، مسئولیت‌پذیری و وحدت در عین كثرت

در كنار فرآیند تفكیك و تمایز یافتگی كه در محور قبل به آن اشاره شد، فرایند انسجام و وحدت مطرح است كه ناظر به پیوند و پیوست این تفاوت‌ها به منظور جلوگیری از گسست و انفصال بین واحدهای فردی، ملی، منطقه‌ای و در جهت توجه به اهداف و مسئولیت‌های مشترك است. جتی در دستیابی به این پیوند نیز مشاركت ملل مختلف امری ضروری است.

از سوی دیگر هر چه گروه‌ها و دولت‌های محروم در جامعه و در جهان، در نتیجه آگاهی از محرومیت نسبی، مشروعیت توزیع منابع مطلوب را بیشتر زیر سؤال ببرند امكان بروز ستیز افزایش می‌یابد و هر چه ساخت اجتماعی جهانی متصلب‌تر باشد و مجاری لازم برای بروز تظلم‌ها و نارضایی‌‌ها و حل و فصل درگیری‌های اجتماعی دردسترس نباشد، این ستیز شدیدتر خواهد بود. فقدان ارزش‌های مشترك بین گروه‌های درگیر نیز بر شدت این ستیز خواهد افزود.78 در كل توجه به تفاوت‌ها در كنار نیازمندی‌ها و تأكید بر مشتركات و زمینه‌سازی برای همكاری آزادانه متقابل از محورهای اساسی مقوله وحدت در عین كثرت است.

7- منطق احتجاج و فرهنگ گفتگو

بدون تردید یكی از راه‌های برقراری صلح و تحكیم حیات مسالمت‌آمیز و جلوگیری از افراطی‌گری و رفع اختلاف‌ها یا كم رنگ شدن و به محاق بردن آنها، توجه به منطق گفتگو و ملزومات آن است. گفتگو و ملزومات برهان گرایی آن، ابزاری ضروری و مفید برای مفاهمه و رسیدن به اصول مورد توافق و مشترك و متعاقباً عمل و اقدام مشترك است. مهم نیست كه ما حقیقت را نزد خود بدانیم یا خیر، مهم این است كه در مقام مباحثه و انتقال آن به دیگری از منطق زور، تهدید و اغوا و فریب به دور باشیم و از منطق و روش استدلال و اقناع استفاده كنیم. نكته مرتبط دوم روان‌شناسی مناسب گفتگو و پرهیز از تحجرگرایی و تفكر دگماتیك و آمادگی برای پذیرش حرف و منطق نو است. این دو مقوله نباید با یكدیگر خلط شوند. در مقوله اول، منظور حقیقت‌گرایی برهانی است و در مقوله دوم، منظور روحیه پذیرش حرف نو، گفتگو و پرهیز از جزم‌اندیشی متعصبانه و بدون پشتوانه عقلی و برهانی است. قرار نیست در این گفت و گوها الزاماً، توافقی مبنایی به معنای دست كشیدن از باورهای ریشه‌دار صورت گیرد، این گفت و گوها می‌تواند ضرورت در پرانتز گذاشتن این اختلافات به دلیل شرایط زمانی و مكانی و توجه بر محورهای مشترك را برجسته كند. همان گونه كه در صدر مقاله آمد، از گفتگو می‌توان هم به عنوان بستری برای بحث و مناظره در مورد تفاوت‌ها و هم به مثابه ابزاری برای توجه به مشتركات و كنار گذاشتن محورهای اختلاف استفاده كرد.

8- عدالت اجتماعی و رفع نیازمندی‌ها
بحث عدالت ابعاد مختلف فردی، گروهی، جامعه‌ای، ملی و فراملی در سطوح مختلف منطقه‌ای بین‌المللی و حتی جهانی دارد. به دلیل پیوند عدالت با مفهوم حق، عدالت دامنه وسیعی دارد و ابعاد مختلفی را برمی‌گیرد. بپذیریم كه صلح به معنای فقدان ستیز است، نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها در تمام سطوح سیاسی، فرهنگی و اقتصادی می‌تواند منشأ بسیاری از ستیزها و درگیری‌ها شود. ریشه‌های فقدان صلح را نباید تنها در مسائل فرهنگی و شخصی و اخلاقی جستجو كرد، این ریشه‌ها را باید در عوامل و ساختارهای تبعیض‌آمیز و نابرابر هم جستجو كرد. در اینجا به طور خاص منظور ما بعد اقتصادی عدالت اجتماعی و مسأله‌ای به نام فقر ناشی از روابط استثماری و توزیع نابرابر فرصت‌ها و منابع اقتصادی است. آمارهای اقتصادی حاکی از شكاف روزافزون "داراها" و "ندارها" وافزایش بهره‌مندی داراها در مقایسه با ندارها است. برپایه گزارش سازمان ملل، بین 1960 تا 1991 سهم 20 درصدی ثروتمندترین‌ها، از 70 درصد درآمد جهانی به 85 درصد رسیده است. درحالی كه سهم فقیرترین‌ها از 3/2 درصد درآمد جهانی به 4/1 درصد تنزل یافته است. سهم ثروتمندترین ها و فقیرترین‌ها از سی به یك به 61 به یك افزایش یافته است. این نسبت در سال 1997 به 74 به یك رسیده است.

9- دولت وحدت‌گرا
توجه به تفاوت‌ها و تكثرها و تحقق وحدت در عین كثرت، حداقل در وجه سیاسی و مدیریتی آن در سطح ملی، مستلزم دولت وحدت‌گرا با وظایف عام فرابخشی است. همان چیزی كه در فلسفه وجودی دولت‌ها آمده است، اما بندرت به دلیل نگاه‌های بخشی و گروهی و حتی حزبی شاهد دولتی عام گرا هستیم. همین مسأله را می‌توان در سطح بین‌المللی نیز جاری و ساری دانست. در سطح بین‌المللی نیز باید شاهد مدیریت مبتنی بر وحدت در عین كثرت از طریق مشاركت همگانی دولت‌ها و مدیریت اجتماعی و توافقی و به دور از زور و تهدید و اغوا، در شرایط عادی باشیم. البته یكی از شرایط استقرار صلح، مقابله با جنگ افروزان و ناقضان صلح است، اما این مورد با شرایط عادی و تلاش برای مدیریت اجماعی و توافقی متفاوت است. از نظر كانت دولت خودكامه منشأ تهدید است و یك "دولت خوب" می‌تواند با دیگر دولت‌های خوب صلح برقرار كند.

10- جهان‌نگری و عام‌گرایی
استقرار یك حیات مسالمت‌آمیز و امن مثبت نیاز به نگرشی جهانی و طبعاً نگره عام گرایی مرتبط با آن دارد. بشر باید احساس سرنوشت مشترك و مسئولیت جهانی در برابر این سرنوشت داشته باشد.

از ملزومات این نگرش جهانی، فاصله‌گیری از خاص‌گرایی و فراتر رفتن از روابط و تعاملات و تعلقات و هویت‌های گروهی و قابلیت یك تفكر انتزاعی در مورد عام گرایی جهانی است كه آن را می‌توان به درستی در ادیان ابراهیمی یافت.

باید دقت داشت كه بین جهان نگری توحیدی و مقوله جهانی شدن مصطلح یا جهانی سازی سرمایه‌داری و یكپارچه گرایی تحمیلی و اغوایی كه سرشار از تضاد، تناقض‌های مفهومی و ستیز بوده، تفاوتی اساسی وجود دارد. نظام سرمایه‌داری حداقل سه تضاد خود - ویرانگری خرد خودبنیاد، سود و نیاز و مبنا و بنا دارد كه گریبان آن را گرفته و دیر یا زود آن را متلاشی می كند. خرد خودبنیادی كه غافل از تكیه‌گاه خدایی خود است آبستن نهیلیسمی است كه بارها هم سر بیرون زده و خواهد زد. تضاد سود و نیاز هم مبتنی بر تضاد نیاز مردم با سود سرمایه‌داری است كه شكاف فزاینده درآمدی بیانگر آن است. تضاد مبنا و بنا هم ناظر بر دولت حداقلی و لیبرالستی مورد ادعا و سیاست‌های جهان‌گستری است كه نافی آن است. بنده شرایط مطلوب یك جهان نگری و جهانی شدن حقیقی را گرو تحقق عوامل یازده گانه عام گرایی هستی شناختی، ارزش‌های مشترك برخاسته از این عام گرایی، آمادگی برای زیستن جهانی، صلح و امنیت جهانی، استقرار عدالت اجتماعی و نابودی یا تعدیل فقر، رهبری با مدیریت جهانی اقناعی، حقوق بشر جهانی، در كنار به رسمیت شناختن حقوق مربوط به اجتماعات طبیعی، مدنی، منطقه‌ای و ملی، امكان تولید آزاد اطلاعات و دسترسی منصفانه به آن، شبكه ارتباطی جهانی، تجارت و تعاملات جهانی و سبك زندگی مشترك می‌دانم. اما آنچه امروزه در قالب جهانی‌سازی رخ داده است تنها محدود به برخی عوامل، آن هم نه به شكل منصفانه و عادلانه آن، از جمله سبك زندگی مشترك و الگوی مصرف، شبكه ارتباطی جهانی و تجارت و تعاملات جهانی است، اما در بقیه موارد مشكلاتی جدی وجود دارد كه در جایی دیگر به آن پرداخته‌ایم.

11- نهادهای بین‌المللی
بحث شكل‌گیری نهادهای بین‌المللی و نظارت بر رفتارهای خارج از قوانین بین‌الملل و مواجهه عادلانه و غیر تبعیض‌آمیز آنها با تخلفات و قانون شكنی‌ها از بدیهیات استقرار یك زندگی مسالمت‌آمیز و یك صلح پایدار و مثبت است كه البته به رغم وجود این قوانین و نهادها، شاهد رفتارهای دو گانه و متناقض هستیم. واقعیت عملكرد برخی از این نهادها، می‌طلبد كه دولت‌ها برای جلوگیری از تخطی و سوء استفاده صاحبان قدرت از تشكیل نهادهای فراملی در سطوح مختلف و ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کوتاهی نكنند.

صلح در آینه ادیان شرقی به چه معناست؟

پرداختن به جایگاه صلح در ادیان شرقی که به واقع انبیای ابراهیمی و غیر ابراهیمی عمده و فراگیر را در بر گیرد، کاری به غایت دشوار است. مشکل بودن بحث در مورد کلیه ادیان به چند جهت مربوط می شود، اولاً به ابراهیمی و غیر ابراهیمی و یا به عبارتی خداگرا و غیر خداگرا بودن آن برمی گردد که این نکته گرفتارهای هایی را در مورد مباحث مفهومی و ابعاد پیشنهادی در مورد صلح ایجاد می کند، ثانیاً تفاوت های درون دینی ابراهیمی و غیر ابراهیمی نیز گرفتاری علمی دومی را رقم می زند. به این معنا که قطع نظر از وجوه مشترک این دو دسته ادیان، تفاوت ها و قلمروهای آن قدر زیاد و گسترده است که نمی توان سخنی واحد در مورد آنها به میان آورد. برای نمونه، بحث منسجم در مورد ادیان شریعت محور و غیر شریعت محور کار آسانی نیست. در مورد ادیان غیر ابراهیمی و تجلیات متفاوت آنها در کشورهای مختلف، دشواری هایی وجود دارد. دشواری دیگر پیوند ادیان مختلف با فرهنگ ملت ها از یک سو و تاریخچه رخدادها و حوادث فرهنگی – دینی است که معمولاً به نام دین صورت گرفته است و برای نمونه می توان به تاریخ منازعات و درگیری های بین دینی، مانند جنگ های صلیبی، اشاره کرد که خود می تواند به تعبیر اینگبورگ گابریل به مثابه یک حافظه تاریخی مؤثر، بر نتیجه گیری های دینی ما در مورد صلح در آینه ادیان سایه بیندازد.

بدون تردید یکی از راه های برقراری صلح و رفع مسالمت آمیز اختلاف ها، توجه به منطق گفت وگو و ملزومات آن است؛ برای این گفت وگو چه چارچوب هایی لازم است؟


بنده قائل به نسبیت گرایی حقیقت، به ویژه در بعد هستی شناختی آن نیستم و منطق عقل مفاهمه ای هابرماس در رسیدن به حقیقت را بر نمی تابم، چون این نسبی گرایی خود مانع عمده گفت وگو و دستیابی به یک حقیقت مورد اجماع است. لکن معتقدم گفت وگو و ملزومات برهان گرایی آن، ابزاری ضروری و مفید برای مفاهمه و رسیدن به اصول مورد توافق مشترک است. اگر هیچ حقیقت و هیچ اصل اولیه ای وجود نداشته باشد، این امر شامل اصل احتجاج و استدلال و خود گفت وگو هم می شود. مهم نیست که ما حقیقت را نزد خود بدانیم یا خیر، مهم این است که در مقام انتقال این حقیقت از منطق زور، تهدید و اغوا و فریب به دور باشیم و از منطق و روش استدلال و اقناع استفاده کنیم. نکته مرتبط دوم روان شناسی مناسب گفت وگو و پرهیز از تحجر گرایی و تفکر دگماتیک و آمادگی برای پذیرش حرف و منطق نو است. این دو مسئله نباید با یکدیگر خلط شوند، در مقوله اول، منظور ما حقیقت گرایی برهانی است و در مقوله دوم، منظور ما روحیه پذیرش حرف نو، گفت وگو و پرهیز از جزم اندیشی متعصبانه و بی پشتوانه عقلی و برهانی است.

شیعه برای گریز از جنگ و ستیز و روی آوردن به صلح و گفت وگو چه راهکارهایی را باید در پیش بگیرد؟

قطعاً اندیشه های حضرت علی(ع) باید پایه و اساس سیاست گذاری ها و برنامه ریزی های راهبردی در کشور قرار گیرد. تحقق عدالت کیفری در جامعه بر پایه دیدگاه ایشان مستلزم دریافتی صحیح از حقوق و تکالیف مردم در فلسفه سیاسی اسلام و ایجاد ساز و کارهای روشن و نهادینه شده به منظور عدم تعدی به حقوق شناخته شده است. در بعد عدالت توزیعی باید نگاهی به الگوهای توزیع امتیازات، فرصت ها و بهره مندی های مختلف افراد، گروه ها و اقشار مختلف نسبت به منابع کمیاب طبیعی و اجتماعی داشته باشیم و بر پایه فرمایشات حضرت امیر(ع) همواره به هوش باشیم که امر اجتماعی مرتبط با عدالت اجتماعی، حقی ویژه برای جامعه به وجود می آورد که قابل تقلیل به حقوق فردی نیست. به علاوه، تأکیدات ایشان توجهی است مضاعف نسبت به بهره مندان نا مشروعی که از هر فرصتی اعم از دولتی و غیر  دولتی برای بهره برداری نامشروع استفاده و یا بهتر است گفته شود سوء استفاده می کند. خلقت برابر انسان ها به معنای نپذیرفتن طبیعی نا برابری های اجتماعی است و باید ریشه آن را در روابط و فرایندهای اجتماعی جست وجو کرد. باید تلاش نمود تا فرصت ها برای رقابت و برای شایستگی های انسانی برابر ساخت و شرایط مسابقه در میدان اجتماعی را برای همگان یکسان نمود یا حداقل هشیارانه و با برنامه به سوی آن حرکت کرد.





پنجشنبه 10 آبان 1397

هیچ نظارتی بر شوراهای شهر نیست

نوع مطلب :گفتگوها ،


هیچ نظارتی بر شوراهای شهر نیست



به گزارش آتی‌نیوز، نشست «جامعه‌شناسی شهری از دیدگاه فضا و نابرابری‌های اجتماعی با تأکید بر مسائل کم برخوردار و پیرامونی»، دوم آبان‌ماه در ساختمان شورای اسلامی شهر مشهد با حضور عماد افروغ، رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی، فعالان شهری و تعدادی از اعضای شورای شهر مشهد برگزار شد.

در آغاز این نشست دکتر حسین اکبری، عضو هیئت علمی گروه علوم اجتماعی دانشگاه فردوسی مشهد با بیان اینکه بحث رابطه بین فضا و نابرابری اجتماعی از اصلی‌ترین مسائلی است که جامعه امروز ایران با آن درگیر است و مطالعات مختلف علمی نشان می‌دهد نابرابری‌های اجتماعی به‌عنوان یک مادرمسئله می‌تواند پیامدهای بسیار برای جامعه داشته باشد، تشریح کرد: تحقیقات مختلف نشان می‌دهد این امر اثرات زیادی و تا حد فروپاشی سیستم را به همراه دارد. نابرابری‌های اجتماعی انواع مختلفی دارند و از زوایای مختلف مورد بررسی قرار می‌گیرند.

در ادامه عماد افروغ، جامعه‌شناس و رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه بحث فضا و جامعه یک دل‌مشغولی برایم بود، ابراز کرد: عنوان فضا و جامعه به معنای عام است که آن را به رابطه اشکال اجتماعی و فضایی شکستم و اول به این سؤال پاسخ دادم که فضا چیست؟ اگر به فضا به مثابه شیء، مقوله شناخت‌شناختی و ربطی نگاه کنیم، هرکدام به صورت مجزا یک دلالت دارد. وقتی فلسفی اندیشه‌ فضایی کردم به سه بُعد رسیدم. اگر فضا را شیء بدانیم یعنی یک متغیر مستقل که در آن همه چیز اتفاق می‌افتد، که به آن علم فضا یا فضاگرایی می‌گویند.

فقرنشینی معلول روابط نابرابر قدرت است

وی با بیان اینکه در علم فضاگرایی، اختیار و روابط قدرت گرفته می‌شود و خود فضا همه چیز را تعیین می‌کند، یعنی علت همه رخدادها و حوادث می‌شود، اظهار کرد: اگر بگوییم مقوله شناخت‌شناختی است، می‌شود علم نافضایی و فضا در آن هیچ معنی و نقشی ندارد. اگر فضا را به عنوان مقوله ربطی ببینیم آن وقت، رابطه بین دو شیء فضا می‌شود. رابطه بین هردو شیء خودش دلالت دارد و اثربخش است، یعنی خودش موضوعیت پیدا می‌کند و متغیر مشروط است. این بحث بسیار به من کمک کرد. در اینجا نه علم فضا داریم و نه نافضایی بلکه غیر فضایی داریم. غیر فضایی به معنای نافضایی نیست. شهر یک نظام فضایی صرف نیست بلکه یک نظام فضایی - اجتماعی است.

این استاد دانشگاه با اشاره به اجتماعی بودن فضا در مرحله اول، اضافه کرد: اگر می‌بینید جایی حاشیه‌نشینی و محل تجمع فقرا شده است، چیزی در محیط نبوده است که این موقعیت را رقم زده، یعنی این‌گونه نیست که طبیعت‌گرایانه بگوییم این قسمت شهر، مستعد فقرا است، این معلول روابط نابرابر قدرت  و شکل هندسی یک رابطه قدرت است. یعنی اگر اشکال فضایی نابرابر باشد، نشانه نابرابر بودن رابطه قدرت است. حال این روابط قدرت می‌تواند سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و … باشد. هرچه روابط قدرت برابرتر، فضا هم برابرتر خواهد بود، یعنی اگر امکاناتی در شمال شهر دارید، در جنوب شهر هم این خدمات باید عرضه شود، اگر این‌چنین نیست پس بدانید روابط نابرابر قدرت در جامعه است.

افروغ اضافه کرد: درباره روابط نابرابری که در جامعه شناخته شده است معمولاً می‌گویند نابرابری سه تجلی اقتصادی، سیاسی و منزلت دارد و نهایتاً در قالب طبقه‌بندی طبقات اجتماعی، گروه‌های قدرت و گروه‌های منزلت تعریف می شوند. جامعه ما قطبی نیست بلکه جامعه طیفی است. ما در کشور طبقه اجتماعی نداریم، چون جامعه ما قطبی نیست اما در عرصه سیاسی آشفتگی داریم و جامعه‌ای که طیفی است را می‌خواهند قطبی جلوه دهند. اگر قرار باشد طبقه اجتماعی شکل بگیرد، باید اتفاقی در سطح تولید رخ دهد و اصطلاحاً باید انسداد به وجود آید، علاوه‌ بر این باید در جامعه مدنی هم اتفاقی رخ دهد.

۱۴ درصد مردم اصلاح‌طلب و ۱۱ درصد اصولگرایند

رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی عنوان کرد:  جامعه مدنی  و عرصه سیاسی نظام‌هایی که طبقه اجتماعی دارند عمودی و قطبی است.  ما در حال حاضر به لحاظ اقتصادی طبقه نداریم. نظام مدنی و سیاست ما قطبی نیست اما برخی می‌خواهند جامعه را قطبی کنند که برخی از آشفتگی‌ها را به وجود می‌آورد. عمدتاً هم سیاسیون متقاضی قطبی کردن هستند چون منافع بیشتری برای آنان دارد. هر زمان در انتخابات تکثر کاندیدها باشد حضور حداکثری هم دیده می‌شود. در آخرین نظرسنجی که از مردم شد ۱۴ درصد اصلاح‌طلب و ۱۱ درصد اصولگرا بودند که روی ‌هم ‌رفته ۲۵ درصد می‌شود، پس ۷۵ درصد مردم دیگر چه می‌شوند؟

وی با اشاره به اینکه نابرابری‌های غرب از طبقه شروع، یعنی به لحاظ سیستماتیک کسی که طبقه اجتماعی دارد منزلت و قدرت هم می‌تواند داشته باشد و جهت از ثروت به قدرت است، تشریح کرد: در جامعه ما جهت از قدرت به ثروت است، یعنی بیشتر نابرابری قدرت است. قدرت‌مردان ما دسترسی بیشتری به ثروت دارند برخلاف غرب. آن‌هایی که به قدرت دسترسی بیشتری دارند به ثروت و حتی منزلت هم دست می‌یابند. قدرت دولتی ما اختیار زیادی دارد و تمرکزگرایانه کشور را اداره می‌کند. گروه‌های قدرت دولتی هستند که دسترسی آنان به سرمایه‌ها و مزایای کمیاب بیش از بقیه است و معمولاً این رابطه قدرت و ثروت در ایران با  تمرکززدایی همراه شده است.

افروغ با اشاره به اینکه در مرکز ایران دسترسی بیشتری به اطلاعات وجود دارد، اظهار کرد: این اطلاعات رمز بهره‌مندی‌های اقتصادی است. تمام سرمایه‌های کشور در مرکز و یا شهرهای اصلی هستند. این چه وضع کشور است؟ ما آمایش سرزمین نداریم، جمعیت ما پخش نشده است و خود بحث ظهور شهرهای اصلی یکی از اشکالات است، بنابراین ما فضا را یک مقوله ربطی دیدیم در بین این گروه‌های مختلف ما معتقدیم نیروهای قدرت سبقتی بر سایر سرمایه‌ها دارند.

اسکندری: شهرهای اطراف مشهد با این شهر رابطه پدر و فرزندی دارند

در ادامه نشست برخی از حاضران به بیان نظرات و سؤالات خود در خصوص صحبت‌های رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی پرداختند و اسکندری، مجری طرح ساماندهی حاشیه کشف‌رود، گفت: ما مطالعاتی در بخش اقتصادی، کالبدی، ترافیک و خصوصاً زیست‌محیطی انجام دادیم که عمدتاً بر دو پایه عملکرد و ساختار بود، یعنی ما ابتدا عملکرد شهر مشهد را به صورت دلایل متحدالمرکز به چالش کشیدیم که هرچه به مشهد نزدیک می‌شویم، بارگزاری عملکرد، تراکم و  فعالیت‌ها افزایش می‌یابد و هرچه به اطراف نزدیک‌تر می‌شود مانند لایه‌های پوست پیاز، این فعالیت‌ها کمرنگ‌تر می‌شود.

وی با تأکید بر اینکه نبض برخی از شهرهای اطراف مانند فریمان، چناران و … از مشهد زده می‌شود و یک رابطه پدر و فرزندی با مشهد دارند، بیان کرد: یک استنباط عمودی در رابطه با بحث ساختاری و ساختار فیزیکی زمین داشتیم که ناشی از محورهای اصلی تعیین‌کننده و جداکننده بود که مانند خورشیدی از مرقد مطهر، اطراف مشهد را مانند قطعات پیتزا به ۶ قسمت تقسیم می‌کرد. وقتی این قطعات پیتزا را روی زوایای متحدالمرکز نصب کنید، قطعاتی به ما می‌دهد که هرکدام ساختار و سازوکار خود را دارد و هرکدام از منظر آسیب‌شناسی به یک دردی مبتلا بودند که راه‌حل خاص خود را می‌طلبد، بنابراین آنجا مشخص شد که مشهد چه اختلاف‌ها و تفاوت‌های اقتصادی و اجتماعی در نقاط مختلف شهر دارد که در یک جا قیمت زمین بسیار بالا است و اسم منطقه دیگر را حاشیه‌شهر گذاشته‌ایم.

اسکندری افزود: از منظر مطالعات اجتماعی و شاخص‌هایی که در منطقه حاشیه‌نشین بود ما به فضا رسیدیم. ما آنجا متوجه شدیم روند هجوم مهاجران شهر مشهد در ۱۰ سال گذشته تغییر کرده است و اگر فردی متوجه می‌شد قیمت زمین در محدوده‌ای کم است، سایر همشهریان خود را تشویق می‌کند تا به آن محله بیایند، بنابراین ساختار به نوعی شد که خرده‌فرهنگ‌هایی مانند محله زابلی‌ها، محله تربتی‌ها و … در مشهد به وجود آمد. ما به یک الگوی ساماندهی رسیدیم، الگویی که می‌توانست مشکل ما را تا حد بسیار زیادی حل کند و راهبردهای ما قابلیت اجرایی پیدا کند. در این راهبرد شهر مشهد را به صورت مربع داخل سیستمی قرار دادیم که در قسمت بالا خصوصیات اجتماعی و فرهنگی، قسمت پایین بحث اقتصادی، چپ و راست قسمت محیطی و کالبدی قرار داشت اما این‌ها را به صورت افقی و عمودی با هم در مربع دیدیم به نوعی که چهار حوزه را برای ما تشکیل می‌داد.

مجری طرح ساماندهی حاشیه کشف‌رود با بیان اینکه هرکدام از این حوزه‌ها می‌تواند به کارکردهای اجتماعی و اقتصادی پاسخ دهد، عنوان کرد: آنچه که برای ما بسیار اهمیت داشت، مشکل اساسی در مدیریت بود، یعنی نهادینه کردن یک سیستم اجرایی متناسب با بحث‌های تئوریک نداشتیم. آن چیزی که در شورای شهر و شهرداری‌ها به عنوان یک خلأ رسیدیم این بود که اگر زنان حاشیه‌نشین را باسواد کنیم تأثیر خوبی در رفع بیکاری دارد. ساختار عمودی و افقی که جناب افروغ گفتند به‌راحتی می‌توانست در این ساختار شکل بگیرد.

مدرسی: دوقطبی شدن انتخابات عاملی برای افزایش مشارکت است

محمد مدرسی، معاون سازمان اجتماعی و فرهنگی شهرداری مشهد هم در ادامه بیان کرد: این نکته که در ایران قدرت، منزلت اجتماعی می‌آورد، مقداری باعث تردید است به این جهت که در بعضی از طیف‌های جامعه فاصله‌‌ای بین مردم و نهاد دولت وجود دارد و برای افراد به آن معنا قدرت، منزلت اجتماعی نمی‌آورد و گاهی اوقات منزلت اجتماعی افراد به علت وابستگی به دولت از بین می‌رود، بنابراین در جامعه ما باید دقت بیشتری روی آن داشت.

وی در رابطه با تکثر کاندیداها که موجب حضور حداکثری می‌شود، گفت: تجربه این‌گونه نشان نمی‌دهد، یعنی تکثر در انتخابات گاهی موجب می‌شود افراد انگیزه انتخاب را از دست بدهند و هم ابهام آنان در انتخاب بالاتر می‌رود. اتفاقاً دوقطبی شدن و اینکه آن دوقطبی شدن بتواند همه صداها را پوشش دهد و هرکسی بتواند در بین دو قطب صدای خودش را بشنوند در این صورت احتمال اینکه در انتخابات شرکت کنند بیشتر است. در خصوص بحث کالبد که آیا خود کالبد می‌تواند منجر به نابرابری اجتماعی شود؟ به نظر می‌رسد درست است. کالبدی که از نظر طبیعی در موقعیت جغرافیایی بهتری باشد می‌تواند به جذب قدرتمندان و ثروتمندان منتهی شود و جایی که در جغرافیا جایگاه خوبی ندارد به اشغال حاشیه‌نشینان و افراد محروم درآید.

این مقام فرهنگی شهرداری مشهد تصریح کرد: در خصوص بحثی که قدرت ضرورتاً در شهرهای بزرگ باعث انباشت اجتماعی شده است، یعنی مردم در آنجا استقرار پیدا کرده‌اند، شاید در مشهد این‌گونه نباشد و انباشت جمعیت در مشهد بیشتر است، و این امر به‌علت اقلیم، باورهای دینی و حضور امام رضا(ع) باشد. شاید بخش زیادی از نابرابری‌ها به علت سوء مدیریت‌ها و عدم داشتن راهبرد لازم برای توسعه شهرهایمان باشد که باعث شده نابرابری پررنگ‌تر شود و حذف آن ناممکن باشد.

در ادامه عزیزی، دانشجوی جامعه‌شناسی بیان کرد: بحث قدرت و منزلت بحث اساسی است که در این جلسه بیشتر می‌توانیم روی آن بحث کنیم. بحث منزلت و قدرت در مشهد موضوعیت بیشتری دارد چون فضای فرهنگی و سیاسی مشهد این بحث را پررنگ‌تر می‌کند. بحث قدرت مهم است اما می‌بینم قدرت‌هایی که در سطح شهر وجود دارد فاقد سرمایه اجتماعی لازم هستند، این امر هم جای بحث دارد، اینکه چرا قدرتی وجود دارند که اعتبار خود را از بالا دریافت می‌کند به جای اینکه قدرت را از جامعه و اجتماع بگیرد. موضوعی که در بحث حریم مشهد وجود دارد، این است که چگونه بتوانیم ساختار قدرت اجتماعی را به وجود آوریم یعنی قدرتی که از پایین نیروهای خود را جمع‌آوری کند، سرمایه‌های اجتماعی باشد. این ساختار قدرت چگونه می‌تواند شکل بگیرد تا بتوانیم در بازی قدرت، امکان چانه‌زنی داشته باشیم؟

باید جلوی تمرکز فقر را گرفت

افروغ در پاسخ به سؤالات و نظرات حاضران، گفت: در بحث جامعه‌شناسی فقر نظریه های فرهنگ‌گرایی،  موقعیت‌گرایی و تعامل‌گرایی نمادین مطرح است. تعامل‌گرایی نمادین می‌گوید فقر یک سنخ اجتماعی است، یعنی چیز واقعی نیست همین که شما به دیگری می‌گویید فقیر یعنی فقر را به وجود آوردید. تئوری فرهنگ‌گرایی می‌گوید فقیر فقیر است، چون خرده‌فرهنگ فقیر دارد یعنی خودش به لحاظ هنجاری مشکل دارد. مقابلش این می‌شود که غنی، خرده‌فرهنگ خوبی دارد و موقعیت‌گرایی می‌گوید موقعیت ها نابرابر است و اگر موقعیت خوب را برای فقیر هم فراهم کنیم، شکوفا می‌شود.

وی ادامه داد: در واقع قبل از اینکه رابطه فقر را با رفتار کج‌رو بررسی کنیم باید ببینیم موقعیت‌گرایی نابرابر چه تأثیری روی رابطه گذاشته است. فقر، علت خرده فرهنگ کج‌رو و رفتار کج‌‎رو نیست، این تمرکز فقر است و تمرکز فقر معلول روابط نابرابر قدرت در سطح کلان است. خرده فرهنگ کج‎رو زمانی شکل می‌گیرد که تعامل فقرا باهم باشد که اصطلاحاً به آن تعامل درون طبقاتی می‌گویند. هر جا این تعامل شکل بگیرد یک خرده فرهنگ خاص به وجود می‌آورد. اگر این تعامل درون طبقاتی مربوط به پولدارها و ثروتمندان باشد خرده فرهنگ خاصی شکل می‌گیرد و حواستان باشد که چه‌کار می‌کنید. نکند با دست خودتان این بستر فضایی را برای تعامل درون طبقاتی فراهم کنید، آنگاه این تعاملات بیناطبقاتی کمرنگ می‌شود و خرده فرهنگ کج‌رو به جود می‌آید.

این جامعه‌شناس با بیان اینکه خرده فرهنگ کج‌رو، رفتار کج‌رو می‌آورد و ریشه در تمرکز فقر دارد که آن هم ریشه در روابط نابرابر قدرت دارد، اظهار کرد: هرچه که شهرسازی ما به لحاظ محیطی و اجتماعی بیشتر بیانگر تعامل بین طبقاتی باشد، مشکل رفتار کج‌رو کمتر خواهد بود. وقتی منطقه‌ای می‌روید که تمرکز فقر بالایی دارد و وقتی از کودکان آنان می‌پرسید که می‌خواهند چکاره شوند، همه در آرزوها و رؤیای یکسان و مرتبط با با هم هستند اما اگر چند ستاره مانند معلم، استاد، دکتر و … آنجا باشد، در واقع نرخ رفتارهای کج‌رو کمتر می‌شود و بحث مهم این است که باید جلو تمرکز فقر را گرفت.

وی تصریح کرد: منظورم از رابطه قدرت در صحبت‌های قبلی، عمدتاً در سطح انسجام سیستمی است نه انسجام اجتماعی. یکی از بحث‌های راهگشای ما این است که می‌گوییم دو نوع نظم  داریم، نظم فرهنگی و نظم اجتماعی. یکی عرصه دلیل است و دیگری عرصه علت. این بحث را اولین بار جامعه‌شناسی به نام لاک وود در نقد انسجام سیستمی پارسونز مطرح کرد. او تمام جامعه را انسجام سیستمی می‌دانست، اما انسجام سیستمی با انسجام اجتماعی تفاوت دارد. ممکن است جامعه‌ای دارای انسجام سیستمی باشد اما در سطح اجتماعی انسجام وجود نداشته باشد و بالعکس. امروز این بحث برای ما بسیار کارگشا است.

افروغ با اشاره به اینکه به‌تدریج  شکافت بین قدرت انسجام سیستمی و انسجام اجتماعی بیشتر می‌شود، عنوان کرد: یعنی انسجام سیستمی رابطه دیالکتیکی با سطح اجتماعی و فرهنگی ندارد و فاقد انبساط است و وقتی فاقد انبساط باشد، یعنی آماده انفجار است. ما نظم منطقی داریم که باید و نباید و عرصه دلیل است و عرصه علت نیست اما عرصه اجتماعی عرصه تأثیر و تأثر است. باید بین دلیل و علت رابط دیالکتیکی باشد، اگر این رابطه دیالکتیک باشد دلیل منبسط می‌شود و اگر منبسط نشود با واکنش‌های عرصه انضمامی رو‌به‌رو می‌شود، انسجام اجتماعی آن انسجام سیستمی را برنمی‌تابد ولی آن چیزی که گفتم در سطح روابط و ساختارها بود و می‌گویم گروه‌های قدرت دسترسی به منزلت هم دارند. منظورم از گروه‌های قدرت، قدرت مدنی و اجتماعی نیست بلکه منظور قدرت دولتی است البته نه صرفاً قوه مجریه.

رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه قدرت هژمونیک، قدرت منزلتی است، ابراز کرد: مشکلی با بحث اجتماعی ندارم اما همه حرف ما این است که ما امروزه فاقد انبساط هستیم. حرف ما این است که نظم رسمی ما تعامل دیالکتیکی با عرصه اجتماعی ندارد و عقب است. ما در بهترین حالت سندنویسان حرفه‌ای شده‌ایم اما خبر نداریم در جامعه چه می گذرد، چون در عرصه علت نیستیم و در بهترین حالت در عرصه دلیل هستیم. عرصه دلیل، عرصه باید و نباید است اما رفتارهای ما الزاماً تابع باید و نباید نیست. 

در طیفی شدن انتخابات سال ۸۸ نقش داشتم

وی در رابطه با بحث تکثر در انتخابات گفت: خود من کسی هستم که در طیفی شدن کاندیداهای سال ۸۸ بسیار نقش داشتم. از میرحسین موسوی دعوت کردم چون می‌دانستم اگر او بیاید یک کاندیدا هم از جناح مقابل دولت مستقر می‌آید و کروبی آمد ولی اگر خاتمی می‌آمد هیچ‌کس دیگر نمی‌آمد، از طرفی جناح مقابل سعی کرد تنها یک کاندیدا داشته باشد تمام تلاشم این بود که یک کاندیدای دیگر هم بیاید تنها بر اساس نگرش طیفی کوشش کردم و بالاخره محسن رضایی آمد و بیشترین حضور مردم در انتخابات آن دوره بود. رسیدیم به سال ۹۲ و یکی از کاندیداها کناره گرفت و فضای طیفی را به هم ریخت همان موقع مصاحبه کردم و گفتم کار بدی کردید و فضای طیفی، قطبی شد، طرفت عاقل نبود اگر عاقل بود آن ‌هم فضا را قطبی می‌کرد و برنده انتخابات می‌شد. امسال هم فضا طیفی شد ولی یک‌دفعه آن را قطبی کردند.

افروغ با اشاره به اینکه مجلس و روسای قوای مختلف باید معرف جامعه واقعی باشند، تشریح کرد: جامعه واقعی ما جامعه مدنی طیفی است، ما نگفتیم هر تکثری بد است، آن تکثری که بتواند معرف بخش اکثریت از سلایق مردم باشد بسیار هم مطلوب است. چه کسی دسترسی به منطقه آباد دارد چه کسی ندارد؟ فضا ذاتاً نابرابر است. چرا عده‌ای فضای آباد شهری را می‌گیرند و عده‌ای محروم می‌شوند؟ حتی اگر بگوییم فضا هم به عنوان مقوله مستقل اثر دارد چرا در اختیار برخی قرار ندارد؟ 

قدرت نظارتی علما کاهش پیدا کرده است

این جامعه‌شناس با تأکید بر اینکه بحث قدرت و منزلت، قابلیت بررسی دارد، ابراز کرد: شاید یکی از نمودهای نابرابری کالبدی و فضایی متأثر از رابطه قدرت منزلت باشد. ما قدرت و منزلت را داریم گروه‌های منزلت ما قبل از انقلاب امروزه دسترسی بیشتری به قدرت پیدا کرده‌اند شاید یکی از تجلیات قدرت و منزلت در مشهد به همین دلیل باشد که گروه‌های منزلت ما به قدرت و طبیعتاً به ثروت دسترسی دارند. قدرت نظارتی علما کاهش پیدا کرده و این مسئله بسیار قابل تأمل است. علما اعتبار قدرت هستند، اعتبار قدرت با قدرت رفتارگرایانه تصمیم‌گیرنده تفاوت دارد، اعتبار قدرت عدم تصمیم‌گیری است آن کسی تصمیم‌گیری می‌کند نیم‌نگاهی به عدم تصمیم‌گیری می‌کند و می‌ترسد اما بعد از انقلاب دیگر کسی نمی‌ترسد چون مراجع آن قدرت نظارت خود را از دست داده‌اند.

وی با بیان اینکه قدرت فاقد سرمایه اجتماعی بحث مهمی است، اظهار کرد: این امر در حال حاضر شکاف پیدا کرده است، نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که قدرت رسمی آن اعتبار قبلی خود را ندارد و اعتبارش را از دست داده است چون دروغ می گوید و مطابق نیازهای مردم عمل نمی کند. هر اعتمادی وابسته به اعتبار است، اعتبار یعنی پاسخگویی به حقایق وجودی و نیازهای مردم.

در ادامه فیضی، عضو شورای اسلامی شهر مشهد گفت: قبل از جلسه در اتاق مجاور کارگروهی به نام پیشگیری از توسعه حاشیه‌نشینی در مشهد برگزار کردیم. کم‌برخورداری در این مناطق، ماحصل سیاست‌های مناسبات بین قدرت و ثروت است. این مؤلفه‌ها به شدت از دو مؤلفه ملی قدرت و ثروت تأثیر می‌پذیرد. پدیده‌ای مثل حاشیه‌نشینی در شهر مشهد به وجود آمده است که حجم بسیار وسیعی به حیث گسترش جغرافیایی و هم به حیث سکونتی در خود پذیرفته است.

عضو شورای اسلامی شهر مشهد گفت: ما در مقیاس منطقه‌ای در شهر مشهد و با استفاده از ظرفیت‌های محلی منطقه‌ای می‌خواهیم آن را به حیث کالبدی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و از همه ابعاد آن را درمان کنیم و با این ازهم‌گسیختگی بخش عملکردی بین دستگاه‌های مختلف، به نظر شما نهادهایی مانند شورای شهر قادر است که این موضوع را درمان کند؟

ودیعی، عضو دیگر شورای شهر مشهد با بیان اینکه در خصوص عدالت و یا برابری حداقل خدمات و فضاهای شهری دو نظریه وجود دارد، ابراز کرد: در بین مراکز دانشگاهی و سازمان‌های مختلف این دو نظریه مطرح است. یک گروه می‌گویند ما برای اینکه عدالت فضایی و برابری شهری برقرار شود باید مناطقی که منابع بیشتری برای شهر ایجاد و یا تولید می‌کنند به همان نسبت از خدمات بیشتری بهره‌مند شوند و در حقیقت بخش عمده‌ای از منابعی که داخل مناطق ایجاد می‌شود صرف خود هزینه‌های مناطق خواهد شد.

وی افزود: ما منطقه‌ای در مشهد داریم که تقریباً ۱۵ درصد بودجه شهرداری را در سال تأمین و تنها یک درصد از مصارف عمرانی و آبادانی را مصرف می‌کند. گروهی می‌گویند ما باید برای اینکه عدالت برقرار شود و آن مناطق کم برخوردار هم رونق پیدا کنند، باید به مناطقی که برخوردار هستند نپردازیم و همه به سمت مناطق پیرامونی و کم برخوردار برویم و آنجا را به سطح استاندارد و منطقی برسانیم، مشکلی که این موضوع دارد این است که بالاخره موضوع حاشیه و مناطق کم برخوردار حد یقف ندارد و در همین دو دهه گذشته بارها دیدیم این مناطق عقب رفتند یعنی یک منطقه آباد شده و پشت سرش یک منطقه کم برخوردار دیگر ایجاد شده است.

عضو شورای اسلامی شهر مشهد گفت: حتی ما به روش‌هایی متوسل شویم که این‌ها را به صورت فیزیکی محدود کنیم و با دیوارهای بتنی با کمربندهای سخت آن‌ها را ببندیم! ولی آن چیزی که مطرح است با استفاده از منابع شهری و دولتی مناطقی که به وجود می‌آیند، آباد می‌کنیم و به لحاظ استانداردهای شهری مناطق خوبی می‌شوند، دوباره پیرامون آن شکل می‌گیرد. در خصوص این دو نظریه دیدگاه شما چیست و چگونه می‌توانیم این موضوع را به حد تعادل برسانیم تا این عدالت فضایی در شهر به وجود آید؟

فازغی، مشاور شهردار منطقه ۶ مشهد(جزو مناطق پیرامونی شهر مشهد) بیان کرد: حاشیه شهر ما فضای جامانده از زمان است. ما نیاز داریم به معاصرسازی پهنه‌های شهری‌مان که از زمان جا مانده‌اند که البته باید اعتماد ساکنانمان هم جلب شود.. می‌خواستم برایمان تبیین شود که مشارکت شهروندان تا چه اندازه می‌تواند مفید باشد؟ درست است که ما نقش اهرم‌سازی مدیریت شهری را نباید نادیده بگیریم، مدیریت شهری می‌تواند با اقداماتی در ساحت‌های اجتماعی و فرهنگی آن تراز برخورداری از خدمات شهری را بهبود دهد اما اینکه ما در کجای این مقوله می‌توانیم از مشارکت شهروندان استفاده کنیم سؤال اکثر مدیران شهری است.

در ادامه افروغ گفت: ما از یک شبکه شهری ناموزون رنج می‌بریم این شبکه شهری ناموزون به رابطه مرکز پیرامونی بازمی‌گردد که از زمان پهلوی اجرا و بعد از انقلاب تشدید شد. اگر در یک استان رابطه شهر اول با شهر دوم بیش از دو برابر بود، در اینجا شهر اصلی ظهور کرده است و توزیع جمعیت غلط است، اگر بیش از ۳ برابر شهر سوم بود در واقع به آن  قاعده اندازه و رتبه می‌گویند یعنی طبیعی است و مرکز باید جمعیت بیشتری داشته باشد.

رابطه مرکز پیرامونی همه جا آفت ما است

رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه راه مقابله با شبکه شهری ناموزون رفتن به سمت آمایش سرزمین است، تشریح کرد: فلسفه وجودی شورای شهر چیست؟ شورای شهر باید شبکه‌ای دیده شود و به سمت آمایش سرزمین برود و سلسله مراتبی رابطه مرکز و پیرامون را بشکند. ما شبکه شهری مریضی به نام متروپل و چند شهر اصلی داریم. اگر می‌خواهیم کار اساسی انجام دهیم، باید به سمت آمایش سرزمین برویم. یعنی اول باید از تهران شکسته شود و به سمت سایر شهرها برود. نبض شبکه شهری ناموزون ما در تصمیم‌گیری متمرکز بوده است باید به سمت تصمیم‌گیری غیرمتمرکز برویم. آن وقت مشارکت و تصمیم محله‌ای پاسخ می‌دهد.

وی افزود: در صورتی فرهنگ مشارکت افزایش پیدا می‌کند که وقتی توزیع فضای شهری و برای مثال مسکن مهر متراکم می‌کنید همه را به یک قشر به اصطلاح فرودست ندهیم برای مثال به چهار تا معلم هم بدهیم، معلم اینجا یک نقش سازنده دارد و این‌ها ستاره‌های شبکه هستند؛ یعنی به معلم دهید که الگوی رفتاری‌اش بتواند برای آن درسی باشد که زندگی شهری با مشارکت زیباتر است.  اگر می‌خواهیم به سمت توسعه محلی برویم به چند مفهوم آگاهی، انگیزه، فرصت، مهارت و ظرف  نیاز داریم.

این جامعه‌شناس با اشاره به اینکه ما با ظرف مرکز پیرامونی نمی‌توانیم تحقق بخش عدالت فضایی باشیم، اظهار کرد: ما در ظرف پهلوی، مظروف انقلاب اسلامی را می‌ریزیم. ظرف غیرمتمرکز یعنی بر اساس قابلیت‌های خود اختیار داشته باشند. دانشگاه باید مستقل و آزادی عمل داشته باشد، باید بتواند رشته تأسیس کند و دانشجو بگیرد نه اینکه یک قطب صنعتی، رشته صنعتی نداشته باشد یا یک قطب کشاوزی، رشته کشاورزی نداشته باشد. رابطه مرکز پیرامونی همه جا آفت ما است. شما اگر می‌خواهید در سطح جلو این عوامل را بگیرید اول باید نگاه کلان داشته باشید.

وی با بیان اینکه توسعه روستایی باید در کنار توسعه شهری باشد، ابراز کرد: سال‌ها است که در روستا زندگی می‌کنم، روستایی نیستم اما روستا رفتم و فهمیدم هیچ روستایی مایل نیست که به شهر بیاید، اما وقتی در روستا محروم می‌شود و توسعه شهری هیچ ارتباطی به توسعه روستایی پیدا نمی‌کند، چاره‌ای برایش باقی نمی‌ماند. شما تمام خدمات را به شهر اختصاص داده‌اید. یکی از مقولاتی که از آن غافل شدیه ام عدالت در تولید است، عدالت در تولید، ظرف غیرمتمرکز می‌خواهد اگر به سمت ظرف غیرمتمرکز برویم خیلی چیزها عوض می‌شود خیلی از مهارت‌های بالقوه خودشان را نشان می‌دهند.

عدالت فضایی این نیست که وقتی کسی پول دارد، خدمات بیشتری هم بگیرد

افروغ اضافه کرد: چرا به اسم عدالت فضایی به منطقه برخوردار برسیم به صرف اینکه او بیشتر می‌دهد؟ اینکه عدالت نیست، در واقع تداوم همان چرخه نابرابری فضایی است که چون پول دارید خدمات بیشتری هم به آنان تعلق بگیرد، معنی عدالت فضایی این نیست که وقتی کسی پول دارد، خدمات بیشتری هم بگیرد، این امر تشدید همین مصیبت‌ها است، یعنی بستر را برای جدایی‌گزینی فضایی فراهم‌تر می‌کند و آن‌هایی که طبقه متوسط رو به بالا هستند و جرم را تعریف کردند، چه قدر ظریف فرار می‌کنند، چون قانون دست خودشان است.

رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه عدالت ما فردی است و مجرم را می‌شناسد اما نمی‌داند در چه زمینه‌ای جرم اتفاق افتاد، تصریح کرد: این زمینه‌های جرم‌خیز به همین نابرابر فضایی بازمی‌گردد. هرچه روابط اجتماعی قدرت برابرتر باشد، فضا برابرتر خواهد بود. خیلی از مناطقی که امروز محروم هستند شاید در نسل‌های گذشته اصلاً این‌چنین نبوده‌اند و همه آن‌ها به برنامه‌ریزی و نگاه‌های ما بازمی‌گردد. نگاه‌های ما سال‌ها است که از عدالت دور است و هیچ احترامی به عدالت نمی‌گذارد.

وی با اشاره به اینکه نگاه ما در نظام، خادم و مخدومی شده است، ابراز کرد: ما با دست خودمان نهادهایی را ساختیم که بشوند مخدوم و مردم خادم شوند. روابط ارباب و رعیت تعمیم یافته داریم، باید جرأت برخورد عادلانه داشته باشیم و از سرمنشأ جلو آن را بگیریم و از قابلیت‌ها استفاده کنیم. بروید ببینید در شهرهای اطراف چه قابلیت‌هایی وجود دارد چون دانش عملی با دانش نظری یکی نیست از دانش عملی استفاده کنید، نگاه کلی کنید ببینید این حرم زیبا، سد، ساختمان‌های مجلل و …  را چه کسی به وجود می‌آورد؟ مهندس؟ خیر گچ کار و معمار خوب آن را درست می‌کند.

افروغ ادامه داد: مهندس نقشه‌اش را می‌کشد و می‌رود و تمام این زیبایی‌ها را همین کارگرهای ساده می‌سازند ولی چه قدر به آن‌ها در توسعه اهمیت می‌دهیم؟ آنان سرشار از قابلیت هستند و توقع کمی هم دارند ما در توسعه اقتصادی‌مان و در اقتصاد مقاومتی این صنایع کوچک را نمی‌بینیم. اینکه کوچک زیبا است را نمی‌بینیم و به اسم توسعه یک مشت تیرچه‌بلوک تحویل مردم می‌دهیم. به لحاظ فرهنگی و اجتماعی مشکل ایجاد می‌کند و اسباب مهاجرت فراهم می‌شود. اگر جای شماها بودم همه این‌ها را انجام می‌دادم و ملاحظه نمی‌کردم.

از برخوردار بگیر به کم برخوردار بده

این جامعه‌شناس با اشاره به اینکه عدالت اجتماعی یعنی از برخوردار بگیر و به کم برخوردار بده، تصریح کرد: اشکال فضایی ما باید برابرتر شود، نمی‌گویم درست شبیه هم شوند ولی برابرتر شود. برخی چگونه برخوردار شدند؟ رابطه قدرت و ثروت، رانت است. باید جلوی رانت میلیاردی را گرفت یا بدبختی که برای شکم گرسنه‌اش یک تکه نان دزدیده است؟ آن دزدی که قربانی کوتاهی ما شده است یا آن دزد رانت‌خوار را؟ شورای شهر چرا تشکیل شده است؟ برای نظارت بر کار شهرداری‌ها. اما هیچ نظارتی بر خود شوراهای شهر نیست.

وی ادامه داد: اگر هم‌بستگی بین شورای شهر و شهرداری ایجاد شود چه کسی می‌خواهد بگوید فلان جا تبانی شده است؟ نهادهای مدنی ما باید نظارت داشته باشند اما متأسفانه نهادهای مدنی ما بالفعل نشده‌اند که به کم‌لطفی قدرت رسمی نسبت به قدرت مدنی باز می‌گردد. اگر قرار نیست خدمات عادلانه‌تر تقسیم شود، پس شورای شهر چه‌ کاره است؟ در شورای شهر باید متخصصان شهری باشند، چون اینجا سیاسی و جناحی نیست و مربوط به عامه مردم است.

افروغ با بیان اینکه شورای شهر، مردم هستند، ابراز کرد: اگر برابری اجتماعی و عدالت فضایی در دستور کار شوراها نباشد چه کاری انجام می‌دهند؟  شورای شهر باید شهرداری را زیر ذره‌بین بگیرد و این وظیفه را برای خود تعریف کند. 

در این نشست افروغ به فساد یکی از شوراهای شهر اشاره کرد که بتول گندمی، عضو شورای اسلامی شهر مشهد گفت: آن بخشی که به تمرکزگرایی بیش ‌از اندازه اشاره می‌کنید که برخلاف قانون اساسی است را قبول دارم و معتقدم چهار دهه ما را به این سمت‌وسو برده است که رانت دولت و مجلسی‌ها در تمرکز بیشتری بودند. ما حضور و ظهور قدرت را در این چهار دهه داشتیم ولی تقریباً ۱۸ سال است که نظام شورایی به وجود آمد. همین نظام تمرکزگرا که می‌فرمایید بزرگ‌ترین فسادها در درون نظام بانکی، در حوزه مسکن، شهرسازی و .. رخ می‌دهد ولی انتظار می‌رود جامعه‌شناسی مثل شما وقتی می‌خواهد نقد کند یک نهال نوپایی مانند شورای شهر را نام نبرد.

وی ادامه داد: در همین استان خراسان به یاد دارم نماینده مجلسی مسئله داشت و هیچ‌کس متوجه نشد. خوب است که وقتی نقد می‌کنیم از مفاسدی که در درون دولت در حوزه اخلاق و غیره وجود دارد، بگوییم که نظارت نمی‌شود. دیوان محاسبات داریم، سازمان باز‌رسی کل کشور داریم اما خروجی این می‌شود که وقتی می‌خواهیم صحبت کنیم، می‌گوییم اعضای شورای شهر. وقتی این بحث‌ها عنوان می‌شود مردم نسبت به شورا بی‌اعتماد می‌شوند و این عوامل آسیب می‌زند.

گندمی با بیان اینکه در بحث عدالت فضایی بحث شما را قبول دارم، تشریح کرد: ما واقعاً در مناطق کم‌برخوردار مشکل فرهنگی‌مان جدی‌تر از سایر بخش‌ها است. اگر در حاشیه شهر مشهد سر بزنید کاملاً متوجه می‌شوید که اوضاع نسبت به دو دهه گذشته بسیار تغییر کرده است. شاید شخصی در حوزه اشتغال مشکل داشته باشد اما برای دیدن ماهواره مشکل ندارد. می‌خواهم بگویم در حوزه فرهنگی نباید غفلت کنیم. چرا خانواده در حاشیه شهر نان برای خوردن ندارد اما پای ماهواره می‌نشیند؟

در ادامه مهدی‌نیا، عضو شورای اسلامی شهر مشهد گفت: برای بحث آمایش سرزمین آن‌طور که باید و شاید به علت عدم تحقق نپرداختید. دردشناسی شده است اما اجرا نشده، اجرا نشدنش علت و دلیل دارد. در یک ساختار سیاسی متمرکز می‌خواهید یک تمرکززدایی فضایی را در سطح کشور انجام دهید، خب تجربه کشورهای دیگر مانند آلمان و آمریکا که به‌نوعی ساختارهای حکومنی آنان غیرمتمرکز بوده است نشان داده که این تفاوت کمتر شده است.

وی تشریح کرد: ما کشورهای توسعه‌یافته‌ای مثل انگلیس و فرانسه داریم به صرف توسعه‌یافتگی نیست، وقتی ساختار حکومتی در چهارچوب تمرکززدایی است، شاخصه ندارد. به‌جز نیویورک بقیه شهرها منطقه شهری هستند در ساختار متمرکز قدرت که در آن ثروت هم طرح‌های آمایشی است چگونه می‌توان طرح‌های آمایشی را اجرایی کرد.

در پایان رئیس اسبق کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی گفت: زبان من صریح است و نقدم را در جایی می‌گوییم که شخص مورد نظر هم در آن حضور داشته باشد. اتفاقاً من یکی از تئوریسین‌های شورای شهر هستم ولی می‌گویم شورای شهر نهاد مدنی است، اگر این هم خراب شود کجا را بیابم تا اعتمادی جلب شود. هر جا که هستم باید نکته مرتبط با آنجا را بگویم. من اینجا آسیب‌شناسی می‌کنم تا زنگ خطری به صدا دربیاورم که این‌گونه نشود.


 سینما نمی‌تواند از امر اجتماعی خود فرار کند



به گزارش هنرآنلاین،
  عماد افروغ عضو شورای سیاست‌گذاری دومین دوره جایزه پژوهش سال سینمای ایران معتقد است سینما هیچ وقت نمی‌تواند از امر اجتماعی خود فرار کند. سینما تحت هر شرایطی اجتماعی است و شایسته است با آگاهی نسبت به این وجه اجتماعی خود و با رویکردی ترمیمی بازتابنده مسائل، دردها وآسیب‌های اجتماعی باشد.

افروغ با بیان اینکه در اصل پژوهش سینمایی هیچ تردیدی نیست، گفت: پژوهش‌های سینمایی به ویژه پژوهش‌هایی که مسئله محور هستند و مسائل مرتبط با سینما را به پژوهش می‌کشند وجودشان بسیار ضروری است. امروزه در قلمرو فعالیت‌های سینمایی نیز مسئله کم نداریم.

 وی ادامه داد: بنده به عنوان عضو کوچک خانواده جامعه شناسی در ایران که مدتی است با عرصه فعالیت‌های گسترده سینمایی، مستقیم و غیرمستقیم، ربطی برقرار کرده‌ام یک سری مسائل را فهم کرده‌ام و آنهایی که مدت‌هاست در این عرصه به فعالیت مشغول‌اند و ذهنیتی انتقادی و اصلاح گرانه دارند، یک سری مسائل را احصا کرده‌اند که ممکن است این مسائل همپوشانی نیز داشته باشند. جایزه پژوهش سال سینمای ایران بهانه خوبی برای تبادل نظر درباره این مسائل، جمع بندی و به فراخوان گذاشتن آنها در قالب شورای سیاست‌گذاری برای آشنایی بهتر و بیشتر با این مسائل و امیدوارانه برون رفت از آنهاست.

 این استاد دانشگاه یادآور شد: این جمع بندی می‌تواند در قالب فراخوان و میزگردهای تخصصی حداقل بسترساز آشنایی سینماگران و صاحب نظران ذی ربط با این مشکلات و اقدامات بعدی برای حل آنها باشد. اما همان گونه که اشاره شد، مهم این است که مسئله محور و مضمونی و محتوایی  باشد و سرگرمی، باری به هرجهت و قالب گرایانه نباشد.

 نکته شایان توجه و تأثیر گذار بر نگاه ما به سینما و طبعاً مسئله شناسی آن، این است که سینما ذاتی اجتماعی دارد و این ربطی به انتخاب و عدم انتخاب سینماگر هم ندارد. لذا نمی‌توان سینما را امری تفننی و انتزاعی و وهمی دانست.

 افروغ در ادامه خاطرنشان کرد: سینما مانند جامعه شناسی نمی‌تواند و شایسته نیست که از وجه اجتماعی و بومی خود فرار کند. بی توجهی به این وجه از او یک زائده بی خاصیتی می‌سازد که تنها برای گذران زندگی متولیان و دست اندرکارانش فایده‌ای گذرا خواهد داشت. سینما تحت هر شرایطی اجتماعی است و سعی می‌کند بازتابنده مسائل، دردها وآسیب‌های اجتماعی و امیدوارانه با رویکردی ترمیمی و شکل دهنده باشد.



پنجشنبه 12 مهر 1397

علم در عصر تفاوت گرایی

نوع مطلب :گفتگوها ،

علم در عصر تفاوت گرایی


روزنامه سازندگی: به عنوان پرسش نخست از تقسیم بندی کتاب شما، ارزیابی انتقادی نهاد علم در ایران، شروع می کنم شما در بخش های جدا ابتدا به علم و سپس به نهاد دانشگاه پرداخته اید، به نظر شما چه رابطه ای میان این دو وجود دارد؟

بنده معتقدم تمام قوت ها و آسیب های بخش نهادی علم، ریشه در نگاه غالب معرفت شناسی دارد. یعنی اگر معرفت شناسی ما تغییر کند، مسلماً وجه نهادی علم هم تغییر می کند. آنچه که امروزه بر دانشگاه های ما می گذرد، نوعی شکل گرایی و بی توجهی به عوامل پس زمینه ای در علم و در مقابل آن توجه بیشتر به عوامل پیش زمینه ای است. در واقع نگاه متافیزیکی به علم وجود دارد، نگاهی که علیّت را هم  به نوعی انتظام و تعاقب بین عوامل فرو می کاهد و بی توجه به استقلال دانشگاه ها و بالطبع بی توجه به عوامل زیست محیطی و در واقع زیست جهانی علم است. این نگاه هم بیش از هر چیز ریشه در معرفت شناسی پوزیتیویستی حاکم بر دانشگاه ها دارد. به همین دلیل اول باید بحث معرفت شناسی را مطرح کنیم، مبانی پوزیتیویسم را شرح و ریشه های تاریخی آن را به دست بدهیم. ما باید نقدهایی که به پوزیتیویسم در خود غرب مطرح شده است، را مطرح کنیم و بعد وارد بخش نهادی علم شویم. چرا که اگر می خواهیم تحول اساسی در نهاد علم ایجاد شود، حتماً باید تحول اساسی در معرفت شناسی حاکم بر علم ایجاد شود. متأسفانه اکنون نوع نگاه ما به علم خیلی سطحی و منسوخ و مطرود است. این نگاه امروز در دنیا هم خریداری ندارد، منتها متاسفانه در ایران به این علم شناسی مخدوش همچنان رجوع می شود.

صحبت های شما موضوعاتی مانند دینی سازی علوم یا بومی سازی را در ذهن می آورد. آیا شما تلاش هایی از این دست را به عنوان راهکاری برای مبارزه با این تمرکز نگاه های پوزیتیویستی می دانید. 

نه، بحث من اصلاً این موضوعاتی که امروزه مطرح شده اند، نیست. من نمی گویم دیگران حرف های خودشان را نزنند اما می گویم وقتی می خواهند حرف بزنند، باید به همه سوالاتی که در معرفت شناسی جا افتاده است پاسخ دهند. سوالاتی مانند این که پیش فرض هایشان در علم چه چیزهایی است؟ ملاک های داوری شان در علم چیست؟ ملاک بیناذهنیت در علم شناسی شان چیست؟ آن ها باید پاسخ دهند که وجه عام و خاص علمشان چیست و چه وجهی از علمشان فرازمانی و چه وجهی از علمشان مربوط به شرایط محیطی،  زمینه ای، زیست جهانی و زیست محیطی است؟ به این سوالات باید پاسخ داده شود. نمی شود به یکسری از کلیات بسنده کرد، یک نگرش احساسی داشت و با ردیف کردن چند آیه و حدیث شریف ادعا کرد که علم جدیدی معرفی کرده اشده است.

در عصر تفاوت گرایی حاکم که البته خود من  هم چندان گرایشی به آن ندارم، نمی توانم منکر شوم که ممکن است علم دیگری هم مطرح شود و این موضوع اشکالی هم ندارد. یعنی چه علم بومی چه علم دینی می توانند مطرح شوند، اما باید به این سوالات پاسخ دهند. من در جای دیگری هم گفته ام نه دنبال دینی کردن علم و نه دنبال علمی کردن دین هستم. من دنبال توجه هر دو یعنی هم علم و هم دین به حقیقت هستم. زمانی عده ای بحث می کردند که دین را با حقیقت چه کار، دین باید صرفاً به ایمان و معنا بپردازد و تنها علم می تواند به حقیقت بپردازد. این سخن سخیفی است چون فی¬ المثل گزاره های قرآن فقط ناظر به ایمان و معنا نیست. گزاره های طبیعت شناسانه دارد، گزاره های روان شناسانه دارد، گزاره های جامعه شناسانه دارد و به هر حال نمی توانیم محدود به معنا کنیم، یا فقط حقیقت را منحصر در علم بدانیم، بلکه هر دو باید به دنبال کشف حقیقت باشند و وقتی می خواهند حقیقت را کشف کنند، باید به ما بگویند راه های کشف حقیقت چیست؟ حقیقت را چگونه تعریف می کنند؟ واقعیت را برای ما معلوم کنند. بگویند آیا واقعیت امر بالفعل و مثبت و حاضر است یا خیر، واقعیت یک امر لایه مند است؟ این ها بحث هایی است که در دنیا معمول و مطرح شده است و امروزه کسی نمی گوید علم در برابر دین. یعنی بزرگان این حوزه این را مطرح نمی کنند، اما یک عامل سومی را مطرح می کنند که هم علم باید پاسخگوی آن باشد و هم دین. بنابراین اگر کسی ادعای علم دینی دارد باید به این سوالات پاسخ دهد و بگوید مبانی متافیزیکی او چیست؟ پیش فرض های او کدامند؟ راه های کشف واقعیت از نظر او چیست؟ واقعیت چیست؟ و در این بین کدام داور است؟ آیا حقیقت داور است یا آموزه های دینی داورند؟ این جا اگر از من سوال کنید می گویم بالاخره ملاک داوری ناظر به عالم بیرون است، یعنی حقیقت است که باید داوری کند و بگوید آیا گزاره شناختی من حکایت از واقع می کند یا نمی کند. 

شما در کتاب فصل مجزایی را به  نهاد حوزه اختصاص داده و  به ارزیابی انتقادی این نهاد پرداخته اید و این توجه کتاب شما را به نوعی متمایز از سایر کتاب های این مجموعه کرده است. دلیل این توجه چه بوده است؟

اولاً به لحاظ نهادی ما نمی توانیم حوزه را نادیده بگیریم. به هر حال حوزه نهاد علمی با سابقه و دارای تاریخ است، دغدغه و ادعا دارد، به ویژه بعد از انقلاب که بحث وحدت حوزه و دانشگاه مطرح شد. حوزه موازی با دانشگاه به برخی از مسائل می پردازد و بسیاری از بحث هایی که در دانشگاه ها مطرح می شود، در حوزه هم مطرح است. برای مثال در حوزه هم مباحث فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی، جامعه شناسی و روان شناسی مطرح می شود. این مراکز اقماری وابسته به حوزه دوشادوش دانشگاه ها در حال پرداختن به این بحث ها هستند و بنابراین ما نمی توانیم وضعیت علم و وضعیت نهادی در کشور را بدون توجه به یکی از این دو سامان دهیم. چرا که  قرار است اگر ساماندهی اتفاق بیافتد هم در حوزه و هم در دانشگاه باشد.  علاوه بر این حوزه از نظر تاریخی نیز یک فضل تقدم و سبقت بر دانشگاه دارد؛ ما قبل از اینکه دانشگاه داشته باشیم، حوزه داشته ایم. بنابراین حوزه با یک معرفت شناسی و جامعه شناسی خاص به علم کاملاً قابل بررسی است. اما آنچه امروزه در محیط حوزه شاهد هستیم متفاوت از گذشته تاریخی این نهاد است. متاسفانه ما شاهد هستیم آنچه قوت حوزه بود به دلیل مدیریت حاکم بر دانشگاه ها و سرایت آن به حوزه در حال تغییر است. نوع نگاه، معرفت شناسی و پاداش دهی هایی که در پس این نوع نگاه وجود دارد باعث شده است حوزه به تدریج از عقبه تاریخی خود دور و وابسته به دانشگاه شود و به صورتی غیر موجه نیز وابسته شود. یعنی متاسفانه در حال حاضر حرص و ولعی که در حوزه ها نسبت به مدرک می بینیم و همین طور نسبت به برخوردای از مزایای دانشگاهی، در دانشگاه نمی بینیم و این درد را دوچندان می کند. ما از قابلیت های خودمان نیز در حال دور شدن هستیم، و نه تنها به یک وضع مطلوب نمی رسیم، بلکه داشته های نسبتا قابل قبول خودمان را هم از دست می دهیم. حداقل به لحاظ شکلی عرض می کنم که در قدیم طلبه می توانست استاد خود را انتخاب کند و همزمان تدریس هم بکند اما الان این اتفاق تغییر کرده است و همان نظام واحدی حاکم بر دانشگاه ها بر حوزه نیز حاکم شده است. نظامی که اتفاقاً در خیلی از دانشگاه های دنیا حاکم نیست. برای مثال شما در انگلستان سیستم واحدی ندارید. اما این سیستم شامل حوزه هم شده است. ما بعد از پیروزی انقلاب نهادی به نام شورای عالی انقلاب فرهنگی درست کردیم و آن نهاد سیاست هایی را در مورد فعالیت های علمی تدوین کرده است که دیگر دانشگاه و حوزه نمی شناسد و حوزه را هم شامل می شود. اتفاقات و آسیب هایی که بعد از انقلاب متوجه حوزه شد، شاید متوجه دانشگاه نبوده باشد، هرچند ما در مورد دانشگاه هم بحث-های زیادی داریم که عمدتا به مدیریت متمرکز و بدون توجه به استقلال دانشگاه بر می گردد. حوزه اما به نظرم بیشتر متضرر شده است. ما قبل از انقلاب به عنوان دانشجویانی که دغدغه داشتیم، امیدوار بودیم که نسیم خوش حوزه به دانشگاه بدمد اما این شاخص ها، پاداش دهی ها و امتیازات باعث شد طوفان دانشگاه حوزه را درنورد و قضیه برعکس شود. بنابراین ما، هم از زیست جهان و تاریخ و قابلیت هایمان دور شدیم و هم این که وضع مطلوبی را نمی بینیم. 

جناب دکتر اشاره ای به استقلال و مدیریت دانشگاه کرده اید، عده ای معتقدند این موارد تنها بخشی از مسئله نهاد دانشگاه است و سهم خود دانشگاهیان در شکل گیری مشکلات و پیچیدگی های دانشگاه  مهم تر است، نظر شما در این رابطه چیست؟

ببینید مسئله فقط این نیست که ما بگوییم به لحاظ ساختاری و مدیریتی وضع خراب است، خود دانشگاه هم به لحاظ اینکه باید به منزله عاملیت عمل بکند این کار را نمی کند. عاملیت در جامعه شناسی یعنی کسانی که بر اساس قابلیت ها و نوآوری های خودشان روابط غلط را می شکنند، اما ما این را در دانشگاهیانمان نمی بینیم. در دانشگاه های ما اصولاً مقاومت و خلاقیت و عاملیتی نیست. یعنی حتی علاوه بر این که آن روابط بیرونی، روابط بازدارنده ای هستند خود دانشگاه ها هم مزید بر علت شده اند و علاوه بر آن، به لحاظ ساختاری هم آزادی و استقلال عمل ندارند. خب ما می گوییم آن ها آزادی عمل نداشته اند و این یک عیب و اشکال است که متوجه ورازت علوم و مدیریت در کشور است اما ما توقع داریم که عده ای عاملیت خود را به رخ بکشند و زیر بار نروند و مقاومت کنند، اما ما این مقاومت را هم نمی بینیم، چرا که آن ها فکر می کنند اگر بخواهند مقاومت کنند، باید هزینه های زیادی بپردازند و به همین خاطر بیشتر ترجیح می دهند بهره مند شوند. بالاخره سفره ای پهن است و به راحتی می توانند متنعم شوند. از چه چیزی می توانند متنعم بشوند؟ از امتیازات تعریف شده و از فعالیت دانشجویان می توانند متنعم شوند، می توانند به راحتی سرقت علمی کنند و به شکل صوری مراتب دانشگاهی را بالا ببرند و در نتیجه آن، پایان نامه بیشتر بگیرند و به زندگی خودشان سامان دهند. این ها از نظر من مغایر با نگاه علمی به جایگاه دانشگاهی است. بنابراین در  سیستمی که ما تعریف کرده ایم اگر بخواهم درست و عادلانه داوری کنم، خود دانشگاهی ها نیز در به وجود آمدن چنین رابطه ساختاری غلط ذی سهم هستند و نقش و منفعت دارند. در این وضع من نه به آن رابطه و ساختارهای متمرکز و مدیریت از بالا به پایین امیدوار هستم و نه امیدی به مقاومت اساتید دارم و این دو موضوع همدیگر را تکمیل می کنند و به همدیگر سرویس می دهند. یعنی دانشگاهی دلش به ارتقا خوش است و مدیریت هم به آن ها سرویس می دهد ولی نهایتا چیزی که ما شاهدش هستیم این است که هیچ رابطه دیالکتیکی بین دانشگاه و دانشگاهیان و جامعه برقرار نیست و در این میان این جامعه است که ضرر می کند. تحت هر شرایطی این جامعه است که باید متنعم شود و این بحث بسیار مهی است. من این را برای دین تعریف می کنم، برای فلسفه تعریف می کنم، برای جامعه شناسی و همه علوم تعریف می کنم؛ تمام این ها باید رافع نیاز مردم باشند و وقتی رافع نیاز نباشند، محکوم به فنا هستند و این مسیری که ما می بینیم جز فنا چیزی نیست. مرحوم مطهری در کتاب «گریز از ایمان و گریز از عمل » که من در این کتاب هم اشاره کرده ام، نکته ظریفی می گویند. ایشان در تفسیر سوره رعد آیه 17 که مثال کف آب زده می شود، می گویند وقتی آن کف آب کنار می رود قرآن نمی گوید که آب باقی می ماند، می گوید آنچه برای مردم نافع است باقی می ماند. اگر دانشگاه رافع نیاز مردم نباشد، محکوم به فناست. برای رافع نیاز بودن هم باید استقلال عمل و خلاقیت داشته باشد، باید بتواند متناسب با نیازهای هر منطقه رشته تعریف کند. اما متاسفانه در ساخت فعلی دانشگاه و ساخت فرهنگی غالب دانشگاه این موضوع ممکن نیست چرا که اگر به دانشگاه استقلال هم بدهیم، تجربه من نشان داده است رییس، اگر اصفهانی باشد، اصفهانی می-آورد، کرمانی باشد، کرمانی می آورد. راست باشد، راست می آورد، چپ باشد، چپ می آورد، این مغایر با علم است، علم نگاه سیاسی بر نمی تابد، نگاه قومی بر نمی دارد. بله، نگاه بومی و زیست جهانی بر می  دارد، بنابراین از این زاویه می شود از علم بومی دفاع کرد و اصولاً علوم انسانی و اجتماعی نمی توانند بومی نباشند و این یک بحث روش شناسی دقیق است که این علوم حتما باید بومی باشند به ویژه در حیطه های علوم انسانی.

با این توضیحات آینده علوم انسانی  بسیار شکننده تر خواهد بود.

بله، همینطور است گر روال به همین شکل ادامه پیدا کند ما هیچ امیدی به علوم انسانی نداریم مگر این که افرادی خودشان بر اساس ابتکارات و خلاقیت های شخصی، مقاومت هایی بکنند و پروژه هایی را پیش ببرند. عمر فعالیت دانشگاهی بنده که این موضوع را برایم روشن کرده است که از هنگامی که شخصاً و خارج از دانشگاه پروژه های علمی خودم را دنبال می کنم، یعنی از  زمانی که از دانشگاه خارج شده ام و خودم را پیش از موعد بازنشسته کرده ام هم احساس آزادی بیشتری در علم دارم، هم میزان کمی و کیفی کارهایم بیشتر و بهتر شده است. مدیریت و اداره متمرکز دانشگاه و شاخص های تعریف شده برای علم که تمام این شاخص ها صوری و شکلی اند، مانع علم هستند. در علوم انسانی اگر شما مردم و عرصه زیست جهان و داغ مردم را درک نکنید و نیازهایشان را برآورده نکنید، روزی این عرصه داغ علیه شما منفجر می شود، شما نمی توانید منجمد باشید چون سرانجام این انجماد، روزی توسط مردم شکسته خواهد شد.

بسیاری معتقدند چالش¬ هایی از این دست برای نهاد دانشگاه در سطح جهانی است، شما چقدر چالش های دانشگاهی ما را همراستای چالش های بین المللی این نهاد می دانید؟

در سطح جهان دانشگاه ها موقعیت متفاوتی دارند. در دانشگاه های معتبر، ممکن است دانشگاه ها از بودجه دولت نیز استفاده کنند اما استقلال نسبی دارند. من اگر این موضوع را تجربه نکرده بودم، با این اطمینان نمی توانستم بگویم، برای مثال در برخی از کشورها کنکور نیست. مثلا در سویس ان طور که من در سفر و صحبتم با یکی از اساتید بازنشسته آنجا متوجه شدم، کنکور ندارند، یعنی هر کس که فکر می کند می تواند در رشته ای خاص ادامه تحصیل دهد به دانشگاه می آید اما بعد می بیند که نمی تواند و دانشگاهی بودن ساده نیست. تجربه خود من در انگلستان هم متفاو ت از اینجاست. شما بر اساس بُردهای تخصصی، بعد از گذراندن دوره پیش دانشگاهی بر اساس مدارکی که برایتان می آید، اقدام به پر کردن فرم های مربوط به رشته تحصیلی مورد دلخواه خود برای دانشگاه مربوط می کنید و خود دانشگاه شما را راهنمایی می کند. یعنی خود افراد اقدام می کنند و دانشگاه دانشجوی خودش را انتخاب می کند و ما در آنجا اصولاً آزمون تستی نداشتیم و حقیقتاً هم آزمون تستی نمی تواند معیار باشد. ما خودمان در دانشکاه 16 سوال را در 4 دسته دریافت می کردیم و از هرکدام به یکی پاسخ می دادیم. همه سوالات تشریحی بود و به ویژه در علوم انسانی که تستی نمی شود. الان اما می بینید که آزمون دکتری ما هم تستی است و این ها و اقعا رشد نیست، من احساس می کنم این ها توهین به علم است. دانشگاه های ما در واقع  مدارس بزرگی هستند که بعضی وقت ها از یک دبیرستان هم از لحاظ کیفی ناتوان ترند. علت هم این است که ما فرمالیسم را حاکم کرده ایم و خواسته ایم فقط آمار بدهیم و این آفتی است که بر کل سیستم ما حاکم شده است. 

از نظر شما چه آینده ای پیش روی نهاد دانشگاه در ایران قرار دارد؟

با این وضعیت همان طور که اشاره کردم آینده روشن نیست. در نظر داشته باشید دانشگاه ها وقتی مستقل باشند به رقابت می پردازند و از دل این رقابت است که مکاتب شکل می گیرد، شما ببینید بسیاری از مکاتب نظری در غرب وابسته به یک دانشگاه است. ما هم اکنون نمی توانیم مکتبی را در جامعه دانشگاهی خودمان سراغ بگیریم. ما به این مکاتب نیاز داریم چون مکاتب می آیند و ایده جدید می دهند و گفتمان جدید ایجاد می کنند. اگر مکتبی در دانشگاه ها شکل نگیرد یعنی نگاه جدیدی شکل نمی-گیرد و ما در وضع موجود درجا می زنیم. ما در ادعا خیلی چیزها می توانیم باشیم اما واقعیت چیزی دیگری نشان می دهد. بنده همه را دعوت می کنم که کتاب جامعه شناسی مردم مدار مایکل بوراووی را مطالعه کنند که ایشان به عنوان رییس اسبق انجمن جامعه شناسی آمریکا زنگ خطر جامعه شناسی را در آمریکا به صدا درمی آورد و می گوید ما بیش از حد حرفه ای شده ایم و فراموش کرده ایم که باید مردمی باشیم و به نیازهای مردم پاسخ بدهیم، ما می میریم اگر به مردم توجه نکنیم. ما فهمیدیم که باید بومی شویم اما دولت های دیگر اساتیدشان را تشویق می کنند که در مجلات ما بنویسند، ما که نمی خواهیم این اتفاق بیافتد، خودشان دارند ما را قطب امپریالسم علمی می کنند. 


سخن از مذاکره، تحریف عاشوراست/ سره از ناسره امسال مشخص خواهد شد


یک استاد دانشگاه با بیان اینکه در محرم امسال سره از ناسره مشخص خواهد شد، گفت: بحث مذاکره امام حسین(ع) یکی از همان ناسره‌ها است و کسانی که آن را مطرح می کنند، به دنبال تحریف عاشورا هستند.

عماد افروغ کارشناس مسائل سیاسی و استاد دانشگاه در گفتگو با خبرنگار مهر، درباره قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و درس‌های این قیام برای شرایط فعلی، اظهار داشت: می‌توان بین آنچه در انقلاب اسلامی تا امروز و بین ظهور اسلام تا عاشورا گذشت، مقایسه کرد؛ فضای دوران قیام حضرت اباعبدالله(ع) ریشه در نوع رفتارها و سیاست‌های معاویه که به دوران یزید هم تسری پیدا کرده بود، داشت.

وی افزود: بی توجهی به عمل، خلق و خوی اشرافی‌گری، فساد، تبعیض، ظلم، رواج حرام‌خواری از جمله این سیاست‌ها بود که منجر به قیام امام حسین(ع) شد. در آن دوران بحث اسلام علیه اسلام مطرح است؛ چراکه پوسته‌ای از اسلام حاکم شده و همه این فسادها به نام اسلام صورت می گرفت.

افروغ ادامه داد: نفاق، دورویی، ترس، فریب و تظاهرگرایی سکه رایج آن دوران است که نمونه آن را در نوع رفتار کوفیان با امام حسین می‌بینیم. یکی دیگر از ویژگی‌های دوران قیام حضرت اباعبدالله(ع) ابهام و دودلی است؛ ابهام‌افکنی‌ها توسط دستگاه معاویه صورت می گرفت و حتی در دورانی، بسیاری از یاران امیرالمومنین(ع) در ابهام قرار می گیرند که حق با چه کسی است.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه در آن دوران تطمیع و دنیاگرایی رواج پیدا کرده بود، «بیعت اجباری» را یکی دیگر از بدعت‌های دستگاه اموی برشمرد و گفت: عاشورا یکی از تجلی‌های مقاومت‌ و افشاگری‌های ده ساله امام حسین (ع) است؛ امام داعیه «حکومت به ما هو حکومت» نداشت، بلکه داعیه اصلاح امت را داشت.

وی در مقایسه بین قیام حسینی و انقلاب اسلامی، تصریح کرد: الان هم ما یک انقلاب اسلامی داریم که سه شعار اصلی «آزادی، عدالت و اخلاق» دارد و به تاسی از اسلام ناب و قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) با همان شعارها، اهداف و صفات اتفاق افتاد.

افروغ عنوان کرد: اما امروز نشر تظاهرها در کشور، غارت بیت‌المال، بسط فساد و فحشا، مصلحت‌اندیشی‌های کاذب، خلط هدف و وسیله، نبود گوش شنوا نسبت به امر به معروف و نهی از منکر و قفل‌شدگی فردی و ساختاری را داریم. بین ساخت سیاسی و قانون اساسی ما ناسازگاری وجود دارد و بین ساخت سیاسی و شعارهای انقلاب اسلامی ما الزاما هماهنگی وجود ندارد.

عده‌ای که به دروغ به انقلاب روی آوردند، در حال زیر سوال بردن انقلاب هستند

این کارشناس مسائل سیاسی با بیان اینکه متاسفانه عده‌ای که به دروغ به انقلاب روی آوردند، در حال زیر سوال بردن انقلاب هستند، افزود: همانگونه که قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) ثمرات زیاد و متداومی داشت و هرسال در ایام محرم و صفر احیا و بازسازی می‌شود، شخصا معتقدم که قیام حضرت اباعبدالله(ع) امسال کار خود را در ایران خواهد کرد تا سره از ناسره جدا شود و ناخالصی‌ها کنار رود، بنابراین ابهام ها زدوده می‌شود و عنصر انقلابی اصیل احیا خواهد شد.

وی گفت: غباری که ربطی به انقلاب اسلامی ندارد و خود را به انقلاب تحمیل کرده، کنار زده می شود و در واقع قسمت اصیل مطالبات انقلابی مردم با شور بیشتری عیان می‌شود. قسمت‌هایی که هیچ ربطی به انقلاب اسلامی ندارد و باعث شده حق و باطل با هم ممزوج شود، باطل آن از بین می‌رود و بخش واقعی دغدغه‌های مردم که ریشه در گفتمان انقلاب اسلامی دارد تشدید خواهد شد.

افروغ عنوان کرد: الان فضای تیره و تاری وجود دارد و معتقدم امید ناشی از انقلاب اسلامی به زودی بر ناامیدی‌هایی که هیچ وجهی ندارند غلبه پیدا خواهند کرد. این ملت در سابقه خود وفاداری به آرمان‌های قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را در انقلاب، جنگ تحمیلی و تقدیم شهدا نشان داده‌اند.

در رابطه گرگ و میشی نمی‌توان مذاکره کرد

این استاد دانشگاه با بیان اینکه تحریف و تفسیرهای غلطی نیز از عاشورا وجود دارد، خاطرنشان کرد: آنهایی که می‌گویند امام حسین (ع) مذاکره کرد، باید در خصوص واژه مذاکره فکر کنند و یا به آراء فیلسوفان معروف مذاکره مراجعه کنند! یکی از کسانی که موضوع مذاکره را مطرح می‌کند، مک‌اینتایر است که می‌گوید گفتگو حداقل دو شرط دارد؛ یکی اینکه قطع مذاکره نباشد و دیگر اینکه سرکوب وجود نداشته باشد.

وی افزود: افرادی که از موضوع مذاکره ایران و آمریکا در این خصوص یاد می‌کنند، باید بدانند که در رابطه گرگ و میشی نمی‌توان مذاکره کرد؛ چراکه در مذاکره باید زمینه برابری وجود داشته باشد.

افروغ در پایان تاکید کرد: این هم یکی از همان ناسره‌هایی است که مطرح می‌شود و کسانی که بحث مذاکره امام حسین(ع) را مطرح می کنند، به دنبال تحریف عاشورا هستند.


باید دوگانه «سینمای اجتماعی» و «سینمای انقلاب» را کنار بگذاریم 


روزنامه ابتکار، سیدحسین رسولی: واژه «سیاه‌نمایی» سال‌هاست که برای فرهنگ ایران و به طور ویژه سینمای ایران مایه دردسر شده است. طیفی از سیاسیون که در حوزه فرهنگ هم دستی دارند با استفاده از این واژه بسیاری از آثار بومی را زیر تیغ نقدهای تند می‌برند. به طور خیلی ساده اگر بخواهیم این موضوع را روشن کنیم، باید بگوییم که آنها اعتقاد دارند که هنر نباید به مشکلت جامعه بپردازد بلکه باید شادی‌آور باشد و پیشرفت‌های دولت و حکومت را انعکاس بدهد. در همین راستا، صداوسیما در بخش خبر‌۲۰:۳۰ به این انتخاب حمله کرد و این فیلم را دوباره با واژه «سیاه‌نما» معرفی کرد.
 
برای بررسی واژه «سیاه‌نما» و مشکلاتی که برای آثار فرهنگی به طور ویژه سینما ایجاد کرده است، پای صحبت‌های عماد افروغ نشسته‌ایم. او در حوزه‌های نویسندگی، تدریس، جامعه‌شناسی و سیاست‌ فعالیت دارد. او عضو هیات انتخاب جشنواره فیلم فجر در دوره سی‌وپنجم بود.
 
آقای دکتر، سال‌ها است که فرهنگ و هنر ما با واژه‌ «سیاه‌نما» از سوی گروه خاصی مورد نقد واقع می‌شود. این روزها هم فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» به عنوان نماینده سینمای ایران از سوی هیات انتخاب به مراسم اسکار معرفی شده است. صداوسیما در گزارشی این فیلم را باز هم «سیاه‌نما» خوانده است.
 
در خصوص سیاه‌نمایی در سینمای اجتماعی در گذشته مصاحبه کرده‌ام. تاکید می‌کنم که گزارش صداوسیما را در این رابطه ندیده‌ام ولی فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» را دیده‌ام. من عضو هیات انتخاب جشنواره فیلم فجر دوره سی‌وپنجم بودم. فیلم مذکور هم آن سال به نمایش درآمد. در همان زمان هم موضعی در برابر انگ «سیاه‌نمایی» گرفتم. در واقع، هر فیلمی که درد و آسیب اجتماعی را منتقل می‌کند و از این طریق می‌خواهد وجدانی را بیدار کند، باید مورد تقدیر و تشکر قرار بگیرد. به طور ویژه، فیلم‌هایی که آسیبی را بازتاب می‌دهند و در عین حال وجه ترمیمی هم دارند، بیشتر باید مورد تقدیر قرار بگیرند. منظورم از وجه ترمیمی پایان فیلم است. پایانی که به هر حال، «امیدوارکننده» است و در عین حال راه‌حل غیر مستقیمی را برای رفع آسیب مورد نظر ارائه می‌دهد. تا آنجا که من یادم می‌آید فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» اینگونه بود. در بخش پایانی این فیلم شاهد وجه ترمیمی بودیم. بنابراین، نباید به صرف اینکه آسیبی در یک فیلم به مخاطب منتقل می‌شود، اتهام سیاه‌نمایی را به آن وارد کنیم. 

من بارها مسئله‌ای را با عنوان «دیالکتیک سینما و جامعه» مطرح کرده‌ام. در همین راستا، به طور خلاصه باید بگویم که بعضا دوگانه‌ای به نام «سینمای اجتماعی» و «سینمای انقلاب» در ایران به کار می‌رود و حتی معمول هم است. در برابر همین داستان موضع گرفته‌ام. نباید تا این حد «انقلاب» را در برابر «اجتماع» قرار بدهیم! توجه داشته باشید که یکی از شعارهای انقلاب بهبود حال اجتماعی مردم بود. در واقع، توجه به حقوق اجتماعی و شهروندی مردم در کنار سایر حقوق دیگر در انقلاب مهم بوده است. ضمن اینکه، انقلاب خودش یک پدیده اجتماعی است. اصلا بگذارید اینگونه شرح بدهم که دوگانه انقلابی و اجتماعی مشکلات فراوانی ایجاد کرده است بنابراین من نمی‌دانم از چه نگاه و از چه منظری واژه «سیاه‌نمایی» در ایران به کار می‌رود. این موضوعات را به طور کلی درباره «سیاه‌نمایی» مطرح کردم. 

چند سالی می‌شود که واژه یا انگ «سیاه‌نمایی» برای توصیف بسیاری از فیلم‌های ژانر درام اجتماعی و فیلم‌های جشنواره‌ای ایران به کار می‌رود. نقد این آثار فرهنگی به هیچ وجه مشکلی ندارد و حتی لازم هم است ولی گویا این نقدها در رابطه با این موضوع است که نباید آثار فرهنگی که جنبه انتقادی دارد و کاستی‌های اجتماعی را بازتاب می‌دهد از ایران به بیرون برود. شاید آنها عقیده دارند که باید زیبایی‌های اجتماعی ایران را برای ملل دیگر به تصویر بکشیم. 

نکته‌ای را خدمت شما عرض کنم. آن چیزی که باید روی آن حساس بود این است که انتخاب‌ها نباید از روی حب و بغض صورت بگیرد. باز هم تاکید می‌کنم که صحبت من کلی است و درباره هیچ فیلم و اثر فرهنگی خاصی نیست. انتخاب‌ها نباید از سوی فرد، مدیر و جریان خاصی صورت بگیرد. بلکه انتخاب‌ها باید از طریق فرآیندی مشخص صورت بگیرد. این فرآیند اگر درباره هر فیلمی اتخاذ شود، دیگر نباید نسبت به این انتخاب فرآیند محور موضع سلیقه‌ای داشت. به شرط اینکه انتخاب مذکور هم به هیچ عنوان سلیقه‌ای نباشد. این موضوع، نکته اساسی در زمینه انتخاب فیلم‌ها است. 

از سوی دیگر، مهم نیست که نگاه خاصی تصمیم بگیرید، فیلمی را انتخاب بکند یا نکند، نکته اینجاست که فیلم‌ها به هر صورت دیده خواهند شد. اینگونه هم نیست که فیلمی را انتخاب بکنید و با این انتخاب آن فیلم دیده بشود و فیلم‌های دیگر دیده نشوند. بلکه همه فیلم‌ها دیده می‌شوند. نکته مهم این است که به هر حال فیلم‌هایی هستند که انتخاب نمی‌شوند و باز هم دیده خواهند شد. اینجا موضوع انتخاب مطرح نیست. تصمیمات فردی و اعمال سلیقه نباید در انتخاب‌ها تاثیر داشته باشد ولی متاسفانه در تحلیل نهایی باید بگویم که اعمال سلیقه همیشه وجود دارد.
 
اعتقاد دارید که به هر حال اعمال سلیقه وجود دارد. راهکار چیست؟ 

متاسفانه این موضوع را عرض کنم که همیشه اعمال سلیقه در ایران صورت می‌گیرد. تاکید می‌کنم که درباره فیلم خاصی صحبت نمی‌کنم. این اعمال سلیقه درباره فیلم‌ها، کتاب‌ها و دیگر آثار فرهنگی هم صورت می‌گیرد. این موضوع به مسئله دیگری در کشور برمی‌گردد. اعمال سلیقه دردی است که ما گرفتارش هستیم. هر چه بیشتر «متعاملانه» پیش برویم، یعنی اینکه هر چه بیشتر با اصحاب مرتبط به موضوع رایزنی شود و نظر آنها بیشتر به کار رود و آنها هم بازی داده شوند، مشکلات کمتری در فرآیند انتخاب خواهیم داشت. به هر حال، اصحاب مرتبط با موضوع نگاه پخته‌تری دارند. 

یعنی باید روند انتخاب با رویکردی متعاملانه صورت بگیرد؟
 
در واقع، با رویکردی متعاملانه انتخاب‌ها با خیال آسوده صورت می‌گیرد. انتخاب‌هایی که از این طریق صورت می‌گیرد منجر به انتقادات کمتری خواهد شد. اینگونه است که می‌شود درباره یک چیز قضاوت کرد. اگر صداوسیما نقدهایی به موضوعی دارد باید نقد خودش را مطرح کند. بحث اساسی من این است که نقدها نباید یک‌جانبه باشد. رسانه ملی نمی‌تواند مانند یک سلیقه شخصی نظرش را بیان کند. اینجا دیگر ما با رسانه‌ای مواجه هستیم که جایگاهی ملی دارد و نباید اعمال سلیقه شخصی کند. انتخاب فیلم‌ها و آثار هنری در خارج از رسانه ملی می‌تواند اتفاق بیفتد و امری طبیعی هم است. مگر رسانه ملی اسمش ملی نیست؟ اگر این رسانه بخواهد نقدی را انجام بدهد باید یک فرآیندی را طی کند. در حقیقت، رسانه‌ ملی هم برای اینکه بگوید از چیزی خوشش آمده یا نیامده است، باید فرآیند مشخصی را طی کند و سپس آن را به مخاطبان انتقال بدهد. من خودم عضو هیات انتخاب جشنواره سی‌وپنج فیلم فجر بودم. متاسفانه یکی از برنامه‌های صداوسیما موضع‌گیری‌های شخصی را در زمان برگزاری جشنواره مطرح می‌کرد. افراد حاضر در آن برنامه اصلا فیلم را ندیده بودند و در عین حال موضع‌گیری شخصی داشتند. این کارها اصلا درست نیست. به نظر من، این اتفاقات خصلت یک جامعه عاقل و منصف نیست. بگذارید اینگونه عرض کنم که شاید این اتفاقات در نظام‌های قبیله‌ای هم پیدا نشود.


عدم حضور نخبگان نشانه بیزاری از شفافیت است


ایکنا: استاد دانشگاه و جامعه‌شناس برجسته کشورمان با بیان اینکه حسب رابطه قدرت ـ ثروت در کشور منافع مختلفی در پس قدرت رسمی نهفته است، گفت: در این شرایط نهاد قدرت فضا را به گونه‌ای طراحی می‌کند که زمینه حضور ساختمند، تعریف‌شده و قاعده‌مند نخبگان منتفی شود که این نشانه بیزاری از شفافیت است. 

عماد افروغ، استاد دانشگاه و جامعه‌شناس،  به تشریح علل شکاف میان نخبگان و نهاد قدرت پرداخت و با بیان اینکه اگر قرار است نخبگان در حکومت و اداره سالم یک کشور و حاکمیت نمود داشته باشند، این امر باید به لحاظ ساختاری تعریف شود، گفت: اگر این مسئله بخواهد به صورت جدی‌تر دنبال شود حتما باید سازوکارهای رسمی آن تعبیه شود تا گوش شنوا برای نخبگان اجبارا، نه اخلاقا، وجود داشته باشد. به عبارتی این توصیه باید به قانون تبدیل شود که متأسفانه باید گفت وجوه ساختاری، زمینه مستعد را برای حضور و ارائه مشورت نخبگان فراهم نکرده است.

 افروغ در تشریح نسبت میان مسئله شفافیت با شکاف میان نخبگان و نهاد قدرت و ساختارمند نشدن رابطه میان نخبگان و حاکمیت گفت: این دو مسئله ارتباط مستقیمی با هم دارند. اگر دولتی با مهارت خاصی فضا را به گونه‌ای طراحی کرده که حضور ساختمند، تعریف‌شده و قاعده‌مند نخبگان منتفی شود حتما از شفافیت بیزار است و روی خوشی به شفافیت نشان نمی‌دهد. در واقع نهاد قدرت قطعات پازل را به شکلی چیده که منافع خود را بدون سر و صدا به پیش ببرد، حال می‌خواهد این منافع سیاسی، فرهنگی و اقتصادی باشد.

 وی ادامه داد: حسب رابطه قدرت ـ ثروت که در کشور وجود دارد این منافع مختلف در پس قدرت رسمی نهفته است و به محضی که به قدرت رسمی دست پیدا می‌کنی تمام این منافع در انتظار توست و شما می‌توانید این منافع را با ترفندهایی در اختیار خود درآوری و بر آن بیفزایی. اگر این چنین باشد، که هست، مسلم است که چنین دولتی زمینه را برای حضور قاعده‌مند نخبگان و مشورت و رایزنی با آنها فراهم نمی‌کند و هم مدام بر این طبل می‌کوبد که نخبگان مقصرند، نخبگان مسئولند، نخبگان منحرف‌اند و نخبگان مانند مردم نیستند و هم اینکه با شفافیت میانه خوبی ندارد که هر دو در کشور وجود دارد؛ یعنی هم استقبال مناسبی از شفافیت صورت نمی‌گیرد و هم اینکه زمینه ساختاری برای حضور نخبگان فراهم نمی‌شود.

 افروغ اظهار کرد: نکته جالب اینکه ممکن است در چنین شرایطی دولت‌هایی هم بیایند و دم از شفافیت و مشورت با نخبگان بزنند اما عملا هیچ اتفاقی نیفتد و چیزی نصیب مردم نشود؛ نه شفافیت اتفاق بیفتد و نه زمینه حضور ساختمند و قاعده‌مند نخبگان فراهم شود. این به معنای اکراه نخبگان نیست. دولت ساختار این حضور را فراهم کند بعد مشاهده کند که نخبگان حضور به هم می‌رسانند یا خیر، نه اینکه تمایل به مشورت با نخبگان در حد یک تعارف، توصیه و نصیحت باشد. 

این استاد جامعه‌شناسی عنوان کرد: به عنوان نمونه اعلام شود از این پس مجلس خبرگان در ساحت تحول‌یافته قانون اساسی مستجمعی از فقها، موضوع‌شناسان، معرفت‌شناسان و اخلاق‌شناسان اسلامی است؛ بعد ببینید نخبگان استقبال می‌کنند یا نمی‌کنند و بین عرصه دلیل و علت دیالکتیک برقرار می‌شود یا خیر؟ بین عرصه قدرت رسمی و قدرت غیر رسمی آن دیالکتیک مد نظر برقرار می‌شود یا خیر و از مشکلات رهایی پیدا می‌کنیم؟ مشکل این است که عده‌ای بدون اینکه حرف پایین را بشنوند از بالا تصمیم می‌گیرند. برای اینکه حرف پایین به بالا بیاید نیاز به این است که کارشناس و نخبه به بالا بیاید، زیرا این کارشناس است که در حیات انضمامی و عینی حضور دارد. نخبگان باید به بالا بیایند تا با قدرت رسمی رابطه دیالکیتک برقرار کنند و زمان و مکان، طبق آنچه مورد نظر امام خمینی(ره) بود، خود را در احکام نشان دهد و در چنین وضعیتی است که جامعه از نشاط لازم به معنای مشارکت همگانی در مدیریت کشور برخوردار می‌شود و فضا عوض شده و معضل عدم شفافیت هم حل می‌شود.

 وی با بیان اینکه متأسفانه ارتباط نهاد قدرت با نخبگان تنها در حد تعارف است، گفت: به عنوان نمونه از مجلس هفتم قانون انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات تصویب شد اما این قانون کجاست؟ براساس این قانون باید اطلاعات، حتی بدون درخواست شهروندان، منتشر شود و این عین شفافیت است، اما هر از چندی بحث شفافیت مطرح می‌شود و طرح‌ها و لوایح مختلفی در این راستا ارائه می‌شود؛ مانند احیاء قانون «از کجا آورده‌ای؟» یا طرح دوفوریتی برای مشخص شدن اموال مسئولان. اینها دیگر بازی‌های سیاسی است که هر از چندی گروه‌ها و جریانات سیاسی راه می‌اندازند تا برای خودشان در افکار عمومی کسب وجهه‌ای بکنند و الا در این زمنیه قانون وجود دارد و سؤال این است که چرا اجرا نمی‌شود؟ چون به نفعشان نیست.

 افروغ با بیان اینکه بحث‌های مطرح‌شده پشتوانه نظری جامعه‌شناسانه دارد و یک درد دل نیست، گفت: هابرماس در کتاب «معرفت و علایق انسانی» این ایده را مطرح می‌کند که هر معرفتی ریشه در یک علاقه‌ای دارد؛ حال این علاقه، شناختاری ـ ابزاری است یا انتقادی و هرمنوتیک. یا یکی دیگر از متفکران رابطه قدرت و دانش را مطرح می‌کند، با وجود اینکه ممکن است مبانی تئوریک آنها را قبول نداشته باشم، یا متفکر دیگری رابطه قدرت با اغوا و فریب را بیان می‌کند و می‌گوید بدترین و پیچیده‌ترین شکل اعمال قدرت این است که اعمال‌شونده قدرت از اعمال‌کننده هم بی‌خبر باشد و هم از این اعمال قدرت راضی بوده و مقاومتی هم از خودش نشان دهد. این نشان می‌دهد که اصحاب قدرت کار خود را به خوبی بلدند و با تدبیر آن را به پیش می‌برند و گرنه اگر قرار باشد به وعده‌های خود پایبند باشند که کاری ندارد و راه حل آن هم این است که ساختار آن را تعبیه کنند، شفافیت را عملا جاری و ساری کنند، قانون انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات را سریعا به اجرا دربیاورند، وقتی صحبت از حقوق نجومی می‌شود آن را برملا کنند و دسترسی آزاد مردم به حقوق و مزایای مدیران را فراهم کنند. 

این استاد دانشگاه یادآور شد: اما هر از چندی مانوری داده می‌شود و بعد در عمل می‌بینیم درون سیستم انسجام لازم وجود ندارد. رئیس‌جمهور دستور می‌دهد افشا کنید اما وزیر می‌گوید به صلاح نیست یا وزیر دیگر می‌گوید به نفع بخش خصوصی نیست و این نشان‌دهنده این است که انسجام سیستمی هم در این باره وجود ندارد. هر چند که انسجام سیستمی بخشی از ماجراست و انسجام اجتماعی الزاما تابع انسجام سیستمی نیست. آگاهی‌بخشی گام اول برای ایجاد فشار به قدرت رسمی برای حرکت به سمت شفافیت است. 

افروغ با مفید دانستن طرح این گفت‌وگوها و بحث‌ها در فضای رسانه‌ای به عنوان گام اول گفت: این گام همان آگاهی‌بخشی است اما امیدوارم این آگاهی‌بخشی‌ها به محرکی تبدیل شود و انگیزه‌ای برای فشار به نهاد قدرت رسمی ایجاد کند تا اتفاقی در سطوح بالا رخ دهد. من قبول دارم که مردم و نخبگان مسئولند و اگر نخبگان به حد کافی فشار آورده بودند و مردم را آگاه کرده بودند، حاکمان و اصحاب قدرت هم به شکل دیگری رفتار می‌کردند. وی تصریح کرد: پیامبر اکرم(ص) می‌فرمایند: «عمالکم اعمالکم، کما تکونون، یولی علیکم؛ کارگزاران شما (نتیجه) اعمال شما هستند، همان گونه که هستید، بر شما حکومت می‌شود»؛ وقتی اعمال شما مطالبه‌گرانه و مبتنی بر آگاهی ظریف نیست خواه ناخواه نشانه رضایت از رفتار و اعمال کارگزاران تلقی می‌شود.

 افروغ عنوان کرد: عرض پایانی من این است که اگر در کشور شفافیت وجود داشت و تعیین‌کننده بود دیگر افشاگری معنا نداشت. وقتی همه چیز روشن باشد و همه اطلاعات در اختیار همه قرار گیرد نیازی به افشاگری نیست. مجلس اگر خیلی هنرمند است بایستی طرح‌های مبتنی بر شفافیت را عملی کند، اما متأسفانه تا بحث شفافیت پیش می‌آید عده‌ای مدام از ملاحظات امنیتی سخن می‌گویند در حالی که این یک کاسبی است و نتیجه آن هم عدم شفافیت است.

 وی در پایان اظهار کرد: به عقیده من تحت هر شرایطی نباید بترسیم زیرا مردم باید آگاه باشند و بدانیم هزینه عدم آگاهی به مراتب از هزینه جزئی آگاهی بیشتر است. امروز به خاطر عدم شفافیت، عدم آگاهی مردم و عدم دسترسی آزاد به اطلاعات کشور هزینه‌‌هایی زیادی می‌دهد و باید این روند تمام شود. این همه فسادی که از فروش ارز دولتی به قیمت آزاد، فروش سکه، قاچاق کالا و ... در این مدت واقع شد به خاطر عدم شفافیت است اگر مسئولان واقعاً عدالت‌طلب، آزادیخواه و طرفدار گردش آزاد اطلاعات هستند همین قوانین مصوب را اجرایی کنند که قانون شده و نیازی به قانون جدید نیست. کما اینکه اخیرا که تعدادی از اسامی مفسدان ارزی منتشر شد شاهد احیاء امید در مردم هم هستیم.


 مدیران بازنشسته باید به خانه هایشان رفته و تجربیات خود را بنویسند


نماینده سابق مجلس گفت: مدیران بازنشسته باید بروند خانه و خاطرات خود را بنویسند و جوانان هم می‌توانند از این تجربیات استفاده کنند.

عماد افروغ نماینده سابق مجلس در گفت‌و‌گو با خبرنگار جام‌جم آنلاین در خصوص قانون ممنوعیت به کارگیری بازنشستگان با تاکید بر اینکه تصویب چنین قانونی امیدوارانه است اظهار داشت: این قانون ما را به این نتیجه می‌رساند که پشت قضیه حکمتی قرار دارد و حکمت آن هم این است که یک پوست‌اندازی مدیریتی انجام شود تا نسل جدید این فرصت را پیدا کند که خود را نشان داده، شکوفا شود.

این کارشناس سیاسی در خصوص دلیل تصویب قانون منع به کارگیری بازنشستگان خاطرنشان کرد: شاید قانون‌گذران ما دیده‌اند هرچقدر توصیه و نظارت می‌کنند، اتفاقی نمی‌افتد و برای همین آمدند یک چنین قانونی را تصویب کرده‌اند، این قانون به شرط اینکه این مقدار تبصره نخورد، خیلی هم خوب و قابل دفاع است.

وی با تاکید براینکه قرار نیست با این قانون از تجربه بازنشسته‌ها استفاده نشود، گفت: بحث این است که بازنشسته‌ها متصدی امر نباشند، چون وقتی متصدی امر می‌شوند یعنی باید تصمیم بگیرند و اجرا ‌کنند، اجرا و عمل هم انرژی و تکاپو می‌خواهد، عمل سفر کردن می‌خواهد؛ هرچند عمل ساحتی مرتبط با تصمیم دارد اما برخی از جاها متفاوت است و بیشتر با انرژی گره خورده است البته انرژی هم باید همراه با تصمیم حکیمانه باشد.

افروغ با تاکید براینکه برای جامعه ما ضرورت دارد بازنشسته‌ها متصدی امور نباشند، اظهار داشت: جوانانی که دهه شصت عهده‌دار مسئولیت شدند. کماکان عهده‌دار مسئولیت هستند و باید اکنون به آنها گفت دیگر کافی است؛ زمانی که در دهه شصت جوانان متصدی امور بودند اوج شکوفایی، موفقیت و عمل ما بود.
وی با اشاره به اینکه ما اکنون معضل عمل داریم اظهار داشت: بخشی از این معضل عمل به دلیل این است که مدیران ما دیگر آن جوانان سابق نیستند و الان پیر شده‌اند.

این استاد دانشگاه ادامه داد: برای آنکه به دستاوردهای بزرگ خود برسیم باید از تجربه‌ سالخورده‌ها و بازنشستگانمان استفاده کنیم اما زمام‌ کار را به جوانان بدهیم و این جوانگرایی به شرط اینکه تبصره نخورد کار بسیار مبارکی است، من فکر می‌کنم اگر جوانگرایی قید و تبصره بخورد از فلسفه وجودی خود خارج شده است.
وی در پاسخ به ضرورتی که درباره استثناء شدن برخی از مسئولیت‌ها مانند وزرا و استانداران و معاونین آنها از قانون ممنوعیت بکارگیری بازنشسته‌ها مطرح می‌شود اظهار کرد: ما خودمان را در مخمصه‌ای می‌اندازیم و بعد می‌گوئیم چگونه می‌شود از این مخمصه خارج شد، چرا خود را در این مخصمه بیندازیم؟ من با شناختی که دارم معتقد هستم اگر طبق یک نقشه علمی عمل کنیم که کار اجرایی را بدست جوانان بدهیم هیچ اتفاق سوئی نمی‌افتد.

افروغ با بیان اینکه انقلاب اسلامی ایران، هم به لحاظ محتوایی و هم به لحاظ شکلی جوان است گفت: به لحاظ محتوایی جوان است چون می‌خواهد طرحی‌نو در اندازد و به لحاظ شکلی هم جوان است چون جوانان با انرژی دارد، ضمن اینکه با عصری سروکار داریم که تغییرات روزافزون است و علت اصلی ماندن کارها در برخی از جاهای این است که با تغییرات زمانی و مکانی بیگانه هستیم اما جوانان ما چون بیشتر در معرض این تغییرات هستند و با آنها زندگی می‌کنند، بیشتر این تغییرات را درک می‌کنند.

این استاد دانشگاه ادامه داد: جوانان چون بیشتر به عرصه علیت تعلق دارند تا عرصه دلیل، بهتر می‌تواند بفهمند که در عرصه اجتماعی و فرهنگی چه می‌گذرد اما کسی که این دوران را پشت‌سر گذاشته و بیشتر با زبان منطقی در حال زندگی است نمی‌‌تواند بفهمد که در عرصه انضمامی چه می‌گذرد، او بیشتر در ذهنیات خودش است و بیشتر بدنبال این است که بر اساس بایدها و نبایدها و درست‌ها و نادرست‌ها یک سندی را بنویسد، ما باید دیالکتیکی بین عرصه انتزاعی و انضمامی (ملموس) برقرار می‌کردیم که نکردیم و در این بین بیشتر عرصه انضمامی آسیب دیده است.

وی با بیان اینکه به واسطه جابه‌جایی نیروها و متصدیان امر، دیالکتیک ولو بصورت غیرمستقیم برقرار می‌شود گفت: برهمین اساس از اینکه جوانان متصدی امر شوند دفاع می‌کنم اما باید سیاست‌های تعریف شده‌ای باشد که آنها هم ذیل این سیاست‌ها انجام وظیفه کنند و در این بین از مشورت افراد مجرب و بازنشسته هم استفاده کنند.

این کارشناس مسائل سیاسی با تاکید بر اینکه شیوه مدیریتی دنیا در حال عوض شدن است اظهار داشت: رئیس جمهور فرانسه یا کرواسی را نگاه کنید، همه در حال جوان شدن هستند؛ هرچند ممکن است برخی جاهای هنوز به این ضرورت نرسیده‌ باشند ولی تجربه کشور ما هم نشان می‌دهد مدیریت جوان کشور موفق‌تر از مدیریت پیر است، شما نمی‌توانید در نگاه به جلو از همان مدیران گذشته استفاده کنید.

وی با بیان اینکه متاسفانه مدیریت جامعه ما هنوز مدیریت دهه شصت است خاطرنشان کرد: هم الگوی مدیریت، مدیریت دهه شصت است و هم متصدیان آن متعلق به دهه شصت هستند، در چنین شرایطی مشخص است که کشور هم بلحاظ فکری و هم به لحاظ سنی قفل می‌کند.

افروغ خاطرنشان کرد: نباید یادمان برود که ما جنگ را با جوان‌ها اداره کردیم، ما سخت‌ترین دوران را به وسیله اعتماد به جوانان پشت‌سر گذاشتیم، اکنون هم نمی‌خواهیم به جوانان به صرف اینکه جوان است اعتماد کنیم، جوانان ذیل مشورت و تجربه بزرگتر‌ها اعمال تصدی می‌کنند و سیاست‌ها هم مدون شده است؛ یک زمان سیاست‌ها را نداشتیم اما بدون سیاست‌ها موفق بودیم اکنون که سیاست‌ها را داریم موفق‌تر خواهیم بود به شرط اینکه سیاست‌ها دست و پاگیر نشوند.

وی با تاکید براینکه ما نیاز به پوست‌اندازی مدیریتی داریم اظهار داشت: مدیران بازنشسته ما اکنون باید بروند، در خانه بنشینند و خاطرات خود را بنویسند، من معتقد هستم مدیران می‌توانند تجربیات خود را بنویسند و جوانان می‌توانند از این تجربیات استفاده کنند، حتی قرار هم نیست به عنوان مشاور استخدام شوند و یک بار مالی بر دوش دولت بگذارند.

این استاد دانشگاه فرق افراد جوان با سالخورده را در این دانست که فرد سالخورده در حال ورق زدن آلبوم عکس خود است و دفترچه خاطرات خود را مرور می‌کند اما جوان هنوز آلبوم عکس و دفترچه خاطراتی ندارد، جوان همه شدن است و نگاهی به انجام داده‌های خودش ندارد.

افروغ با بیان اینکه اکنون برخی بحث می‌کنند که اساتید بازنشسته را دوباره سرکار بیاورند گفت: بالاخره ما خود استاد هستیم و می‌دانیم ماجرا چیست، جوانی که تازه فارغ‌التحصیل شده علمش به روز است و دنبال پایان‌نامه‌های بیشتر و حقوق بیشتر نیست، این جوان انگیزه دارد و مشخصا از اساتید سالخورده‌ای که علم خود را بروز نکرده‌اند بهتر است؛ این اتفاقی است که باید در همه‌ جا و حتی در سطح نمایندگان انجام شود.

وی با اشاره به اینکه اکنون مقام معظم رهبری هم در حال جوانگرایی هستند یادآورد شد: رهبر انقلاب، رئیس سازمان تبلیغات اسلامی و رئیس نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها را عوض کرده و جوانان را منصوب کردند، وقتی این روند از خود ایشان آغاز می‌شود، بقیه هم باید این کار را انجام دهند.


لزوم بازاندیشی در شاخص‌های علمی و دانشگاهی/ رشد علم فقط با مقالات سنجیده نشود


استاد جامعه شناسی دانشگاه گفت:نوع شاخص‌هایی که برای فعالیت‌های علمی تعریف شده باید بازاندیشی شوند. اصولا یک تغییر و تحول اساسی هم در اداره دانشگاه‌هایمان نیاز داریم تا رقابتی بین فعالیت‌های علمی دانشگاه‌ها ایجاد شود.

عماد افروغ استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار گروه علمی و دانشگاهی خبرگزاری فارس با اشاره به معضل خرید و فروش پایان‌نامه گفت: داستان را باید کلان‌تر و وسیع‌تر دید، نباید یک راست سراغ سرقت پایان‌نامه یا سرقت دانشجو رفت. باید مجموعه شاخص‌های رشد علمی و دانشگاهی‌ را مطمح نظر قرار داد و بعد این خرید و فروش پایان نامه را ذیل آن شاخص‌ها تعریف کرد.

وی اظهار داشت: سرقت در دانشگاه را نباید فقط به سرقت دانشجو از یک دانشجوی دیگر یا از یک  پایان‌نامه‌ منحصر کرد، بلکه این سرقت شامل حال استاد از دانشجو هم می‌شود و در واقع شاید سرقت استاد از دانشجو بسیار هم مخفی‌تر، ظریف‌تر و جدی‌تر از سرقت یک دانشجو از یک پایان نامه باشد.

افروغ تصریح کرد: سرقت یک دانشجو از یک پایان‌نامه یا خرید پایان‌نامه‌ای در بازار، اسمش سرقت است و ظاهراً قرار است که با آن برخورد شده و راه‌هایی برای برخورد با آن نیز تعبیه شود و امکان تعبیه شدنش هم هست اما وقتی ما این بحث را قاعده کردیم که استاد راهنما در مقالات دانشجویان سهیم باشد و به مثابه شرط ارتقاء نیز، این مقالات مشترک تلقی شود و بعضا استاد هم هیچ نقشی در مقالات دانشجویی ندارد و بعد اتفاق می‌افتد که دانشجو نمی‌تواند مقالات خود را منحصراً به اسم خودش چاپ کند و حتما باید نام استادی در کنار مقاله‌اش ذکر شده باشد و سپس این مسأله اصلا سرقت هم تلقی نشود بلکه شاخص رشد علمی کشور به حساب آید، دردآورتر است که باید با این مسأله با جدیت بیشتری برخورد کرد.

وی ابراز داشت: از طرف دیگر اگر همین استاد هم بخواهد مقاله‌ای بنویسد که اجتماعی‌تر و متناسب‌ با رسالت اجتماعی‌اش باشد به او امتیازی نمی‌دهند یا امتیاز کمی خواهند داد اما ا گر همین مقاله مشترک با دانشجو باشد که چندان در تدوین و نگارش آن نقشی هم ندارد ممکن است امتیاز لازم را گرفته‌ و ارتقاء هم پیدا کند که اینها مایه تأسف است.

افروغ خاطرنشان کرد: به هر حال سرقت چه آشکار و چه مخفی، زشت بوده و متناسب با علم و آداب علمی نیست ولی قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌ها است، فرمالیسم یا شکل‌گرایی حاکم بر نظام ارتقاء علم دانشگاهی و ... علت اصلی رفتارهای زشت است و البته هر اندازه هم که این روابط، ساختارها و شاخص‌ها اشتباه باشند به هیچ وجه دلیل و توجیهی برای سرقت علمی یک دانشجو نمی‌تواند باشد.

وی بیان داشت: به اعتقاد من نوع شاخص‌هایی که برای فعالیت‌های علمی و دانشگاهی تعریف شده باید بازاندیشی شده و دچار تغییر شوند. اصولاً ما یک تغییر و تحول اصلی هم در اداره دانشگاه‌هایمان نیاز داریم. باید دانشگاه‌ها مستقل شوند تا یک رقابتی بین فعالیت‌های علمی دانشگاه‌ها ایجاد شود.

افروغ تأکید کرد: اگر دانشگاه‌ها مستقل شد و دانشگاه‌ها خودشان بتوانند مقالات را ارزیابی کنند مطمئن باشید که سطح علمی آنها بالا رفته و خیلی راحت تشخیص می‌دهند که فلان پایان‌نامه سرقتی است یا غیرسرقتی. از آنجایی که سطح علمی غالب اساتید ما پایین است قدرت تشخیص آن را ندارند که بفهمند این پایان‌نامه در فلان زمینه، قبلا در جایی دفاع شده است یا خیر. علاوه بر این باید سیستمی در وزارت علوم باشد که بر اساس آن مشخص شود که این پایان نامه، پایان نامه بدیعی است یا پایان‌نامه‌ای است که قبلا دفاع شده و نمره‌ای هم به آن داده شده است.

وی گفت: در حال حاضر، رؤسای دانشگاه‌ها اختیاری ندارند بلکه بحث سرقت علمی مربوط می‌شود به سیاست‌ها و شاخص‌های علمی که به شورای عالی انقلاب فرهنگی مرتبط می‌شود؛ شورای عالی انقلاب فرهنگی درک خوبی از علم و معرفت‌شناسی علمی ندارد، اگر درک خوبی از علم و جامعه شناسی علم و تاریخ و معرفت‌شناسی علمی می‌داشت ما با این فجایع روبه رو نبودیم. وقتی شورای عالی انقلاب فرهنگی با سرقت‌های علمی اساتید برخورد نمی‌کند و مکانیزم بازدارنده‌ای ندارد شما چه توقعی از یک دانشجو دارید! 


طبقه حاکم با اهرم های فرهنگی و سیاسی در اختیار، خود را بت هایی می دانند که مردم باید به پرستش آنها بپردازند!(2)


آقای دکتر برخی دوگانه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را مطرح می کنند ، نظر شما چیست ؟

 نه به این دوگانه قائل نیستم. دوگانه نیستند، اصولاً به هیچ دوگانه ای اعتقاد ندارم ولی به تفاوت شان در عین ربط قائلم. همان وحدت در عین کثرت. انقلاب اسلامی مساوی با جمهوری اسلامی نیست، جمهوری اسلامی مساوی با انقلاب نیست. نمود سیاسی انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی است و این جمهوری اسلامی در واقع فعل مشروط انقلاب اسلامی است، نهادی است که باید در خدمت تحقق آرمان های انقلاب اسلامی باشد. بنابراین هر سیاست و هر رفتاری که در این نهاد منطبق با آرمان های انقلاب اسلامی بود نعم المطلوب. اما هر کدام نبود به نقد کشیده می شود و هر جا انطباق نداشت باید تغییر کند. اما اگر خلط کنید و بگویید انقلاب همان جمهوری اسلامی است آن وقت شما به لحاظ مفهومی نیز مشکل پیدا می کنید. این همه سیاست های مختلف و متنوع و بعضاً متضاد را چگونه می توان سازگار با انقلاب اسلامی دانست؟ این چه نظام فکری دروناً هماهنگ و سازگاری است که به رنگ های مختلف در می آید؟ این همه سیاست ها و رفتارهای متضاد و ناهمخوان درون جمهوری اسلامی را جگونه می توانید منطبق با یک گفتمان واحد بدانید. اجازه دهید وارد مصداق و داوری نشوم که مجالی دیگر می طلبد.

اگر شما انقلاب را معیار نقد قرار دهید و نقد درون گفتمانی را تئوریزه کنید و پیش ببرید آن وقت خیلی از سیاست ها و رفتارها را نقد خواهید کرد. انقلاب اسلامی را یک حادثه نبینید. انقلاب اسلامی را یک منظومه فکری و ارزشی و هنجاری ببینید که معیار نقدتان بر سیاست ها و رفتارهای جمهوری اسلامی است. و بعد برای مثال می گوییم اینجا به آزادی توجه شد، این جزء شعارهای انقلاب اسلامی بود، اینجا به عدالت توجه شد، به اخلاق و معنویت و نوع دوستی توجه شد این جزء شعارهای انقلاب اسلامی بود. اما اینجا فریب بود، تناسبی نداشت، اینجا ماکیاولیسم اسلامی حاکم شد، تناسبی نداشت، اینجا ضد آزادی اتفاق افتاد، اینجا ضد عدالت اتفاق افتاد، اینجا انسان کُشی و اخلاق سوزی شد و ربطی به انقلاب اسلامی نداشت. شما نگاه می کنید می بینید از زمانی که جمهوری اسلامی شکل گرفته است شمار قابل توجهی از سیاست ها و رفتارهای دولت مردان ما ارتباط منظومه ای و استراتژیک با یکدیگر و با انقلاب اسلامی نداشته است.

 یعنی ساختار موجود خیلی جاها مطابق با انقلاب اسلامی عمل نمی کند؟

 بله. عمل نمی کند. حتی در حد قانون اساسی هم عمل نمی کند، قانون اساسی یک محتواست. ساختارهای سیاسی ما متناسب با این محتوا تعبیه و تعریف نشده است. در ظرف متمرکز می خواهند تحقق بخش قانون اساسی باشند. در اصل دوم قانون اساسی اشاره به اجتهاد مستمر شده است و بعد از اینکه قانون اساسی مورد تجدید نظر قرار گرفت یک ویژگی هایی برای رهبر ذکر کردند که رهبر باید بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت ، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری داشته باشد این ها یعنی چه؟ اجتهاد مستمر یعنی چه؟ اینکه در بازنگری قانون اساسی دلالت ها و الزاماتی برای رهبری تعیین شد یعنی چه؟ زمینه طرح این ها چه چیزهایی است؟ زمینه طرحش روشن است؛ امام در اداره مملکت اشکالاتی دیدند که مثلا اگر بخواهند رهبر را مرجع بدانند ممکن است کشور با مشکلاتی رو به رو بشود، چون ممکن است مرجع باشد اما موضوع شناس نباشد، مدیر نباشد، بینش صحیح نداشته باشد، مدبر نباشد. بر این اساس، مرجعیت را عطف به ضرورت موضوع شناسی به اجتهاد تقلیل دادند. اما بعد از ارتحال امام مجلس خبرگان را صرفاً مستجمعی از فقها تعریف کردند. یعنی موضوع را به همان مرجع بودن برگرداندند و مَحمل صلاحیت های غیر فقهی را ساختاراً نادیده گرفتند.

شما اگر به اصل ۱۰۹ قانون اساسی توجه کنید در سه بند اشاره به شرایط و صفات رهبر شده است؛ بند صلاحیت علمی لازم برای افتا در ابواب مختلف، بند ناظر به عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام و بند ناظر به بینش صحیح سیاسی و اجتماعی که به آن اشاره شد. به تصورم در اینکه تشخیص دو بند اول در حصر فقیهان باشد تردیدی نباشد، اما با چه استدلالی تشخیص بند سوم را در حصر فقیهان تعریف می کنند. بماند که در اداره فقهی جامعه باید حتی الامکان بستری تعبیه گردد که کلیت توان حوزه های علمیه و عقبه فقهی در اداره فقهی نمود داشته باشد. این در قالب قانون اساسی فعلی، اما اگر قرار باشد ولایت ایدئولوزیک فقیه مبنا قرار گیرد خود مجلس خبرگان نیز مستلزم یک تحول ساختاری خواهد بود که در مقاله به آن پرداخته ام.

در واقع در چارچوب قانون اساسی فعلی، حرف من این است که کسانی که باید ویژگی های بند سوم اصل ۱۰۹ را تشخص بدهند الزاما فقیه نیستند. با این وضعیت موضوع شناسان در کجای این ساختار قرار می گیرند؟ حالا این ها را هم رد کردند. اجتهاد مستمر را چگونه توجیه می کنند؟ اجتهاد مستمر یعنی چه؟ یعنی اجتهادی که پاسخگوی مقتضیات زمان و مکان باشد. شما که فقط نمی خواهید توصیه کنید که حوزه های علمیه اجتهاد مستمر داشته باشند، مگر شما می توانید برای حوزه های علمیه قانون وضع کنید؟ ساخت سیاسی اش را باید تعبیه کنید تا اجتهاد مستمر دیده شود. مگر اجتهاد مستمر بدون موضوع شناس می شود؟ مگر بدون زمان شناس می شود؟ مگر بدون مکان شناس، اقتصاد دان، سیاست شناس، جامعه شناس، فیلسوف و … می شود؟

البته مجلس خبرگانی که من مطرح می کنم فراتر از قانون اساسی فعلی است. یعنی اگر قرار باشد اداره فقهی کشور با همان شرایطی که امام (ره) مطرح می کردند، مطرح بشود یعنی فقه حکومتی و نه صرفاً حکم حکومتی مطرح شود این یک زمینه، مقدمه و ساختار می خواهد. شما ساختار را طوری تعبیه کردید که در آن موضوع شناس دیده نشده است، وقتی موضوع شناس دیده نشده یعنی عرصه انضمامی ورودی در عرصه انتزاعی ندارد، یعنی عرصه علیّت ورودی در عرصه دلیل ندارد. نتیجه این اتفاق این می شود که ساختار قفل کند. بنده از منظر یک نظریه پرداز انقلابی می گویم ساختار ما قفل کرده است. باید این قفل را بشکنیم، باید انبساط حاصل بشود. بالاترین شرط انبساط هم تحول در مجلس خبرگان است.

یک عده ای دَم از فروپاشی اجتماعی می زنند. شما به عنوان جامعه شناس قائل به این وضعیت در جامعه ایران هستید؟

ببینید من این را به شما بگویم بهترین راه حل همانی است که من گفتم باید انبساطی در نظم سیاسی و منطقی ما اتفاق بیفتد و آن انبساط را هم گفتم که کجا باید اتفاق بیفتد. با این انبساط دیالکتیک محقق می شود. یعنی زمان و مکانِ عرصه علیت ورودی در عرصه دلیل پیدا می کند. یعنی وجوه انتزاعی و انضمامی در هم ادغام می شوند و می تواند به نوبه خود تأثیر و نمودی روی همه چیزها داشته باشد. الان کلاً نهادهای رسمی ما بیگانه اند. دانشگاه ما بیگانه است، حوزه ما بیگانه است.

 بیگانه با چه؟

 بیگانه با مردم! برای منافع و مصالح خود تعریف می کنند. مثل اینکه مردم آمده و انقلابی کرده و نظامی را مستقر کرده اند و حالا دیگر باید حاکمان و آقایانی که در این نهادها هستند تقدیس شوند. ببخشید این ها بت هایی بوده اند که خود مردم تراشیده اند. مردم این بت ها را می شکنند. اما هم اکنون بر عکس شده است. طبقه حاکم با اهرم های فرهنگی و سیاسی در اختیار، خود را بت هایی می دانند که مردم باید به پرستش آنها بپردازند. این ها در واقع باید خادم مردم باشند، برعکس شده است، مردم خادم این افراد شده اند. این ها مخدوم و مردم خادم شده اند. قرار نبود این گونه بشود.اصولاً فلسفه حکومت اسلامی این نیست. فلسفه هیچ حکومت سالمی این نیست. این ها وکیل مردم هستند قیم نباید باشند، نباید از طرف مردم تصمیم بگیرند، هر تصمیمی که خواستند به نام مردم برای خودشان بگیرند.

اما راه حل دوم این است که باید به سمت آمایش سرزمین و تمرکز زدایی حرکت کنیم. آفت بی توجهی به مردم و بی توجهی به ظرفیت های منطقه ای، جغرافیایی و زیست محیطی که از زمان پهلوی باب شد همین تمرکزگرایی با تکیه بر اقتصاد نفتی است. نمی توانیم مظروف گران سنگ انقلاب اسلامی را در ظرف پهلوی بریزیم که متاسفانه ریخته ایم. باید ظرفی را فراهم کنیم که توانمندی ها و بالقوه ها را به فعلیت برساند.

راه حل سوم این است که شکاف های درآمدی دولتی تعدیل شود. در بخش دولتی فاصله های درآمدی و حقوقی قابل توجیه نیست. شما حقوق های آن چنانی را برای مدیرانی تعریف می کنید که نیاز هم ندارند. تمام امکانات زندگی را دارند. این فاصله طبقاتی چرا باید وجود داشته باشد؟ با چه توجیهی یک چنین شکاف طبقاتی به وجود آمده است؟ هر چه سریع تر باید مزایا و امتیازات مدیران قطع شود.

نکته آخرم در این زمینه این است که مردم امروز به این نتیجه رسیده اند که حداقل برخی مدیران بی کفایت هستند. حالا آیا این فقط یک ذهنیت است؟ نه ذهنیت نیست. در اوج گرفتاری های اقتصادی مردم حسب گفته های رهبری معلوم می شود که هجده میلیارد دلار هدر رفته است؛ پس این نارضایتی ها صرفاً یک امر ذهنی نیست و مستند به داده های معتبر است. حالا ما یقه چه کسی را باید بگیریم؟ رهبری فرمودند که فقط آن کسی که گرفته مهم نیست، آن کسی که هم که داده مهم است و باید با او برخورد شود. ما مشکلی که داریم این است که با مفاسد ساختاری اقتصادی و با عاملان فساد برخورد قضائی مقتدرانه نمی کنیم. اخیراً قوه قضائیه بر خلاف سیره قبلی اش به میدان آمد و باعث شد در دل مردم امید ایجاد بشود؛ این مردم زود راضی می شوند چون انقلاب را دوست دارند و برای آن شهید داده اند.

 آقای دکتر عده ای معتقدند درست است که ما با مشکلات زیادی مواجه هستیم اما بخشی از مشکلاتی که مطرح می شود ریشه در جو روانی جامعه دارد

 بنده بحث ساختاری می کنم؛ یعنی معتقدم باید به ساختارها توجه کرد. چون در ایران بحث های ساختاری کمتر مورد توجه قرار گرفته است. اما از طرف دیگر بدون اینکه این روابط ساختاری را و این معانی ساختاری را فراموش کنیم به مردم هم توصیه می کنیم که قناعت و ساده زیستی پیشه کنند. دعوت به اجتناب از حرص و ولع می کنیم. مردم ما کسانی هستند که وقتی جنگ شد آن همه ایثار و ازخودگذشتگی از خود نشان دادند. اگر یک طرف خراب شد دلیل نمی شود که مردم هم خراب بشوند.

مردم ایران واقعاً مردم نجیبی هستند. از مردم سوال شده است که چرا اعتراضات دی ماه را شکل داده اند؟ ۸۱ درصد پاسخ داده اند که به خاطر نارضایتی اقتصادی بوده است. بعد پرسیده اند آیا شما حاضرید در شورش های خیایانی شرکت کنید؟ فقط ۱۰ درصد گفته اند بله. حدود هشتاد و چند درصد پاسخ داده اند نمی آییم یا اگر بیایم قانونی می آییم. پس این مردم نمی خواهند شورش کنند. توجه داشته باشید این وضعیت حال حاضر است. آینده دست ما نیست. اگر الان اصلاح صورت گرفت که هیچ، اگر صورت نگرفت شما فکر نکنید قضیه همین طور خواهد ماند. این طور نمی ماند. انقلاب می شود؟ ای کاش انقلاب شود. چون انقلاب یک یوم الله است. ولی به آنارشیسم ختم می شود و نتیجه آنارشیسم دیکتاتوری است. ای کاش انقلاب بشود چون انقلاب رهبری، ساماندهی، ایدئولوژی و هدف دارد. ولی به آنارشیسم ختم می شود، آنارشیسم که شد دیگر جمع کردنش کار راحتی نخواهد بود. آن وقت همه کسانی که نقشی در این فضای آنارشیستی دارند خودشان توجیه گر دیکتاتوری می شوند.

داستان مشروطه و کودتای رضا خان تکرار می شود. همین روشنفکرانی که باید در خدمت مردم باشند توجیه گر وضع موجود می شوند و از حق امنیت سخن می گویند و دیکتاتوری را توجیه می کنند. باید این اتفاقات بیفتد تا آقایان متوجه وضعیت جاری بشوند؟ آیا نمی توانند مصالح عمومی و کشور را بر مصالح شخصی ترجیح دهند؟ این مشکلات هیچ ربطی به مسائل خارجی ندارد. ربطی به تحریم ندارد. هر کسی این مشکلات را به تحریم و مسائل خارجی ربط می دهد حرف بدون پایه و اساس می زند. اتفاقا من معتقدم اگر می خواهند قوی و محکم در برابر تحریم ها بایستند باید به داخل و مشکلات داخلی توجه کنند.

 آقای دکتر آیا واقعا ساختار کشور با همه فساد و رانت خواری مواجه شده است؟

ببینید بخشی از این جو روانی که در جامعه در مورد فساد ها و اختلاس ها وجود دارد ممکن است کاذب باشد. من با بخش کاذب کاری ندارم، به بخشی که صادق است می پردازم. چرا این اتفاق ها می افتد؟ به نظر من یکی از دلایلش این است که ما مصلحت اندیشی کرده ایم و می کنیم. یعنی سعی نکرده ایم ندای حقیقت گرایانه را گوش دهیم و مصلحت را بر حقیقت تفوق بخشیده ایم. در این بین ابتدا مصلحت مردم و اسلام را عَلَم کردیم، بعد بتدریج این مصلحت شد مصلحت گروه و بعد هم مصلحت حکمران و در نتیجه حقیقت ذبح شد.

در حالی که اسلام طرفدار حقیقت است نه مصلحت. این اتفاق افتاد و عده ای هم آمدند و بر این موج مصلحت اندیشی گروهی و شخصی سوار شدند. ما با رندانی سروکار داشتیم که وقتی می گفتیم این منافع شماست، این منافع گروهی شماست و توجیهی ندارد، بلافاصله چون مبانی ایدئولوژیک نظام را خوب می دانستند ما را متهم به ضدیت با ولایت فقیه می کردند. در حالی که اصولاً مخاطب ما ولی فقیه نبود ولی رندان یا جاهلان این کار را می کردند و الان هم می کنند.

دلیل دیگر به نظارت روحانیت مربوط می شود که متأسفانه انجام نشد و بعد از انقلاب نظارت تاریخی روحانیت تبدیل به تصدی گری و توجیه و با غفلت از نظریه پردازی شد. وقتی رابطه قدرت ـ ثروت قبل از انقلاب به قدرت ـ منزلت بعد از انقلاب نیز تسری یافت، عده ای به دلیل مبانی ایدئولوژیک اسلامی شروع به تظاهر و پیش بردن منافع خودشان کردند. در این میانیک عده ای باید باشند که این ریاکاری را برملا کنند. چه کسانی باید تظاهر و ریا را برملا می کردند؟ اهل حقیقت، اهل دین، سرمایه های دینی چه کسانی بودند؟ به لحاظ تاریخی حوزه های علمیه و روحانیون بودند. روحانیت دست روی دست گذاشت. یا منفعتش و یا مصلحت اندیشی های کاذبش اقتضاء فریاد نمی کرد. بنابراین شروع به توجیه کرد.

خود ساخت متمرکز مزید بر علت است. وقتی ساخت مدیریتی و اداری کشور متمرکز است، وقتی رابطه قدرت ـ ثروت و تمرکز گرایی متکی به اقتصاد نفتی حاکم است خیلی راحت می توانید دسترسی به کانون ثروت داشته باشید. دسترسی که دارید، توجیهات دینی که دارید، فضا هم که امنیتی است و اگر کسی نقدی بکند بلافاصله نقدش تبدیل به یک مقوله امنیتی می شود، نتیجه این عوامل چه می شود؟ فساد و رانت خواری که الان مشاهده می کنید. در حالی این فساد ها اتفاق می افتد که هیچ حرکتی از مسئولان دیده نمی شود و مردم از توجیهاتی که این افراد می آروند قانع نمی شوند.

آقای دکتر کمپینی در فضای مجازی به نام «فرزندت کجاست؟» راه افتاده است که از مسئولان می خواهد محل زندگی و شغل فرزندانشان را اعلام کنند. نظر شما در مورد این کمپین چیست و خودتان هم نمی خواهید به این کمپین بپیوندید؟

 بله شنیدم. ببینید من راجع به هر موجی که شکل می گیرد اول می اندیشم که این موج چقدر عقبه دارد و چقدر می تواند محکم و تداوم داشته باشد. ببینید در کشور ما مثلا گاه به گاه عده ای می آیند و یک طرح دو فوریتی در مجلس طرح می کنند که برای مثال باید اموال نامشروع مسئولان را پس بگیریم، موج رسانه ای هم راه می افتد و نظراتی را جلب می کند اما در نهایت معلوم می شود این هم یک موج زودگذر و احتمالاً برای جلب افکار عمومی و توجه مردم به خود بوده است. بنده گفتم این طرح خوبی است و اگر به مرحله اجرا برسد اعتماد مردم احیا می شود، ولی همان موقع گفتم که چشمم آب نمی خورد گه این طرح به جایی برسد و معتقد بودم این کار ها بازی سیاسی است. بعد دیدید که تحلیل من درست بود.

خوب به سوال شما برگردم. اصولاً مقوله آقا و آقازاده یعنی چه؟ این موضوع را برای شما می شکافم. اولاً آقا زاده و آقا یک اصطلاح است وگرنه هر کسی آقاست و اگر فرزندی داشته باشد فرزندش آقازاده است. اما آقا چه کسی است؟ آقا کسی است که دستی در قدرت به ویژه قدرت بالفعل دارد. پس بیشتر باید تمرکز روی کسانی باشد که بالفعل آقا هستند یا اگر زمانی آقا بوده اند روابط تعریف نشده غیر قانونی و رانت خواری و رانت جویی داشته اند.

خوب حالا آقا زاده چه کسی است؟ آقا زاده کسی است که از قِبَل رانت و توصیه های پدر به جایی رسیده است. حالا ممکن است فردی، آقا باشد ولی پسرش اصولاً ربطی به او نداشته باشد. یعنی پسر مسیر جدای خودش را بدون هیچ رانت و توصیه پدرانه و یا مادرانه صاحب قدرت در پیش گرفته باشد. آیا این هم از مصادیق آقازادگی است؟ و اصولاً هر کس آقا شد الزاماً به رغم جایگاه ساختاری اش اهل رانت و فساد و توصیه هم هست؟ پس مورد ما باید صرفاً کسانی باشند که از قبل جایگاه پدر یا مادر، متنعم از فرصت ها و امتیازات ویژه شده باشند و در این بین ولو صاحب قدرت ما خود بی بهره از رانت بوده باشد اما با توصیه های خود فرصتی را برای آقازاده خود رقم زده باشد.

اینکه نمی شود ما بیایم بگوییم هرکسی آقازاده فلان مسئول است پس حتما حسب فاسد بودن محتمل پدرش اهل فساد است حتی اگر پدرش فاسد باشد علی الاصول دلیل نمی شود که پسرش هم فاسد باشد یعنی مثلا رانت خوار باشد. ممکن است اصلا پسرش راه دیگری رفته باشد و پدرش را قبول نداشته باشد. پس این موارد را باید از هم تفکیک کرد. همین طوری نباید به صرف آقازاده بودن بگوییم این فرد مشکل دارد. ممکن است آقا مشکل داشته باشد و ممکن است مشکل نداشته باشد. ممکن است پسر مشکل داشته باشد و ممکن است مشکل نداشته باشد. بسیار محتاط و مستدل باید حرکت کرد. آن قدر که آقا برایم روشن و آشکار است آقازادگی نیست.

این آقای اصطلاحی و مورد دار است که موضوعیت آقازادگی وغیره دارد و برای مواجه با آن به قدر کافی قانون وجود دارد که پای مشکلات قضایی و داوری اخلاقی درمورد آقازادگی به میان نیاید. با آقای اصطلاحی برخورد کنید آقازاده پیش کش. در ضمن این کمپین در هر حدی هم که باشد محدود است من مشکلم ساختاری است که فساد زا است. من مشکلم جریان است که این جریان هم محدود به فرزند نمی شود؛ به شبکه خویشاوندی، شبکه قومی، شبکه ارتباطات دوستانه، سیاسی و جناحی و … گسترش پیدا می کند. می خواهم بگویم محدود به یک جریان نشود و عالمانه هم باید در این مسیر قدم برداشت و نباید شکل پوپولیستی به خود بگیرد.

 یعنی معتقد هستید این کمپین احساسی است؟

اصولاً این مورد، مورد مبنایی بنده نیست. علی الاصول آقا بیشتر در معرض بهره برداری است. بیشتر آقا را بچسبید تا آقازاده را. مگر اینکه مطمئن بشوید این آقازاده هم متنعم شده است. من بیشتر مسئله ام آقایی است که هم به لحاظ ساختاری در معرض فساد است و هم عامل تقویت کننده این ساختار از طریق رفتارهای فاسد است.

امام علی(ع) می فرمایند من به قیمت فساد خودم شما را اصلاح نمی کنم (لا ارید اصلاحکم با فساد نفسی) من نمی توانم بخاطر سیاست اخلاقم را ذبح کنم. می گویم بحث ها و نقد ها باید مستدل باشد. من در نقد هر کسی می گویم خلط من قال و ما قال نشود. آنچه گفته می شود را نقد کنید نه آن که می گوید. شخصیت افراد را لجن مال نکنید. مشی و تفکرش را نقد کنید. این ثمربخش تر است تا اینکه هتاکی کنید و باعث شوید تا مورد شما مظلوم نمایی هم بکند. هر کس که از مقام دولتی خودش سوءاستفاده می کند، توصیه و سفارش می کند اگر این شامل پسرش هم شده باشد باید با او برخورد شود.

 فضای دانشگاه را چطور ارزیابی می کنید؟ نبض دانشگاه می زند؟

 نمی زند. نبض دانشگاه را در دانشگاه نباید گرفت باید در جامعه گرفت؛ یعنی باید دید این آقا، این استاد دانشگاه در جامعه چه حضوری دارد، نبضش را آنجا باید گرفت. اما اینکه شما یک فضای منفک از جامعه درست کنید و هیچ رابطه دیالکتیکی با جامعه نداشته باشید مشخص است که نبضتان نمی زند. اتفاقا این دامی است که حکمرانان پهن کرده اند و متاسفانه دانشگاه ما هم در این دام افتاده و بعضی وقت ها حتی تطهیر هم می کند. شما می بینید حکمرانان ما یک فضا و مزرعه و قطعه مستقلی درست کردند که همه به یگدیگر سرویس بدهند، یک عده سرویس اقتصادی بدهند، یه عده سرویس علمی بدهند، با سکوتشان.

حتی شاخص هایی که برای استاد دانشگاه تعریف می کنند شاخص های منفک از جامعه است. آی اس آی! برو مقاله بنویس تا استاد تمام بشوی، درآمدت بیشتر شود، پایان نامه های بیشتری بگیری. حال اگر همین استاد در کنار تمام فعالیت های متعارفش یادداشت بنویسد، مصاحبه بکند، منزلت علمی اش را با شاخص های انتزاعی زیر سوال می برند و او را طرد می کنند. هر وقت شرایط را مناسب دانستم و شخصیتم اجازه داد ناگفته هایی را در این خصوص خواهم گفت.

 آقای دکتر معیشت استاد دانشگاه مخصوصا در حوزه علوم انسانی وصل به نهاد های رسمی است

 بله قبول دارم. زندگی خرج دارد، چیزی که روشنفکر نمی فهمد دقیقا همین گزاره است. اگر روشنفکر بگویدکه زندگی خرج دارد که دیگر روشنفکر نیست. روشنفکر باید قانع باشد. مگر برکت و روزی دست این نهاد هاست؟ بعضی ها واقعاً اعتقاد ندارند که خدا هست و فعال است. خدا کارگر است، خدا عمل می کند.

آقای دکتر به عنوان سوال آخر شیرین ترین خاطره از کلاس هایتان را هم بفرمایید

انتخاب کردن سخت است. در یکی از این کلاس ها که با طلبه ها داشتم با یکی از این طلبه ها که دانشجوی دکتری بود حرفم شد. ولی جالب بود همان طلبه رفت و برای من چای و بیسکویت آورد و به خانه اش برای صرف آش رشته دعوت کرد. حتی در یک کلاس دیگری طلبه ای در حین ارائه مقاله مطلبی گفت من نقدش کردم دیگر ادامه نداد، فهمیدم که قهر کرده است. گفتم: ببخشید امر بر شما مشتبه شده است، این من هستم که باید قهر کنم و رفتم. آمد و دلجویی کرد. هر دو هم اکنون از دوستان بسیار خوب و دوست داشتنی من هستند.

خاطره دیگر مربوط به درس دکتری بنده در دانشگاه تهران بود. در درس فلسفه علوم اجتماعی از نگرش فرایندی گفتم. دو سال بعد خانمی که از دانشجویان من بود تماس گرفت و گفت «نگرش فرایندی شما من را نجات داد» که برایم شیرین بود. خاطره شیرین دیگر که اخیراً برایم رقم خورد مربوط به دانشجوی دکتری ای است که سال ۸۹-۹۰ با بنده درسی داشت که به دلیل فوت ناگهانی همسرش با افسردگی روبرو شد و همین مسئله باعث شد تا نمره اش به تعویق بیفتد. هم اکنون که در شرف فارغ التحصیلی است و باید تکلیف درس ناتمامش را با بنده مشخص کند برای پاسخ به یکی از سؤال ها مجبور می شود نام بنده را در کنار یکی از متفکران در گوگل جستجو کند. در حین جستجو با کتاب های روزنگاشت بنده مواجه می شود و سخت مشغول مطالعه آنها از پنج صبح تا پنج عصر می شود. در ایمیلی که به بنده کرد ضمن شرح ماوقع از تحول روحی مثبت خود پس از این مطالعه گفت و مرا مصمم تر و امیدوارتر به نوشتن روزانه کرد.


مشارکت مردم فقط به انتخابات محدود شده است


عماد افروغ، جامعه‌شناس گفت: وقتی مردم احساس می کنند حضورشان فقط معطوف به یک رأی بوده و دیگر به آنها در تصمیم گیری‌ها، تصمیم‌سازی‌ها، اجراها و نظارت ارجاعی نمی‌شود، دلسرد می‌شوند.

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از روابط عمومی شبکه ۴، برنامه تحلیلی «این.ج.ا» که به بررسی الگوی کشورداری در جمهوری اسلامی ایران می پردازد باموضوع «چالش اعتبار» با حضور عماد افروغ جامعه‌شناس و استاد بازنشسته دانشگاه دیروز (جمعه ۲۶ مرداد) روی آنتن شبکه چهار رفت.

در ابتدای این برنامه محسن مهدیان روزنامه نگار برای باز کردن موضوع با طرح سوال «آخرش چی میشه» به حواشی و اخبار هفته پرداخت.


وی در ابتدا گفت: آخرش چه می شه، سوال مهم و پراهمیتی است. زیرا درون این سوال یک نگرانی وجود دارد مردم علاوه بر نگرانی از وضع موجود نسبت به توان داخلی تردید دارند که سبب ابهام در آینده و ناتوانی در برنامه ریزی می شود.

مهدیان در ادامه به افزایش شایعه و باورپذیری آن در کشور اشاره کردو گفت:‌ شبکه های اجتماعی توزیع کننده شایع هستند اما وقتی نسبت به توان داخلی مان تردید داریم و اعتماد لازم را به مسئولین نداریم یک بی اعتباری نسبت به مراجع رسمی به وجود می آید که  باعث می شود این حرفها شعله بگیرد.

این روزنامه نگار به خبر ۹ میلیارد دلار که در هفته گذشته خبرساز شده بود، اشاره کرد و گفت:‌ وقتی یک مسئول بیان می کند که ۱۱ میلیارد دلار ارز دادید، ۲.۵ میلیارد دلار را توزیع کردید، سرنوشت ۹ میلیارد دلار باقی مانده چه شده، چون اعتبار لازم میان مردم وجود ندارد شایعه می شود که گم شده است.

وی با بیان اینکه انتظار می رفت با عرضه طلا و دلار در بازار قیمت کاهش یابد گفت:بی اعتمادی سبب می شود زمانی که بازار انتظار کاهش قیمت را دارد جامعه بدل می زند و شاهد افزایش نرخ دلار و سکه شویم.

در ادامه این برنامه عماد افروغ که در استودیو حضور داشت در پاسخ به این سوال که چه می شود در رویدادهای مختلف از همراهی مردم کاسته می شود آیا این یک امر طبیعی است یا خیر گفت: بخشی از آن طبیعی است مردم یک کشور بسته به عقلانیت و حافظه تاریخی شان، اقبال و ادبارهایشان شدت و ضعف پیدا می کند. وقتی مردم ایران از چیزی فرار می کنند عقلانی است اما وقتی به چیزی گرایش پیدا می کنند احساسی است. گرایش احساسی اول انتخابات باعث می شود پرده ها کنار رود و مردم با واقعیات روبرو شوند و آگاهانه تر تصمیم بگیرند.

وی در ادامه با اشاره به اینکه حرفهایی که در زمان انتخابات زده می شود صادقانه یا در توان مدعیان نیست گفت: حرفها و شعارهایی در زمان انتخابات زده می شود صرفا برای برنده شدن است و مردم برای فرار از مشکلات احساسی عمل می کنند. دولتمردان ما بجای اینکه به شعارهایشان در زمان انتخاب توجه کنند به فریب روی می آورند مردم آگاه هستند، می‌بینند و می شنوند و این از اعتبار آنها کم می کند.

افروغ گفت: بهترین اعتماد مسبوق به اعتباری است که هم باور صادق و هم مطابق با واقعیت باشد. شعارها منطبق بر واقعیت باشد و به آنها عمل شود همچنین به حقوق شهروندی و نیازهای واقعی مردم برگردد نه نیازهای کاذب. ممکن است مردم نیاز واقعی شان را ندانند این وظیفه عالم است که مردم را از نیازهای اصلی شان آگاه کند.

مشارکت مردم فقط به انتخابات محدود شده است

افروغ در پاسخ به این سوال که اگر چالش اعتبار را بپذیریم، مردم چه می بینند که دلسرد می شوند و چه کنیم که دلگرم شوند، بیان کرد: وقتی مردم احساس می کنند حضورشان فقط معطوف به یک رای بوده و دیگر به آنها در تصمیم گیری ها، تصمیم سازی ها، اجراها و نظارت ارجاعی نمی شود دلسرد می شوند. همچنین وقتی می بینند به نیازهای روزمره و حقوق شهروندی شان توجه نشده دلسرد می شوند. در نظام سیاسی ما ساختارها به گونه ای تعریف نشده که فعالیت مردم مستمر باشد و حضور آنها فقط در حد انتخابات است.

وی با بیان اینکه ظرفیت حضور مستمر و فعال مردم در کشور ما وجود ندارد، گفت: وقتی کشور به صورت تمرکزگرایانه اداره می شود مردم نمی توانند حضور داشته باشند. ظرف متمرکز نمی تواند ظرف خوبی برای مشارکت مردم باشد. مردم احساس می کنند دولتمردانشان توان لازم را ندارند در حالی که اگر این توان پخش شود، مردم مشارکت می کنند و توانمندی ها و ظرفیت ها نشان داده می شود.

افروغ با بیان اینکه در کشور نیاز به قهرمان نداریم، گفت: اشخاص اصلا مهم نیستند و قواعد و ساختارها مهم اند. باید اداره قاعده مند در کشور داشته باشیم اداره شخص محور در هر رده و مقامی در کشور اشتباه است. اشخاص اعتبارشان را از قواعد می آورند و می آیند و می روند اگر دل مشغول اشخاص باشیم یعنی دل مشغول تصمیمات آنها هستیم.

جای خادم و مخدوم عوض شده است

وی ادامه داد: در چنین حالتی ارادت سالاری شکل می گیرد و جای خادم و مخدوم عوض می شود یعنی بجای اینکه مردم مخدوم باشند خادم می شوند و متاسفانه طی این سالها جهت مخدومیت وخادمیت عوض شده چون به ظرف و فرصت ها توجه نکردیم. در اول انقلاب اسلامی جابجایی خادم و مخدومیت وجود نداشت. در جنگ تحمیلی اوج تجلی مخدومیت مردمی و ظرف غیرمتمرکز را دیدیم و شاهد دفاع سربلند کشور بودیم و همه فکر می کردند ظرفی هست که فعالیت کنند. اما بعد از جنگ همه چیز حتی در شعار هم فراموش شد.

این جامعه شناس افزود: در زمان جنگ مباحث خطبه های نماز جمعه مربوط به طبقه متوسط و بسط عدالت اجتماعی بود اما پس از جنگ بحث تجملات و سازندگی مطرح شد که یادآور تئوری نوسازی زمان پهلوی بود که نتیجه آن به انقلاب ختم شد و عجیب اینکه توسط کسی بیان می شد که پیش تر از عدالت صحبت می کرد. در نتیجه الگویی که  که برای سازندگی اتخاذ شد و کماکان هم ادامه دارد بستر را برای تضیعف مستمر مردم در برابر دولتمردان فراهم کرد.

افروغ در پاسخ به این سوال که در چه صورتی ممکن است مردم همراهی کمتری با سیاست های دولت کنند، بیان داشت:  جواب روشن است همان اعتباری که ذکر شد و اعتماد مسبوق به اعتبار است. وقتی شما به مردم بی توجهی می کنید و گوش شنوایی برای حرفهایشان ندارید، چنین نتیجه ای رقم می خورد. آنها وقتی می بینند کسانی که به اصطلاح وکالت تام دارند و خودشان را نماینده همه می دانند به فکر آنها نیستند این همراهی کمرنگ می شود.

افروغ به ساختار قدرت و ثروت در کشور اشاره کرد و گفت: کسانی که به قدرت دولتی در کشور می رسند دسترسی بیشتری به ثروت ، سرمایه های فرهنگی و جایگاه های سیاسی دارند که باید این جریان عوض شود و زمانی این جریان عوض می شود که ما به سمت تمرکززدایی برویم تازمانی که این تمرکزگرایی و اتکا به نفت وجود دارد، رابطه زر، زور و تزویر برقرار خواهد بود.

این جامعه شناس گفت: قوه قضاییه اخیرا از برگزاری دادگاه علنی برای برخورد با مفسدان اقتصادی خبر داده است که این امر امید در مردم را احیا می کند. ما اعتقاد به عمل و نظر داریم و نتیجه برای ما مهم است.

مردم دوستدار انقلاب، نظام و هویت دینی‌شان هستند

این جامعه شناس با بیان اینکه در جامعه ای که عدالت دمیده شود و سه قوه در این حوزه کارنامه خوبی داشته باشند مردم امیدوار می شوند، افزود: مردم ما سریع الرضا هستند یعنی سریع راضی می شوند و در تمام نظرسنجی هایی که انجام شده مردم خواهان انقلاب، نظام و هویت دینی شان هستند.

افروغ به آخرین نظرسنجی که بعد از تجمعات دی ماه ۹۶ انجام شده اشاره کرد و بیان داشت: مهمترین نگرانی مردم با ۷۲.۴ درصد اقتصادی است که در تحلیل به ۸۱ درصد هم می رسد. خواسته ۶۹درصد اصلی تجمع کنندگان مشکلات اقتصادی، کسب و کار و ثبات بازار عنوان شده است. در پاسخ به یک سوال دیگر این نظرسنجی ۲۴ درصد معتقد بودند ریشه این تخریب ها و خشونت ها ریشه خارجی دارد و ۵۴.۵ درصد مشکلات اقتصادی دلیل این تخریب ها می دانستند. در نتیجه سوال دیگر این پیمایش درخصوص صحبت های رییس جمهور درباره ارتباط این تجمعات و صحبت های ترامپ مشخص شد ۶۶.۴ درصد مردم معتقدند مشکلات داخلی است و هیچ ربطی به ترامپ ندارد.

افروغ در پایان گفت: این انتهای دموکراسی آمریکا است که از آن ترامپ بیرون می آید که نه عهد و پیمان می شناسد و نه قول. ترامپ قابل اعتماد نیست و امریکا می خواهد چیزی که نتوانست از طریق جنگ به دست آورد را از طریق فریب و اغوا کسب کند و این برای ایران گران تمام می شود. مشکلات و مسائل داخلی ما هیچ ربطی به امریکا ندارد. مشکلات ما به مدیریت خراب، بی توجهی به مشارکت مردم و عدالت اجتماعی برمی گردد.


زمینه‌های ساختاری حضور نخبگان در حاکمیت وجود ندارد/ شاخص‌های تعریف نخبگی؛ مشوق سکوت نخبگان


گروه سیاسی ایکنا(گفت‌وگو از مهدی مخبری): شکاف میان نخبگان و نهادهای حاکمیتی یکی از چالش‌ها و آفات پیش روی هر نظام سیاسی است و به نظر می‌رسد نظام جمهوری اسلامی نیز در برخی سطوح و لایه‌ها با این خطر روبرو است. رفع این خطر در وهله اول نیازمند شناخت چرایی ظهور آن است و قطعا در این ارتباط دو طرفه هر طرف بخشی از تقصیر را به عهده دارند که باید عوامل ایجادکننده این دوری‌گزینی دو طرفه هم در نهادهای حاکمیتی و هم در نخبگان شناسایی و در جهت حل آن گام‌های مؤثری برداشته شود.

ضرورت ساختارمند شدن حضور نخبگان در حاکمیت


عماد افروغ، استاد دانشگاه و جامعه‌شناس، در گفت‌وگو با خبرنگار ایکنا درباره چرایی ایجاد شکاف میان نخبگان و نهادهای حاکمیتی و عوامل مؤثر پدیدآورنده این تهدید برای کشور و نظام در هر یک از دو طرف این رابطه گفت: این سؤال ساده‌ای نیست و ابعاد مختلفی دارد و به مفهوم‌شناسی ما از قدرت و نخبگان برمی‌گردد. آیا ما قدرت را تنها به قدرت رسمی منحصر کرده‌ایم یا به قدرت اجتماعی و قدرت مدنی در قدرت‌شناسی باور داریم؟ مسئله دیگر چیستی نخبگی است؛ آیا نخبگی محصور در نخبگان صاحبان مدرک هست یا نخبگی عملی را هم قبول داریم؟

وی ادامه داد: اگر قدرت تنها محصور به قدرت رسمی تلقی شود یک نتیجه حاصل می‌شود و اگر در کنار این حصر قدرت، نخبگی را هم به نخبگان متعارف صاحب مدارک منحصر نماییم، نتیجه‌ دیگری به دست می‌آید. اما اگر قدرت را اعم از قدرت مدنی و غیر مدنی و نخبگی را هم شامل نخبگان صاحب مدرک و نخبگان اجتماعی در نظر بگیریم نتیجه متفاوت می‌شود. لذا من مایلم با نگرش منظومه‌ای و دیالکتیکی تمام این ابعاد را لحاظ کنم؛ قدرت محصور در قدرت رسمی نباشد و نخبگی هم منحصر به نخبگان صاحب مدرک نشود.

افروغ اظهار کرد: نکته دیگر این است که نباید حضور نخبگی را صرفا به یک امر به اصطلاح غیر ساختمند و وابسته به یک میل و گرایش خلاصه کنیم. اگر قرار است نخبگی در حکومت و اداره سالم یک کشور و حاکمیت نمود داشته باشد باید به لحاظ ساختاری تعریف شده باشد نه اینکه به تعارف حاکمیت و میل و گرایش نخبه موکول شود. در واقع نباید این مسئله را صرفا به یک عاملیت مربوط دانست، بلکه باید زمینه‌های ساختاری آن تعبیه شود.

این استاد دانشگاه عنوان کرد: به عنوان نمونه زمانی از نخبگان درخواست می‌شود که مشاوره بدهند و حاکمیت را یاری کنند اما هیچ زیرساختی برای حضور نخبگان در حکومت تعریف نمی‌کنند. اینجا نمی‌توان یقه نخبگان را چسبید و گفت چرا مشورت نمی‌دهید. به عبارتی این صرفا یک امر ارادی فردی نیست. اگر حکومت می‌خواهد به سلامت اداره شود و از ظرفیت نخبگی استفاده کند باید به طور رسمی حضور نخبگان را سازماندهی کرده و سازوکاری را تعریف کند که مشورت‌دهی نخبگان نتیجه عملی داشته باشد.

 سال‌هاست میان قدرت رسمی و قدرت مدنی شکاف افتاده است

وی تصریح کرد: شخصا اعتقاد من این است که این سازوکار رسمی و تعریف‌شده در بالاترین سطح وجود ندارد و این بر سطوح میانی و خردتر هم سایه می‌افکند. این یک بحث دقیق کارشناسی است. سال‌هاست بین عرصه دلیل و علت ما و قدرت مدنی و قدرت رسمی ما شکاف افتاده است. در واقع قدرت مدنی ما بستری ساختاری برای حضور خودش نمی‌بیند. شاید این بحث ملال‌آور باشد اما جدی‌ترین بحث امروز ماست.

افروغ اظهار کرد: من اخیرا در همایشی در مشهد مقاله‌ای ارائه کردم و بحث نظری این قضیه را مطرح کردم و آن اینکه دو انسجام سیستمی و اجتماعی در یک جامعه وجود دارد. اگر جامعه‌ای در سطح نهادهای خودش انسجام سیستمی داشت دلیلی بر آن نیست که در سطح اجتماعی هم دارای انسجام است و بالعکس. ممکن است در نظم فرهنگی یک رابطه گزاره‌ای و منطقی حاکم باشد اما الزاما مردم تابع آن روابط منطقی و گزاره‌ای نیستند. عرصه علیت الزاما با عرصه نظم منطقی تعریف نمی‌شود و مردم تحت تأثیر عوامل مختلف تأثیرگذار علی در زندگی روزمره خود هستند که الزاما تابع روابط منطقی نیست.

چرا در مجلس خبرگان کارشناسان و موضوع‌شناسان سایر تخصص‌ها حضور ندارند

این جامعه‌شناس ادامه داد: حال اگر این مباحث به نظام سیاسی بازگردد مشاهده می‌کنیم که در بند ۶ اصل دوم قانون اساسی، به اجتهاد مستمر اشاره شده است که باید تعریف شود. آیا وقتی قانون اساسی به اجتهاد مستمر اشاره می‌کند یعنی برای حوزه‌های علمیه راه حل تعیین می‌کند. مگر حوزه علمیه به طور مستقیم به قانون اساسی ارتباط پیدا می‌کند؟ حوزه علمیه به عنوان یک نهاد مدنی کار خودش را انجام می‌دهد و قرار نیست قانون اساسی برای آن توصیه‌ای داشته باشد بلکه قرار است قانون اساسی از آن عرصه مدنی بهره ببرد اما راهکار استفاده از آن باید در ساختار رسمی تعبیه شده باشد.

وی افزود: همچنین بعد از بازنگری قانون اساسی در اصل مربوط به ویژگی‌های رهبری، صفاتی مانند مدیریت، تدبیر، شجاعت و ...لحاظ شده است. حال سؤال این است که آیا اجتهاد مستمر بدون در نظر گرفتن زمان و مکان معنا می‌دهد؟ آیا اجتهاد مستمر بدون کارشناس و موضوع‌شناس معنا می‌دهد؟ آیا تشخیص ویژگی‌هایی مانند تدبیر، مدیریت و شجاعت الزاما حصر در فقیه است؟ اگر جواب منفی است، پس چرا در مجلس خبرگان، کارشناسان، موضوع‌شناسان، اقتصاددانان، جامعه‌شناسان، فیلسوفان، سیاست‌شناسان و قس علی هذا، نمودی ندارند و چرا این مجلس باید مستجمعی از فقها باشد. وقتی اینگونه است یعنی زمان و مکان در تصمیم‌گیری‌ها نقش تعریف‌شده‌ای ندارند.

افروغ یادآور شد: ممکن است مقامی بگوید نخبگان می‌توانند مشورت بدهند، نه، این یک تعارف است. باید زیرساخت‌ها به گونه‌ای فراهم شود که نخبگان موظف به اظهار نظر شوند و به این اظهار نظر و ارائه پیشنهادات در قالب اداره کشور توجه شود. نه اینکه در حد یک تعارف باشد که نخبگان بگویند یا نگویند و قدرت رسمی توجه بکند یا نکند. وقتی خبرگان مستجمعی از فقها در نظر گرفته می‌شود و به لحاظ رسمی، برای آن انتخاباتی برگزار می‌شود یعنی به همه این مسائل رسمی و اقتضائات توجه می‌گردد، اما وقتی پای مشاوره نخبگان به میان می‌آید بی‌توجه هستند و تنها به یک توصیه بسنده می‌کنند که این نه امکان‌پذیر است و نه عاقلانه.

وی عنوان کرد: به هر حال در سطح کلان نظری همانطور که ذکر شد بین نظم منطقی یا عرصه دلیل (عرصه روابط منطقی) و عرصه حیات روزمره جامعه که بیانگر عرصه علیت و تأثیرگذاری منفی و مثبت است رابطه‌ای دیالکتیک برقرار نیست و نمونه و گواه آن همین که ساختارهای رسمی عملی، ربطی به ظرفیت‌های قانون اساسی فعلی ندارند. بماند که در مجلس خبرگان مطلوب نیاز به یک سری تغییر و تحولات دیگر علاوه بر ظرفیت قانون اساسی است که محل بحث الان ما نیست.

نخبگان تحت هر شرایطی باید نقاد و ناظر باشند/ امام علی(ع)؛ نمونه حکمران نقاد ناظر


این استاد دانشگاه اظهار کرد: لذا حضور نخبگان به طور رسمی و تعریف‌شده در حاکمیت دیده نمی‌شود و در حد تعارف نمی‌توان ایمن از مشورت و عدم مشورت نخبگان بود. البته قطع نظر از این نکته، این مانع نمی‌شود که نخبگان گوشه عزلت اختیار کنند یا مشورت ارائه ندهند. نخبگان تحت هر شرایطی باید حضور داشته باشند و نقادی و نظارت کنند. امام علی(ع) دو وظیفه برای عالم تعریف می‌کند و حسب همین دو وظیفه است که پذیرای حکومت می‌شود؛ اول اینکه تصدی کنند و دوم اینکه نظارت کنند. در همین راستا امیرالمومنین علی(ع) هم حکومتداری می‌کرد و هم وظیفه روشنفکری را انجام می‌داد و آگاهی‌بخشی و نقادی می‌کرد و بر عمال و کارگزاران خودش نظارت می‌کرد.

افروغ با تأکید بر اینکه یک روشنفکر، عالم و نخبه باید تحت هر شرایطی عاملیت خودش را مطرح کند، گفت: البته این یک توصیه است که من به عالمان و روشنفکران می‌کنم. اما اگر این مسئله بخواهد به صورت جدی‌تر دنبال شود حتما باید سازوکارهای رسمی تعبیه شود تا گوش شنوا برای نخبگان اجبارا، نه اخلاقا، وجود داشته باشد. به عبارتی این توصیه باید به قانون تبدیل شود که متاسفانه وجود ندارد و نمی‌توان گفت که وجوه ساختاری ما زمینه مستعد را برای حضور و ارائه مشورت نخبگان فراهم کرده است.

وی اضافه کرد: به همین خاطر است که هر از چند گاهی یک رئیس دولت یا مقام عالی مانند یک فرد بی‌سمت رسمی حاضر در عرصه مدنی، توصیه‌ای می‌کند. پس فرق توصیه امثال بنده با توصیه مقامات رسمی چیست؟ اگر یکی باشد که کاملا بی‌معناست. لذا حتما باید زمینه‌ ساختاری حضور نخبگان فراهم و تعریف شود و زمانی که نخبگان فراخوانده شده و مشورت خود را ارائه می‌دهند، باید یک ضمانت اجرایی داشته باشد. هر چند بعضا تصمیمات قدرت رسمی متأسفانه ضمانت اجرایی ندارد؛ یا به تصمیم نمی‌رسد یا به تصمیم می‌رسد و به مرحله تقسیم کار نمی‌رسد، یا به تقسیم کار می‌رسد و به عمل نمی‌رسد و در نهایت اینکه به عمل می‌رسد ولی بدون نظارت رها می‌شود.

افروغ ابراز کرد: بنابراین من این سخنان را که نخبگان اظهارنظر نمی‌کنند و مشورت نمی‌دهند را نمی‌فهمم و نمی‌بینم. این مسئله بستگی به خود نخبه دارد. خیلی از نخبگان حضور دارند و خیلی‌ها هم حضور ندارند و باید علت‌های آن جستجو شود و این خود یک سؤال جدی است. حاکمیت تحت هر شرایطی باید نخبگان را دعوت کند، در عین حال که معتقدم زمینه مستعد ساختاری برای حضور نخبگان وجود ندارد.

این جامعه‌شناس یادآور شد: این برای نخبگانی است که خود را می‌شناسند، به مسئولیت‌شان واقفند، اهل ژست گرفتن و طاقچه بالا گذاشتن نیستند، اما خیلی از نخبگان هستند که نخبگی خود را از طریق گفت‌وگو نکردن و حرف نزدن به دست آورده‌اند که اساسا این عده را نخبه نمی‌دانم؛ نخبه‌ای که اجتماعی نباشد، وظایف مدنی خود را نشناسد و عطف به همین چارچوب‌ها و شاخص‌های متعارف تعیین‌شده از سوی نهاد حاکمیت اعتبار خود را بیشتر از طریق سکوت به دست بیاورد،  یه هیچ وجه نمی‌تواند نخبه تلقی شود.

مسئولیت سقوط سیاسی یا اخلاقی دولتها با نخبگان است/ شاخص‌های تعریف نخبگی، تشویق‌کننده نخبگان به سکوت


افروغ اظهار کرد: نکته جالب این است که قدرت رسمی از یک طرف می‌گوید چرا نخبگان مشورت نمی‌دهند و اظهارنظر نمی‌کنند و از طرف دیگر شاخص‌های تعریف‌شده توسط همین قدرت رسمی به گونه‌ای تنظیم و تعبیه شده، که نخبگان را تشویق به دست یاری نرساندن و سکوت می‌کند، زیرا منفعتی که از سکوت می‌برند از فریاد نمی‌برند و فریاد آنها مساوی با انواع و اقسام مواجهات یا از دست دادن جایگاه و اعتبارشان می‌شود. لذا مسئله بسیار پیچیده است و به این سادگی نیست که مثلا بگوییم اگر نخبگان سکوت می‌کنند به این خاطر است که دولت، رانتیر است. اتفاقا اگر وظیفه نخبه فریاد زدن باشد باید بر سر دولت رانتیر فریاد بزند و باید بر سر دولتی که احتمال انواع و اقسام فساد در او وجود دارد داد بزند؛ که البته کلا ساختار دولت‌های ما در معرض فساد است و از این منظر باید شاهد بیشترین فریادها از سوی نخبگان باشیم.

وی با بیان اینکه اگر دولتی به لحاظ اخلاقی یا سیاسی سقوط می‌کند مسئولیت آن بر عهده نخبه است که ادای وظیفه و آگاهی‌بخشی نکرده و فریاد نزده، گفت: بنابراین نخبه باید تحت هر شرایطی فریاد بزند و اگر فریاد نمی‌زند بخشی از این سکوت، به خاطر عافیت‌طلبی خود نخبه و بخش دیگر آن به دلیل نبودن گوش شنوا در حاکمیت است، اما از چه طریق این دو را می‌توان تشخیص داد؛ از این طریق که در پرونده نخبه فریاد، تذکر، هشدار و ... وجود دارد اما به دلیل برخی بی‌مهری‌ها کمتر فریاد می‌زند و این با نخبه‌ای که اصلا فریاد نزده و هیچ حضوری نداشته فرق می‌کند.

افروغ تصریح کرد: البته همانطور که گفتم شاخص‌های تعریف نخبگی از سوی قدرت رسمی، نخبگان را بیشتر به سکوت فرامی‌خواند و این تعاریف از نگاه من از روی اراده و آگاهی بوده است؛ شاخص‌هایی مانند فعالیت‌های علمی، ارتقای اساتید. شما تصور می‌کنید اینکه گفته می‌شود مبنای ارتقای اساتید فقط مقالات ISI است بدون هیچگونه منفعت سیاسی برای حکمرانان است؟ یا فکر می‌کنید حاکمیت می‌خواهد به افزایش تعداد مقالات پز دهد؟ خیر، اینگونه نیست. اگر استاد و نخبه سرگرم مقاله و روند ارتقای علمی شود دیگر وظیفه اجتماعی خود را درک نمی‌کند و نمی‌داند که مخاطب توده‌ای دارد و باید برای آنها حرف بزند و از قالب‌های مختلف برای مخاطبان گوناگون استفاده کند.

این استاد دانشگاه تأکید کرد: در واقع تعریف و تعیین این شاخص‌ها، قطع نظر از آن مشکلات نظری ابتدای بحث، تا حدودی تضمین‌کننده منافع حاکمیت بوده است. اما باز هم تکرار می‌کنم به رغم همه این صحبت‌ها و نقدها و اعتقاد به قاعده‌مند نشدن حضور نخبگان در ساختار رسمی، از عالم و نخبه سلب مسئولیت نمی‌کند و نخبه باید منهای همه این فقدان ساختارها و شاخص‌ها، وظیفه خودش را انجام بدهد و مخاطبش مردم باشد و با جامعه خودش رابطه دیالکیتیک برقرار کند و رافع نیازهای جامعه خودش باشد و لو به قیمت اینکه او را طرد کنند یا به گوشه عزلت بکشانند.


فلسفه و اشرافیگری/ «مانور تجمل» آغاز موجه سازی اشرافیت


روزنامه صبح نو: ظهور طبقه نوکیسه پس از جنگ در این سال‌ها همواره مورد بحث میان نخبگان و مردم بوده است؛ اما سوال این‌جاست که تبار فکری و فلسفی این اشرافیت نوظهور چیست و کدام تفکر و چگونه اشرافیت را تئوریزه و موجه‌سازی می‌کند؟ در گفت‌وگو با دکتر عماد افروغ این موضوع را به گفت‌وگو گذاشتیم.

همانطور که می‌دانید بسیاری از فلاسفه و متفکران در ایران و غرب از طبقه اشراف و متمولان بوده یا تحت حمایت اشراف بوده‌اند. این موضوع طبیعتا در فلسفه‌شان هم اثرگذار بوده است. سوال این است که تبار فلسفی این اشرافیت به چه نوع تفکری می‌رسد و کدام گونه از فلسفه با اشرافیت قرابت بیشتری دارد؟ در گام بعد هم می‌توان پرسید اشرافیت فلسفی چگونه در ساختارهای اجتماعی نمود پیدا می‌کند؟

این سوال بسیار کلیدی و حساسی است. زاویه دید ما هم در پاسخ به این سوال موثر است. اینکه ما چه نحله فلسفی را اختیار کنیم روی این پاسخ اثر می‌گذارد. عده‌ای فلسفه را یک امر کاملا ذهنی و منتزع از عین می‌دانند و آن را یک تلاش ناب عقلی تلقی می‌کنند و به خاستگاه و منشأ و کارکرد و ارتباط فلسفه با شرایط سیاسی و فرهنگی و اقتصادی توجهی نمی‌کنند. من این گونه فلسفه را نمی‌فهمم و نمی‌شناسم و با آن احساس نزدیکی نمی‌کنم.

امکان‌پذیر هم نمی‌دانم و به‌نظرم توهمی بیش نیست. فلسفه هم مثل هر مقوله و علم دیگری یک مساله دارد. وقتی مساله‌اش فراموش می‌شود بدل به یک امر انتزاعی و توهمی می‌شود. من برای عقل محض یا ذهن قدرت مانور و اعتبار خاصی قائل هستم اما اعتبار محض عاری از عالم عین و ماده را نمی‌فهمم. حتی معتقدم کسانی که این گونه فلسفه را دنبال می‌کنند به نوعی می‌خواهند در برابر فلسفه پروبلماتیک و مساله‌مند مقاومت کنند. فلسفه‌گرایی ذهنی و انتزاعی یک حربه در برابر فلسفه ناب است.

فلسفه دو فرانقد دارد. فرانقد اول این است که باید ببینیم این فلسفه توجهی به «تغییر» و «شدن» دارد یا نه. آیا نگاه دیالکتیک و فرایندی به مقولات دارد یا نه. عطف به این فرانقد عده‌ای از فیلسوفان کنار زده می‌شوند. فیلسوفانی که نگاهی به غیاب ندارند و همه چیز را در فعلیت آن پدیده می‌بینند کلا طرد می‌شوند. فرانقد دوم نسبت نظام اندیشه‌ای یک فیلسوف را با شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی زمانه‌اش می‌سنجد. آیا منظومه فکری فلان متفکر در خدمت توجیه شرایط سیاسی اقتصادی حاکم بوده است یا در جهت مقابله با آن بوده است. فلسفه‌ای می‌گوید من اصلا با شرایط زمانه کار ندارم و فلسفه دیگری فریاد می‌زند که من کار دارم؛ یا توجیه می‌کند یا مقابله. بدترین نوع فلسفه این است که ارتباط محتوایی خودش را با زمانه نفی می‌کند و دم از ذهن‌گرایی محض می‌زند. برخی معتقدند فلسفه افلاطونی و ارسطویی خاستگاه تاریخی و سیاسی خاصی داشتند و در خدمت توجیه روابط حاکم بوده‌اند. وقتی بحث شایسته‌گرایی را مطرح می‌کنند و طبقات را به مس و طلا و نقره تقسیم می‌کنند، حکایت از این دارد که توجهی به شدن ندارند یا در بهترین حالت تغییر را تفاوت جلوه می‌دهند. دوم اینکه در خدمت وضع موجود هستند.

هر فلسفه‌ای که انتزاعی‌تر باشد، اصطلاحا عقل‌گراتر باشد، بی‌توجه‌تر به شرایط عینی باشد، خواه‌ناخواه اشرافی‌تر است. چون وقتی پای «عین» وسط می‌‌آید پای مساله هم وسط می‌آید. وقتی مساله مطرح می‌شود نیاز مردم اولویت پیدا می‌کند. شما دیگر نمی‌توانید به نیاز معاش مردم بی‌توجه باشید و به نیاز فقرا و طبقه محروم توجه نکنید. نمی‌توانید به عمل توجه نکنید. لذا من فیلسوفانی را که نظرشان آمیخته با عمل است و دلالت عملی دارد، فیلسوف‌تر می‌دانم.

 اینکه فلان فیلسوف گرایش فاشیستی پیدا می‌کند و به نازیسم می‌پیوندد، اگر بگوییم گرایش سیاسی‌اش ربطی به موضوع فلسفی‌اش ندارد، حرف پوچی است. اولا هر نظری دلالت عملی دارد. ثانیا اگر دلالت عملی نداشته باشد این یک شکاف است. هر فیلسوفی فیلسوف سیاست است؛ چون در نگاه منظومه‌ای‌همه چیز به هم ربط دارد.

شما در سخنرانی‌ها و به‌ویژه کتاب نگرش منظومه‌ای و دیالکتیک به سینما به دوگانه‌های مختلفی را احصا کرده‌اید و آن‌ها را نقد کردید. به نظر شما نادیده گرفتن ربط دیالکتیک کدام دوگانه، منجر به اشرافی‌گری می‌شود؟

«خرد و جامعه»، «حکمت نظری و حکمت عملی»، «عقل و عشق» و ... در این مساله موثرند اما به طور خاص درباره اشرافیت موضوع «فلسفه و جامعه» و «نظر و عمل» مطرح است. به نظر و عمل، مارکس و نظریه‌های انتقادی به طور خاص بیشتر توجه کردند. رئالیسم انتقادی همچون باور به نادوگانه نظر و عمل دارد بیشتر به آن توجه کرد.

 اتفاقا همین نگاه‌ها بیشترین توجه را به رفع فقر و محرومیت دارند. شما گفتید بسیاری از فیلسوفان از طبقه اشراف بوده‌اند اما من نخوانده‌ام که مارکس اشراف‌زاده باشد. او با محرومیت زندگی کرد و بچه‌اش را به خاطر گرسنگی از دست داد و انگلس که پدرش کارخانه‌دار بود به مارکس کمک کرد. رابطه نظر و عمل را در زندگی خودش داشته است.

البته می‌گویند خود مارکس هم طرح نظری‌اش برای تحقق عدالت یا برابری، انتزاعی بوده است و به نوعی گرفتار عدالت غیرانضمامی و ذهنی شده است. چیزی که به آن عدالت آرمانشهری یا آسمانی می‌گویند.

ممکن است بگویید طرحش عملیاتی نیست اما نمی‌توانید بگویید او توجهی به فلسفه عملی نکرده است و فلسفه‌اش منشأ اجتماعی نداشته است یا دلمشغولی فقر را نداشته است. ممکن است در تئوری‌پردازی موفق نباشد.

این همان جدایی نظر و عمل نیست؟

نه! نه! یک کسی رابطه نظر و عمل را خوب تئوریزه می‌کند و شخص دیگر به‌رغم اینکه احساس می‌کند باید بین نظر و عمل رابطه‌ای برقرار کرد، در بحث نظریه‌پردازی دچار مشکل می‌شود. مثلا مارکس این نکته را به درستی متوجه شد که انسان‌ها نیاز مادی و معاش دارند و این نیاز اولویت دارد؛ اما این‌که فرهنگ و سیاست را روبنا می‌داند و تقسیم کار و تخصصی شدن را زیر سوال می‌برد و آن را منشأ نابرابری و طبقاتی شدن جامعه می‌داند و اینکه بستر را برای نوعی سرمایه‌داری دولتی و استالینیسم فراهم می‌کند، محل اشکال است.

 مثلا من نقدی به مارکس وارد می‌کنم که او چطور وقتی مفهوم «حق» را فهمید، رابطه حق انسانی را با خدا متوجه نشد. او که ذاتی برای انسان قایل است باید خدایی هم قایل باشد. نمی‌توان خدازدایانه حق‌گرا بود. این‌ها بحث‌های مفهومی است که ممکن است کسی در آن موفق شود یا نه؛ اما اینکه مارکس عمل را در نظام اندیشه خودش وارد کرد و فلسفه اجتماعی خودش را اینگونه سامان داد که علم به نوعی همان عمل اجتماعی است، باید او را ابتدای شکل‌گیری جریان فلسفی عمده‌ای دانست که بعدا کامل شد. رئالیسم انتقادی و نظریه انتقادی مکمل آن چیزی بودند که با مارکس جوانه زد. مارکس با افکار تعالی‌گرا تکمیل شد. به نظرم مارکس دلالت‌های عرفانی هم داشت. مرحوم مطهری گفتند تاکید مارکس روی عمل شبیه تاکید عرفای ما روی عمل است.

امروز یک دوگانه مانندی مطرح شده است به‌نام «عدالت و اخلاق». جدالی بین اخلاق‌گراها و عدالت‌طلب‌ها شکل گرفته است. مثلا یک روحانی جوان در فضای مجازی به آقازاده‌هایی که زندگی لاکچری دارند حمله می‌کند و عکس‌های منتشر شده توسط خودشان را نقد می‌کند. عده دیگری می‌گویند کار او «غیر اخلاقی» است. چون تجسس در زندگی خصوصی مردم است. دعوایی حتی میان متدینان شکل گرفته است. ما چطور می‌توانیم این تعارض را حل کنیم؟

اول اجازه بدهید من پاسخ فلسفی‌اش را بدهم تا بعد به امور جزئی هم بپردازیم. یک آقایی مقاله‌ای نوشت و با تفسیری از اخلاق به مثابه منش فردگرایانه سعی کرد عدالت فردی را توجیه کند. این مقاله که به اندیشمندان ارائه شد، آن‌ها نگرش فردگرایانه به اخلاق را رد کردند. چون اصلا اخلاق یک امر ربطی است و متوجه «دیگری» است. بنابراین یک جنبه نوع‌دوستی در اخلاق است. اگر اخلاق این‌گونه باشد عدالت اجتماعی موجه و تئوریزه می‌شود. چون در عدالت اجتماعی شما باید اخلاقی داشته باشید که بتوانید متوجه دیگری باشید.

اخلاق و عدالت از یک جنس هستند. امر مشترک‌شان توجه به دیگری است. اما آزادی این‌گونه نیست. آزادی یک امر فردی است. لذا می‌گویند آزادی و عدالت بدون اخلاق جمع نمی‌شوند. چون آزادی فردی است و عدالت اجتماعی. حلقه واسط‌شان اخلاق است. اخلاق از یک طرف به انسان یاد می‌دهد که توجه به دیگری داشته باشید تا به عدالت اجتماعی گرایش پیدا کنید. دوم اینکه وقتی می‌خواهیم ذیل عدالت اجتماعی امری را اشاعه دهیم با رعایت اخلاق منافاتی ندارد. رعایت اخلاق یعنی هتاکی نکن، تهمت نزن، مستدل و مستند حرف بزن. این سخن امام علی؟ع؟ که «انظر الی ماقال و لاتنظر الی من قال» می‌تواند بسیار راهگشا باشد.

این حرف شما درست است اما مشکل اینجاست‌ آموزه‌های اخلاقی که شما می‌فرمایید گاهی ظاهرا با هم در تضاد است و این بستگی به شما دارد که کدام آموزه را اولویت بدهید. مثلا تکبر صفت پسندیده‌ای نیست اما حدیث داریم که تکبر با متکبر عبادت است. اینجا کسی که با متکبر یا مستکبر تکبر می‌ورزد، به او می‌گویند که بی‌اخلاقی کردی. شکل اغراق‌شده‌اش این می‌شود که کسی بگوید من به نماز جمعه نمی‌روم چون آنجا غیبت آمریکا را می‌کنند!

این دیگر به اصطلاح عامیانه سوراخ دعا را گم کردن است. امام حسین(ع) فرمود می‌خواهم من امر‌به‌معروف و نهی‌از‌منکر کنم اما برادر ایشان از باب امر‌به‌معروف و نهی‌از‌منکر می‌گوید نرو. بمان و کلاس درس داشته باش. هر دو می‌گویند امر‌به‌معروف و نهی‌از‌منکر. یکی جهت عافیت‌طلبانه دارد و یکی جهت غایی و شهادت‌طلبانه.
 امام علی(ع)که می‌فرماید «کلمه الحق یراد به‌الباطل» به همین اشاره دارد که باید تشخیص داد. تکبر اگر به این معنا باشد که عطف به عبودیت، نفی ماسوا کنید، این یک ارزش اخلاقی است اما اگر به این معنا باشد که شما خودتان را برتر ازهمه ببینید این بدترین صفت اخلاقی است. چرا امام علی(ع) در دعای کمیل اعتراف به گناه می‌کند؟ عده‌ای می‌گویند اینها می‌خواهند به ما یاد بدهند! این چه حرفی است؟! مگر ائمه نقش بازی می‌کنند؟! اینها حسی از گناه دارند و اگر خودشان را کوچکترین موجود عالم نمی‌دانستند هیچ گاه به این عظمت نمی‌رسیدند. امام علی(ع) تا در برابر خودش و خدا کوچک نشد، هیچ گاه در برابر مستکبران قد علم نکرد. کسانی که تهذیب نفس نکردند، خریده می‌شوند و در لابی می‌افتند. شما اگر می‌خواهید افشاگری کنید، چرا توهین می‌کنید؟ شما فکر و منش را نقد کنید.

آقای دکتر! یک وقت ما می‌گوییم اشرافی‌گری بد است اما وقتی می‌خواهیم وارد مصداق شویم و بگوییم آقای فلانی این کار شما اشرافی‌گری است و خوی استکباری دارد، داد اخلاق‌گراها بلند می‌شود.

آن کسانی که وارد مصادیق می‌شوند من به آن‌ها مشکوکم. بعضی از این‌ها نه از باب تنفر از اشرافی‌گری بلکه از باب حسادت که صفتی غیراخلاقی است داد می‌زنند. آدم وقتی یک کاخ می‌بیند بخندد و آهی برای صاحب کاخ بکشد. نه اینکه بگوید ای کاش من هم داشتم. اگر این را بگوید او آمر به معروف خوبی نمی‌شود. باید از فرط قناعت و استغنا این کار را بکند. من تظاهر و ریا را بسیار در این کشور دیده‌ام. تظاهر به ساده‌زیستی می‌کنند و در زیر اشرافی هستند. بسیاری از سیاسیون اشرافی هستند. البته ما امروز گرفتار کسانی هم هستیم که «تظاهر به بی‌ریایی» می‌کنند! خیلی پیچیده است!

 طرف زندگی اشرافی دارد و به این افتخار هم می‌کند و حتی تئوریزه‌اش هم می‌کند و می‌گوید اسلام با این‌ها منافاتی ندارد.

در برابر این طبقه از اشراف نخستین سوال این است که «از کجا آورده‌ای؟»

این کار مستلزم ورود به مصداق است.

اصلا این‌طور نیست. یک جریان وجود دارد که ممکن است مصادیقی داشته باشد. در غیر این‌صورت شما یک امر ساختاری کلان را فدای یک امر اخلاقی جزئی می‌کنید. در نظام سیاسی ایران منشا بسیاری از ثروت‌ها قدرت دولتی است. شما به صورت جریانی بگویید قانون «از کجا آورده‌ای؟» به کجا رسید؟ دسترسی و انتشار آزاد اطلاعات که قانون مجلس است، چه شد؟ اگر شما به صورت ساختاری نگاه کنید می‌فهمید که این اشرافیت نوکیسه‌هاست و منشأ آن درآمد نفتی است. بخش خصوصی در کار نیست.

یعنی شما می‌فرمایید با موارد کوچک و بزرگ درگیر نشویم.

من پیشنهاد می‌دهم اگر می‌خواهید روی یک فرد انگشت بگذارید اول سراغ کسانی بروید که به نوعی وصل به قدرت دولتی اند. بعد جریانی عمل کنید و بعد با دلیل و سند حرف بزنید و فقط شایعه و شبهه نیندازید.
نکته دیگر این است که به آموزه‌های اسلامی رجوع کنید. آموزه‌های دینی که دیگر بحث ساختار و عامل ندارد! آموزه‌های دینی می‌گوید زندگی دنیا باید ساده باشد. باید پا جای پای علی(ع) گذاشت. نهج‌البلاغه را در جامعه مطرح کن! شما اگر می‌خواهید در ارتباط با اشرافیت‌زدایی عمل کنید نهج‌البلاغه را جا بیندازید که یک سیره کامل نظری و عملی برای مقابله تفکر و زندگی اشرافی است.

می‌گوید من وقتی حکمران شما شدم یک لباس داشتم، بررسی کنید ببینید حالا دو لباس دارم؟ فرهنگ علوی زیستن را جا بیندازید. اما کسانی که از قدرت دولتی به ثروت رسیده‌اند در اولویت نقد و نهی از منکر هستند. تا دیروز یک دوچرخه ‌سوار می‌شد الان من می‌شناسم که در نیاوران یک خانه آن‌چنانی فروخته است. روحانی هم هست. بعد از استقرار جمهوری اسلامی یک سفره پهن شد و هر کس به طریقی از این سفره خورد. در‌حالی‌که اول انقلاب و جنگ مردم خودشان را قربانی کردند. اگر مصداقی وارد شویم بوی جناحی می‌دهد و من وارد نمی‌شوم.

این‌که یک عده بعد از انقلاب از سفره انقلاب خوردند و ثروتمند شدند درست است اما سوال اینجاست که چگونه این کار موجه‌سازی شد که از طرف افکار عمومی به آن حمله نشد تاجایی‌که امروز در دهه نود ساده‌زیستی دیگر ارزش نیست و اشراف با افتخار پز می‌دهند و طبقات پایین هم بعضا اعتراض نمی‌کنند.

توجیهات واحدی ندارد. اولین توجیه مانور تجمل بود. این، توسط فردی که در نماز جمعه‌اش از طبقه متوسط و عدالت اجتماعی می‌گفت مطرح شد. وقتی که به قدرت رسید همه‌چیز عوض شد. مصرف‌گرایی تئوریزه شد. مانور تجملات علنی از تریبون نماز جمعه گفته شد. یکی دیگر از توجیهات بحث‌های تمدن‌سازی است که به صورت صوری و کاذب مطرح شد.

این تمدن‌سازی یعنی عقلانیت ابزاری و تکنولوژی‌زدگی. مصلحت‌اندیشی‌های کاذب و خلط جمهوری اسلامی با انقلاب اسلامی به نام اینکه نظام در خطر است. انقلاب اسلامی الزاما ربطی به سیاست‌های خرد جمهوری اسلامی ندارد. بسیاری از سیاست‌ها انقلاب هستند و ما روی چشم می‌گذاریم و بعضی هم نیستند و ما نقدشان می‌کنیم. این که شما هر نقدی را به پای اسلام و انقلاب و ولی‌فقیه بنویسید یعنی دهان‌ها بسته شود و ما «تغییر» نداریم. همان بحثی که ابتدا طرح کردم. یعنی «شدن»ی نداریم. یعنی هر چه هست فعلیت محض است. فرهنگ را به اسم تمدن ذبح می‌کنیم. پیامبر روی حصیر می‌نشستند و تمشیت امور جهان می‌کردند.

نخبگان چه نقشی داشتند و چگونه این امور اشرافی را تئوریزه کردند؟


 شما وقتی مطلقِ نخبگان را مطرح می‌کنید یعنی چه؟ یعنی هر آدمی را که اهل فکر است زیر سوال ببرید و بگویید یک امام داریم و یک توده و بقیه بروند دنبال کارشان!

نه؛ این‌طور نیست. من عده خاصی از نخبگان را می‌گویم که اشرافیت را تئوریزه کردند.

در ایران اگر این نخبگان در قالب نظام سیاسی قدرت مانور پیدا نکنند هیچ کاری را پیش نمی‌برند. پس چه کسانی این‌ها را وارد نظام سیاسی می‌کند؟ این‌ها مساله است. این افراد اگر در عرصه مدنی باشند، تجمل‌گرایی در این عرصه خریداری ندارد. مردم روشنفکران عدالت‌خواه را دوست دارند اما چون اعتماد دینی به نظام سیاسی دارند سرشان کلاه می‌رود تا متوجه شوند که در این عرصه اشرافیت تئوریزه می‌شود. روشنفکری نسل دوم مانند جلال و شریعتی در ایران گل می‌کند و منتهی به انقلاب می‌شود اما منورالفکران مقبول نیستند چون عدالت‌خواه نبودند.

یعنی این موجه‌سازی از طریق نوعی از دین صورت می‌گیرد.

طیب‌الله! دینداران و روحانیان خاص مسوول این قضیه هستند. البته روحانیان و دیندارانی هم مقاومت کردند اما آن طبقه از متدینان در ظاهر کار خودش را جلو برد. حتی تفسیر خاصی از ولایت فقیه ممکن است مستقیم یا غیرمستقیم بسترساز این قضیه باشد.

امروز جریانات فکری گوناگونی در ایران وجود دارند. با توجه به مسوولیتی که این‌ها دارند هر کدام‌شان چه خدمتی به موجه‌سازی و تئوریزه‌کردن اشرافیت کردند و احیانا کدام‌شان با اشرافیت فکری و سیاسی مقابله کرده‌اند؟

یک رابطه بین ایده و واقعیت وجود دارد. یعنی اگر شما یک واقعیت تلخی در جامعه می‌بینید حتما یک ایده پشت آن قرار دارد. نمی‌توانند جامعه‌شناسان ما بگویند اتفاقات جامعه هیچ ربطی به ما ندارد.

 آن‌هایی را که موافق وضع موجود هستند من ذیل «تئوری نوسازی» تعریف می‌کنم و حسابشان مشخص است. طرفدار مدرنیته و پست‌مدرنیته و اومانیسم هستند. اما عده‌ای هم هستند که منتقد وضع موجود هستند اما ملتزم به انتقاداتشان نیستند. اگر شما با کلیت مدرنیته مخالفید نباید از مظاهر آن استفاده کنید. اینکه شما از عناوینی مانند استادیار و دانشیار و... استفاده کنید و بعد دانشگاه را زیر سوال ببرید نقض غرض است.

شما اینجا مظاهر دنیای مدرن را مساوی با زندگی لاکچری و اشرافیت می‌گیرید؟

خیر. گفتم کسانی دم از انتقاد می‌زنند اما پایبندی عملی ندارند. اینها نوعا وقتی از مظاهر استفاده می‌کنند زندگی اشرافی را تئوریزه کرده‌اند اما حرف‌هایشان حرف‌های دیگری است. من این‌ها را کنار می‌گذارم.
من کسانی را تایید می‌کنم که شعار عدالت اجتماعی می‌دهند و فلسفه‌شان در نظر و عمل متوجه تغییر و شدن است و همچنین متوجه شرایط اجتماعی هم هستند. اینها را باید پیدا کرد و شناساند.

خیلی کلی می‌گویید!

نه! من کلی نمی‌گویم. اتفاقا دقیق می‌گویم و آن کسی که باید بفهمد می‌فهمد.



تعداد کل صفحات: 45 1 2 3 4 5 6 7 ...